صدای آمریکا، ترانه سرا و تراژدی ایرانی

صدای آمریکا آنچنان که گفته می شود بناست مبلغ ارزشهای گرانقدر و قابل احترام ایالات متحده باشد. جمهوری خواهی، احترام به حقوق بنیادین بشر و مبارزه برای آزادی و حقوق مدنی بخشی جدایی ناپذیر از تاریخ و ارزشهای فرهنگی این کشور است. به هر حال چه آمریکا را دوست داشته باشیم و چه از آمریکا متنفر باشیم نمی توانیم منکر این واقعیت شویم که وقتی رسانه ای قرار است "صدای" آمریکا باشد حجم گسترده ای از انتظارات و توقعات را متوجه خود می کند.

صدای آمریکا رسانه‌ایست که خصوصا با توجه به سانسور شدید خبری در ایران از نفوذ نسبتا قابل توجهی خصوصا در شهرها برخوردار است، البته ظهور "بی بی سی فارسی" به عنوان رقیبی قدرتمند و حرفه ای خواه نا خواه کمی از دایره این نفوذ کاسته است. با این حال هنوز تعداد قابل توجهی از مردم صدای آمریکا را به خاطر لحن صریح برنامه هایش علیه جمهوری اسلامی و به این دلیل که فرصت بیشتری در اختیار مخالفین جمهوری اسلامی قرار می دهد بیشتر می پسندند. ضمن اینکه این رسانه نیز با ظهور رقیب بزرگی چون "بی بی سی" کوشیده است با استفاده بیشتر از چهره های قابل احترام آکادمیک نظیر عباس میلانی، مهرداد مشایخی، آذر نفیسی و... بر وزانت و متانت برنامه های تحلیلی خود بیفزاید.

بسیاری از کارکنان صدای آمریکا افرادی شریف و زحمت کش هستند که بعضا در زمان حضور در ایران در راه مبارزات دموکراتیک هزینه داده اند و به زندان رفته اند، خصوصا حضور برخی از چهره های سابق جنبش دانشجویی در صدای آمریکا باعث شده تا این رسانه به طور ویژه در پوشش اخبار دانشجویی موفق عمل کند.

با این حال برخلاف آنچه که انتظار می رود صدای آمریکا در برخی موارد به جای اینکه "صدای آمریکا" باشد به جولانگاهی برای تسویه حسابهای سیاسی و شخصی بدل می شود، حملات یک طرفه به بسیاری از شخصیتهای اپوزیسیون که در داخل ایران زندگی می کنند و یا تخریب رهبران اصلاح طلب گاهی در صدای امریکا آنچنان شدت می گیرد که سوالها و تردیدهای بسیاری ایجاد می‌کند، در حالیکه در برخی از برنامه ها مجری با ژست بیطرفی مانع از اظهارنظر میهمانان می شود در برخی دیگر از برنامه ها تریبون به صورت نامحدود در اختیار "میهمان محترم برنامه" قرار می گیرد تا بی محابا هر آنچه می خواهد علیه دیگران (از ابراهیم یزدی و عزت الله سحابی گرفته تا محمد خاتمی و عبدالکریم سروش) به زبان آورد و نه تنها با اعتراضی از سوی مجری مواجه نشود که تازه لبخند رضایت هم تحویل بگیرد.

میهان شنبه شب برنامه دو روز اول -که اتفاقا از برنامه‌های با محتوای صدای آمریکاست- شهیار قنبری، شاعر و ترانه سرای توانا و شهیر ایرانی بود. من نیز مثل بسیاری دیگر از مردم این سرزمین با ترانه های "شهیار" زیسته ام، اشک ریخته ام، عاشق شده ام و از تیره روزی های یک ملت گریسته ام، این احساس من تنها نیست داستانی است که در سر هر بازاری هست. اما آیا اینکه شهیار قنبری ترانه سرایی زبردست و محبوب است می تواند به این معنا باشد که تحلیلگر سیاسی خوبی هم هست؟ هدف این نوشتار پاسخ به این پرسش نیست بلکه مقصود این است تا مهمترین و سیاسی ترین فراز سخنان "استاد ترانه ساز" را تیزاب نقد بگیریم و البته صدای آمریکا را به خاطر این قبیل بی مبالاتی ها [شاید هم بی مبالاتی نباشد] مورد پرسش قرار دهیم و تازه این همه را بهانه ای کنیم برای نقد گوشه ای از فرهنگ سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور.

خلاصه داستان برنامه شنبه شب دو روز اول این است که در اواخر برنامه در حالیکه مخاطبان صدای آمریکا در انبوهی از شعر و ترانه و خاطرات تلخ و شیرین خود غرق بودند ناگهان مجری برنامه از "میهمان محترم" خواست که در مورد "داستان اعتصاب غذا در برابر دفتر سازمان ملل و پیامی که قرار بوده قرائت شود" و اینجور چیزها "نظر خود را ابراز فرماید". استاد ترانه سرا هم به صراحت اکبر گنجی را مورد عتاب و خطاب (در واقع فحاشی و تحقیر) قرار داد و بر سیاق معمول او را "پاسدار فدایی خمینی" دانست و هکذا... بقیه اش را خودتان می دانید!

غرض نقل قول فرمایشات استاد نیست، به هر حال استاد نیز مثل همه حق دارد عقاید خودش را آزادانه بیان کند و از افرادی –به هر دلیل– خوشش بیاید یا خوشش نیاید. پرسش اما اینجاست که چرا صدای آمریکا اجازه می دهد از تریبونی که احتمالا میلیونها نفر در برابر آن نشسته اند اینجور بی حساب و کتاب علیه یکی از چهر های خوش نام، مبارز و آزادیخواه ایران طی یک دهه اخیر اینگونه سخن رانده شود؟ پاسخ به این پرسش ما را به پرسشهای دیگری رهنمون می کند.

به راستی چرا در حالیکه مردم در خیابانها کشته می شوند و تعداد بی شماری از روشنفکران و فعالین سیاسی زیر بدترین شکنجه ها در زندان به سر می برند، عده ای برای خودشان رسالتی جز مبارزه با "اکبر گنجی" یا به کرسی نشاندن حقانیت یا عدم حقانیت "شیر و خورشید" یا افشای فلان سابقه موسوی و کروبی در فلان قضیه قائل نیستند؟

در حالیکه کروبی و موسوی -فارغ از هر سابقه ای که داشته‌اند– اکنون و در داخل مرزهای ایران به رغم همه فشارها در برابر تمامیت دستگاه رعب آور این مافیای نظامی-امنیتی ایستاده‌اند. آیا مسئولیت اخلاقی و ملی ما این نیست که تا وقتی که آنها در مسیر ملتند حمایت و تقویت شان کنیم؟ کدام اقدام اپوزیسیون در خارج از کشور به اندازه اقدام کروبی در افشای تجاوز جنسی در زندانهای جمهوری اسلامی موثر واقع شده است؟ چرا حالا که جنبش یک کادر رهبری نصفه و نیمه در داخل کشور پیدا کرده است همه همّ و غم عده ای افشاگری علیه موسوی و کروبی و خاتمی گنجی و کدیور و... است؟

همه اینها نشان از این دارد که اپوزیسیون خارج از کشور هنوز گرفتار همان فرقه گراییها، حسادتها و برتری جوییها و رقابت های حقیر است. گویا مشکل اصلی عده ای این است که "چرا گنجی و چرا من نه؟" چرا کروبی و موسوی و چرا ما نه؟

اکبر گنجی عیب و ایرادهایی دارد –مثل همه ما- اما او در ضمن این توان را دارد که بتواند نام بزرگترین روشنفکران و فیلسوفان چند ستاره دنیا را در حمایت از جنبش سبز مردم ایران پای یک نامه جمع کند، او این توانایی و وجاهت را دارد که بتواند صدای مردم ایران را به گوش افکار عمومی جهان و نهادهای بین المللی برساند، چنانکه افرادی نظیر شیرین عبادی، محسن مخملباف و دیگرانی که قطار کردن اسمشان فرصتی دیگر می طلبد چنین توایی و وجاهتی دارند. به راستی تخریب وجاهت و توانایی این افراد به سود کیست؟

حمله به موسوی و کروبی و اصرار بر اینکه آنها در این جنبش هیچکاره‌اند و نباید به آنها توجه کرد ما را به کجا می برد؟

اندکی تامل کنید، برای تسویه حساب وقت هست، در فردای ایران آزاد شاید مشخص شود آنهایی که خود را مبری از گناه می‌دانند و مدام در پی مچ گیری از دیگرانند خودشان هم چندان محق و منزه نیستند. اینقدر در حق هم سختگیری نکنیم، از مردم یاد بگیریم، ببینیم چطور "با چادر و بی چادر" مرگ بر دیکتاتور می گویند، چطور یکدیگر را تحمل می کنند و علیه دولت کودتا و فاشیسم اسلامی به پا خواسته اند، شعارشان را به یاد آورید:

"نترسید، نترسید-ما همه با هم هستیم"

بدون شک در چنین موقعیتی تن سپردن به این رقابتهای حقیر و حسادتهای مشمئز کننده چیزی نیست جز پشت کردن به خون این همه لاله پر پر از ندا و سهراب گرفته تا ترانه و محسن.

بیایید کمی با هم مهربانتر باشیم، ما به این مهربانیها احتیاج داریم. شرایط را درک کنیم، مچ گیری و بهانه گیری را کنار بگذاریم، برای مدتی هم که شده بر جاه طلبی و شهرت طلبی خودمان لگام زنیم و اگر برای این مردم "یار شاطر" نیستیم لا اقل "بار خاطر" نباشیم.

من مصاحبه بیژن فرهودی با شهیار قنبری را تنها بهانه ای کردم برای نقد یک فرهنگ و رویه عذاب آور وگرنه نه قصد جسارتی در بین بود و نه انگیزه ای دیگر. خواستم این را دریچه ای کنم به روایت تراژدی ما: تراژدی ایرانی، تراژدی فرصت سوزی و تفرقه انگیزی، تراژدی سخنان بی موقع و مواضع بیهوده.

ما اینجا در درون ایران تحت فشاریم، بسیاری زندانند و آنها که زندان نیستند هر لحظه بیم اسارتشان می رود، مردم هزینه داده‌اند و داغدارند، رژیم کودتا تلاش پیچیده و موذیانه ای را برای تثبیت خویش آغز کرده است. بیشتر به فکر مردم باشیم.