مؤمنی الگوی همه نسلهای جنبش دانشجویی
به سختی میتوان جریان دادگاهی را فهم کرد که در آن متهم دفاع حقوقی از خود را بیفایده میبیند. شاید کمتر کشوری در قرن بیستویکم یافت شود که مردماش کمکم زیر استیلای قدرت حکاماش میرود تا از مفهوم شهروندی تهی شوند، چه آن که در بدویترین دادگاهها نیز، قضات چنین درصدد تخفیف و تحقیر شخصیت متهم نبودهاند که در این ملک کمر بدان بستهاند.
اما حکایت زیستن در ایران امروز حکایت غریبی است و این گونه است که کافکاوار زیستن در برابر هیولای لگام گسیخته قدرت که میکوشد تا جریان رونده خود را هر چه بیشتر زیر پوست شهر نفوذ دهد، معنا مییابد. متهم بیهیچ اتهام مشخصی به ناگاه در حوزه شخصی خود بازداشت میشود و در حالی که خود را محق و دستگاه حاکم را ستمگر میداند، در پیشگاه دستگاه قضاییای قرار میگیرد که این بار نه فرشتهای که هیولایی ترازوی عدالت را در دست گرفتهاست و در همان نگاه اول متهم را تهدید میکند. متهم بیهوده تقلا میکند تا از خود دفاع کند. چرا که او حتی اتهام خود را نیز نمیداند و نمیداند از چه چیز و بر اساس کدام قانون از خود دفاع کند. چرا که برای هر فرد در گروه محکومین قانونی مخصوص وی وجود دارد که تنها اوست که اجازه عبور از دروازه این قانون را دارد و اما هیچگاه نمیتواند از این دروازه بگذرد. چرا که او مسلماً محکوم است.
باری، دادگاه برگزار میشود و متهم رفته رفته زیر چرخدندههای این دستگاه عظیم قضایی خرد میشود. بیآنکه بتواند در لحظات خرد شدناش فریاد فرجامخواهی برآورد که اگر چنین کند هم در برابر صدای چرخدندههای دستگاه قضایی مویهای را میماند. پس همان بهتر که او زبان به کام فرو برد و از آغاز دفاع از خویش را وانهد و در برابر این دستگاه دهشتناک سر فرو آورد که زمان شکوهای نیست. وانگهی او باید چنین کند.
اما طنز تلخ ماجرا آنجاست که قربانی کسی است که همه عمر بیشمشیر و گلوله برای حق خود و حق همه کوشیدهاست. و اکنون تنها به صرف اینکه با گذاشتن آینهای در برابر این هیولای دهشتناک، هویت آن را فاش و عیان کردهاست، مذبوحانه به قربانگاه عدالت هیولایی دستگاه حاکمه میرود.
حکایت دردناکی است، وقتی که وضعیت عبدالله مؤمنی یا ع.م.ر متهم ردیف اول دادگاه پنجم دولت کودتا را با همتایاناش در کشورهای توسعهیافته و دموکراتیک مقایسه میکنیم. آنها همه اگر چه سختی و گاه شاید خستگیای در طی طریقشان متحمل شدند، اما همه اجر دیدند و ارجمندشان داشتند. پلههای ترقی را طی کردند و مناصب سیاسی یافتند و این یکی اکنون دیرگاهی است که در کنج سلولهای تنگ و نمور دژخیمان کودتا روزگار سپری میکند.
اما این تفاوت را نمیتوان اتفاقی پنداشت و آن را به مانند همه چیز بر شرایط فرهنگی استوار کرد. تفاوت در ماهیت قدرت بازدارنده است که عدالت به ارمغان میآورد و در جوامع باز حاکم است و از طرف دیگر قدرت تندرو و استیلاجو که بر جوامع مفلوک استبدادزده حاکم است. تفاوت میان جمهوری و دیکتاتوری و میان دیکتاتور و رئیس جمهور است. که اگر دیکتاتورها جنبشهای اجتماعی و فرهنگی را در هم میشکنند و رهبرانشان را در بند میکنند، دولتهای دموکراتیک این جنبشها را در درون خود هضم میکنند، از آن تأثیر میگیرند و سعی در اصلاح خود دارند.
واقعیت امر این است که در غرب با خشونتآمیزترین اعتراضهای خیابانی نیز چنین برخورد نمیشود که در ایران و این خود معیار خوبی برای عیار زدن به وجوه مختلف رفتار حکومتهاست. مسئله آن است که حقوق شهروندی به مثابه کلی به هم پیوسته باید فهم شود و نقض اولین حق شهروندان که همانا اعتراض است، منجر به نقض تمام حقوق شهروندان میشود.
این سیکل معیوب و ناقص در حکومتهای استبدادی اما دیری نمیپاید، آنها دیر یا زود با خشم و قدرت مردم مواجه میشوند و یا در منجلاب خودساخته ذره ذره راه فساد و زوال میپیماند و نابود میشوند. در طرف مقابل ولی کشورهای توسعهیافته و با حکومتهای لیبرالدموکرات هستند که در مسیری از اصلاح و توسعه، به جنبشهای اجتماعی و بالاخص دانشجویی به مثابه آینهای نظر میکنند و از این رهگذر سعی در اصلاح خود دارند و توسعه مییابند و میبالند. تفاوت این دو نوع نظام، تفاوت فرشتهای زیبارو و دیوی زشترو را میماند. که اگر آن یکی در آینه مینگرد و خود را میآراید، این دیگری با دیدن چهره کریه خود از فرط استیصال آینه را بر زمین میکوبد و خرد میکند. غافل از آن که این تکهتکههای آینه در سطح جامعه پخش و تکثیر میشوند و به هزار زبان این کراهت و زشترویی را به رخ حاکمان میکشند.
و این گونه است که حاکمیت اکنون با وضعیت تراژیکی مواجه شدهاست. تلاش مذبوحانه آنها برای نابودی جنبش دانشجویی و تخریب چهرههای شاخص جنبش دانشجویی ناکام مانده و حاکمیت مستأصل در تالار آینهها گیر افتادهاست.
بانگ "الله اکبر" و "مرگ بر دیکتاتور" بر فراز ساختمانهای نیمهخالی کوی دانشگاه تهران و تظاهرات گسترده و خودجوش در دانشگاههای تهران و صنعتی شریف حکایت این رسوایی را به صد زبان و هزار زبان بازگو میکند. خواستند آینه را بشکنند تا مگر کراهت جنایت و حقارت خود را پنهان کنند، اما این تکهتکههای آینهها اکنون تکثیر شدهاند و کودتاچیان خود را در تالار آینهها میبینند.
تلاش چندین ساله جنبش دانشجویی برای ترویج ارزشهای دموکراتیک ثمره دادهاست. توده کوچک، توده بزرگ را به راه انداختهاست و این جنبش بدون سر مؤمنی و دیگر فعالان دانشجویی را نه منکوب که تکریم میکند و به فعالیتهای افتخارآمیزشان احترام میگذارد.
خیال خامی برای تخریب عبدالله مؤمنی- چهره شاخص یک دهه افتخارآمیز جنبش دانشجویی- از سر حاکمیت گذشت؛ حال آنکه مؤمنی اکنون به عنوان الگوی همه نسلهای جنبش دموکراتیک دانشجویی جاودانه خواهد شد