نگاهی به پیشینه و چرایی برخورد با زنان متجدد
بیش از یکسال است که هرروزه خیابانهای شهرهای ایران پس از وقفه ای چند ساله شاهد برخوردهای زننده و ناقض حقوق بشر نیروهای انتظامی با زنان و دختران متجدد است. در این یکسال نیز همانند سالهای گذشته بازنده محتوم این پیکار نابخردانه، باورمندان به گفتمان حاکم بر کشور هستند.چرا که در این 30 سال همواره مجبور می شده اند که برای پیشبرد سلایقشان به سخت افزارانه ترین وسائل ممکن متوسل گردند. اما پیشینه این قبیل برخوردها چه بوده است و چرا در اساس حاکمیت در این شرایط بحرانی اقدام به چنین برخوردهایی می کند؟ این پرسشی است که در این نوشتار تلاش می شود که تا اندازه امکان بدان پرداخته شود
در اسفند ماه سال 1357 نخستین زمزمه ها مبنی بر اجباری شدن حجاب در کشور بلند شد که در پی مقاومت جنبش زنان نه چندان منسجم آنروز ایران(علی رغم خیانت مخالف خوانی توامان اسلام گرایان و کمونیستها )، این اقدام را چند سالی به تعویق افتاد. در سال1361 خورشیدی (1982 میلادی) جمهوری اسلامی در یک اقدام بی سابقه در جهان معاصر، حجاب اسلامی را برای زنان اجباری نمود. از آن هنگام تا به کنون کمیته های انقلاب اسلامی مجدانه پیگیر امر کنترل بر نحوه پوشش زنان در جامعه گردیند. این اقدام در آن سالها که گفتمان حاکم در اوج اقتدار خود به سر می برد و در شرایط فقدان حضور قدرتمند اپوزسیون روادار و دموکرات و فرو غلطیدن رویه مخالفت به دام مجاهد بازی و چپگرایی (که هیچ یک دغدغه صیانت از آزادیهای بنیادین زنان را نه تنها نداشته که خود نیز ناقض آن بودند)، طبیعی بود که چنین حکمی را حاکمیت با قاطعیت و بدون مواجه شدن با چالشی به پیش ببرد.به ویژه آنکه مخاطبین این قانون نیز اقشار به نسبت کم شماری از طبقات مرفه و متوسط شهری بودند. در یک سخن "گروه های دارای منزلت متجدد" در جامعه ایران. یعنی گروهی که بیشترین سرکوب سیاسی و اجتماعی را در سالهای پس از انقلاب متحمل گردید و به همین سبب شمار زیادی از باشندگان آن به تدریج به خارج از کشور گریختند. اما رفته رفته با سپری شدن دوران جنگ با عراق و فوت آیت الله خمینی و آغاز دوران موسوم به سازندگی دردوره ریاست جمهوری حجت الاسلام رفسنجانی که همزمان با ادغام کمیته های انقلاب در شهربانی و ژاندارمری نیز گردید، تحت تاثیر مناسبات رو به رشد اقتصادی و سیاسی دولت وقت با دول اروپایی و به منظور پرهیز از برانگیخته شدن حساسیتهای حقوق بشری در این کشورها، برخوردهای علنی با آنچه که ظواهر بدحجابی می نامند در سالهای ابتدایی دهه 1370 مسکوت گذاشته شد. هرچند که همچنان اقدامات بی صداتری نظیر هجوم به محافل خصوصی مردم و یا شلاق زدن دختران و پسران جوان به علت حضور در محافل خصوصی یا روابط جنسی خارج از ازدواج ویا شرب خمر ادامه داشت. اما کمرنگ شدن حضور نیروهای نظامی و شبه نظامی در خیابانها جهت کنترل نحوه پوشش زنان و جوانان موجب برانگیخته شدن اعتراضات گروهی از تندروهای مذهبی (نظیر گروه آن روز آقای طبرزدی) گردید. اما نگارنده خود به خاطر دارد که در چند تظاهرات این گروهها در آن روز ها که در بولوار میرداماد و خیابان دکتر جردن برگذارشد،هیچ یک از نیروهای انتظامی در کنار تظاهرات کنندگان نبودند. این عدم حضور بیش از هرچیز نشانگر بی علاقگی حاکمیت به پیگیری این قبیل مسائل بود. رفته رفته همزمان با فروکش کردن این قبیل اعتراضات و همچنین آغاز دوران موسوم به اصلاحات دیگر این فبیل اقدمات به گونه ای فراموش شده تلقی گردید. هرچند که هنوز هم آن برخوردهای بی سرو صدا ادامه داشت و از برخوردهای علنی نیز در مواقع خاصی که خواهان ایجاد ارعاب در مردم بودند استفاده می شد. برای نمونه به یاد دارم که روزنامه ها در یکی دو روز پس از ناآرامی های 18 تیر سال 1378 آگاهی دادند که گشتهای ارشاد در مقابل کوی دانشگاه تهران مستقر شده بودند ولی با حمله مردم ناگزیر به فرار و ترک صحنه شدند. و یا اینکه دربهار سال 1380 هنگامی که هشتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در شرف انجام بود و برای نخستین بار زمزه هایی مبنی بر ناکارآمدی خاتمی و لزوم گذار از وی مطرح می گردید، خیابانهای تهران شاهد شلاق زدن جوانان در ملا عام بود. اما به تدریج در این سالها بود که با تقویت و قدرت گیری فکری و عددی مجدد "گروه منزلتی متجدد" در جامعه ایران و به طبع آن رو به افول رفتن اعتبار اجتماعی"منزلتهای سنتی"، و نیز گسترش ارتباطات رسانه ای با فرای مرزها (علی رغم قطع ارتباط و در انزوا قرار گرفتن ملت ایران توسط حاکمیت و نظام جهانی) ، رفته رفته با دگرگون شدن "شیوه های زیست" شمار زیادی از باشندگان قطب "منزلتهای متجدد اجتماعی"، دگردیسی به نسبت سریع و فراگیری در سطوح مختلفی از شیوه های اندیشیدن گرفته تا نحوه معاشرت اجتماعی و طرز پوشش پدید آمد. ابعاد این تغیر به حدی گسترده بود که جناح محافظه کارتر حاکمیت را از رنگ باتختن ارزشهای دیکته شده اش به جامعه در هراس انداخت و آن را دستاویزی جهت تحریک "قطب منزلتهای سنتی" برعلیه دولت خاتمی و اصلاحات قرار داد. اما این دگردیسی اجتماعی آنچنان فراگیر بود که حتی ریس چمهور نهم در مصاحبه انتخاباتی اش با سیمای جمهوری اسلامی به صراحت قصد دخالت در نحوه پوشش مردم (به مثابه پرشمولترین وجه این دگردیسی) را انکار نمود. اما در زمان دولت نهم بنابر عواملی برخوردهای خیابانی با زنان و جوانان در اردیبهشت ماه سال 1386 از سر گرفته شد.
در چرایی رواج این امر شاید بتوان به گسست در روابط جمهوری اسلامی با غرب بر سر مسئله هسته ای و نیز همان راهکار ایجاد ارعاب در شرایط بحرانی اشاره نمود. اما اینبار با توجه دگردیسی پدید آمده در سطح جامعه، این اقدام حاکمیت با مخالفتهای گسترده ای مواجه گردید. این مخالفتها از خودداری زنان و جوانان در تغیر اساسی در نحوه پوشش خود گرفته تا اعتراضات صریح فعالین مدنی در مطبوعات داخلی و رسانه های خارجی وتجمع اعتراضی مردم تهران در میدان صادقیه (که این آخری به تعدیل محسوس برخوردهای گشتهای ارشاد در شهر تهران منجرشد) ادامه داشت. کار به جایی رسید که حتی مجری نورچشمی یکی از برنامه های تلوزیونی "فرزاد حسنی"، در برنامه ای با اعتراضی شجاعانه به ریس پلیس تهران، به نحو غیر منتظره ای به صف معترضین پیوست.
در همین هنگام دستگاههای خاصی برای توجیه اقداماتشان دست به برپایی سمینارهای شبه علمی زدند تا با استفاده از پارادایمهای مدرن جامعه شناسی و روانشناسی، برای مکانیزمهای سرکوب "پدرسالاری سنتی" توجیه علمی بتراشند! بدیهی بود که این سمینارها با چه میزان استقبال محافل علمی کشور مواجه خواهند شد. پس از آن بود که برای توجیه این اقدامات به چهره های محبوب عوام توسل جستند. در همین راستا بود که به سراغ برخی از سینماگران که بارها ثابت کرده اند که در شمار "بی پرنسیب ترین" افراد جامعه ایرانی هستند رفتند. برای نمونه دراردیبهشت ماه سال جاری نشستی در دانشگاه تهران در توجیه طرح موسوم به امنیت اجتماعی با حضور "مهناز افشار"، "پژمان بازغی" و "محمد رشید پور" و ریس پلیس تهران برگذار گردید . نگارنده که به علت مسافرت نتوانست در این نشست شرکت کند، از دوستی که در آن جلسه بود شنید که مخالفت پرشور تنی چند از استادان و دانشجویان با طرح موسوم به امنیت اجتماعی، سبب گردید که نتیجه متفاوتی از آنچه مد نظر آقایان بوده نصیبشان گردد. اما نکته ای که آن دوست اشاره کرد و جای تامل بسیار داشت این بود که چند دختر چادرپوش، صریحانه ترین مخالفتها را با این طرح نمودند که این اتفاق خود بیانگر شکست کلیت این طرح است.
به گمان من اساس این طرح مبتنی بر"فعال کردن شکاف اجتماعی میان دو قطب سنتی و مدرن جامعه ایرانی " است. گذشته از آنکه منافع مادی و عینی مشترک میان این دو قطب آنچنان مشترک است که تضادهای فکری را در شرایطی که تورم لجام گسیخته و کمبود محسوس امکانات، شرایط زندگی را برای هر دو قطب دشوار کرده، تحت الشعاع قرار دهد، رواج رواداری و تساهل در میان هر دو قطب یاد شده در جامعه امروزین ایران، چنین اقداماتی را از اساس فاقد مشروعیت گردانده است. شاید در پایان بد نباشد که اشاره ای کنم به مقاله هشدار آمیزی که "احمد شیرزاد" نماینده اصفهان در مجلس ششم و عضو جبهه مشارکت در هنگامه آغاز طرح امنیت اجتماعی در سال گذشته در یکی از روزنامه های دوم خردادی (به طور دقیق به خاطر ندارم کدام روزنامه) نوشت و در آن با صراحت و شجاعتی که در جماعت دوم خردادی بی مانند بود، هشدار داد که ورود جانبدارانه دولت به عرصه شکافهای اجتماعی، در نهایت منجربه تضعیف قطب سنتی می شود. وی هشدار داد که آنهایی که در خیابانها متعرض نحوه پوشش زنان می شوند، سبب می شوند که فرزندانشان را در کوی و برزن مورد تحقیر دگرباشانی -که شیرزاد به هژمونی اشان در شهرای بزرگ معترف بود- واقع شوند. به گمان من هم لازم است که قطب سنتی جامعه با علنی نمودن هرچه بیشتر رواداری رو به گسترشش، صراحتن در مخالفت با طرح ضد اجتماعی امنیت اجتماعی ، به قطب متجدد جامعه بپیوندد.