بازخوانی تجربه ی انقلاب در گفتوگو با نوشابه امیری/ ما جوانانی احساساتی و آرمان گرا بودیم
نوشابه امیری
|
||||
|
بامداد خبر-گروه تاریخ: کارنامه زندگی نوشابه امیری حکایت از تنوع فعالیتها و گستره دغدغهها و علایقاش دارد.* با این حال او پیش و بیش از هر چیزی روزنامهنگار بودهاست و کوشیدهاست که روزنامهنگار بماند. چه از آن زمانی که به عنوان اولین روزنامهنگار زن ایرانی رو در روی آیتالله خمینی نشست و نام خویش را در تاریخ انقلاب ثبت کرد و چه حتی پس از آنکه مسافر بیحجاب پرواز انقلاب لقب گرفت. پروازی که خود مقدمه اجباری شدن حجاب اسلامی بود و این شاید خود سمبلی است از پارادوکسهای بزرگ آن روزها، پارادوکسهایی که خاتمه نیافتهاند... نوشابه امیری شاهد زنده همه این پارادوکسها و اتفاقات است و شاید مهمترین تفاوتاش با دیگران همین باشد که او در تمامی این سالها کوشیدهاست که روزنامهنگار بماند و میتوان گفت در این راه با همه نشیب و فراز ها موفق هم بودهاست. اینگونه است که وقتی حتی به طور فرضی او را در جایگاه "شاه" ایران مینشانیم، او زیر بار نمیرود و در پاسخ می گوید: "آقا! این جامهها بر تن ما نمیرود خوشبختانه. من تنها در حد یک روزنامه گار کوشیدم و میکوشم که مرتب به یاد خویش بیاورم از کجا آمدهام؟ به کجا می وانم بروم؟ واقعیت چه میگوید؟" همین موضع روزنامهنگاری است که او را به نقد صادقانه خویش و جامعه خویش رهنمون میشود. نقدی که همنسلیهای سیاستمدار نوشابه امیری، کمتر اینگونه بیپروا به بیان آن تن میدهند. حتی اگر در خلوت خویش به مفاد آن معترف باشند: "بگذارید اعتراف کنم که ما جوانانی احساساتی و آرمانگرا بودیم که از آرمانهای خویش نیز تعریف درستی نداشتیم. آدمهایی رمانتیک که در بطن ناآگاهی عمومی جامعه و عقبماندگی فکری آن، به واقع تحلیل نیمه درستی از شرایط نداشتند" امیری در سراسر مصاحبه ترس خود از تکرار همان تجربههای رمانتیک و خالی از عقلانیت را پنهان نمیکند و حرفاش را با یک تقاضا تمام میکند، تقاضایی که اگر چه به ظاهر خطاباش به "بامدادخبر" است اما شاید در واقع مخاطباش همه نسل نوی فعالین سیاسی و دانشجویی باشد. تقاضای یک روزنامهنگار "انقلابدیده" و "رنج انقلابیگری" کشیده: "تمرین کنید ماندن را و با هم ماندن را، در عین اختلاف. نشان دهید که از زخمهای ما، درمان را آموختهاید. می شود؟" پاسخ ما این است: "بله خانم امیری میشود، ما برای ماندن آمدهایم، نه شهید شدن و برای مدارا و گفتگو نه بر افروختن تنور دشمن کامی و پرخاشگری." امید که نسل نوی ایران، این جمله آخر مصاحبه را که چکیده تجربه ی یک نسل است، با دقت و تأمل بسیار بخواند.
بامدادخبر بازخوانی تجربه انقلاب را طی روزهای آینده در گفتگو با دیگر صاحبنظران ادامه میدهد.
خانم امیری سه دهه از انقلاب میگذرد و خب، این سه دهه یعنی سی سال تجربه برای یک ملت، سی سالی که میتوان آن را پر حادثهترین دوران حیات معاصر ملت ایران دانست و به قول نویسندهای هر روزش یک تاریخ بودهاست. ولی متأسفانه هنوز نخبگان کشور که به نوعی در امر انقلاب درگیر بودند، توجهی به بازخوانی آسیبشناسانه این تجربه نداشتهاند، این مسئله وقتی مهمتر میشود که بدانیم انقلاب بهمن ۵۷ چه با آن موافق باشیم چه مخالف بزرگترین تجربه مشترک این ملت بوده و شاید هیچ واقعه تاریخی به این اندازه در تغییر شکل جامعه ما تأثیر نداشتهاست. با این حال نسل درگیر در انقلاب، چه آنها که در اردوگاه "پهلوی" بودند و هستند و چه آنها که در اردوگاه "انقلاب"، اگر هم به عقب باز میگردند برای آسیبشناسی و نقد رو به جلو نیست، بلکه این بازگشتشان به گذشته بیشتر برای مچگیری و تخریب این یا آن فرد و گروه است. این مچگیریها و متهم کردنها خصوصاً در آستانه سالگرد انقلاب به اوج میرسد و نهایتاً چیزی عاید هیچ کس نمی کند. بد نیست مصاحبه را با همین مسئله شروع کنیم. چرا ما حتی نمیتوانیم در مورد تجربههای مشترکمان گفتوگو کنیم و چرا هنوز نگاهی آسیبشناسانه و نه ایدئولوژیک و من و مایی نسبت به مسئله انقلاب بین نخبگان ایرانی شکل نگرفتهاست؟ این را ما حتی در مورد دوم خرداد هم میبینیم که آن هم بالاخره تجربه مشترک دو نسل متفاوت از ایرانیها بودهاست.
جواب این سؤال، در همان سخن معروف است که «ما چگونه ما شدیم؟» چه عواملی باعث میشود ما همواره با پرهیز از گذاردن آینه در برابر خویش، به موشکافی نقش خویش برنیاییم؟ چرا تنها راهی که برمیگزینیم، نقد دیگران به منظور رویارو نشدن با همه انتقاداتیست که بر خود ما واردست؟ چرا قرون متمادیست که اشتباهات متعددی را بیکلمهای کم یا زیاد، تکرار میکنیم؟ چرا؟ سؤالهایی از این دست بسیارست. شاید جواب را باید جامعهشناسان، تاریخدانان، فلاسفه و اندیشهورزان اجتماعی بدهند؛ من به عنوان روزنامهنگار تنها میتوانم بگویم فضای استبدادی، جامعه مارا در چنان جنبره فلاکتباری قرار داده که گویی فرصت نورافکنی بر واقعیتهای جامعه از ما سلب شدهاست. ناتوان شدهایم. در چنین فضایی نه انقلابیون ما شناسنامه تعریف شدهای د ارند؛ نه ضدانقلابیون ما. نه اصلاحطلبان، نه اصولگرایان. ما با «مد» با«باد»، با «مقتضیات روز» بدین سو و أن سو میشویم و این یکی از بزرگترین نکات تیره تاریخی ماست. از همین روست که ما به دلیل گسستهای تاریخی، از نسل پیش چیزی نمیدانیم و از آن نمیآموزیم ، حرفی برای گفتن به نسل بعدی خود نیز نداریم. راستاش را بگویم گاه از اینکه در چنین فضای پر گرد و غباری زندگی میکنیم که منفعت آن به جیب «افراد» و نه به حساب ملت ایران، میرود، غم و نومیدی چنان سنگینی بر وجودم مستولی میشود که میاندیشم: هیچ راهی نیست.
یافتن راه، بیداری ملی، عزم ملی و شاید اندکی«اخلاق» میخواهد. داریم؟ نمیدانم.
شما خودتان هم، مانند میلیونها ایرانی دیگر با خوشبینی و امیدواری با انقلاب همراهی کردید و البته به عنوان یک روزنامهنگار و کسی که تریبون در اختیار داشت و وابستگیهای روشنفکری هم داشتع طبیعتاً نقشی بیشتر از مردم عادی کوچه و بازار داشتهاست. سؤال من این است که شما در وانفسای انقلاب، ذهنیتتان نسبت به تحولات چه بود؟ فکر میکردید از چه نقطهای به چه نقطهای برسید؟ این سؤال را از این جهت میپرسم چون فکر میکنم کالبدشکافی ذهن ِلایهها و طبقات مختلف مردمی که انقلاب کردند، میتواند به ما در شناخت واقعی این پدیده کمک کند. یعنی فکر میکنم این مهم است که چه چیزهایی محرک یک زن اجتماعی و روشنفکر بودهاست، برای حرکت در جهت این انقلاب؟.
بگذارید اعتراف کنم که ما جوانانی احساساتی و آرمانگرا بودیم که از آرمانهای خویش نیز تعریف درستی نداشتیم.آدمهایی رمانتیک که در بطن ناآگاهی عمومی جامعه و عقبماندگی فکری آن، به واقع تحلیل نیمه درستی از شرایط نداشتند. من با شعار «ولیعهدت بمیرد شاه جلاد، چرا کشتی جوانان وطن را» گریه کردم و آنگاه نیز که در جریان واقعیت زندگی و انقلاب، به دوبارهاندیشی پرداختم، در محاصره همه کسانی که «شور»راهبرشان بود، به نطفه عقلی که در وجودم جوانه میزد، بیاعتنا ماندم. یادم میآید بعد از سفر نوفللوشاتو، در مدتی کوتاه، واقعیت چنان خود را بر من آوار کرد که اگر راهنمایان بهتری میداشتیم، یا سیاستمدارانی خردمند، حداقل خواستهای خود را دوبارهخوانی میکردیم. از سوی دیگر، واقعیت این است که در آن دوران نیز تبعیض و فقر و بیعدالتی و همه نکاتی از این دست وجود داشت؛ آن واقعیتهای دردبار هر دلی را به درد میآورد؛ ولی آیا، تسلیم دردهایی از این دست شدن، راه حل بهتری برای میهن ما بود؟ آیا پیروی از کسانی که خود از چشمه پرجوش علم و آگاهی، به دلیل وضعیت حاکم، بهرهای نیمه کاره داشتند، می توانست سرانجامی جز این داشتهباشد؟ آیا یافتن مرید در این سو و آن سو، و آویزان شدن از«نامها» ـ نامهایی که در فضای استبدادزده نام شدهبودند ـ راه حل بود؟برایم بسیار سخت است که بگویم، امروز وقتی به این میاندیشم که چگونه مبهوت به برخی چهرهها مینگریستیم، احساس «حماقت» میکنم. اما در هر حال این را نیز یادمان باشد که تنها در فضای آزادی بود که این پوسته عقبمانده رمانتیک میتوانست گسسته شود.اتفاقی که نیفتاد و باز امروز میبینیم که داستان در حال تکرارست. این را نیز بگویم که ما روزنامهنگاران و روشنفکران و دانشجویان جامعهای بودیم «عقبمانده» و به اندازه سطح عمومی آگاهی در جامعه، آگاهتر بودیم یا نبودیم. حق نیست این نکته را ناگفته بگذارم که من هرگز به عنوان «زن» خود را در تبعیض ندیدهام و حداقل از این زاویه، علتی برای شرکت در انقلاب نداشتم.
الآن پس از سی سال و بعد از این همه تجربهها و این هزینههایی که خودتان هم در پرداخت آن شریک بودهاید، راجع به ذهنیت آن زمان خودتان چگونه قضاوت میکنید؟
فکر میکنم جواب را دادم. اما این را باید اضافه کنم که شاید این انقلاب، هزینه گریزناپذیرش عدم آگاهی و عقب ماندگی عمومی جامعهای بود که در استبداد ـاز روزهای کوتاه آزادی که بگذریم؛ که آنها نیز آزادی نبودند، بیشتر رنگ آنارشیسم داشتندـ نفس کشیده و درس آزادی نخواندهبود.
خانم امیری شما تحلیلتان از جزیاناتی که وارد فرایند انقلاب شدند چیست؟ یعنی ما شاهد این هستیم که جریانات متعددی با آرزوها و آمال مختلف وارد این حرکت انقلابی میشوند. کمونیستهایی که به دنبال دیکتاتوری پرولتاریا هستند، چپهای اسلامی که همین ایدههای کمونیستی را کم و بیش دنبال میکنند، نیروهای مذهبی و روحانیت که اکثریتشان خواهان حکومت مذهبی و پیاده شدن احکام شریعت هستند و البته عده کمی که در آن زمان صراحتاً از دموکراسی به همان معنای متداولاش در جهان صحبت میکردند. به نظر شما انقلابی که با شرکت چنین نیروهایی(به عنوان شرکای عمده) صورت گرفت، اساساً میتوانست نتایجی بهتر از این داشتهباشد؟ یعنی آیا برخورد بین کمونیستها با آن عزمی که داشتند و نیروهای مذهبی هوادار آیتالله خمینی با همان میزان عزم متقابل اجتنابپذیر بود؟
در یک کلام تکرار کنم که هیچ یک از نیروها پلاتفرم دقیق و روشنی نداشتند. اما همگی در یک نکته متفق بودند که آن لزوم تغییر شرایط بود.[ امروز هم بسیاری هستند که میگویند فقط این برود.] اماآیا این میتواند یا میتوانست مبنای مشترکی برای هر فرایندی باشد؟تجربه نشان داد که پاسخ منفیست؛ نه فقط بین جریانات متنافر، بلکه بین جریاناتی که از رحمی واحد، بیرون آمدهبودند. مذهبیون نمیدانستند حکومت اسلامی چیست؛ چپها فرصت به محک زدن جامعه خود و درک ویژگیهای آن را نداشتند ـیادتان باشد که نیروهای اندیشهورز چپ و ملی بیش از گروههای مذهبی زیر رصد و فشار حکومت وقت بودندـ ملیون سالها در کناره زمین بازی ماندهبودند،تکنوکراتها، امکان بروز عقاید خویش را نداشتندـ شاه آنان را مشتی گوساله خواندهبودـ حتی سلطنتطلب صاحب اصول نداشتیم که اگر بودند، لابد حرکتی میکردند.این زمین بازی پرسنگلاخ، نمیتوانست گلهای پیروزی در پی داشته باشد. زمین میخوردیم؛ که خوردیم.
برخی معتقدند که دموکراسی در منظومه فکری و برنامه عملی هیچکدام از این گروهها جایی نداشت یعنی آن پارادایمهای مسلطی که در تعامل با هم انقلاب را شکل دادند و بعد از آن در تقابل با هم آن در گیریهای خونین و خاطرات تلخ را به جای گذاشتند، هیچ کدامشان مسئله اصلیشان دموکرسی و حقوق بشر نبود/ ارزیابی شما از این تحلیل چیست؟
من با این تحلیل موافق نیستم. چراییاش را هم در پاسخهای قبلی گفتهام؛ کدام منظومه فکری؟ امروز هم وضع منظومهها روشن نیست. اگر چنین بود که امروز احزابی واقعی در کشور ما شکل گرفتهبودند؛ اگر این طور بود که هر روز با یک انشعاب در این گروه و آن جنبش رو به رو نبودیم. اگر این طور بود، امروز حداقل شاهد اتحاد عمل بر اساس زمینههای مشترک بودیم. چرا نیستیم؟ نه؛ ما غم دموکراسی و آزادی داریم. اما همه مسئله این است که بیشتر درگیر خویشیم تا جمع و این خاصیت جامعه استبدادیست. جامعهای که اگر چه فرد را نمیتابد اما با جمع نیز در تناقض است و حاصلاش اینکه میبینیم. به این بحث، این را نیز اضافه کنید که گروههای آن دوران در واقع ارتباط ساختاری با بدنه اصلی جامعه نداشتند و در واقع دوگانگی موجود در بطن جامعه ، در عین نفوذ گسترده مذهب، امکان استقرار گفتمانی مترقی را از جامعه گرفتهبود و در نتیجه انقلاب«تودهای» با پرچم«مذهب» به راهی میرفت و روشنفکران جامعه نیز به راهی دیگر.
به نظر شما بیشترین نفوذ کلام را در بین دانشجویان آن دوره، کدام یک از روشنفکران و متفکران داشتند؟ دلیل این نفوذ کلام این افراد چه بود؟
مجموعه چهرههای متعلق به جناح چپ جهانی و سخنگویان فکری آن در ایران. هنوز هم چه گوارا بودن «گوارا»تر مینماید. و البته در میان مذهبیون علی شریعتی.
تحلیل شما از نقش توده مردم در این انقلاب و اتفاقات پس از آن چیست؟
مردم، پیاده نظامانی بودند خسته از سختی روزگار و بریده از حکمرانانی که به جای آنان سخن میگفتند و عمل میکردند، بیآن که آنان را بشناسند. این مردمان که با فرنگیمآبهای حکومت همخوانی نداشتند، با حاکمان جدید، همذاتپنداری کردند و به کمک بیدریغ «دین» به پیادهنظامان، حاکمانی جدید، بدل شدند.با این تفاوت که همسایه «برادر» بسیجی، امروز از دیدن مزایای طبقه جدید، کینهای سختتر بر دل گرفته و تیزی شمشیری را که از همسایه و از پشت بر وی واردآمدهست، بیشتر احساس میکند. به این بیفزایید که توده بیشکل بدون تشکل، حتی میتواند خطرناک هم باشد.
به نظر شما بزرگترین اشتباه روشنفکران در جریان انقلاب چه بود؟
نداشتن اتحاد عمل، برخوردهای حذفی و افراطی و دوری از واقعیتهای جامعه. فقط حرفهای روزهای اول انقلاب را مرور کنید؟ بعضی گروهها به هواداران خود دستور سازمانی دادهبودند که با هواداران گروههای دیگر صحبت نکنند. برخی دیگر به ذهنشویی مشغول بودند؛ برخی کینههای دیرینه سرباز میکردند...بلبشویی بود آن روزها. و البته این روزها نیز.
فرض کنیم از سال ۱۳۴۰ به جای محمدرضا پهلوی، نوشابه ی امیری بر ایران حکومت میکرد، نوشابه امیری چگونه عمل میکرد تا انقلاب نشود؟چه کارهایی را انجام میداد و چه کارهایی را انجام نمیداد؟
آقا! این جامهها بر تن ما نمیرود خوشبختانه. من تنها در حد یک روزنامهنگار کوشیدم و می کوشم که مرتب به یاد خویش بیاورم از کجا آمدهام؟ به کجا میتوانم بروم؟ واقعیت چه میگوید؟
خانم امیری آیا جامعهی ایران در سال ۵۷ از جهات مختلف (زمینههای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و آموزشی و...)برای پذیرش دموکراسی از توانایی و آمادگی لازم بهرهمند بود؟ آیا امروز آماده است؟ چه فرقی میبینید بین جامعه امروز با آن جامعهای که انقلاب کرد؟
میشد، بله. اگر مدیران جامعه و جامعه خود در کلیتاش آمادگی رویارویی با واقعیتها را داشت. به عبارت دیگر پول داشتیم برای خریدن؛ خریدن بلد نبودیم. اما مگر نه اینکه داشتن خود بخشی از خریدن است؟ توجه داشته باشید که جامعه مدرنیزه، راهی جز سر نهادن به مدرنیته ندارد؛ مدرنیزاسیون ایران اگر چه پایههای اساسی نداشت، اما اتفاق افتادهبود و میتوانست سکوی پرشی باشد برای اندیشه.
خیلی از کسانی که در انقلاب نقش داشتند در برابر انتقادات نسل جدید این ادعا را مطرح میکنند که انقلاب اجتنابناپذیر بود و "خودش شد" و با آن عملکرد شاه انقلاب حتمی بود و به نوعی مسئولیت را از خودشان مبرا میکنند آیا واقعاً این طور بود؟ برخی از انقلابیون ۵۷ هم معتقدند انقلاب اصلاش خوب و درست بود، فقط مشکل این است که "دیگران آن را دزدیدند" شما در این مورد نظرتان چیست؟
به نظر من تحولاتی که در جامعه ما اتفاق افتاد، اگر قابل اجتناب بود، اتفاق نمیافتاد. به چه معنا؟ اگر ما جامعه آگاهی داشتیم، اگر آماده شنیدن بودیم، اگر آماده پذیرش واقعیتها بودیم، با آن همه امکانات مادی و معنوی که داشتیم باید میتوانستیم این ماجرارا مدیریت کنیم.اگر نکردیم معنای دیگر آن، این است که نمیتوانستیم و نتوانستن یعنی«گریزناپذیری». همانگونه که امروز با تکرار همان داستانها، میهنمان را در آستانه شرایطی به مراتب خطرناکتر قرار دادهایم. اما این که، این میوه را چیدند نیز اگر چه درست است، اما باز ناقض این بحث نیست که باغبانی که خود نتواند میوهاش را بچیند، آن را یابرای دزدان میگذارد یا برای گندیدن. هیچ دزدی نیز هرگز از صاحبخانه اجازه نگرفته، آنگاه که غنیمتی این چنین را پیش رو دیدهست.
در ارزیابی نهایی به نظر شما این انقلاب پیروز شد یا شکست خورد؟ دستاوردهایش برای ملت ایران بیشتر بود یا هزینههایش؟ اگر فکر میکنید این تجربه شکست خوردهاست ریشههای این شکست را در کجا میبینید؟ چه ره توشهای می شود برای آینده از این تجربه برگرفت؟
انقلاب، به معنای دستیابی به شعارهایش شکست خورد، اما همراه با آن بینش اتئلاف مذهب و سیاست هم. این پیروزی بود. به این معنا، آن حرکت اجتماعی، اگر چه با هزینهای بسیار، اما به هر رو پیروز شد.این پوسته باید میشکست. ریشه شکست آن، نیز در ماهیت ارتجاعی آن است و رهتوشهاش همین که بیاموزیم جهان رو به نو شدنست، نه به ایستایی.حالا زمینه برای بنا کردن طرحی نو آمادهست، اما کی این توان به فعل درآید باید صبوری تاریخی داشت لابد.
من نخواستم در مورد آن مصاحبه معروف و تاریخی شما با آیتالله خمینی از شما چیزی بپرسم، چون فکر کنم در این ایام از شما زیاد در موردش خواهند پرسید. در این مورد چنان که در گذشته هم زیاد پرسیدهاند، با این حال دوست دارم اگر امکاناش باشد بدانم شیرینترین و تلخترین خاطره سیاسی نوشابه امیری از سالهای برخاستن موج انقلاب تا لحظهای که مجبور به مهاجرت شد، چیست؟
شیرینترین خاطره این بود که روزنامهنگاری می کردم. مصاحبه با رهبر انقلاب، چهرههای انقلاب، زندگی در بطن دورانی پرماجرا. و روزنامهنگار را چه چیز بیش از این بر سرحال میآورد که بولتننویس نباشد و واقعیتی را که میگذرد، گزارش کند.اما تلخیاش این که میدیدم این دیگر شدن، شباهتی به میهن من ندارد. حداقل میهن در محدودهای که من میشناختم. همین را به رحمان هاتفی، سردبیر کیهان که بعدها در زندان کشتهشد و از بزرگترین انسانهاییست که من میشناسم، گفتم. او هم که خود خدای انقلابیون رومانتیک بود، مانند پدری، دختر احساساتیاش را به تمسخر گرفت و گفت:" همه که شبیه هادی غفاری و مرضیه دباغ نیستند!" کاش به او میگفتم:" بیشترشان همینهایند." همینها که چون ایران را به رنگ خویش درآوردند، تحمل ما هر روز برایشان سختتر شد؛ آن روزها که میتوانستند ما را به بند و شکنجه کشیدند، به امید آن که نباشیم و بعد هم که دوران دیگر شد، راه را در دور کردن ما از خانه دیدند. در واقع یا باید در ایران میماندم و میمردم از اندوه؛ یا باید میزدم بیرون به امید تنفس اندکی اکسیژن. به امید نترسیدن. به امید رها شدن از پوسیدگی. نپرسید که این اتفاق افتاد یا نه؛ چرا که خود نیز نمیدانم. هنوز غمگینام و هنوز تنفس اکسیژن برایم سخت است. اما حداقل کارم را میکنم هر چند نه به آن اندازه که رواست و بهحق.
و حالا نوشابه امیری در این غربتنشینی بزرگترین بیم و امیدش برای کشورش چیست؟ چه چیزهایی مأیوس و دلسردش میکند و چه چیزهایی مایه امید و دلگرمیاش است؟
امید همیشهام، آزادی و رهایی و حکومت عقلانیت بر میهنام است. همیشه. امید آنکه آفتاب آزادی، مردابهای فکری ما را خشک کند و جوانه آگاهی در میهن ما نیز به بار بنشیند. بیمام اینکه این فرصت تاریخی را درنیابیم و باز روز از نو و روزی از نو. اما به گفته فروغ«پری کوچک غمگینی» در من هست که هر روز با طلوع خورشید، به مهر ایران زنده میشود، در طول روز با اخبار درد میکشد و با غروب، زجر. اما میداند که همیشه خورشید دیگری هست برای جان گرفتن و دلیلی برای بودن. تفرقه نیروهای سیاسی و فکری جامعه ـ در داخل و خارج ـ کاریترین زخمیست که هر روز میبینم. با آن، از همه زخمهای روحیام خون بیرون میزند؛ اما اعتقاد و امید به اینکه جهان به پیش است و نه در خیال پس رفتن، حتی دیدن این زخم را نیز آسانتر میکند.
بینهایت از شما به خاطر پذیرفتن انجام این مصاحبه ممنونام. به خصوص که میدانم سرتان خیلی شلوغ است. در پایان اگر نکته خاصی هست بفرمایید.
با سپاس از شما و یک تقاضا:" تمرین کنید ماندن را و با هم ماندن را، در عین اختلاف. نشان دهید که از زخمهای ما، درمان را آموختهاید. می شود؟"
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
* نوشابه امیری را بیشتر بشناسیم
«چون بعضی گروههای کوچک نقطهنظرهای شخصی خود را بر ایران اعمال کردهاند بر اساس نامهها و تلفنهایی که میشود، بعضیها می گویند که ما از زیر چکمه استبداد به زیر نعلین استبداد میرویم» این بخشی است از پرسشهای "نوشابه امیری" اولین خبرنگار زن ایرانی که با آیتالله خمینی مصاحبه کرد. آیت الله خمینی البته در پاسخ به این پرسش نوشابه امیری گفت:"آنها عُمّال شاه هستند. آنها که این حرفها را می زنند سالهاست که میزنند و اینها را شاه به آنها دیکته کردهاست و آنها به شما میگویند. برای اینکه بخواهند شاه را برگردانند. به آنها بگویید شاه دیگر برنمیگردد و شما اگر حکومت اسلامی را ببینید خواهید دید که دیکتاتوری در اسلام اصلاً وجود ندارد."
معرفی نوشابه امیری یا به قول ایرج ادیبزاده «مسافر بیحجاب پرواز انقلاب» در چند سطر به سبب تنوع و گستردگی فعالیتهایش کار سادهای نیست. او از قدیمیترین روزنامهنگاران ایرانی است و در حال حاضر از گردانندگان سایت موفق "روزآنلاین". با این حال آنچه او را در حافظهی نسل ما ماندگار میکند، "صدای" اوست، آری صدایش که "صدای" بسیاری از شخصیتهای کارتونی دوران کودکی ما در دههی شصت بود،استرلینگ كارتون دوست داشتنی رامكال با صدای نوشابه امیری برایمان زنده است و خیلی شخصیتهای دیگر كه با صدای او در ذهن آدمهای هم سن و سال ما حك شدهاند. لوسین در بچههای آلپ، جك در دكتر ارنست، كنا در جزیره ناشناخته، الفی اتكینز، میشا در دهكده حیوانات و بسیاری از شخصیتهای كارتونی دوستداشتنی دیگر.
نوشابه امیری متولد ۱۳۳۱ است و کار روزنامهنگاری را خیلی زود و وقتی ۱۹ ساله بود شروع کرد، لیسانس روزنامهنگاری دارد و فوق لیسانس جامعهشناسی. همسرش هوشنگ اسدی نیز نویسندهای تواناست. آنها از گردانندگان اصلی نشریهی موفق و پرمخاطب "گزارش فیلم" بودند که اکنون به محاق توقیف رفتهاست. امیری و اسدی اگر چه ناگزیر راه مهاجرت در پیش گرفتهاند، اما لحظه ای از یاد خانهی پدری غافل نبودهاند. پیش از مطالعهی مصاحبهی کوتاه ما با خانم امیری متن کوتاه اما گویایی که وی در معرفی خویش نوشته است بخوانید.
از محمد مانی تا ویگن
نوشابه امیری
خیلی بچه بودم که پشت میکروفن رادیو نشستم و هنوز نوجوان که در استودیوی تنگ و تنکی در خیابانی پشت دانشسرای عالی، به جای دخترکی حرف زدم که لباس زیبای اسپانیولی به تن داشت و بادبزن میفروخت:بادبزنفروش شهر سویل.
از آن سالها، بسیار گذشته است؛ سالهایی که در آغازش میخواستم وقتی بزرگ شدم، کنار «محمد مانی»، گویندگی کنم و با «ویگن»، ازدواج!
آرزوهایی که در استودیوی کودک رادیو، شکل گرفت و زندگی، «آرزو» بودن آنها را نشان داد. مانی که برایم پدر بود، همین چند سال پیش در سکوت و با دستهایی که از اماس میلرزید، جان داد. می گفتند نام خود را نیز دیگر به خاطر ندارد. و ویگن، در غربت و جایی که نمیدانستند «آن گل سرخی که دادی» چه اندازه سرخ بود، همبستر سرطان شد و من اینک، جایی دور، دور از خانه. گمنام؛ یکی از هزاران مهاجر اندوهزدهای که روز به شب میرسانند و شب به روز؛ و اسفا که دیگر بدون امید.
نمیدانم این اندوه و نومیدی با سن آمدهاست یا با آنچه در میهنام میگذرد؛ هر چه هست تلخست و سخت.
هر روز خسته از نامردمیها، رنجیده از بیعدالتیها، زخمی از ریاها و «بازی»های رنگارنگ جهان و جهانیان از خویش میپرسم: این همه راه، افتان و خیزان، از چه آمدم؟ چرا آمدم؟
میپرسم: چگونه شد که نیاموختم از جنسی غیر از آرمان بودن را؟ چرا واقعیتهای زندگی، به صرافتم نیانداخت که جامه دیگر کنم و بیاموزم که جهان، سخت فراموشکارست و بیحافظه. از چه رو «رنگ» را در بیرنگی دیدم و یکرنگی؟ کی میآموزم که کلام، خوشایند مردمان سازم و صاحبان قدرت؟ کی، مرهم خویش در درد دیگران خواهم یافت؟ و....
سؤالاتی که پاسخ آنها از پیش روشن است: هرگز. هر کسی را بهر کاری ساختند.
نوشابه امیری
نظرات (1)