نیروهای سکولار وجنبش سبز در گفتگو با رامین پرهام
|
بامدادخبر-گروه اندیشه: پیش از این یک بار با رامین پرهام درباره انقلاب و اصلاح به گفتگو پرداخته ام. رامین پرهام روشنفکر و نویسنده مقیم فرانسه و نویسنده کتاب تاریخ سری انقلاب ایران به زبان فرنسه است. این بار درباره جنبش سبز و نقش نیروهای سکولار با او به گفتگو نشسته ایم. جنبش سبز هم اینک جنبشی قوام یافته است. در این شش ماه جنبش و فعالان آن نشان داده اند که این جنبش جنبشی به سوی دموکراسی است و از بحث و گفتگو نمی هراسد. نقش نیروهای سکولار در جنبش کنونی و ارتباطشان با نیروهای حامی اسلام سیاسی، مدتی است که محل بحث و گفتگوست. گفتگوی پیش رو حول این مشکله است که شکل گرفته است.
سعید قاسمی نژاد
از پی برآمدن جمهوری اسلامی به عنوان حکومت مبتنی بر اسلام سیاسی و طي سی سال سلطۀ مذهب بر ایران و با بسط و گسترش ایده های نوين، سکولاریسم و لائیسیته همواره یکی از مهمترین محلهاي نزاع در عرصۀ سیاسی و روشنفکری بوده است. تعریف شما از دو مفهوم سکولاریسم و لائیسیته چیست و چه نسبتي میان خود و این دو مفهوم برقرار می بينید؟
لائیسیته، مقوله ای است اساساً فرانسوی و مولود تجربۀ تاریخی این کشور، از انقلاب ١٧٨٩ به این سو. از دیدگاه لغوی، لائیسیته از واژۀ یونانی و بسیار کُهَنِ لائوس یا laos برگرفته شده است. این واژه را در ریشۀ لُغوی نام آشیل، قهرمان یونانی، نیز میتوان یافت. از این رو، لائوس، بیانگر تمامیّت لاینفکّ "مردم" است. از همین جهت، لائوس با دِموس demos، ریشۀ واژگانی کلمۀ "دمکراسی"، نزدیکی معنایی دارد، با این تفاوت که دِموس معطوف به "شهروند" است و از ویژگی های شهروندی، تعدد و تکثر عقاید و باورهای شهروندان است که نماد برجستۀ آتنی آن همان آگورای agora یونانی باشد. دِموس، مقوله ای است که از جمله ویژگی های آن چنددستگی است، و نه وحدت و تمامیّتِ لاینفکِ لائوس به عنوان واحدی یکرنگ و یکپارچه. پس، هنگامی که از لائیسیته و در نتیجه از لائوس صحبت به میان می آید، میبایست یک نکته را در مدّ نظر داشت و آن یکپارچگی مردم است به عنوان یک واحد لاینفکّ. در عصر تجدد، همچنان که متذکر شدم، لائیسیته از انقلاب و تجربۀ فرانسه برمی خیزد: لائیسیته از ارزش های بنیادین "جمهوری" و پروژۀ تاریخی و تمام نشدۀ جمهوریّت و جمهوری خواهی است، حتی در کشوری مانند فرانسه که بیش از دو قرن تجربۀ این گونه نظام را داراست. چرا که مسئله این نیست که چگونه می توان جمهوری به پا کرد. مشکل این است که چگونه می توان جمهوری را پایدار کرد. پایداری "جمهوری" یا res publica به معنای منفعت عام، و پاسداری از آن، در هر جامعه ای که به جمهوریّت، این بالاترین مرتبه از رشد و تمدّن، دست یافته باشد، در رابطۀ مستقیم با حدّاقل انسجام و یکپارچگی در بافت مردمی آن جامعه قرار دارد: هر چه چنددستگی عقیم و نازا در بین مردم بیشتر، جمهوریّت آن کمتر. در این بستر است که بایست لائیسیته را مورد تحلیل قرار داد: لائیسیته، ارزش بنیانگذار نظام جمهوری است و اساس آن بر اندیشۀ جدایی حوزۀ عمومی از حوزۀ دینی استوار است. توجه داشته باشید! گفتم حوزۀ "عمومی" و نه تنها حوزۀ سیاسی و حوزۀ دولت به معنای State. لائیسیته، یعنی جدایی تمامی نهادهای عمومی از حوزۀ مذهب و در این رابطه، دکترینی را که به لائیک بودن این نهادها اعتقاد دارد، نظریۀ لائیسیزم می گویند. برای لائیک ها، و بر خلاف نزاع های سیاسی بین این یا آن تحزّب شهروندی که نیروی محرّک نظام مدیریّت امورات کشوری است و پویایی و گردش در نخبگان را تضمین میکند، نزاع های مذهبی، بین مقلدین این یا آن مرجع دینی و بین این یا آن فرقۀ مذهبی، سودی برای منفعت عام یا جمهوریّت نداشته، سرچشمۀ چندپارگی و چنددستگی مردم اند. از همین رو ست که عرصۀ عمومی میبایست از حوزۀ مذهب جدا شود و اکیداً بی طرفی کیشی و دینی پیشه کند. از این جهت است که لائیسیته، به نوبۀ خود، کارآمد ترین شکلِ رواداری دینی است.
و امّا سکولاریزم! سکولاریزم، از دیدگاه لغوی، ریشه در "قرن" به معنای تاریخی و نه اسطوره های دینی، و در "قرنیّت" داشته، بُنِ واژگانی آن را در لغت رومی saecularis می توان یافت. از نقطه نظر تاریخ اندیشه در عصر جدید، سکولاریزم ریشه در تفکر آلمانی قرن نوزده میلادی داشته، گذاری است از خواست اَزلی به ارادۀ انسانی؛ گذار از ازلیّت به تاریخیّت؛ گذار از سرنوشت، یا به تعبیر دهخدا، گذار از آنچه "حکم ازل و قضای ازل" بوده و "در روز ازل تقدیر شده باشد"، به حکم و اقتدار انسان؛ سکولاریزم، گذار از سرنوشت به سرگذشت است؛ گذار از آنچه دیگران برای شما نوشته اند، به آنچه خودِ شما برای خودتان نوشته اید؛ گذار از تقدیر به اراده؛ گذار از اَزَل به اَبَد؛ گذار از آنچه رو به دیروز است، به آنچه رو به فرداست. ماکس وِبِر، اندیشمند آلمانی، سکولاریزم را یک "فرایند تمدّنی" می داند: "گذار از ازلیّت به پیشرفت"، از قرون وسطی به عصر تجدّد. در این دیدگاه، سکولاریزم فرآیند تمدّنی گذار به تجدّدی است که رفته رفته تمامی قالب ها، الگوها و ارزش ها و حتی الگوها و ارزش های دینی را لائیک میکند، یعنی تقدّس آنان را می زداید و بافت و ساختار و شکل و محتوای آنان را زیر تیغ نقد می برد. به این معنا، می شود گفت که سکولاریزم، گذار از یقین به شکّ است؛ گذار از فقه به علم؛ از تقلید به اندیشه (متشرّعین خواهند گفت، "از تقلید به اجتهاد"!)
من، با تجربه ای که در این سی سال در اروپا، فرانسه و آمریکا داشته ام و با تجربه و شناختی که از ایران پیش و پس از انقلاب دارم و بر اساس باورهای شخصی ام، بیشتر سکولار هستم تا لائیک، به این معنا که معتقد به آزادی کیش و ایمان هستم و برای دینداران، از هر باوری که باشند، حتی در عرصۀ عمومی و تا آنجا که منافع و یکپارچگی ملّی تهدید نشود و دیانت از قانونگذاری و دادگستری و حکومت مجزّا بماند، آزادی آیین و آداب و رسوم قائلم.
جامعه ایران داراي شکافهای اجتماعی فعال متعددی است. شکافهايی مثل شکاف دموکراسی، امریت، سنت، مدرنیته، شکاف نسلی، شکاف قومی، شکاف جنسیتی... و طی شش ماه اخیر جنبشی در ایران به نام جنبش سبز در جریان بوده ست. به گمان شما خواست محوری و استراتژیک جنبش سبز در این دوره چه بوده است (مبتني بر حل معضل حاصله از کدام شکاف اجتماعی بوده است) و چه باید باشد؟ نقش نیروهاي سکولار را در جنبش کنونی چگونه ارزیابی مي کنید؟
ببینید، اتفاقی که در ١٣٥٧ در ایران روی داد، از چندین جهت قابل تحلیل است. در مقاله ای در راهبرد آنلاین، که به کوشش دوست عزیزم اکبر عطری و آقای علی افشاری منتشر میشد، به این نکته اشاره کرده بودم و بار دیگر در این جا نیز به همآن نکته برمی گردم: کسانی که با داعیۀ اخلاقی کردن سیاست در ایران در ١٣٥٧ به قدرت رسیدند، در این سی سال جز سیاسی کردن اخلاق، کار دیگری نکرده اند. به نوعی، این سیاسی شدن اخلاق بود که شکاف هایی را که شما به درستی به آنها اشاره کردید، به وجود آورد: سیاسی کردن رفتار، سیاسی کردن پوشاک، سیاسی کردن مقدّسات دینی، خودی و غیرخودی کردن واژگان و افکار... کار به جایی رسیده است که آقای کروبی، در پیامی به مناسبت حوادث روز عاشورا و با مقایسۀ جمهوری اسلامی با حکومت پهلوی می گوید: "حکومت شاه حرمت عاشورا را نگه داشت، اما حکومت فعلی جماعتی وحشی را به جان مردم انداخت". ببینید! در ایران، همواره دو نهاد وجود داشته اند که در تار و پودِ رسوم و تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان ریشه دوانده اند: نهاد دین و نهاد پادشاهی. این دو نهاد آنچنان کُهَن هستند و ریشه دوانده در فرهنگ ما که واژۀ "خدا" در زبان فارسی در اصل همان "پادشاه" است (نگاه کنید به "شهریاران گمنام"، اثر تاریخ دان و حقوق دان و زبان شناس ایرانی، احمد کسروی). ما ایرانیان به "خداینامه" می گوییم "شاهنامه". در ایران، بسیاری از چیزها به تناسب و به تعامل درست و موزون این دو نهاد بستگی داشته اند. پیش از انقلاب، شاه پای خود را از گلیم خود فراتر نهاده، سیاست را تعطیل می کند. پس از انقلاب، "امام" نعلین خود را فراتر از جانماز خود نهاده، در جایگاه "شاه" نشسته، سیاست را قبضه و دیانت را تعطیل می کند. جامعۀ ایرانی پیش از انقلاب، بسیار متدیّن تر از جامعۀ ایرانی پس از انقلاب است. اگر پیش از انقلاب، ما در ایران تا حدود زیادی با یک مردم یکپارچه سروکار داشتیم، پس از انقلاب، این یکدستگی به چنددستگی شهروندان سیاسی تبدیل شده است. یکپارچگی مردم می تواند هم انسجام ملّی را مستحکم کند و هم می تواند، همچنان که پس از انقلاب شاهد آن بودیم، به استبداد اکثریت بر علیه تمامی اقلیت های دینی، اجتماعی، سیاسی و قومی تبدیل شود. و چنددستگی، اگر چه به نوبۀ خود می تواند نیروی محرّک جامعه بوده، پویایی آن و گردش در نخبگان را متضمن شود، از سوی دیگر نیز همواره آبستن این تهدید بلقوّه است که انسجام ملّی را به لبۀ پرتگاه سوق دهد. پویایی جوامع متجدّد در تکثر لایه های متوسط شهری و نخبگان آن ریشه دارد. تکثر فکری، سیاسی و فرهنگی جنبش سبز را آقای موسوی در یکی از آخرین بیانیه های خود نیز مورد توجه و تحسین قرار داده و به رسمیّت شناخته است. ولی میبایست این تکثر را به نحو درست مدیریت کرد تا بشود از چنددستگی، تحرّک و پویایی ساخت. والّا، همین چنددستگی به آنارشیزم و چندپارگی منتهی خواهد شد. اگر چه، تلاش برای اخلاقی کردن سیاست همواره کار درستی است ولی، این تداخل میان دیانت و سیاست بود که ایران ما را به این وضع دچار ساخت. به قول سَن ژوست، انقلابی نامی فرانسه در اواخر قرن هجدهم، "با عصمت نمی شود حکومت کرد". این تشیّع سیاسی بود که تیشه به ریشۀ روحانیت شیعه در ایران زد. این نکته را آقای منتظری، در پایان عمر خود و با شجاعت، تا آنجا که امکان آن برای ایشان وجود داشت، شکافت و از خمینی "عصمت" زدایی کرد: به عبارت دیگر، "تقدّس" خمینی را زیرِ تیغِ نقدِ فقیهانۀ خود برد، یعنی کاری کرد که یک آدم سکولار نمی تواند بکند و اگر هم بکند، آن بُرد و بُرّندگی کار یک فقیه را ندارد. به عبارت دیگر، و در رابطه با آنچه در بالا به آن اشاره کردم، این آقای منتظری، یعنی یک فقیه عالی رتبه بود که پدیدۀ فقهی و دینی "خمینی" را سکولاریزه کرد! پیش از آن، آقای سروش، پدیدۀ "وحی" را به نوعی سکولاریزه کرد و بهای آن را نیز داد. این کاری است کارستان که متدیّنین و متشرّعین در ایران انجام داده و می دهند، کارستانی که در آن میبایست به شهامت و جایگاه آقای کاظمینی بروجردی نیز اشاره کرد و ارج نهاد. این را به عنوان یک سکولار می گویم، یعنی به عنوان کسی که می گوید نهاد دین باید از نهاد دولت تفکیک شود و عرصۀ عمومی، گر چه صحنۀ اندیشه و نقد در حوزۀ دین هست و باید باشد، ولی جای نزاع دینی نیست. مگر حسادت بر سر تقرّبِ با حقّ و مقبولیّت نزدِ خدا نبود که قابیل را به جان هابیل انداخت و نخستین برادرکشی و نخستین قتل را در ازل پیدایش بشری رقم زد؟ به عبارت دیگر، انسان با یک قتل از ازلیّت به تاریخیّت قدم می نهد و آن قتل ریشۀ دینی دارد.
ما ایرانیان در این یک صد سال گذشته، دو بار انقلاب کرده ایم تا به آزادی برسیم و هر بار شکست خورده ایم. آن چه شما "جنبش" سبز می نامید، به معنای دقیق کلمه "انقلاب" است و باید هم باشد چرا که ریشه دار است و آنچه می تواند ایران را از وضعیت اسفبار کنونی رهایی دهد، یک جابجایی طبقاتی در قدرت است و جابجایی طبقاتی در قدرت همان "انقلاب" است و نه تنها یک "جنبش". پس از برکناری آقای موسوی از ریاست فرهنگستان، نیک آهنگ کوثر کاریکاتوری کشید که در آن احمدی نژاد از غارنشینی بَدَوی می خواهد تا جایگزینِ رئیسِ پیشینِ سرایِ فرهنگِ ایران شود. این جابجایی طبقاتی در ایران سی سال پیش روی داد، نه چهار سال پیش: یعنی قارنشینان بَدَوی، سی سال پیش، جای یک تکنوکراسی بسیار پیشرفته و کارآمد را گرفتند. هیچ ناظر بی طرف و بی غرضی نمی تواند منکر برتری بی چون و چرای تکنوکراسی پیش از انقلاب به معادل آن در پس از انقلاب بشود. سی سال پس از این جابجایی بزرگ در جامعۀ ایرانی، هیچ راه دیگری برای نجات ایران از پرتگاهی که در لبۀ آن میلغزد وجود ندارد، مگر یک جابجایی بزرگ دیگر در قدرت. آن چه حائز اهمیّت است و آیندۀ آزادی و مردم سالاری و ثبات و پایداری نظام سیاسی و جمهوریّت را در ایران فردا رقم خواهد زد این است که نخبگان ایرانی چگونه این جابجایی را مدیریت خواهند کرد؟ جمهوری ساختن، نسبتاً کار ساده ای است. جمهوری پایدار ساختن، مشکلِ مشکلات است. برای رسیدن به کمال مطلوب، یعنی به جمهوریّت، باید تکثر را قبول کرد. مردم سالاری، جز با تفاهم نخبگان میسر نمی شود. و نخبگان ایرانی، چند دسته اند: از ولایت مداران "جانم فدای رهبر" گرفته تا سلطنت طلبان "جانم فدای اعلیحضرت"؛ از جمهوری خواهان تا مشروطه خواهان؛ از ژاکوبن ها ایرانی و چپِ توده ای ضدّآمریکایی و ضدّاسرائیلی و "هم غزّه و هم لبنان" گرفته تا سوسیال دمکرات های ایران؛ از شاگردان آقای منتظری که قائم بر ولایت فقیه به معنی نظارت روحانیت بر قانونگذاری هستند گرفته، تا سکولارهای ایران... اگر فرض محتمل را بر این بگذاریم که ولایت مداران و سلطنت طلبان ارتجاعی ترین نیروهای سیاسی و فرهنگی ایران را تشکیل می دهند، و اگر اصل را بر حکومت اکثریت توأماً با پاسداری از حقوق اقلیت یا اقلیت ها بگذاریم، آیا چاره ای جز همنشینی نخبگان و مباحثه بین دیدگاه های مختلف و تفاهم در عین تکثر می توان برای آیندۀ آزادی و مردم سالاری و جمهوریّت در ایران متصور شد. اگر عدم تفاهم در مجلس اوّل، پس از انقلاب اوّل، راه را برای اقتدار نامحدود قوّۀ مجریّه به ریاست رضا شاه باز کرد و صرف نظر از خدمات شایانی که آن مرد بزرگ به میهن خویش کرد، به پادشاهی نامشروطه و نامحدودۀ وی انجامید؛ اگر عدم تفاهم نیروهای چپ و مذهبیون با مرحوم صدیقی و مرحوم بختیار در ١٣٥٧، انقلاب دوّم را به استبداد دینی منتهی کرد؛ آیا باید انقلاب سوّمِ سبز نیز به همان نتیجه ختم شود؟ آیا عدم تفاهم و تعامل متمدّنانه بین لایه های متکثر نخبگان ایرانی در مقطعی از تاریخ که میهن ما بر لبۀ پرتگاه ایستاده است، میبایست که یک بار دیگر راه را برای یک قوّۀ مجریۀ نامحدود باز کند؟
کارگر و جانباز ایرانی تا اَبَد حقوق معوقۀ خویش را در اشک دختران تنفروش خود تِلیت نخواهند کرد و به جای آبگوشت، آبِ شَرم و آبِ سرافکندگی بر سر سفرۀ فقر نخواهند گذاشت. کارگر و جانباز ایرانی تا ابد منتظر سرانجام دعواهای شرعی و روشنفکرانه سَرِ لحافِ ملا نصرالدین نخواهند ماند. کارگر و جانباز ایرانی روزی قیام خواهند کرد و خیزش آنان جاده را برای یک قوّۀ مجریۀ قوی باز خواهد کرد، قوّه ای که نان، رفاه، مسکن و امنیّت را برای آنان و خانواده هایشان به ارمغان بیآورد. کارگر ایرانی چند روز پیش، در شیراز، در استادیومی که در آن رئیس ناکارآمد یک قوّۀ مجریۀ غیرمُوثّر به سخنرانی توخالی و رسمی مشغول بود، با دستآویز قرار دادن حقوق های به تأخیر افتاده شان، زنگ خطر را، نه تنها برای ریاست اجرایی فعلی، که برای روشنفکران و نخبگان ایرانی نیز به صدا درآورد. زنگ خطری که مرا به یاد آخرین سخنرانی رسمی و توخالی نیکولای چائوشسکو، چند روزی پس از دیدار او با "مقام معظم رهبری" و چند روزی پیش از تیرباران او و همسرش انداخت... چند ماه پیش از انقلاب سبز، این پرسش را در نخستین مقالۀ خود در ویژه نامۀ راهبرد آنلاین مطرح کردم و در اینجا باز مطرح می کنم: آیا نخبگان ایرانی با ملّت وارد یک فرآیند تمدّن ساز خواهند شد و یا در برابر توده ها قرار خواهند گرفت؟ در وجه نخست، نخبگان بنیان گذاران و سامان دهنده گان نظام مردم سالار ایران آینده خواهند بود. و در وجه دوّم، همچون دو تجربۀ پیشین، جاده صاف کن استبداد. انتخاب با نخبگان ایران است. فراموش نکنید که در ژاپنِ پس از جنگ، به مدّت پنجاه سال، تا همین اواخر، تنها یک حزب، یعنی حزب لیبرال آن کشور، در قدرت بود و هیچ کسی نیز به اعتراض برنخاست که هیچ، همگان در غرب و در شرق برای "معجزه" و مردم سالاری نوع ژاپنی هورا کشیدند و کَف زدند! آنچه میبایست امروز از دیدگاه منِ یک لا قبا در صدر اولویت های انقلاب سبز قرار گیرد، مباحثه در بین نخبگان ایرانی برای تفاهم و تفاهم برای رسیدنِ هر چه زودتر به بدیلی برای جمهوری اسلامی و استبداد دینی است، بر پایۀ اصلِ حکومتِ اکثریت و پاسداری از حقوق اقلیت. فردا دیر خواهد بود و نخبگان و روشنفکران ایرانی را فرصتی نخواهد ماند، مگر برای نالیدن!
اینک طیفی از اصلاح طلبان در پی نوعی از ولایت فقیه خفیفتر هستند و این تئوری را پیش از این در دستگاه نظری ایت الله منتظری با شرحی که محسن کدیور بر آن نوشته است معرفی کرده اند. طیفی از نیروها که بیشتر در بخشهای رادیکالتر اصلاح طلبان و نیروهای ملی مذهبی پایگاه دارند، به دنبال نوعی از جمهوری اسلامی بدون حضور روحانیت هستند، نوعی از جمهوری اسلامی که درآن شرعیات فقهی جامه قانون را بپوشند. جمعی از اپوزیسیون به دنبال دیکتاتوری پرولتاریا هستند وجمع دیگری به دنبال پادشاهی، و جمعی نیز به دنبال جمهوری سکولار. در اين شرایط به باور شما تئوری حکومتی بدیل چه می تواند باشد؟
کاملاً درست است: نظام برآمده از انقلاب دوّم در حال فروپاشی است. حتی آقای کدیور، شاگرد آقای منتظری، نیز "ابراز اطمینان کرده است که رژیم حاکم بر ایران دیر یا زود سرنگون خواهد شد". به احتمال زیاد، زودتر از آنچه خود ایشان تا مدّتی پیش فکر می کردند! آقای کدیور گویا بالاخره به این نکتۀ مورد نظر حسین بشیریه پی برده است که، "فروپاشی اسطوره های جمهوری اسلامی" سخت شتابان شده است. آقای کدیور حتی احتمال "شورش عمومی" را نیز به درستی مدّ نظر دارد، رویدادی که متأسفانه محتمل تر از آن چیزی است که شاید خیلی ها متصورند. و نکته هم در همین جاست: آیا، ندانم کاری نخبگان در پیشبینی و پیشگیری، راه را برای برآمدن یک دولت بیش از حدّ مقتدر و نامحدود از دل شورشی که در پیش است باز خواهد کرد و یا همفکری آنان شرایط را برای برپایی یک نظام نوین مردم سالار و مجهزّ به یک قوّۀ مجریّۀ کارآمد ولی محدود به قانون، آماده خواهد ساخت؟ آیا آقای کدیور جدّاً معتقد است که "همچنان فرصت اصلاح حکومت به شکل مسالمتآمیز وجود دارد"؟! یا این که به این نکتۀ ساده نیز پی برده است که آزموده را آزمودن خطاست و طرح اصلاحِ اصلاحات (!) پیشنهادی ایشان، دیگر نه فقط مضحک و از پیش شکست خورده است، که می تواند بسیار برای آیندۀ ایران گران هم تمام شود؟ آیا نخبگان از شکست های گذشته درس خواهند گرفت؟ یا این که هر کدام محصور در ایدئولوژی اقلیتی خود مانده و جاده صاف کنِ شکست خوردِگانِ پیش خواهند شد؟ پرسش این است. ببینید! پیش از فروپاشی نظام پیشین، تئوری حکومت جایگزین آن موجود بود: "حکومت اسلامی"، به تألیف خمینی، در چارچوب درس های خارج فقه او در عراق، و منتشره در لبنان، و توزیع شده در کشورهای عربی و در اروپا و در آمریکا، از جمله از طریق انجمن های اسلامی که بعضاً زیر نظر ابراهیم یزدی اداره می شدند، و از طریق مسجد هامبورگ در آلمان که تصدّی آن را در آن زمان نخست بهشتی و پس از وی خاتمی بر عهده داشتند. پس، تئوری جایگزین موجود بود. حکومت جایگزین هم در نوفل لو شاتو پی ریزی شده بود تا جایی که خمینی و اطرافیان او، از جمله برخی سران جبهۀ ملّی، بر سر نام نظام جایگزین، یعنی "جمهوری اسلامی"، در فرانسه به توافق رسیده بودند و سفرای خارجی در ایران نیز، بیش از آن که با بختیار در تماس باشند، با مهدی بازرگان، یعنی ریاست حکومت آلترناتیو، در ارتباط بودند. امروز، فروپاشی نظام موجود در افق ترسیم شده و قابل رؤیت است ولی خلاء تئوری حکومتی جایگزین همچنان پرنشده باقی است و بر خلاف آنچه برخی از نخبگان فکر می کنند، برگ تئوری نوین نظام سیاسی ایران آینده، کاملاً سفید است.
ساعاتی پیش از فروپاشی جمهوری دمکراتیک آلمان شرقی، سرهنگ لوتهار شتاین، فرماندۀ هنگ ٣٥ نیروهای مرزی آن کشور، با سرپیچی یگان های تحت فرمان خود از گشودن آتش به روی ده ها هزار جمعیتی که به سوی گذرگاه های مرزی با آلمان غربی در حرکت بودند، مواجه شده، در نبود زنجیرۀ فرمان منسجم در سلسله مراتب فرماندهی، تأمل در آیندۀ خود را به فرمانبری کورکورانه ترجیح میدهد و به صف مخالفان نظام می پیوندد. وضعیتی که امروز در ایران، عزیز آقا جعفری، فرماندۀ سپاه پاسداران، باید با آن دست و پنجه نرم کند. دقایقی پیش از رویارویی یگان های سرهنگ لوتهار شتاین با مردم معترض و امواج خیابانی براندازی، عدم انسجام اجرایی و علائم فروپاشی قریب الوقوع در بالاترین سطح از حکومت جمهوری دمکراتیک آلمان نیز مشهود است: اِریک میلکه، وزیر اطلاعات و امنیّت، و اِگون کرنتز، جانشین اِریک هونِکر، دبیر کلّ کمیتۀ مرکزی حزب حاکم، در یک مکالمۀ تُندِ تلفنی دیروقت در نهم نوامبر ١٩٨٩، هر یک به نوبۀ خود مسئولیت برخورد احتمالی با مردم را به گردن دیگری می اندازد. در ایران نیز، نه تنها اسطوره های جمهوری اسلامی، یکی پس از دیگری، از قداست فلسطین و لبنان در گفتمان برآمده از انقلاب و جایگاه "مقام معظم رهبری" گرفته تا عکس و "عصمت امام" و شیشه های حسینیۀ جماران، فروپاشیده اند، که رأس هرم قدرت نیز هر روز که می گذرد بیش از پیش انسجام اجرایی و تصمیم گیری خود را از دست می دهد. فروپاشی نزدیک است! با فروپاشی استوانه های قدرت حاکم، احتمال دارد آقای موسوی سررشتۀ امور را برای مدتّی به دست بگیرد. ولی وی، خود را در رأس حکومت بسیار تضعیف شده و ناتوانی خواهد یافت که میبایست از یک سو به خیل بی کران خواست های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ملّت پاسخگو باشد و از سوی دیگر تمام تلاش عاجل خویش را به کار بندد تا نیروهای خشنِ ولایتمدار و مسلّح را خلع سلاح کند. این همه، در بطن جامعه ای بسیار ملتهب و شورشی. "حکومت" وی، بسیار ناتوان تر و ناپایدار از آن چیزی خواهد بود که بشود امروز متصور شد. پس، از هم اکنون میبایست در فکر چاره بود و طرحی نو درانداخت، که فردا می تواند دیر باشد. در این راه، تجربیات گذشته می توانند به کمک نخبگان در شرایط بحرانی امروز بیایند.
با شکست اصلاحات، فرهنگ سیاسی ایران در سال های اخیر شاهد دو تجربۀ نوین و به هم پیوسته بوده است: طرح رفراندوم و پس از آن، تلاش و همفکری در قالب همبستگی ملّی ایرانیان، "هما". تنی چند از شاخص ترین و باتجربه ترین چهره های سیاسی و روشنفکری و تکنوکراسی ایران در دهه های اخیر، از افق های سیاسی و فکری متفاوت و گاه متضاد، هر یک به نوبۀ خود و در ادوار مختلف، از بانیان و از دست اندرکاران این نوآوری در تاریخ معاصر کشور بوده اند: قبول تکثر و این که هیچ اقلیتی تا ابد اقلیت نمی ماند و هر اکثریتی روزی اقلیت بوده است. از برخی اصلاح طلبان بریده از نظام تا جناح هایی از جبهۀ ملّی و برخی نمایندگان اقوام گرفته تا مشروطه خواهان و چپ انقلابی دیروز و سوسیال دمکرات های امروز، از دینداران تا بی دینان، همگی برای یافتن برونرفتی از بحران، با حفظ هویّت سیاسی خود، گردِ خواست های مشترکی به اتفاق نظر دست یافتند. از محسن سازگارا و تجربۀ غنی او از نوفل لو شاتوی امامت تا زندان ولایت و تبعید تا محمد ملکی و زنده یاد کامبیز روستا و شهریار آهی؛ از اساتید و روشنفکرانی چون ماشاالله آجودانی، باقر پرهام، حسین باقرزاده و شاهین فاطمی تا منوچهر مقصودنیا و ماشاالله سلیمی از فدائیان اکثریت... همگی به نوعی در این تجربیات دست داشته اند و برای پیشبرد آنها کوشیده اند. از طرح رفراندوم تا نخستین نشست "همبستگی" در برلین در سال ٢٠٠٥ تا نشست های لندن و پاریس در سال های ٢٠٠٦ و ٢٠٠٧، دیدگاه های متکثر حاضر در این اجلاس، هر یک بیانگر اقلیتی خاص، بر یک پلاتفرم حداکثری و مشترک به توافق رسیدند، پلاتفرمی که خطوط کلّی آن را می شود این گونه خلاصه کرد: شکست تجربۀ جمهوری اسلامی و لزوم تدوین قانون اساسی جدید و مراجعه به آراء عمومی. در این راستا، یکی از طرح هایی که در چارچوب "هما" به بحث گذاشته شد، معطوف به برپایی "کنگرۀ ملّی ایرانیان" بود. هدف از این "کنگره"، مباحثه برای رسیدن به تفاهمی هر چه فراگیرتر بر سر تئوری حکومتی آینده ایران و چگونگی رسیدن به آن بود. این طرح در آن زمان بدون تردید با شکست زودهنگام مواجه می شد، چرا که جمهوری اسلامی هنوز به گردنۀ مرگبار "فروپاشی اسطوره های" خود نرسیده بود و مردم قابلیت انقلابی جامعۀ ایرانی را به آشکارترین شکلی به نمایش نگذاشته بودند. پرسش این است که آیا زمان آن نرسیده است که آن طرح دوباره فعال شود؟ آیا زمان آن نرسیده است که خانواده های سیاسی ایران بار دیگر در کنار یکدیگر برای دست یابی به طرحی راهگشا و پی ریزی تئوری نوین حکومتی ایران، به بحث و تبادل نظر بپردازند؟ آیا وقت آن نرسیده است که چارچوب بدیلی پی ریزی شود که بتواند نیروهای مسلّح و نهاد دین، یعنی ارکان ثبات جامعۀ ایرانی را مخاطب قرار دهد؟ آیا وقت آن نرسیده است که هر چه زودتر، کنگرۀ اوّل در خارج از ایران تشکیل گردد و پایه ریز کنگرۀ دوّم در داخل ایران و در فردای فروپاشی نظام گردد؟
روزی خواهد رسید که ایران و ایرانی نیاز به آرامش، رفاه، کار، امنیّت و اوقات خوش خواهند داشت و افسران جوان و میهن پرست سپاه و ارتش نیز تا ابد به سرپیچی از فرمان آتش بسنده نخواهند کرد. جدایی نهاد دین از نهاد دولت؛ حکومت اکثریت و مشروطه به خواست مردم و محدوده به قانون اساسی و پاسداری از حقوق اقلیت؛ امکان قانونی اکثریت شدن برای اقلیت های سیاسی و لزوم گردش در قدرت از طریق انتخابات آزاد و ادواری؛ رانت زدایی از گردش کار و پول و اقتصاد آزاد؛ حکومت قانون و نه حکومت افراد... اینها همه مفاهیمی هستند که روح زمانه را تشکیل می دهند. تفاهم بر سر این مفاهیم و تدوین آنها در قانون اساسی آینده، به همّت و هوشیاری نخبگان ایرانی بستگی دارد. امروز، نه فردا!