بامداد خبر

سعید قاسمی‌نژاد، سخنگوی دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال، در گفتگو با بامدادخبر: مسئله بر سر دموکراسی بیشتر است

بامدادخبر: سعید قاسمی‌نژاد، سخنگوی دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال، در مصاحبه‌ای تفصیلی با بامدادخبر، ضمن شرح آخرین وضعیت اعضای دربند این گروه سیاسی-دانشجویی، به تحلیل شرایط جاری سیاسی ایران و و به ویژه وضعیت فعلی جنبش سبز ایران پرداخته است که بیانگر نوع نگاه بخش قابل توجهی از نیروهای سکولار موجود در جنبش است. متن کامل این گفتگو در زیر می‌‌آید:

در شش ماهی که از جنبش کنونی می گذرد 8 تن از اعضای شما بازداشت شده اند اخرین وضعیت اعضای بازداشتی دانشجویان و دانش اموختگان لیبرال چگونه است؟

از 7 بازداشتی اولیه چهار نفر آزاد شده اند و مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه و سینا شکوهی سه نفری هستند که همچنان در بازداشت به سر می برند. اخباری که ما داریم از ضرب و شتم و شکنجه شدید این سه نفر به ویژه مهرداد بزرگ و احسان دولتشاه برای پذیرش اتهامات واهی در هفته های اولیه بازداشت حکایت دارد. مهرداد بزرگ نزدیک به بیست روز است که هیچ تماسی با منزل نداشته و علیرغم دستور بازپرس پرونده برای ملاقات خانواده‌ها، بازجویان بند 209 از این دستور سرپیچی می‌کنند. گویی اراده‌ی آنها از دستور مقام بالاتر هم قدرتمندتر است. ضمن اینکه این دوستان به خانواده ها پیغام داده اند که از همین هفته در اعتراض به وضعیت خود اعتصاب غذا خواهند کرد که مایه نگرانی است.

درروزهای اخیر آقای رشید اسماعیلی نیز در اصفهان بازداشت شده اند که با توجه به وضعیت جسمی ایشان بازداشت ایشان جان ایشان را در خطر قرار می دهد.

در خبرها آمده است که ایشان شدیدا بیمار هستند.

بله اقای اسماعیلی مدت دو سال است که شدیدا بیمار هستند؛ تحت مراقبت پزشک هستند و به صورت دوره ای باید در بیمارستان مراحل درمان خود را پشت سر بگذارند. بازداشت ایشان، فشار بازجویی و نبود مراقبت پزشکی منجر به زیانهای غیرقابل جبرانی برای سلامتی ایشان خواهد شد و مسئولیت سلامتی رشید و بقیه بچه ها بر عهده حکومت است. اما نکته‌ای که میخواهم به بازجویان پرونده‌ها بگویم این است که به هر حال این دوران به اتمام می رسد و آن کسانی که مجری اوامر بالادستیها هستند می مانند و مردم خشمگین. من همینجا به این آقایان هشدار می دهم که بیش از این در زندانها سلامتی دوستان ما را با خطر مواجه نکنند چرا که تاریخ ایران تاریخ جابجاییهای پیاپی زندانیان و زندانبانان است و این بومرنگ خشونت و ظلمی که پرتاب شده است به سرعت در حال بازگشت به سمت خود این اقایان است. اگر وجدان ندارند که ندارند لااقل عقل معاش داشته باشند و به سرنوشت خودشان فکرکنند.

اجازه بدهید به شرایط سیاسی داخل ایران برویم. بعد از 22 خرداد 88 و اعتراض مردم به نتایج انتخابات، جامعه ایران دچار وضعیتی دوقطبی شده است. این مساله در راه پیمایی هایی که مناسبت های دولتی دارند، اما معترضان نیز در آن حضور دارند، به خوبی قابل مشاهده است. فکر می کنید این وضعیت می تواند بستر مناسبی برای گذار ایران به دموکراسی باشد؟

در ادبیات سیاسی ما چنان در باب دوقطبی شدن جامعه سخن گفته می شود که گویا دوقطبی شدن جامعه شر مطلق است. وقتی از بد بودن دوقطبی شدن جامعه سخن می گوییم مقصود چیست؟

ممکن است کسانی بگویند مقصود این است که دوقطبی شدن جامعه غیراخلاقی است. به چه معنا دوقطبی شدن جامعه می تواند غیراخلاقی باشد؟ پس‌زمینه‌ی غیراخلاقی بودن جامعه دوقطبی، نسبیت گرایی معرفت شناختی و ارزشیِ حاد است. میان نسبیت گرایی معرفت شناختی و نسبیت گرایی ارزشی تفاوت است بدین معنا که از هیچ یک نمی توان دیگری را استنتاج کرد. از سوی دیگر نسبیت گرایی خود نیز درجات متفاوت دارد. اگر پلورالیسم را واجد ارزش مثبت بینگاریم، باید تذکر داد که پلورالیسم در ساحات مختلفی مطرح می شود پلورالیسم سیاسی، اخلاقی، ارزشی، دینی و... و پلورالیسم معرفتی؛ باز باید تذکر داد که آن انواع پیشین پلورالیسم برای قابل دفاع بودن لزوما نیازی به پلورالیسم معرفتی ندارند و از دل نسبیت گرایی معرفتی و ارزشی حاصل نمی شوند. با اتکا به این توضیح کوتاه بپردازیم به موقعیت خاص ما در ایران. کسانی که می گویند جامعه دوقطبی جامعه ای غیراخلاقی است لزوما مدعیند یا هیچ ارزشی بر ارزش دیگر برتری ندارد و هیچ عملی از عمل دیگر اخلاقی تر نیست پس لزوما دوقطبی شدن جامعه حول ارزشهای کفو غیراخلاقی است یا مدعیند ارزشهایی که امروز در جامعه ایران، جامعه دوقطبی شده است کفوی یکدیگرند و بر یکدیگر برتری ندارند.

این هر دو به گمان من دقیقا غلط هستند واضح است که فی المثل آن کسی که می گوید در زندان نباید به مردم تجاوز کرد و آن کسی که دستور این کار را می دهد و از متجاوز حمایت می کند از ارزشهایی به یکسان قابل دفاع حمایت نمی کنند. دفاع از آزادی بیان و مخالفت با ازادی بیان به یک میزان قابل دفاع نیستند؛ دموکراسی و دیکتاتوری هم ارز یکدیگر نیستند و...

ممکن است کسانی بگویند دوقطبی شدن جامعه بد است چرا که این دوقطبی شدن منجر به خشونت می‌شود. واضح است که تا می توان باید از خشونت پرهیز کرد. خشونت در برابر آن کسی که خشونت نمی ورزد همواره محکوم است. اما وقتی کسی بر خواسته‌ی اخلاقا غیرقابل دفاع خود تاکید می‌ورزد و برای دفاع از آن خشونت می ورزد پاسخ اخلاقی به او این نیست که برای جلوگیری از دوقطبی شدن جامعه، ما از ارزشهای قابل دفاع خود چشم پوشی کنیم. اول آنکه دلیری ما در آن است که از خشونت طرف مقابل نهراسیم و بر خواسته‌های اخلاقا قابل دفاع خود تاکید بورزیم به این می گویند مقاومت مدنی. در وضعی که طرف مقابل برای دفاع از ارزشهای اخلاقا غیرقابل دفاع خود خشونت می ورزد، دفاع از خود اخلاقا قابل دفاع است حتی اگر منجر به خشونت متقابل شود. اگر ما از این حق خود به هر دلیل چشم پوشی کنیم اما مبارزه را ادامه بدهیم نام این رفتار هست مبارزه غیرخشونت آمیز. آنچه غیراخلاقی است ایستادگی بر ارمانهای اخلاقی نیست بلکه آرمانهای اخلاقی را فرو گذاشتن است.

گذار به دموکراسی بیش از آنکه ارتباطی به دوقطبی شدن یا نشدن جامعه داشته باشد با این مسئله مرتبط است که ایا بخش قابل توجهی از نخبگان سیاسی و مردم به این نتیجه رسیده اند که می بایست طیف هر چه وسیعتری از نیروها با آرا و عقاید مختلف در کنار هم در جامعه سیاسی به صورت دموکراتیک به رقابت بپردازند یا نه. در جامعه ما این شرط محقق شده است. دوقطبی محقق شده در جامعه ما این است که اکثریتی در پی جامعه‌ای است که چپ و راست و مذهبی و سکولار بتوانند در کنار هم زندگی کنند و اقلیتی تفنگ به‌ دست، اجازه نمی دهد. البته بسیار بهتر بود که آن اقلیت تفنگ به دست، سر عقل می آمد و دست از تیراندازی بر می داشت اما وقتی چنین نمی شود تا ابد که نمی توان منتظر نشست و فرصتهای تاریخی را از دست داد. شاید که دیوانگان خودبخود عاقل شوند.


این روزها بسیار از "جنبش سبز" صحبت می شود. فکر می کنید می توان از آقایان موسوی و کروبی– یا احتمالا افراد دیگر– به عنوان رهبران این جنبش نام برد؟

رهبر یک جنبش اجتماعی کسی است که حرف او در آن جنبش خریدار داشته باشد. این افراد هم اکنون مسلما و بدون هیچ شکی، اقایان موسوی و کروبی هستند. دیگرانی نیز با فاصله بسیار در افق رهبری جنبش دیده می‌شوند. به گمان من با توجه به عقاید آقایان موسوی و کروبی، تکثر فراوان در جنبش و تجربه تلخ رهبری و خلف وعده آیت الله خمینی در انقلاب بهمن 57 و خواست خود مهندس موسوی، خواست پدیداری رهبری فرهمند همچون انقلاب 57 شاید چندان مطلوب نباشد و به گمانم ما بیشتر به مدلی همچون انقلاب مشروطه نزدیکیم. چند نکته در این میان قابل توجه است اول آنکه در ابتدای این جنبش آقای موسوی با فاصله فراوانی بر فراز دیگران در رهبری جنبش بی شریک بود. اینک آقای کروبی با سرعت مناسبی خود را به مهندس موسوی رسانده است و شریک او در رهبری جنبش است. نکته دوم ویژگی بی نظیر مهندس موسوی در اجازه دادن به دیگران برای شریک شدن در رهبری جنبش است. مهندس موسوی تا بدین‌جای کار فراتر از رهبری سیاسی، خصایص انسانی غریبی در رهبری جنبش از خود نشان داده است که یکی از آنها استقبال او از حضور دیگران برای پیشبرد امور حتی تا سطح رهبری جنبش است. مهندس موسوی در حالیکه به راحتی این توانایی را دارد که رهبری فرهمند و انحصارطلب شود و جامعه ما چه در سطح نخبگان و چه در سطح عموم هم این آمادگی را دارد که به دام کیش شخصیت دیگری بیفتد عامدانه و با تلاش بسیار از قرار گرفتن در چنین وضعی می گذرد. اگر به زبان مذهبی سخن بگوییم مهندس موسوی در جنبش سبز در سطح جامعه در حال جهاد اصغر و در درون وجدان خویش و با نفس خویش در حال جهاد اکبر است. من علیرغم اینکه منتقد سابقه تاریخی و سلیقه سیاسی–اقتصادی مهندس موسوی هستم، مبهوت اخلاق مداری مهندس موسوی در رهبری جنبش سبز شده‌ام.

درباره مطالبات و خواسته های جنبش سبز تاکنون سخن ها گفته شده است. به نظر شما نخستین خواسته و هدف جنبش سبز در شرایط فعلی چیست؟ آیا اصولا می توان هدف مشخص و مدونی برای جنبش سبز در حال حاضر در نظر گرفت؟

هدف اولیه جنبش سبز حتی انتخابات آزاد هم نبود. باز پس گیری رای مردم و شناخته شدن مهندس موسوی به عنوان رئیس جمهور منتخب بود. پس از برخورد خشونت بار حکومت، محاکمه‌ی آمران و عاملان آن نیز به خواسته های مردم اضافه شد. هر قدر حکومت بر خشونت خود بیفزاید خواسته های مردم نیز رادیکالتر می شود. نکته ای که گاه دوستان دقت نمی کنند این است که این مخالفان و منتقدان یک حکومت نیستند که اصلاح پذیر بودن یا نبودن یک حکومت را معین می کنند، این یک حکومت است که معین می کند اصلاح پذیر هست یا نه. در حال حاضر ما در وضعیت انتقالی هستیم اما بعضی نظریه‌پردازیهای ناکجاآبادی که در ابتدا در باره خصلت از بیخ و بن متفاوت و یگانه جنبش سبز می شد به سرعت در حال رنگ باختن است. جنبش سبز همچون همه جنبشهای توده ای دیگر وقتی پاسخ مناسب از جانب حکومت نبیند و حکومت تمامی راه حلها را به بن بست تبدیل کند، به سمت جایگزینی حکومت مستقر خواهد رفت. به هر حال وقایع اجتماعی هم منطق خود را دارند. افق اینده آنگونه که من می بینم آهسته آهسته به چنین سمتی می رود و نظریه پردازی در باره مذموم بودن انقلاب و این حرفها هم این سیلاب در راه را متوقف نخواهد کرد. مهمترین عاملی که می تواند بر رفتار این جنبش به راستی اثر بگذارد حکومت مستقر است که می تواند با خواستهای جنبش کنار بیاید یا نه.

بعضی از افراد معتقدند میان خواسته ها و مطالبات آقایان کروبی و موسوی– به عنوان رهبران یا سخنگویان جنبش سبز– و خواسته های بدنه این جنبش، شکاف عظیمی وجود دارد. در حالی که یکی سخن از بازگشت به سال های اولیه انقلاب می گوید، دیگری دم از "جمهوری ایرانی" می زند. این شکاف میان مطالبات، باعث لطمه وارد شدن به جنبش نمی شود؟

شکاف میان مطالبات بخشی از مردم و رهبران جنبش سبز واقعیتی انکار نشدنی است که می تواند در آینده ما را دچار مشکل کند. راه حل رفع مشکل، انکار آن یا دستور سکوت صادر کردن نیست که بعضی گروهها انجام می‌دهند. سابقه مهندس موسوی و آقای کروبی سابقه‌ای مشخص است، عقاید آنان هم مشخص است که شاید منطبق با خواستهای بخشی از معترضین که تعدادشان کم هم نیست نباشد. من به همین دلیل گفتم که شاید در افق آینده جنبش سبز، رهبران جدیدی نیز در کنار رهبران فعلی و در هماهنگی با آنان نیز پدیدار شوند. من خود مهندس موسوی را نیز در این زمینه بسیار رشد یافته دیده ام و خوب است که همه ما از ایشان یاد بگیریم. پای سرنوشت کشور ما در میان است، کشوری که ارث پدر هیچ یک از ما نیست، همه ما باید در آینده این کشور سهیم باشیم و در کنار هم زندگی کنیم. ظهور رهبرانی که هماهنگ با مهندس موسوی و آقای کروبی به عنوان نمادها و رهبران عمومی جنبش، در زیر سایه آنان بتوانند مطالبات بخشهای مدرنتر جامعه را نیز نمایندگی کنند هم ممکن است و هم مطلوب. هم می تواند بخشهایی از جامعه را بیشتر و امیدوارتر به صحنه مبارزه بکشاند و هم اینکه می تواند فشار سنگین کنونی انتظارات متفاوت بر رهبران جنبش را کم کند. ما باید بیاموزیم جایگاه افراد را بشناسیم و همه چیز را از یک نفر نخواهیم. فی المثل من حقیقتا گاهی متعجب و متاسف می‌شوم وقتی می بینم بخشهایی از جامعه روشنفکری ما که اتفاقا سکولار هم هستند، استفتائات و درخواستهای عجیب و غریبی در حد اجتهاد در برابر نص از مراجع تقلید پیشرویی همچون آیت الله فقید منتظری داشتند، یکی از ایشان می خواست حجاب را اختیاری کند دیگری خواهان لغو قصاص می شد و... آیت الله منتظری جایگاهی داشتند و هنوز هم دارند و آن جایگاه استلزاماتی دارد، جایگاه آیت الله منتظری با مثلا فیلسوف گرانقدری مثل دکتر عبدالکریم سروش متفاوت است آنچه از دومی می توان انتظار داشت را نمی توان از اولی خواست. ما بهتر است یاد بگیریم حرف خودمان را خودمان بزنیم نه اینکه بکوشیم به زور آن حرف را از دهان دیگران بیرون بکشیم. منتها جامعه سیاسی و روشنفکری ما بیشتر در پی آن است که تنبلی و رشدنایافتگی خود را با مایه گذاشتن از چند نفر جبران کند. در عرصه سیاسی هم همینطور است نمی توان همه چیز را از مهندس موسوی انتظار داشت. نمی‌شود هم به بخشهای مهمی از جامعه گفت حق حرف زدن ندارید. به نظر می‌رسد عده‌ای یک بار تجربه 57 برایشان بس نبوده است و می خواهند دیگران را مجبور کنند بار دیگر همان راه را بپیمایند.

طیف عظیمی از نیروهای سیاسی داخل و خارج کشور، اکنون خود را حامی جنبش سبز می دانند. به نظر می‌رسد این ائتلاف سیاسی، بیش از آن که توافقی بر سر خواسته ها باشد، توافقی است بر سر یک نخواستن؛ که شاید نوعی مشابهت تاریخی با انقلاب 57 داشته باشد. آیا چنین ائتلافی می تواند ضامن رسیدن به دموکراسی پایدار باشد؟

ائتلاف کنونی پیش از هر چیز ائتلافی برای دموکراسی بیشتر است. کسانی در جنبش سبز با جمهوری اسلامی پدر کشتگی دارند و می خواهند به هر قیمتی نباشد، کسانی هم جمهوری اسلامی در حکم پدرشان است و به هر قیمت می خواهند باشد. برای نسل من و به گمانم برای اکثریتی که در زندان تاریخ گرفتار نیست، اما مسئله بر سر جمهوری اسلامی نیست، مسئله بر سر دموکراسی بیشتر است. مردم ما خواسته هایی دارند. همین امروز اگر جمهوری اسلامی بیاید این خواسته ها را بپذیرد کسی با اسم آن مشکلی ندارد، منتها اگر قرار باشد مردم برای رسیدن به خواسته هایشان کشته بدهند و مجبور بشوند بروند کسانی را از کاخهایشان بیرون بکشند قاعدتا آن روز هر اسمی که دلشان بخواهند روی نظامی که تاسیس می کنند خواهند گذاشت. کسانی مدام راجع به معامله و مذاکره حرف می زنند ولی گویا کلا از اصول مذاکره و معامله بی اطلاعند. اصل اول مذاکره و معامله این است که معامله دو سو دارد نه یک سو. اصل دوم این است که در یک معامله عاقلانه نیست که به طرف مقابل اطمینان بدهید که او هر کاری بکند شما از سر میز مذاکره تکان نخواهید خورد. ما راه درازی تا دموکراسی پایدار داریم در این جای شکی نیست. اما در این هم شکی نیست که دموکراسی با یک جا نشستن و ترسیدن از عمل هم مهیا نمی شود. اینک سی سال پس از انقلاب می توان گفت که انقلاب 57 یقینا حرکتی پرزیان و اشتباه بود اما انقلاب 57 از اصول خود منحرف نشد. انقلاب 57 برای دموکراسی بیشتر نبود برای رسیدن به ناکجا آبادی بود که در همه جا به همین نتایج زیان بار منجر شد. انقلاب 57 می توانست بسیار پربار باشد اگر انقلابی در پی دموکراسی می بود. زیان‌بارتر از انقلاب 57 این نتیجه گیری است که از ترس مرگ باید خودکشی کرد و به یک وضعیت عمیقا نامناسب راضی شد برای اینکه تضمینی وجود ندارد که در صورت تلاش برای تغییر آن وضعیت به کجا خوهیم رسید.

در 6ماهی که از آغاز اعتراضات می گذرد شاهدیم که رفتار و موضع گیری های هر دو سر درگیری– چه معترضان به نتایج انتخابات و چه حاکمیت– شکل و سوی رادیکال تری به خود می گیرد. آیا این مساله باعث ایجاد نگرانی هایی از به وجود آمدن خشونت در جامعه نیست؟

اگر درباره وضع موجود صحبت می کنیم باید به صراحت گفت خشونت ورزیدن در شرایط کنونی به ضرر ماست و دعوت به خشونت از جانب عوامل خود حکومت انجام می شود و باید سخت مراقب آن بود. رمز تداوم ما عدم خشونت و همراه کردن بخشهای عظیم تری از مردم با جنبش سبز است.

اما در بعدی عمیقتر باید گفت که یکی از افسانه هایی که پیوسته تکرار می شود امکان پیدایش بهشتی بدون خشونت است. تا ادمی هست خشونت است. مسئله آن است که اولا خشونت مشروع باشد ثانیا انکه محدود باشد. اگر خشونت همان تحمیل باشد. مهمترین خشونت موجود در جامعه خشونت قانون است که هم لازم است هم مطلوب. دومین نوع خشونت گسترده تعلیم و تربیت است. بدین معنا اکثر جلوه های تمدن جلوه هایی از خشونت هم هستند. اگر خشونت به معنای آسیب فیزیکی باشد خشونت در برابر آنکه خشونت نمی ورزد محکوم است در برابر کسی که خشونت می ورزد برای دفاع از کسانی که خشونتی نورزیده اند مشروع است اما پسندیده است که خشونت متقابل حتی المقدور محدود و خفیف باشد تا جایی که ایمنی افراد جامعه که خشونت نمی ورزند به خطر نیفتد. در جامعه بشری موجوداتی هستند که به هر حال به هیچ صراطی مستقیم نیستند و تجاوز به جان و مال و ناموس مردم برنامه عادی زندگی‌شان است خشونت متناسب در برابر این افراد و نهادها هم مشروع هم مطلوب و هم اخلاقی است. این همان ضرورت پیدایش دولت بوده است. در صورتی که دولت خود عامل خشونت غیر مشروع علیه شهروندانش باشد حق شورش همراه با خشونت همواره در اختیار شهروندان هست.

آیا گروه دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال دانشگاه های ایران – که عملا نخستین گروه تشکل یافته لیبرال در تاریخ سیاسی ایران است– برنامه ریزی خاصی برای بهره گیری از وضعیت موجود کشور در جهت رسیدن به دموکراسی لیبرال انجام داده است؟

دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال خود را بخشی از جنبش سبز مردم ایران می دانند. در انتخابات از مهدی کروبی حمایت کرده اند. در شرایط کنونی مهندس موسوی را رئیس جمهور مشروع و قانونی می دانند. به رهبری جمعی و تصمیمات آن متعهدند و در عین حال انتقادات خود را به رویه های ناصوابی که در جنبش مشاهده می‌کنند نیز بیان می کنند. خواست عاجل و اساسی ما در وضعیت کنونی که ما را به بسیاری از اهدافی که در مانیفستمان مشخص کرده‌ایم نزدیک می کند پیروزی جنبش سبز است. جنبش سبز بسیاری مرزبندیهای کاذب را از میان برداشته است و ما امیدواریم این فضای جدید بتواند تمامی نیروهای لیبرال ایران را بر سر اهداف مشخص به یکدیگر نزدیکتر سازد.

طبیعتا اتحاد لیبرال های ایران، با آقایان موسوی و کروبی اتحادی تاکتیکی است تا استراتژیک. تصور می کنید در صورتی که جنبش به هر شکل در این مرحله به بعضی خواسته های خود برسد، لیبرال ها قادر خواهند بود بعدها از این افراد گذر کنند و اهداف خود را پیگیری کنند؟

پیش از هر چیز باید بگویم که گروه ما برنامه آقای کروبی را بسیار نزدیک به خواسته های خود یافت و از همین رو هم در انتخابات با خشنودی و رضایت از ایشان حمایت کرد. در ایران کنونی می توان انواع مختلفی از لیبرالیسم را تشخیص داد که ریشه در معانی مختلف لیبرالیسم دارد. ما می توانیم حداقل از سه نوع لیبرالیسم صحبت کنیم: لیبرالیسم سیاسی، فرهنگی و اقتصادی. لیبرالیسم در عرصه سیاسی به شکلی جدا ناشدنی با دموکراسی گره خورده است به این لحاظ تمام نیروهایی که از دموکراسی پارلمانی با احترام به حقوق اساسی بشر دفاع می‌کنند در سمت و سوی لیبرالیسم هستند. در عرصه اقتصاد امروزه مرز مشخصی میان گروههای سیاسی فعال در عرصه سیاسی ایران وجود دارد و ما می توانیم به راحتی گروههای لیبرال را تشخیص دهیم. عمده اختلاف در عرصه فرهنگی است. در میان لیبرالهای ایران در عرصه فرهنگی می توان از گرایشهای بسیار محافظه کارانه تا گرایشهای بسیار اوانگارد و از گرایشهای بسیار مذهبی تا گرایشهای عمیقا ضدمذهبی را تشخیص داد. این آن جایی است که به گمانم باید کوشید به نوعی اعتدال معقول رسید. شکاف اصلی در جامعه ما شکاف دموکراسی–آمریت است و اتحاد و ائتلاف اصلی در وضع کنونی هم باید حول این شکاف شکل بگیرد نه بر سر نزاعهای فرهنگی که همراه همیشگی هر جامعه ای است. در عرصه اقتصادی هم از روز روشنتر است که عصر سوسیالیسم به سر آمده، عصر سرمایه داری افسار گیسخته قرن نوزدهمی هم مدتهاست که به سر آمده، دعوا بر سر جزئیاتی هستند که اگر چه بسیار مهمند اما موضوع امروز ما نیستند. در ایران دموکراتیک فردا اما به گمان من دو شکاف اصلی فعال خواهد بود یکی بر سر رویکرد اقتصادی و دیگری در عرصه فرهنگ بر سر سنت و مدرنیسم؛ از این رو به گمانم اتحادها و ائتلافها در ایران دموکراتیک فردا موقتی و مقطعی خواهند بود چه بسا زمانی سوسیالیستها و لیبرالهای مذهبی با هم متحد شوند و زمانی لیبرالهای مذهبی و غیرمذهبی.

اصولا در شرایط فعلی لیبرال ها و خواسته های آن ها را در چه شرایطی می بینید؟ آیا می توان اکنون آن ها را وزنه ای موثر در عرصه سیاست ایران به شمار آورد؟

من تقریبا در پاسخهای قبلی این پرسش را پاسخ گفتم. جنبش سبز تا حد زیادی در پی تحقق لیبرالیسم سیاسی است. در مورد بخش دوم پرسش اگر لیبرال یعنی دانشجویان و دانش اموختگان لیبرال دانشگاههای ایران نخیر ما وزنه موثری نیستیم اما لیبرالیسم که منحصر به ما و قرائت ما از لیبرالیسم نیست. گروهها و احزاب بسیار نیرومندی در جامعه امروز ما لیبرال هستند بعضی از آنها علنا خود را لیبرال می خوانند و بعضی نه. به این معنا لیبرالها نه تنها وزنه مهمی در عرصه سیاست ایران هستند بلکه موثرترین نیرو در عرصه سیاست ایران هستند.

http://www.bamdadkhabar.net/2009/12/post_3156/