برای عبدالرضا تاجیک؛ ما را ببخش مومن

نگاه كردم چه قدر راه آمدیم، همه كوه‌های همسایه تجریش و خاك باران خورده دارآباد و این ایستادگان نازنین خیابان ولی‌عصر شاهدند چه قدر راه آمدیم، یك‌باره دیدم 15 سال گذشت، گذر عمر را در سپیدی موی تو دیدم، این‌بار كه دوباره از زندان آمدی. گفتی كسی به دنبالت نیامده بود؛ به خنده نه گلایه، نحیف‌تر شده بودی، ریش بلند و چشم‌های گود افتاده. دستم آمد و در آغوش گرفتمت، استخوان‌ها سلام می‌كرد، نگذاشتم چیزی ببینی، بغضی كه در پس شیطنتی و حرف بی‌راهی گذشت.

این تاجیك ماست، این همه افتاده و رنجور، روز بعدش رفته بودی فیزیوتراپی و آن شب هم، همه بدنت درد می‌كرد. گفتم در این انفرادی تخت هم هست، ما را ببین چه دلِ خوشی داریم، گفتی روی موزاییك می‌خوابیدی و ساعتها در همان چاردیواری راه می‌رفتی، گفتی در انفرادی آدم به همه چیز فكر می‌كند، به همه اشتباهات، به همه خوبی‌ها، به همه بدی‌ها. قرار بود آن شب تا صبح حرف بزنیم، تو خوابت برد. بعضی نفرات هستند كه مثل نیلوفر می‌پیچند بر همه زمان و مكانِ آدم و دیگر می‌مانی كه زمانی كه نبود را هم یادت می‌آید یا نه. 15 سال پیش در همین دانشكده حقوق دانشگاه آزاد وسط شهر، توی میدان فردوسی خوردیم به پست هم. تو بودی، دوست راستگوی‌مان قوچانی عزیز و چند نازنین دیگر؛ من و تو و قوچانی نمی‌دانم چطور بود كه در این 15 سال خودمان را به نام فامیل صدا می‌كردیم و لذتی هم می‌بردیم، آقای تاجیك، شما روزنامه "خرداد" بودی و ما هر دو آن سر كوچه طاهری كه شما طرف جردنش بودید و ما نزدیك خیابان ولیعصر و روزنامه نشاط؛ نشد یك روز نبینیم هم را. این نظام، جمهوری اسلامی یا هر چه اسمش را بگذاریم آنچه از ما گرفت، فرصت دوست داشتن بود، فرصت بودن با هم. از آن همه دوست و آشنا كسی نماند در این حوالی؛ توقیف، زندان، جلای وطن، چیزی نگذاشت برای‌مان.

من هر وقتی فقط تو را نگاه می‌کردم كه هنوز مانده بودی و می‌شد باور كرد كه این همه خاطره گسسته، این همه یاران رفته و پراكنده حقیقت داشتند. تاجیك یادت هست كه صبح كله سحر از ورامین می‌كوبیدی و می‌آمدی تهران و بعد شب می‌زدی به جاده و دوباره همان؟ دیوانه كرده بودی ما را با این سعی صفا و مروه، من تا همین اواخر واقعا فكر نمی‌كردم، دلیل مستحكمش خاله‌ای پیر باشد كه یادگار مادر و پدر سفر كرده است. می‌بینی دوستان قدیمی چه قدر تو را نمی‌شناسند. یادت هست یك دو سالی، صبح زودتر از ورامین می‌زدی بیرون كه بروی شوش و در مدرسه‌ای درس بدهی؟ خود من صدبار گفتم رنج بی‌حاصلی است و هنوز این همه اراده را درك نمی‌كنم، تا وقتی اخراجت نكرده بودند، هر یكشنبه و سه‌شنبه، صبح علی‌الطلوع پای تخته بودی و تاریخ درس می‌دادی. گفتم: "چه‌طور درس می‌دی؟" گفتی: "اول سال می‌گم این كتاب همش دروغه ولی تو امتحان میاد، تاریخی كه می‌گم رو باور كنین." گفتم: "كسی هم گوش می‌ده؟" گفتی‌: "نه." می‌خواستم سرم را به دیوار بكوبم. در دنیای ما آقای تاجیك، همه چیز یعنی منفعت، یعنی پول، یعنی شهرت، اعتبار. گفتم: "لامصب خب برای چی می‌ری؟" گفتی: "من دردشون رو می‌فهمم، می‌فهمم تو سرما جوراب ندارن و آب از دروازه كفشها می‌گذره."

روزنامه شرق كه توقیف شد، آن شرق اول كه طلوعی داشت، همه‌ ما آواره شدیم، بعد هم دو سه كار دیگر پیش آمد و باز هم هیچ، در همه این وقتها بیكار بودی و باز هم با همان پشتكار می‌رفتی ورامین و برمی‌گشتی. با این حال گرفتار كه می‌شدیم، سر بزنگاه‌های سختی و در عسرت بی‌مواجبی، تاجیك نه نمی‌گفت، هر چه داشت می‌داد، از جایی جور می‌كرد. نه فقط من كه دوست چندین ساله بودم، برای همه، من ندیدم كه برای تقیه هم كه شده به كسی بگویی نه، این اواخر بود كه دیگر بی‌پول شده بودی و صلاح و مشورت می‌كردی كه بد نیست اگر زنگ بزنم به چند نفری كه 3، 4 میلیونی چند سال پیش از من گرفتند و آخرش نزدی و گفتی رویت نمی‌شود. گفتم تاجیك نسل تو منقرض شده، انگار اینجا نیستی عزیز، انگار همه آنهایی كه لیاقت تو را داشتند رفتند از این ولایت.

مانده‌ام كه در زندان بلایی سرت نیاورند رفیق، من از همه بازجوها از همه شریعتمداری‌ها، از همه خامنه‌ای‌ها تقاضا می‌كنم، التماس می‌كنم كاری نكنند كه این آخرین باقی‌مانده‌های خوبی هم نمانند، حیف است، باور كنید حیف است. دیگر نیست. ما دراین سی سال نمی‌دانم چه ستیزی داشتیم با هر چه آرمان بود، چنان همه چیز را خالی كردیم كه حالا در خیابان‌های تهران تهی موج می‌زند، از جوی كوچه‌ها دروغ می‌زند بالا و اخلاق به یك گردش تسبیح وارونه می‌شود. تاجیك و دیگرانی كه هنوز مانده‌اند، تنها امید ما هستند برای اینكه می‌توان و می‌شود در این شورآباد هنوز گوارا بود. هنوز خوب بود. باور بفرمایید آقای احمدی‌نژاد، حراست از ایمان سخت‌تر است از غنی سازی اورانیوم؛ وقتی دین را در سانتریفیوژ دنیا كرده‌اید و جلوی همه دنیا می‌چرخانید، باور بفرمایید هنوز اعتقاد داشتن به كسی و دل بستن به آرمان معجزه است. تاجیك این كار سخت را كرده. یك شب گفت: نمی دانم دروغ بد است یا خوب، چرا خوبی جواب نمی‌دهد، و هزار چرایی دیگر كه گریبان ما را هر روز می‌گیرد و جار می‌زند كه همه چیزمان را در این مرداب، گم كردیم و گم شدیم.

چند روزی پیدایش نبود، گفتم كجا بودی؟ سر به بیابان زده بود، چند شب به تنهایی در كویر، هنوز برق گریه داشت. و من ترسیدم كه نكند تاجیك دیگر طاقت ما را و من را نداشته باشد. گفت حافظ بخوان‌: خرم آن روز كزین منزل ویران بروم... و نخواندم.

سی روز گذشته، هنوز خبری نیست، كجای كاری برادر، هنوز انفرادی، بعضی وقتها فكر می‌كنم با این حال و روز این بیرون هم برای تو انفرادی بود. زنگ زدم، گفتی قدم می‌زنی، دو ساعت بعد زنگ زدم گفتی قدم می‌زنی، این تنها تفریح سال‌های تو بود، مومن، خیابان محتاج قدم توست، ما را ببخش كه همراه نیستیم.

منبع: تا آزادی روزنامه‌نگاران زندانی