برای تو که در بندی، برای رشید اسماعیلی

برای تو می نویسم که نیستی و بخوانی؛ که نیستی و بدانی و ببینی که چقدر در زندانیم رشید. دیر فهمیدم که زندان را در کجاها و در کدام زمان ِرخت و لگد خورده‌ی دیگری هم می توان گریست و کم می آورم رشید.

وقتی "زندگی سگی ما" ی خودم را در نوشته های غمگین و عاصی ات خوانده بودم باورم شد که ما یقینا بیماریم و این بیرون همه سالمند رشید. تو می دانی که تعارف می کنم پسر.

تو می دانی که ما چگونه اندازه ی یک تاریخ بو گرفته بیماریم و ناگزیریم قی شده های پیشینیانمان را دوباره بجویم و دم نزنیم. "کجای ما شبیه هم نیست" را که همه می دانند و آن شباهت های تحمیلی تاریخ را باید در دستانم بگیرم و زخم های بی حیای این جان بی رمق را باید با تو به تقسیم بنشینم.

چه فرق می کند که تو از کدام کتاب و کدام تجربه به کدام راهکار سیاسی رسیدی و تقدم را در جمع می‌دانستی یا فرد و اقتصاد را بسته می فهمیدی یا باز. من از زخم های صادق حرف می زنم پسر. دردهایی که فی نفسه انگند و بی رنگند و دروغ چرا؟ گه گاه خاکستری.

شبیه کوچه‌های ما و آسفالت‌های پر دست انداز و آفتاب سوخته‌ی شهر. مثل ظهرهای خسته‌کننده‌ی روی پشت‌بام و صدای اذان و کفترهای جلد فراری روی گنبدها. شبیه همان میله‌های امنی که تو را با تو بیشتر تنها می‌کنند و به پوچی ناباور بودن‌مان در زندان تو معنا می دهند.

با خودم نگفتم که مرثیه‌ای برایت بنویسم و یا حتی در ترانه‌ای خلاصه‌ات کنم. راستی آنجا با کسی بحث می‌کنی؟ آنجا برای کسی خشونت را مترجمانی؟ خلق الله را مثل ما ارشاد می کنی؟ تحریک می کنی و امید می دهی یا نسخه می پیچی و ترانه‌های شاملو را در گوش‌های خسته‌شان می‌تپانی. یا اینکه در بند عمومی هستی و با داش مشتی ها پیاز کوبیدن و ترانه‌های کوچه بازارها و بدنام ها و زائران چادر به سر را هم آواز می‌شوی؟

اینجا ما ما با گاندی و ماندلا حشر و نشر داریم و گاهی از سر کسالت برای مردگان زیبای زمین سوخته مان افسوس می خوریم و گاهی هم بیانیه می دهیم و گاهی هم زندگان عاصی را به ادامه دادن و در ادامه بودن و در ادامه زیستن تشویق می کنیم.

جشن میلادی را در ازای آتش خیابان های وطن به ترقه بازی می گذرانیم و به یاد سوت و رقص و هتک حرمت عاشورا با خوانندگان محبوب خود به سالی جدید پرت می شویم. پرت می شویم با چهره هایی ناباور که سرانجام این غائله به کجا ختم می شود؟ شعارهایمان ته می کشد و در وصف این روزها واژه ها به گل می نشینند و تنها مشت هایی که ناامید در هوا پرتاب می شوند و زیر چشمی یکدیگر را می نگرند.

همیشه داستان ما اینگونه بوده است رشید. تو که باید تاریخ را خوب بشناسی. همیشه مصلحت را آن عده بهتر می‌دانند و همیشه آنها گذشته را از یاد می‌برند و همیشه آنها آینده را پیشاپیش دیده‌اند و همیشه تنها آن عده‌ی بسیار و نامریی و ستم کش در حیران رفت و آمد ها با چشمانی خسته در انتظار سهم ناچیز زندگی خویش نردبامی شده‌اند برای دانایان، پیشگویان، مصلحت اندیشان و وارثان سیاسی فردا. بهانه‌ی در بندِ من برای نوشتن در انتهای شب. رشید، رشید، رشید. در همان بند بمان تا دوستت داشته باشم. تا فرصت نکنم که به زمین بکوبمت. تا فرصت نکنی روشنفکر بودن را تجربه کنی. تا ننویسی و من زیر مقاله‌ات فحش ننویسم و به شرق و غرب نیاویزمت. تا شاید بمیری و حداقل برای خبررسانی این حادثه کمی دست و دلبازتر شوم و جسدت را با خط سیاسی ات نسنجم، که این را هم بعید می دانم. آه رشید.

 

 

 


 

 



آیا نظر شما منتشر خواهد شد؟

 

Powered by Movable Type 3.36