<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>بامداد خبر</title>
      <link>http://www.bamdadkhabar.net/</link>
      <description>پایگاه خبری تحلیلی برای جنبش دانشجویی</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 02 Sep 2010 16:50:48 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
            <item>
         <title>مردم از خــود می پرسند…</title>
         <description>این روزها مردم ما در با شکوه‌ترین و زیباترین میهمانی‌های هستی و نورانی‌ترین ماه سال حضور دارند. ماهی که نزول آیات و برکات آسمانی در آن صورت گرفته و می‌گیرد. شبهایی که‌انوار تجلیات شب قدر آن بر جان و دل یکایک بندگان خالق بی‌همتا نور افشانی می‌کند. شبهایی که درآن به مرور کارنامه خود فراخوانده شده‌ایم. هنگامه‌ای برای پرسش از آنچه کرده‌ایم. رستاخیزی کوچک و معاصر در محشر بزرگ قلب‌های‌مان و در پیشگاه عدالت وجدان‌های‌مان. دامنه ‌این پرسشها نه تنها گشوده به عرصه خصوصی و زندگی فردی است، که به عرصه حیات اجتماعی فرا می‌رود. مگر نه آنکه ما عضوی از جامعه و کنشگری در عرصه عمومی‌ هستیم؟

امروز در جامعه ‌ایرانی به تبع آنچه در بیش از یکسال گذشته ‌اتفاق افتاده مردم بیشتر از هر زمانی با پرسش‌های تعیین‌کننده و حساس درباره خود و جامعه‌ای که بدان تعلق دارند روبرو هستند.

در این شب‌های قدر؛ مردم از خود می‌پرسند قیام آنان به عنوان شهروندان، برای برپایی جامعه‌ای که در آن کرامت انسانی پاس داشته شود و زمینه رشد و شکوفایی استعدادهای خدادادشان فراهم آید و قدم‌های روشن برای بهروزی آنان و جامعه برداشته شود، به کجا رسید. به راستی آنها تا چه ‌اندازه به خواست‌های بر حق‌شان یعنی استقلال، آزادی، عدالت و پیشرفت نزدیک گشته‌اند.

مردم ما از خود می‌پرسند که‌ استقلال سیاسی که ‌ارمغان قیام و نثار خون‌های بسیار بوده ‌است تا چه‌ اندازه به عزت و اقتدار و سرفرازی و استقلال اقتصادی کشورمان در جهان و منطقه ‌انجامیده ‌است؟

می‌پرسند آیا ما امید تحقق آنچه را که در بند یک سند چشم‌انداز بیست ساله آمده است به باد نداده‌ایم و آیا مدیریت غلط و ماجراجویی‌های نابخردانه و دشمن‌تراشی‌های بیهوده در عرصه روابط خارجی، میراث گذشته پرافتخار ما را به باد نداده ‌است؟ چه مانعی باعث شده که نظام نتواند از دستاوردهای سترگ مدیران فداکار و دانشمندان و متخصصان و مدافعان منافع ملی استفاده کند. و آیا می‌توان از سیاست خارجی که تنها در صداوسیما و رسانه‌های مشخص دولتی، پرهیبت و بااقتدار جلوه می‌کند و چهره ترحم‌انگیز آن را حتی درهای بسته گفتگوهای بی‌ثمر و ذلت‌بار نمی‌تواند پنهان کنند جز این انتظاری داشت؟ مردم ما به حق نگران حرکات خام دولت‌مردانی فاقد حمایت مردمی‌ هستند، یعنی بی‌بهره ‌از گرانبهاترین سرمایه و پشتوانه ما در تعاملات خارجی در طول دو دهه گذشته. و نگران از آنکه بی‌بهرگان از اعتماد ملی در پشت سر ملت، چوب حراج بر منافع ملی بزنند و سرزمینی سوخته در پشت سر خود بر جای گذارند.

مردم از خود می‌پرسند چه میزان از آزادی‌هایی که در پس قرن‌ها اختناق و استبداد با نثار فداکاری‌ها و تحمل مشقتهای بی‌شمار به دست آمد و پاس‌داشت آنها در جای جای قانون اساسی مورد تاکید قرار گرفته باقی مانده ‌است. و باز مردم می‌پرسند تا چه‌ اندازه در جامعه‌ای که در آن قلم‌ها شکسته و دهان‌ها بسته و روزنامه‌نگاران و فرهیختگان و استادان و معلمان و کارگران و زنان و مردان در پشت میله‌های زندان هستند و هرگونه ‌انتقاد و اعتراض، توطئه هم‌داستانی با دشمن‌های خودساخته خوانده می‌شود و هر گامی ‌برای احقاق حق، فتنه نامیده می‌شود، بحث از حقوق ملت و کرامت انسانی و آزادی‌ها موضوعیت دارد. با چمن‌کاری میدان آزادی و اینکه بگوییم مردم ایران از بیشترین آزادی‌ها برخوردار هستند طعم تلخ دیکتاتوری در دهان شیرین نمی‌شود. مردم سوال می‌کنند که بدون ترس از زندانی شدن تا کجا می‌توانند از صاحبان قدرت سوال کنند.

مردم در شب‌های شهادت حضرت علی علیه‌السلام از خود می‌پرسند تا چه ‌اندازه در زندگی‌شان از عدالت اجتماعی و اقتصادی و عدالت قضایی و حقوقی و عدالت اداری و استخدامی ‌برخوردار شده‌اند؟ آیا در محاکم و دعاوی در پناه قانون هستند، یا قربانی اعمال نفوذ مراکز قدرتی می‌شوند که پایبندی به هیچ قانونی را بر نمی‌تابند؟ آیا بسیج و نیروهای نظامی ‌و امنیتی و انتظامی ‌از مال و جان و آبرو و حقوق آنان دفاع می‌کنند یا از مکانت و مکنت و قدرت زورمداران؟

مردم می‌پرسند آیا سفره آنان امروز رنگین‌تر از دیروز است و یا حاصل وعده دروغین آوردن نفت بر سر سفره‌هاشان کوچکتر شدن این سفره‌ها و تحلیل رفتن لوازم رفاه در زندگی آنان بوده ‌است؟

آنها سوگمندانه می‌پرسند و می‌پرسند کجا رفت آن حقوق شهروندی فارغ از هرگونه باور دینی و پیروی از هر مرام و مسلک، درحالی‌که چوب تکفیر و تفسیق از سوی محافل قدرت به بهانه دگراندیشی علیه همه متفکران و فرهیختگان بلند شده ‌است؛ تا آنجا که وزیر دولت دانشگاه را به «باخاک یکسان کردن» تهدید می‌کند و نجوای عاشقانه ربنای یک هنرمند به علت کرنش نکردن در مقابل یال و کوپال داران از سر سفره ‌افطار مومنان قطع می‌شود.

مردم ما از خود می‌پرسند تا چه‌ اندازه به آرزوهای دیرینه‌شان برای نیل به پیشرفت ایران نزدیک شده‌اند. آیا سرمایه‌های تجدیدناپذیر در راه گسترش و تقویت زیرساخت‌های یک اقتصاد مولد و شکوفا هزینه شده ‌است؟ و این پرسش مدام تکرار می‌شود کجا رفت بیش از چهارصد میلیارد دلار نفتی در سالیان اخیر…

آنها می‌پرسند حاصل نظامی‌گری در عرصه تولید، توزیع و خدمات کشور آیا جز پدید آمدن قطب‌های اقتصادی انحصارگر، ناکارآمد و زیان‌ده و نیز نحیف شدن روزافزون بخش خصوصی و تعاونی بوده؟ آیا خصوصی‌سازی‌های نمایشی جز به‌ اختصاصی‌سازی بنگاه‌ها و فعالیت‌های اقتصادی انجامیده ‌است؟ آیا سیاست‌هایی که در دانشگاه‌ها، به ویژه در قبال علوم انسانی، اتخاذ شده ‌است جز به پادگانی‌سازی مراکز علم‌آموزی منتهی شده ‌است؟

و باز هم این مردم هستند که می‌پرسند آیا آنچه با آموزگاران، دبیران و مدیران باتجربه‌ای که تنها گناه‌شان مخالفت با سیاست‌های نسنجیده دولت در حوزه تعلیم و تربیت است می‌شود ما را به توسعه علمی‌ پایدار خواهد رساند؟ آیا واردات بی‌رویه کالا، کمر صنعت ملی را نشکسته ‌است؟ چه کسانی و چه باندهایی از این سیاستها آن هم زیر لوای مبارزه با فساد دولتیان سود می‌برند؟ مگر سیاستگذاری‌های بی برنامه دولت در حوزه کشاورزی، باغداری، دامداری و شیلات، روستاییان ما را در دل نگرانی مستمر نسبت به آینده خود قرار نداده ‌است؟ آیا اگر اکثریت مردم ایران مواجب‌بگیر کمیته ‌امداد یا مراکز مشابه شوند، به آرمان جامعه پیشرفته دست یافته‌ایم؟

این پرسش‌ها و صدها پرسش مانند آن، دغدغه آحاد مردمان ایران عزیز شده‌ است و تبلیغات دروغین در پایین آمدن نرخ تورم، نمایش‌های پرهزینه برای نشان دادن حمایت مردم از دولت، سخنرانی‌های پرهیاهو برای موفق نشان دادن سیاست‌های دولتمردان، اصرار مکرر در نشان دادن خاموشی صدای اعتراض و انتقاد مردم، آنچنان نخ‌نما و بی‌فایده شده که گویی استفاده پرتکرار از این ابزارها تنها برای تسلی دل حاکمان است که صورت می‌پذیرد. و باید هم همین باشد چرا که چشم‌های مست از قدرت و تفرعن نمی‌توانند پوستر &quot;دروغ ممنوع&quot; را ببینند چه رسد اثرات آن را در هدف‌گذاری‌ها و سیاستها و اجرا.

در این شبها، ای کاش حاکمان بیش از هر چیز به شکاف عمیق بی‌اعتمادی بین خود و مردم می‌اندیشیدند و عمق فاجعه‌ای که‌ اتفاق افتاده را درک می‌کردند. اگر چنین بود، فرصت باقی‌مانده را غنیمت می‌شمردند و در این ماه توبه و مغفرت، از ظلمی‌که بر مردم روا داشته‌اند به درگاه پروردگار و مردم دست طلب آمرزش بلند می‌کردند.

کاش به جای درخواست‌های مکرر از بازیگران صحنه بین‌المللی، یکبار هم که شده‌ از مردم خویش می‌خواستند که فرصت جبران تمامی‌ ستم‌ها و جفاهایی را که بر مردم روا داشته‌اند به آنها بدهند.

کاش درهای زندان‌هایی که آزادزنان و آزادمردان دل‌سوز این آب و خاک را در آن به بند کشیده باز می‌کردند و از آنان درخواست می‌کردند که آنها را در نجات یافتن از وضعیت مخاطره‌آمیزی که در آن قرار دارند یاری دهند. مردم با زبان حال و قال می‌گویند اینقدر در هر مناسبتی که به بن‌بست بر می‌خورید دشمن دشمن نکنید و همه مصیبت‌ها را به دشمنان خودساخته و موهوم نسبت ندهید. دشمن واقعی در درون شماست وگرنه وقتی به فریاد آزادی‌خواهی و مطالبه حاکمیت مردم بر سرنوشت خود در دانشگاه‌ها بر می‌خوردید، نمی‌گفتید که دانشگاهای مخالف تفرعن را با خاک یکسان می‌کنید. گیرم دانشگاه‌ها را ویران کردید، با ملتی تشنه آزادی و فضیلت و عدالت چه می‌کنید؟

مردم می‌گویند کاش به جای مهندسی فرهنگ و دانشگاه‌ها بار دیگر پشتوانه عظیم مردمی ‌را که روزگاری دولت‌مردان ما به هنگام نشستن پشت میز مذاکره همراه خود داشتند به دست می‌آوردید، تا می‌توانستید با عزت و اقتدار، از منافع ملی و بین‌المللی این سرزمین جانانه دفاع کنید.

ای کاش به جای دست و پا زدن برای توجیه مهاجرت بی‌سابقه سرمایه‌های انسانی، دست از مهندسی‌های بی فرجام نیروی علمی‌ و کار کشور بر می‌داشتید و از این بزرگترین و ماندگارترین سرمایه کشور بهترین بهره‌ها را برای پیشرفت و توسعه‌ این سرزمین محنت‌زده می‌گرفتید. شاید هنوز هم راه بازگشت باز باشد. انتخاباتی آزاد برگزار کنید و حق مردم در تعیین سرنوشت خود را به راستی به رسمیت بشناسید. و بدانید که حق تعیین سرنوشت تجلی کرامت انسانی است. شرکت در انتخابات یک حق است و بر گزاری انتخابات آزاد و غیرگزینشی تکلیف حکومت است.

از مردم بپرسید آنها به شما خواهند گفت زندانیان حوادث پس از انتخابات را آزاد و به جای آن، عاملان و آمران فجایع شوم را مجازات کنید و با باز کردن درهای زندان، خود را از چرخه پایان‌ناپذیر و مضمحل‌کننده به کارگیری خشونت و ستم بیشتر آزاد نمایید. راه و رسم سخن گفتن‌تان را با مردم، دگرگون و صداقت و شفافیت را جای‌گزین دروغ و تزویر کنید. با مردم خود آشتی کنید و از پشتوانه آنها عزت کسب کنید، تا مجبور نشوید در مناسبات خارجی خود تن به ذلت دهید.

اسلام رحمانی را به جای اسلام متحجرین تشنه قدرت بنشانید، همکاری و همدلی و اتحاد مبتنی بر اجماع ملی را بر استفاده ‌از زر و زور و تزویر ترجیح دهید، آنگاه خواهید دید که همین مردم ستم‌دیده ‌از شما، آماده بخشش شما خواهد بود و با بزرگ‌منشی، که‌ از ویژگی‌های تاریخی ایرانیان است، به شما فرصت جبران همه جفاهایی را که در حق آنها کرده‌اید خواهند داد. در غیر این صورت، مردم شما را تنها خواهند گذاشت و سرانجام همه حکومت‌های خودکامه‌ای که ملت‌شان آنها را تنها گذاشت، در انتظارتان خواهد بود.

و سخن آخر این همراه کوچک جنبش سبز، با دیگر همراهان پایدار و مقاوم در سراسر ایران عزیز است. دوستان همراه، نوجوانان، جوانان و سالمندان، زنان و مردان حق‌طلب، روستاییان و شهرنشینان غیور، در هر کجای این سرزمین پرعظمت که زندگی می‌کنیم چاره‌ای جز صبر و استقامت در راه‌ احقاق حق نداریم و باید شعله‌های آگاهی را در ظلمت ناپایداری که ‌این روزها بر میهن‌مان سایه ‌افکنده ‌است زنده نگه داریم و به یاد داشته باشیم که در شرایط کنونی، بسیاری از هم‌وطنان ما با چهره‌های زشت و توان‌فرسای فقر و تنگدستی در زندگی مواجه هستند. بسیاری از همسایگان ما شب را با دل نگرانی نسبت به فردا سپری می‌کنند. چه بسیار که در پرداخت هزینه‌های درمانی فرزندان‌شان درمانده‌اند. چه بسیار که خودفروشی و اعتیاد، خانمان‌شان را بر باد داده ‌است. و بی‌شک وظیفه همه ماست که دست درماندگان را بگیریم، در سفره‌های‌مان با آنها شریک شویم، سنت دیرینه‌ ایرانی در اطعام و نذورات و انفاق را زنده نگه داریم، جلوه‌های زیبای اسلام رحمانی را به نمایش بگذاریم و از حال و روز یکدیگر باخبر شویم. مگر نه ‌این است که پیشوای پنجم ما به جابر فرمود که شیعیان ما شناخته نمی‌شوند مگر به تواضع، خشوع در برابر خداوند، امانت و درست‌کاری، به یاد خدا بودن، روزه و نماز، نیکوکاری نسبت به پدر و مادر، رسیدگی به همسایگان فقیر و بیچاره و ورشکسته و یتیم، راستگویی، قرآن خواندن، بدگویی نکردن به مردم، و درباره مردم سخن نگفتن مگر به نیکی؟ و مگر نه‌ این است که‌ اینها پایه‌ها و مغز دینداری در همه‌ ادیان الهی است؟ از بزرگداشت خانواده‌های شهدای انقلاب، جنگ و حوادث پس از انتخابات غفلت نورزیم، و به یاد داشته باشیم که تعیین‌کننده سرنوشت این ملت، نه بازی‌گران منفعت‌جوی سیاست‌ورزی رسمی، که ظهور ملتی است که مدنیت پاینده و عزم راسخ خود را برای حق‌خواهی و تحول برای آینده‌ای بهتر در راهپیمایی عظیم مردمی‌ ۲۵ خرداد سال گذشته، به نمایش گذاشت. اعتماد به مدنیت، همچون لنگری است که ‌این ملت را در طول بحران‌ها و توفان‌های سهمگین، پابرجا نگه داشته ‌است و به‌ اتکای آن، پرچم هویت دینی-ملی خویش را از گزند تندبادهای حوادث، مصون و پراهتزاز نگاه خواهد داشت.</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/09/post_4162/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/09/post_4162/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Thu, 02 Sep 2010 16:50:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مردم از خــود می پرسند…</title>
         <description>این روزها مردم ما در با شکوه‌ترین و زیباترین میهمانی‌های هستی و نورانی‌ترین ماه سال حضور دارند. ماهی که نزول آیات و برکات آسمانی در آن صورت گرفته و می‌گیرد. شبهایی که‌انوار تجلیات شب قدر آن بر جان و دل یکایک بندگان خالق بی‌همتا نور افشانی می‌کند. شبهایی که درآن به مرور کارنامه خود فراخوانده شده‌ایم. هنگامه‌ای برای پرسش از آنچه کرده‌ایم. رستاخیزی کوچک و معاصر در محشر بزرگ قلب‌های‌مان و در پیشگاه عدالت وجدان‌های‌مان. دامنه ‌این پرسشها نه تنها گشوده به عرصه خصوصی و زندگی فردی است، که به عرصه حیات اجتماعی فرا می‌رود. مگر نه آنکه ما عضوی از جامعه و کنشگری در عرصه عمومی‌ هستیم؟

امروز در جامعه ‌ایرانی به تبع آنچه در بیش از یکسال گذشته ‌اتفاق افتاده مردم بیشتر از هر زمانی با پرسش‌های تعیین‌کننده و حساس درباره خود و جامعه‌ای که بدان تعلق دارند روبرو هستند.

در این شب‌های قدر؛ مردم از خود می‌پرسند قیام آنان به عنوان شهروندان، برای برپایی جامعه‌ای که در آن کرامت انسانی پاس داشته شود و زمینه رشد و شکوفایی استعدادهای خدادادشان فراهم آید و قدم‌های روشن برای بهروزی آنان و جامعه برداشته شود، به کجا رسید. به راستی آنها تا چه ‌اندازه به خواست‌های بر حق‌شان یعنی استقلال، آزادی، عدالت و پیشرفت نزدیک گشته‌اند.

مردم ما از خود می‌پرسند که‌ استقلال سیاسی که ‌ارمغان قیام و نثار خون‌های بسیار بوده ‌است تا چه‌ اندازه به عزت و اقتدار و سرفرازی و استقلال اقتصادی کشورمان در جهان و منطقه ‌انجامیده ‌است؟

می‌پرسند آیا ما امید تحقق آنچه را که در بند یک سند چشم‌انداز بیست ساله آمده است به باد نداده‌ایم و آیا مدیریت غلط و ماجراجویی‌های نابخردانه و دشمن‌تراشی‌های بیهوده در عرصه روابط خارجی، میراث گذشته پرافتخار ما را به باد نداده ‌است؟ چه مانعی باعث شده که نظام نتواند از دستاوردهای سترگ مدیران فداکار و دانشمندان و متخصصان و مدافعان منافع ملی استفاده کند. و آیا می‌توان از سیاست خارجی که تنها در صداوسیما و رسانه‌های مشخص دولتی، پرهیبت و بااقتدار جلوه می‌کند و چهره ترحم‌انگیز آن را حتی درهای بسته گفتگوهای بی‌ثمر و ذلت‌بار نمی‌تواند پنهان کنند جز این انتظاری داشت؟ مردم ما به حق نگران حرکات خام دولت‌مردانی فاقد حمایت مردمی‌ هستند، یعنی بی‌بهره ‌از گرانبهاترین سرمایه و پشتوانه ما در تعاملات خارجی در طول دو دهه گذشته. و نگران از آنکه بی‌بهرگان از اعتماد ملی در پشت سر ملت، چوب حراج بر منافع ملی بزنند و سرزمینی سوخته در پشت سر خود بر جای گذارند.

مردم از خود می‌پرسند چه میزان از آزادی‌هایی که در پس قرن‌ها اختناق و استبداد با نثار فداکاری‌ها و تحمل مشقتهای بی‌شمار به دست آمد و پاس‌داشت آنها در جای جای قانون اساسی مورد تاکید قرار گرفته باقی مانده ‌است. و باز مردم می‌پرسند تا چه‌ اندازه در جامعه‌ای که در آن قلم‌ها شکسته و دهان‌ها بسته و روزنامه‌نگاران و فرهیختگان و استادان و معلمان و کارگران و زنان و مردان در پشت میله‌های زندان هستند و هرگونه ‌انتقاد و اعتراض، توطئه هم‌داستانی با دشمن‌های خودساخته خوانده می‌شود و هر گامی ‌برای احقاق حق، فتنه نامیده می‌شود، بحث از حقوق ملت و کرامت انسانی و آزادی‌ها موضوعیت دارد. با چمن‌کاری میدان آزادی و اینکه بگوییم مردم ایران از بیشترین آزادی‌ها برخوردار هستند طعم تلخ دیکتاتوری در دهان شیرین نمی‌شود. مردم سوال می‌کنند که بدون ترس از زندانی شدن تا کجا می‌توانند از صاحبان قدرت سوال کنند.

مردم در شب‌های شهادت حضرت علی علیه‌السلام از خود می‌پرسند تا چه ‌اندازه در زندگی‌شان از عدالت اجتماعی و اقتصادی و عدالت قضایی و حقوقی و عدالت اداری و استخدامی ‌برخوردار شده‌اند؟ آیا در محاکم و دعاوی در پناه قانون هستند، یا قربانی اعمال نفوذ مراکز قدرتی می‌شوند که پایبندی به هیچ قانونی را بر نمی‌تابند؟ آیا بسیج و نیروهای نظامی ‌و امنیتی و انتظامی ‌از مال و جان و آبرو و حقوق آنان دفاع می‌کنند یا از مکانت و مکنت و قدرت زورمداران؟

مردم می‌پرسند آیا سفره آنان امروز رنگین‌تر از دیروز است و یا حاصل وعده دروغین آوردن نفت بر سر سفره‌هاشان کوچکتر شدن این سفره‌ها و تحلیل رفتن لوازم رفاه در زندگی آنان بوده ‌است؟

آنها سوگمندانه می‌پرسند و می‌پرسند کجا رفت آن حقوق شهروندی فارغ از هرگونه باور دینی و پیروی از هر مرام و مسلک، درحالی‌که چوب تکفیر و تفسیق از سوی محافل قدرت به بهانه دگراندیشی علیه همه متفکران و فرهیختگان بلند شده ‌است؛ تا آنجا که وزیر دولت دانشگاه را به «باخاک یکسان کردن» تهدید می‌کند و نجوای عاشقانه ربنای یک هنرمند به علت کرنش نکردن در مقابل یال و کوپال داران از سر سفره ‌افطار مومنان قطع می‌شود.

مردم ما از خود می‌پرسند تا چه‌ اندازه به آرزوهای دیرینه‌شان برای نیل به پیشرفت ایران نزدیک شده‌اند. آیا سرمایه‌های تجدیدناپذیر در راه گسترش و تقویت زیرساخت‌های یک اقتصاد مولد و شکوفا هزینه شده ‌است؟ و این پرسش مدام تکرار می‌شود کجا رفت بیش از چهارصد میلیارد دلار نفتی در سالیان اخیر…

آنها می‌پرسند حاصل نظامی‌گری در عرصه تولید، توزیع و خدمات کشور آیا جز پدید آمدن قطب‌های اقتصادی انحصارگر، ناکارآمد و زیان‌ده و نیز نحیف شدن روزافزون بخش خصوصی و تعاونی بوده؟ آیا خصوصی‌سازی‌های نمایشی جز به‌ اختصاصی‌سازی بنگاه‌ها و فعالیت‌های اقتصادی انجامیده ‌است؟ آیا سیاست‌هایی که در دانشگاه‌ها، به ویژه در قبال علوم انسانی، اتخاذ شده ‌است جز به پادگانی‌سازی مراکز علم‌آموزی منتهی شده ‌است؟

و باز هم این مردم هستند که می‌پرسند آیا آنچه با آموزگاران، دبیران و مدیران باتجربه‌ای که تنها گناه‌شان مخالفت با سیاست‌های نسنجیده دولت در حوزه تعلیم و تربیت است می‌شود ما را به توسعه علمی‌ پایدار خواهد رساند؟ آیا واردات بی‌رویه کالا، کمر صنعت ملی را نشکسته ‌است؟ چه کسانی و چه باندهایی از این سیاستها آن هم زیر لوای مبارزه با فساد دولتیان سود می‌برند؟ مگر سیاستگذاری‌های بی برنامه دولت در حوزه کشاورزی، باغداری، دامداری و شیلات، روستاییان ما را در دل نگرانی مستمر نسبت به آینده خود قرار نداده ‌است؟ آیا اگر اکثریت مردم ایران مواجب‌بگیر کمیته ‌امداد یا مراکز مشابه شوند، به آرمان جامعه پیشرفته دست یافته‌ایم؟

این پرسش‌ها و صدها پرسش مانند آن، دغدغه آحاد مردمان ایران عزیز شده‌ است و تبلیغات دروغین در پایین آمدن نرخ تورم، نمایش‌های پرهزینه برای نشان دادن حمایت مردم از دولت، سخنرانی‌های پرهیاهو برای موفق نشان دادن سیاست‌های دولتمردان، اصرار مکرر در نشان دادن خاموشی صدای اعتراض و انتقاد مردم، آنچنان نخ‌نما و بی‌فایده شده که گویی استفاده پرتکرار از این ابزارها تنها برای تسلی دل حاکمان است که صورت می‌پذیرد. و باید هم همین باشد چرا که چشم‌های مست از قدرت و تفرعن نمی‌توانند پوستر &quot;دروغ ممنوع&quot; را ببینند چه رسد اثرات آن را در هدف‌گذاری‌ها و سیاستها و اجرا.

در این شبها، ای کاش حاکمان بیش از هر چیز به شکاف عمیق بی‌اعتمادی بین خود و مردم می‌اندیشیدند و عمق فاجعه‌ای که‌ اتفاق افتاده را درک می‌کردند. اگر چنین بود، فرصت باقی‌مانده را غنیمت می‌شمردند و در این ماه توبه و مغفرت، از ظلمی‌که بر مردم روا داشته‌اند به درگاه پروردگار و مردم دست طلب آمرزش بلند می‌کردند.

کاش به جای درخواست‌های مکرر از بازیگران صحنه بین‌المللی، یکبار هم که شده‌ از مردم خویش می‌خواستند که فرصت جبران تمامی‌ ستم‌ها و جفاهایی را که بر مردم روا داشته‌اند به آنها بدهند.

کاش درهای زندان‌هایی که آزادزنان و آزادمردان دل‌سوز این آب و خاک را در آن به بند کشیده باز می‌کردند و از آنان درخواست می‌کردند که آنها را در نجات یافتن از وضعیت مخاطره‌آمیزی که در آن قرار دارند یاری دهند. مردم با زبان حال و قال می‌گویند اینقدر در هر مناسبتی که به بن‌بست بر می‌خورید دشمن دشمن نکنید و همه مصیبت‌ها را به دشمنان خودساخته و موهوم نسبت ندهید. دشمن واقعی در درون شماست وگرنه وقتی به فریاد آزادی‌خواهی و مطالبه حاکمیت مردم بر سرنوشت خود در دانشگاه‌ها بر می‌خوردید، نمی‌گفتید که دانشگاهای مخالف تفرعن را با خاک یکسان می‌کنید. گیرم دانشگاه‌ها را ویران کردید، با ملتی تشنه آزادی و فضیلت و عدالت چه می‌کنید؟

مردم می‌گویند کاش به جای مهندسی فرهنگ و دانشگاه‌ها بار دیگر پشتوانه عظیم مردمی ‌را که روزگاری دولت‌مردان ما به هنگام نشستن پشت میز مذاکره همراه خود داشتند به دست می‌آوردید، تا می‌توانستید با عزت و اقتدار، از منافع ملی و بین‌المللی این سرزمین جانانه دفاع کنید.

ای کاش به جای دست و پا زدن برای توجیه مهاجرت بی‌سابقه سرمایه‌های انسانی، دست از مهندسی‌های بی فرجام نیروی علمی‌ و کار کشور بر می‌داشتید و از این بزرگترین و ماندگارترین سرمایه کشور بهترین بهره‌ها را برای پیشرفت و توسعه‌ این سرزمین محنت‌زده می‌گرفتید. شاید هنوز هم راه بازگشت باز باشد. انتخاباتی آزاد برگزار کنید و حق مردم در تعیین سرنوشت خود را به راستی به رسمیت بشناسید. و بدانید که حق تعیین سرنوشت تجلی کرامت انسانی است. شرکت در انتخابات یک حق است و بر گزاری انتخابات آزاد و غیرگزینشی تکلیف حکومت است.

از مردم بپرسید آنها به شما خواهند گفت زندانیان حوادث پس از انتخابات را آزاد و به جای آن، عاملان و آمران فجایع شوم را مجازات کنید و با باز کردن درهای زندان، خود را از چرخه پایان‌ناپذیر و مضمحل‌کننده به کارگیری خشونت و ستم بیشتر آزاد نمایید. راه و رسم سخن گفتن‌تان را با مردم، دگرگون و صداقت و شفافیت را جای‌گزین دروغ و تزویر کنید. با مردم خود آشتی کنید و از پشتوانه آنها عزت کسب کنید، تا مجبور نشوید در مناسبات خارجی خود تن به ذلت دهید.

اسلام رحمانی را به جای اسلام متحجرین تشنه قدرت بنشانید، همکاری و همدلی و اتحاد مبتنی بر اجماع ملی را بر استفاده ‌از زر و زور و تزویر ترجیح دهید، آنگاه خواهید دید که همین مردم ستم‌دیده ‌از شما، آماده بخشش شما خواهد بود و با بزرگ‌منشی، که‌ از ویژگی‌های تاریخی ایرانیان است، به شما فرصت جبران همه جفاهایی را که در حق آنها کرده‌اید خواهند داد. در غیر این صورت، مردم شما را تنها خواهند گذاشت و سرانجام همه حکومت‌های خودکامه‌ای که ملت‌شان آنها را تنها گذاشت، در انتظارتان خواهد بود.

و سخن آخر این همراه کوچک جنبش سبز، با دیگر همراهان پایدار و مقاوم در سراسر ایران عزیز است. دوستان همراه، نوجوانان، جوانان و سالمندان، زنان و مردان حق‌طلب، روستاییان و شهرنشینان غیور، در هر کجای این سرزمین پرعظمت که زندگی می‌کنیم چاره‌ای جز صبر و استقامت در راه‌ احقاق حق نداریم و باید شعله‌های آگاهی را در ظلمت ناپایداری که ‌این روزها بر میهن‌مان سایه ‌افکنده ‌است زنده نگه داریم و به یاد داشته باشیم که در شرایط کنونی، بسیاری از هم‌وطنان ما با چهره‌های زشت و توان‌فرسای فقر و تنگدستی در زندگی مواجه هستند. بسیاری از همسایگان ما شب را با دل نگرانی نسبت به فردا سپری می‌کنند. چه بسیار که در پرداخت هزینه‌های درمانی فرزندان‌شان درمانده‌اند. چه بسیار که خودفروشی و اعتیاد، خانمان‌شان را بر باد داده ‌است. و بی‌شک وظیفه همه ماست که دست درماندگان را بگیریم، در سفره‌های‌مان با آنها شریک شویم، سنت دیرینه‌ ایرانی در اطعام و نذورات و انفاق را زنده نگه داریم، جلوه‌های زیبای اسلام رحمانی را به نمایش بگذاریم و از حال و روز یکدیگر باخبر شویم. مگر نه ‌این است که پیشوای پنجم ما به جابر فرمود که شیعیان ما شناخته نمی‌شوند مگر به تواضع، خشوع در برابر خداوند، امانت و درست‌کاری، به یاد خدا بودن، روزه و نماز، نیکوکاری نسبت به پدر و مادر، رسیدگی به همسایگان فقیر و بیچاره و ورشکسته و یتیم، راستگویی، قرآن خواندن، بدگویی نکردن به مردم، و درباره مردم سخن نگفتن مگر به نیکی؟ و مگر نه‌ این است که‌ اینها پایه‌ها و مغز دینداری در همه‌ ادیان الهی است؟ از بزرگداشت خانواده‌های شهدای انقلاب، جنگ و حوادث پس از انتخابات غفلت نورزیم، و به یاد داشته باشیم که تعیین‌کننده سرنوشت این ملت، نه بازی‌گران منفعت‌جوی سیاست‌ورزی رسمی، که ظهور ملتی است که مدنیت پاینده و عزم راسخ خود را برای حق‌خواهی و تحول برای آینده‌ای بهتر در راهپیمایی عظیم مردمی‌ ۲۵ خرداد سال گذشته، به نمایش گذاشت. اعتماد به مدنیت، همچون لنگری است که ‌این ملت را در طول بحران‌ها و توفان‌های سهمگین، پابرجا نگه داشته ‌است و به‌ اتکای آن، پرچم هویت دینی-ملی خویش را از گزند تندبادهای حوادث، مصون و پراهتزاز نگاه خواهد داشت.</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/09/post_4162/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/09/post_4162/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Thu, 02 Sep 2010 16:50:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>توهم تسلیم دانشگاه</title>
         <description>بازداشت علی جمالی و حسن اسدی زیدآبادی و احضار معدود اعضاء باقی مانده شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به دادگاه، پرده‌هایی از سناریوی حاکمیت برای سال جدید تحصیلی را آشکار می‌سازد. سازمان ادوار دفتر تحکیم وحدت اگرچه یک حزب رسمی  و دارای مجوز است اما به دلیل نزدیکی با تشکل دفتر تحکیم وحدت همواره نقش پررنگی در پشتیبانی از جنبش دانشجویی داشته است. حال بازداشت این دو عضو که به طور نسبی در ماه‌های اخیر فعالیت بیشتری داشته‌اند، نشان‌گر هراس و نگرانی حاکمیت از تحرکات دانشجویی در آستانه‌ی بازگشایی دانشگاه‌ها است. اظهارنظر کامران دانشجو که گفته بود دستگاه‌های جاسوسی دشمن برای تاثیرگذاری در دانشگاه ها فعالند، طرح حاکمیت برای افزایش فشار و بسته‌تر کردن فضای دانشگاه‌ها  را فاش می‌سازد. این اظهارات  کاملا همسو با سخنان رهبری در ملاقات با فعالان دانشجویی در ماه رمضان است که صراحتا دانشگاه را آماج توطئه‌های دشمن دانسته بود و بدین ترتیب رفتارهای سرکوب‌گرانه و انقباضی علیه جنبش دانشجویی را توجیه کرده و مهر تایید بر آنها زده بود.

تغییر ناگهانی و غیر متعارف برخی از روسای دانشگاه‌ها که برخی از آنها از چهره‌های شناخته شده دانشگاهی هستند، تداوم بازنشستگی اساتید مستقل، اذیت و آزار دانشجویان منتقد و کم کردن ظرفیت پذیرش دانشجو در رشته‌های علوم انسانی، اجزاء مختلف این طرح کنترل کننده هستند. بر خلاف ادعاهای وزیر علوم، این طرح‌ها نه تنها سیاسی هستند بلکه سیاستگزاری و پردازش آنها نیز در وزارت علوم انجام نشده است. این طرح‌ها دست‌پخت محافل امنیتی است که اکنون نقش اصلی در مدیریت مراکز دانشگاهی را بر عهده گرفته‌اند. فقط دستگاه قضایی نیست که در پرونده‌های سیاسی دنباله‌روی بازجویان شده است. پدیده بازجوسالاری و یا هژمونی امنیتی‌ها در ماشین دولت به دیگر حوزه‌ها و از جمله وزارت علوم نیز سرایت یافته است.

روسای دانشگاه‌ها عمدتا در دوره‌ی احمدی‌نژاد مطیع و آلت فعل وزارت اطلاعات بودند و اینک باقی‌مانده افراد نیمه مستقلی که به صورت محدود در برابر دخالت لجام گسیخته‌ی امنیتی‌ها مقاومت می‌کردند نیز از مناصب خود اخراج گشتند تا فضا برای حاکم شدن کامل بازجوسالاری بر مدیریت فضاهای دانشگاهی مساعد گردد.

کامران دانشجو بازیچه‌ی مسلوب‌الاختیاری بیش در دستان نیروهای امنیتی نیست. نیروهای امنیتی در نظام‌های تمامیت خواه و غیر دموکراتیک که ارعاب و دهشت‌پراکنی ابزار اصلی آنها برای حکومت کردن و تحمیل اطاعت بر شهروندان است، در سطوح بالای هرم قدرت قرار می‌گیرند. در هر سطحی از قدرت و بوروکراسی دولت حضور دارند و قدرت غیر رسمی آنها دیکته کننده سیاست‌های اصلی است. آنها خود را اصل نظام می‌دانند که وظیفه پاسداری و حفظ حیات آن را بر عهده دارند و به همین دلیل  خود را محق می‌دانند تا در راستای منافع نظام هر آنچه را مصلحت می‌دانند انجام دهند. در غیاب نهادها و رویه‌های کنترل کننده‌ی آنها ناگزیر تبدیل به نیروهای اهریمنی می‌شوند که جان، مال ، آبرو و ناموس انسان‌ها از تعرض آنها مصون نخواهد بود. آنها خود قاضی کردار خویش هستند و همواره حق را به خود می‌دهند. این ساختار مهیب وقتی در خدمت ولی فقیهی قرار بگیرد که می‌پندارد مردم باید از حکومت بترسند، خصلت تخریب‌گر و انسانیت ستیز آن، دو چندان می‌شود. نقطه اتکای چنین رهبر و نظامی به نیروهای نظامی و امنیتی خواهد بود تا بذر وحشت را بپراکنند و هر آنکس را که بی‌باکی پیشه کند چنان عقوبتی دهند که مایه عبرت دیگران شود. این دیدگاه و وجود دستگاه اطلاعاتی نظارت‌ناپذیر، بستر اصلی وقوع جنایاتی چون کهریزک است که به لحاظ خصوصیات، در عداد بازداشتگاه‌های مخوف آشویتس و مجمع‌الجزار کولاگ قرار می‌گیرد. اگر چه به لحاظ ابعاد و حجم جنایت با آنها برابری نمی‌کند اما از درون‌مایه و جوهره‌ی یکسانی برخوردار است.

در دوران اصلاحات و بخصوص دوره وزارت علوم دکتر معین تلاش زیادی شد تا دانشگاه از سلطه‌ی امنیتی‌ها خارج گردد و عناصر دانشگاهی تعیین کننده سرنوشت آن باشند. شکافی در درون حکومت و جامعه پیرامون نقش وزارت اطلاعات به صورت کلی و به شکل خاص در دانشگاه‌ها ایجاد شد. جنبش اصلاحی معتقد بود وزارت اطلاعات و اساسا دستگاه امنیت برای سلامت اجتماع لازم است اما باید تحت نظارت و کنترل نیروهای غیرامنیتی باشد و در ثانی در خدمت امنیت مردم باشد و امنیت ملی را برایند امنیت شهروندان بداند. در نقطه مقابل دیدگاهی معتقد بود که وزارت اطلاعات باید در خدمت اوامر ولی فقیه باشد و اعمال مخالفان وی را رصد کند و باید نقش بالادستی در تمامی نهادها و سازمان‌های حکومتی داشته باشد و ضد انقلاب از حضورش مرعوب شود. دانشگاه یکی از بسترهای اصلی کشمکش این دو نگرش بود. سرانجام رهبری، اصلاحات محدود دوره وزارت یونسی را تاب نیاورد و پس از قطع امید کردن، دستور راه‌اندازی اطلاعات موازی را داد. این تشکیلات با استفاده از نیروهای اخراجی وزارت اطلاعات و نهادهایی چون حفاظت اطلاعات‌های سپاه، قوه قضائیه، نیروی انتظامی و ارتش، خود را سازماندهی نمود و بازسازی استراتژی وزارت اطلاعات در دوران ری‌شهری و فلاحیان را پی گرفت. این مجموعه خیلی زود فعالان دانشجویی را آماج برخورد قرار داد. وجود برخی از روسای دانشگاه‌های مستقل و شجاع، باعث ایجاد درگیری بین آنها و اطلاعات موازی شد که تا استعفای دکتر معین ادامه پیدا کرد. اواخر دوران ریاست جمهوری خاتمی این مجموعه آرام آرام نفوذش را در دانشگاه‌ها گسترش داد و نهایتا پس از ریاست جمهوری احمدی‌نژاد با نقل مکان کردن به وزارت اطلاعات کنترل دانشگاه‌ها را در دست گرفت. باز حراست‌ها در دانشگاه‌ها به مرکز اصلی تصمیم‌گیری تبدیل شدند و باعث ترس و پریشانی جامعه دانشگاهی.

در طول 6 سال گذشته دستگاه امنیتی تمامی تشکل‌های منتقد و مستقل دانشجویی در حوزه سیاسی، فرهنگی، علمی، هنری و صنفی  را یا کاملا منهدم کرده است و یا ضربه مهلکی بر آنان وارد کرده است. حال اینک در آستانه سال تحصیلی جدید یورش جدیدی را تدارک دیده است تا جنبش دانشجویی را در موضع دفاع قرار داده در مقابل فعالیت‌های اعتراضی و  تحول ساز آن، بازدارندگی ایجاد کند. آنها می‌پندارند که حضور افراد و گروه‌های شناخته شده می‌تواند به مرکز تجمع تبدیل شود و آن افراد را در موقعیت سازماندهی قرار دهد. لذا دستگاه امنیتی به جای آنکه صبر کند تا اعتراضات شکل گیرد، می‌کوشد پیش‌دستی کرده و با ضربه زدن به نقاط اصلی، امکان وقوع آکسیون‌های اعتراضی را به صفر نزدیک گرداند. در اصل با هدف قرار دادن سلسله جنبانان و رهبران دانشجویی، پتانسیل تحرک و کنشگری در دانشگاه‌ها را کاهش دهد.

این برخورد در اصل آسیب‌پذیری حاکمیت در دانشگاه‌ها را نشان می‌دهد که از موقعیت متزلزل خود باخبر است و از سر ناعلاجی افزایش فضای پلیسی و انقباضی را برگزیده است. نقطه ضعف این برخورد در فرض اولیه آن است که گمان می‌کند عناصر سازمان‌دهنده را می‌شناسد و می‌تواند با آنها برخورد کند. در صورتی که خطاهای فاحش مرتکب شده در شکار سوژه‌ها نشان می‌دهد که اشراف اطلاعات آنها در جنبش دانشجویی بالا نبوده است. از سوی دیگر اعتراضات، همیشه از سوی چهره‌های معروف و شناخته شده ساماندهی نمی‌شوند. در برخی موارد عناصر گمنام، رهبری حرکت‌ها را بر عهده دارند که به صورت خودجوش و ناگهانی ظاهر می‌گردند.

در هر صورت افراد معدود و خاصی هستند که در هر نوع مدل از کنشگری موقعیت  برتری دارند و سرنوشت حرکت را تعیین می‌کنند. بر خلاف باور مسلط در مدل شبکه‌ای هم، وزن مشارکت اعضا برابر نیست. نقاطی در شبکه هستند که ارتباطات گسترده‌ای دارند و بدین ترتیب اثرگذاری بیشتری دارند. دستگیری‌های کور حاکمیت در برخورد با جنبش سبز این هدف را دنبال می‌کرد تا نقاط اصلی شبکه‌های فعال را بازداشت کنند و بدین ترتیب ارتباطات شبکه را مختل سازند. اما گستردگی حرکت و خصلت خودجوش آن باعث می‌شد که در اکثر موارد به کاهدان بزنند.

اکنون نیز تهدید اصلی پیش روی حاکمیت در دانشگاه ها، حرکات اعتراضی غافلگیر کننده و خودجوش با میدان‌داری عناصر گمنام و یا کمتر معروف است. ضربات سنگینی که گروه‌های شناخته شده و قدیمی خورده‌اند و هزینه بالای فعالیت به آنان اجازه نمی‌دهد تا مانند گذشته به سازماندهی اعتراضات دانشجویی دست بزنند.

بازداشت علی جمالی و حسن اسدی زیدآبادی که کاملا در حوزه‌ی حقوق قانونی و خدادادی خود فعالیت کرده‌اند، باز ناکامی دیگری را روی دست دستگاه امنیتی می‌گذارد که اینک به واسطه جولان عناصر خام و بی‌مایه بیش از همیشه آسیب‌پذیر شده است.

حسن اسدی زیدآبادی که تجربه بازداشت دارد و علی جمالی که نخستین بار است سلول‌های سرد و خفه انفرادی بند 240 را تجربه می کند، قربانی عمل به مسئولیت اجتماعی خود شده‌اند. گناه آنان ایستادگی در برابر دسیسه‌های دولت کودتا است که در پوستینی وارونه تجاوزش به حریم علم و آزادی را با حربه نخ نمای جنگ نرم توجیه می‌کند. در اصل حاکمیت است که به جنگ تمام عیار نرم و سخت با دانشگاه روی آورده است و می‌خواهد انتقام شکست ایدئولوژیک و سیاسی خود در دانشگاه‌ها را بگیرد که علی‌رغم تدابیر گوناگون پس از انقلاب فرهنگی تاکنون نتوانسته است گفتمان مقاومت و روحیه نقادی را در دانشگاه‌ها بخشکاند. به عبارت دیگر تصور تسلیم دانشگاه در برابر چکمه نظامیان و سناریوهای امنیتی، توهمی بیش نیست و هیچگاه جامه عمل نخواهد پوشید. همانگونه که استبداد رضاخانی نتوانست مانع شکل‌گیری اندیشه‌ی انتقادی شود، پاشیده شدن خون سه آذر اهورایی بر سنگفرش دانشگاه تهران در 16 آذر در زمان پهلوی دوم نیز نتوانست چراغ اعتراض را خاموش گرداند و انقلاب فرهنگی و 18 تیر جنبش دانشجویی مستقل را از بین نبرد، خواب چکمه‌پوشان و عمله استبداد دینی در تصرف دانشگاه و اضمحلال جنبش دانشجویی، هرگز تعبیر نخواهد شد. دانشگاه تا زمانی که حیات دارد خلق کننده آگاهی و حقیقت طلبی است. حتی اگر تمامی اساتید فعلی را اخراج کنند و عناصر صد در صد خودی را جانشین سازند و دانشجویان ورودی جدید را از فیلترهای گوناگون عبور دهند باز پس از مدتی   جوانه نقادی و آزاداندیشی می‌روید و به چالش با قدرت خودکامه و اندیشه‌های مسلط خواهد پرداخت.

جمالی و اسدی زیدآبادی دیر یا زود سرافرازانه از زندان بیرون خواهند آمد و فرزند کوچک جمالی سرمای روزهای محرومیت از نوازش پدر را در گرمای پرشور تحسین و حمایت مردم فراموش خواهد کرد.

روزی خواهد آمد که آنها نیز چونان دیگر دانشجویان زندانی بهاره هدایت، میلاد اسدی، شیوا نظرآهاری، شبنم مددزاده، محمد پورعبدالله، عابد توانچه، حشمت‌الله طبرزدی، مجید توکلی، عبدالله مومنی، علی ملیحی، ضیاء نبوی، مجید دری، مهدیه گلرو، علی کاکایی، ابراهیم لطف‌اللهی، هود یازرلو و... از حصار تنگ زندان بدر می‌آیند و سرود رهایی را سر خواهند داد.


منبع: دانشجونیوز</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/09/post_4153/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/09/post_4153/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Wed, 01 Sep 2010 00:18:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ترسم از مردمی‌است که نمی‌شنوند!*</title>
         <description>کاش ترسم از خون بود! از درد!

ترسم از مردمیست که صدای این خون و درد را نمی‌شنوند! از مردمی که همهمه می‌کنند و به خواب می‌روند و از یاد می‌برند تو را و نفست را در بند!!

شب را و روز را در بند به ثانیه می‌شماری؛ ترسم از این است که شبانه‌روز را به سال از یاد ببرند!

افکار سپیدت، شب سیاه قفس را به روز مزین می‌کند و ترسم از این است که فراموشی نگاه‌شان به حضورت چیره شود!!  

می‌ترسم و این ترس را بی‌پروا فریاد می‌زنم.

هستی‌ات فریادی‌است که دیوارهای قفس را به سکوت می‌شکند؛ ترسم از آن است که هستی‌شان در پی اثبات نبودت باشد!

به اندازه‌ی هر فریاد، به اندازه‌ی هر درد، سالی به عمرت افزوده می‌شود؛ ترسم از این است که عمرشان را به خوابی بفروشند!

لحظه‌های آدمی را بی‌هیچ انسانیتی دوره می‌کنند؛ ترسم از آن است که جهل‌شان، سبزی حضورت را به اندک زمانی بسوزاند!

شمارش کن... دانه دانه‌های شبنمی که حضورت را به ثبت می‌رساند و لحظه لحظه‌ای که حضورشان از استقامتت سست می‌شود !!

پیروزی‌ات، هر شب با تو به خواب می‌رود و هر سپیده‌دم به شبنمی متولد می‌شود!!

زنده باد حضورت به زمینی این چنین سبز


* برای شبنم مددزاده</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4137/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4137/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Sun, 29 Aug 2010 14:42:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مجتبی خامنه‌ای و روال رهبرسازی</title>
         <description><![CDATA[شهادت غلامعلی حداد عادل در مورد مجتبی خامنه ای (داماد وی) آغاز کننده سازوکار دیگری در روال رهبر سازی در ایران است. وی در شهادت خود بر چهار صفت مجتبی خامنه‌ای تاکید می کند، عبادت، زهد، بی گناهی و تدریس درس خارج: «اما جسته و گریخته می‌دانم كه سالهاست در قم درس خارج تدریس می‌كند و اوقات خود را در منزل یا به مطالعه فقه و فقاهت مي‌گذارند یا به عبادت. ... من طی سیزده ‌سال گذشته كه با او نسبت پیدا كرده‌ام هنوز صدای بلند او را نشنیده‌ام و گناهی از او ندیده‌ام. ... زندگی ایشان به مراتب از زندگی یك كارمند متوسط شهرستانی ساده‌تر است.» (تابناک به نقل از پاسدار اسلام، ۲۸ مرداد ۱۳۸۹) این سخنان را چگونه باید در بافت و سیاق شرایط امروز سیاسی در ایران فهمید؟

<strong>فرایند اقناع</strong>

پس از شعارهایی که در اعتراضات مابعد انتخابات دهم ریاست جمهوری علیه مجتبی خامنه ای داده شد دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی چند ماهی تبلیغ به نفع مجتبی خامنه‌ای را معلق کرد تا آن شعارها از یادها برود. اما اکنون فضا برای طرح مجدد مجتبی از نگاه کاست حاکم فراهم شده است و فردی مثل حداد عادل که بدون استمزاج از "آقا" آب هم نمی خورد به دفاع از چهره عمومی مجتبی خامنه ای پرداخته است. انتخاب حداد عادل به سه دلیل بوده است: ۱) حضور او در جمع دانشگاهیان از مجرای فرهنگستان و نهادهای مختلف دانشگاهی، ۲) ارتباط خانوادگی وی با مجتبی خامنه‌ای (داماد وی) که روایت او را به روایت دست اول تبدیل می کند، و ۳) قدرت او در مجلس و ارتباطش با نیروهای سنتگرای اقتدارگرا در عین عدم مخالفت با نظامی گرایان. 

البته مشخص نیست نقش هاشمی رفسنجانی در دفاع از رهبری خامنه ای پس از مرگ خمینی اکنون بر عهده چه کسی در مجلس خبرگان پس از مرگ احتمالی آیت‌الله خامنه ای قرار داده شده است اما حداد عادل به فراهم آوردن زمینه سیاسی آن مشغول شده است. داستان‌هایی که حداد روایتگر آن است با داستان‌هایی که یکی از خبرگان در جلسه آن پس از مرگ خامنه‌ای خواهد گفت تکمیل خواهد شد. بار گذشته نقل قول از خمینی برای شایستگی خامنه‌ای برای فقهای مجلس خبرگان کفایت می کرد اما این بار احتمالا به فقهایی که ارتباطی ویژه با امام زمان دارند یا خواب‌هایی که دیده شده نیز استناد خواهد شد. 

<strong>زمینه‌سازی اجتماعی و حقوقی</strong>

حداد عادل در سخنان خود در مورد مجتبی خامنه ای به دو دسته ویژگی‌ها اشاره می کند که هر یک متوجه به مقصودی خاص و مخاطبانی ویژه هستند. یک دسته ویژگی‌هایی است که امروز در باندهای قدرت و سبد رای اقتدارگرایان با جدیت در رهبری دنبال می شوند، مثل ساده زیستی، اهل عبادت بودن و زندگی در حد مردم عادی. در شرایطی که آقا زاده بودن در عرف سیاسی به معنای سوء استفاده از قدرت و برخورداری از رانت‌های سیاسی و اقتصادی است، حداد عادل مجتبی خامنه ای را نمونه ای خلاف جریان رود معرفی می کند.

یکی از این ویژگی‌های ذکر شده، گناه نکردن مجتبی خامنه ی است که با نظر اخیر مصباح یزدی، وی را به مقام معصومیت نیز ارتقا می دهد: «هر چند عصمت چهارده معصوم توسط خدا تضمین شده است اما این به معنای معصوم نبودن دیگران نیست.» (آفتاب نیوز، ۲۸ مرداد ۱۳۸۹)

دسته دیگر ویژگی های حقوقی است. تاکنون گفته شده بود که مجتبی خامنه‌ای در قم مشغول خواندن درس خارج است (دارد شرط اجتهاد رهبری را کسب می کند) اما حداد عادل پا را از این هم فراتر گذاشته و می گوید وی به تدریس درس خارج مشغول است که این امر، سنتا حیطه مراجع تقلید است و حداد به طور غیر مستقیم به مرجعیت وی گواهی می دهد. 

<strong>قید موروثی هم اضافه می‌شود</strong>

ولایت فقیه با مادام العمر بودن رهبر، فرا قانون، نظارت ناپذیر و غیر پاسخگو بودن وی تداوم سلطنت بود با یک استثنا: این که قدرت را در یک صنف متمرکز می کرد و نه در یک خانواده. طرفداران خمینی که از مخالفان جدی نظام سلطنتی بودند نمی توانستند تداوم قدرت در یک خانواده را پذیرا شوند و از این حیث انتخابات دهم ریاست جمهوری فرصتی طلایی برای بیت خامنه ای بود که آنها را از قدرت به طور کامل بیرون بیاندازد. اما همه طرفداران خامنه‌ای مطیع قدرت‌اند برایشان نظام موروثی و غیر موروثی تفاوتی نمی کند. از این حیث مجموعه های نیروهایی که امروز در ایران حکومت می کنند رهبری فرزند خامنه‌ای را بسیار آسان تر از رهبری فردی دیگر پذیرا می شوند. 

<strong>مکتب مصباح و انصار</strong>

مجتبی خامنه‌ای شاگرد محمد تقی مصباح یزدی، محمود هاشمی شاهرودی و محمد باقر خرازی (رهبر معنوی گروه موسوم به "حزب الله ایران") است. او طبعا باید چهار آموزه را از این سه فرد به خوبی فراگرفته باشد: ۱) انتصابی بودن رهبری و نمایندگی مستقیم امام زمان که در فرد ولی فقیه متجسم می شود و اختیارات بی حد و حصر وی ناشی از این انتصاب و در نتیجه عدم نیاز وی به مشروعیت و مقبولیت مردمی (مصباح یزدی)، ۲) جواز ترور و کشتن مخالفان و افرادی که احکام شرعی را رعایت نمی کنند و عدم انحصار خشونت به نهادهای رسمی حکومتی (مصباح و خرازی)، ۳) فقیه و فقاهت در خدمت قدرت سیاسی (شاهرودی)، و ۴) غیر ممکن بودن حفظ قدرت بدون تمسک به هسته‌های شبه نظامی (خرازی). سید علی خامنه‌ای به هر چهار موضوع باور دارد و فقهای نزدیک به وی این امور را اسلامیزه کرده و در عمل مطرح و به اجرا در آورده‌اند.

از این نگاه مجتبی تنها کسی است که مشی سیاسی خامنه ای را به خوبی دنبال خواهد کرد و تغییر رهبری تغییری در ساختار سیاسی و سازوکارهای به جریان انداختن قدرت و افراد درگیر در کاست قدرت ایجاد نمی کند، موضوعی که دقیقا مد نظر نیروهای نظامی و امنیتی در هر گونه انتقال قدرت است. 

<strong>قابل اعتماد برای امنیتی‌- نظامی‌ها</strong>

در حکومت امروز جمهوری اسلامی هیچ کس نمی تواند سکان رهبری را به دست گیرد بدون آن که پیوندهای محکمی با دستگاه های امنیتی و نظامی داشته باشد. سپاه و دستگاه های امنیتی موازی نفوذ خود را آن چنان در قدرت و ثروت کشور گسترده‌اند که اگر فردی در این نهادها زمینه نداشته باشد نمی تواند به مقام رهبری نائل آید. حکومت جمهوری اسلامی در دوران پس از انتخابات صرفا بر پایه قوای قهریه و زور عریان عمل می کند و تنها کسی می تواند رهبری آینده را در دست بگیرد که برای اِعمال زور و به کار بردن سیاست مشت آهنین آمادگی داشته باشد. 

از همین جهت است که معترضان در دوران اعتراضات پس از انتخابات با دورنگری به ارتباطات وثیق مجتبی با نهادهای نظامی و امنیتی از طریق افرادی مثل حسین طائب (معاون اطلاعات سپاه پاسداران و از دوستان نزدیک مجتبی)، محمد محمدی گلپایگانی (رئیس دفتر آقای خامنه ای و پدر شوهر دختر بزرگ خامنه‌ای، بشری از معاونان سابق وزارت اطلاعات) یا اصغر حجازی (مسئول امنیت بیت رهبری) اشاره داشتند. فردی مثل مجتبی که هم با عالی رتبه ترین مقامات امنیتی و نظامی پیوند وثیق دارد، هم سوابق اجتهادش در حال ساخته شدن است و هم در رشته‌ای از رابط خانوادگی به کاست حاکم پیوسته است کسی است که این نهادها دنبال می کنند. بیان سخنان فوق در مورد مجتبی خامنه ای در مصاحبه حداد عادل با مجله پاسدار اسلام (یکی از نشریات سپاه پاسداران) وجهی نمادین و گویا دارد.



منبع: <a href="http://www.radiofarda.com/content/f35_Mojtaba_Khamenei_Com/2134333.html">رادیوفردا</a>]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4104/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4104/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Wed, 25 Aug 2010 14:53:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رنج‌نامه*</title>
         <description><![CDATA[حضرت حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای محسنی اژه ای

دادستان محترم کل کشور

با سلام و احترام و آرزوی توفیقات الهی، پیور مذاکرات حضوری بدین وسیله توضیحاتی را در مورد نحوه بازداشت و بازجویی‌ها و سایر مسائل مربوط به پرونده ام به استحضار می‌رساند:

این‌جانب در تاریخ ۸۸/۰۳/۲۷ در حالیکه در منزل دخترم در حال استراحت بوده نزدیک ساعت یک نصف شب بطور فجیعی با محاصره کل منطقه از سوی نیروهای امنیتی و شکستن درب ورودی ساختمان و وارد شدن به آپارتمان دخترم با کفش و بدون ارائه حکم و بد اخلاقی و فحاشی به دختر و داماد و همسرم دستگیر نموده و به بند ۲۰۹ و سپس به بند ۲۴۰ زندان اوین منتقل نمودند.

۱۳۸ روز یعنی چهارماه و نیم در انفرادی بسر بردم . بازجویی ها از همان ابتدا با کتک و سیلی و مشت و لگد آغاز شد. از ابتدا ۷ نفر بازجوی من بودند. چهار نفر از آنان پس از یکی دوماه دیگر نیامدند، اما دو یا سه نفر از آن‌ها تا مراحل پایانی پرونده این‌جانب بازجویی می نمودند.

در طول مدت بازجویی پانزده بار در حین بازجویی یا پس از آن بیهوش شدم. بازجویی ها همرا با فشار های روحی و جسمی بود که بخشی از آن به شرح زیر به استحضار میرساند:

- از جمله فشارهای روحی تهدید بنده به اعدام و مرگ بود که هر روز بازجوی بنده مرا بخاطر همکاری با هاشمی ها مستحق مرگ میدانست و نوید آنرا میداد. مسأله دیگر تهدید به تجاوز و همچنین تهدید به استعمال بطری توسط بازجو ها بود. یا تهدید به ارسال و اعزام بنده به بندهای عمومی مخوف که افراد خلاف در آن سپری میکنند و ظاهراً حسب گفته بازجوها در آن بند ها به افراد جدید الورود تجاوز جنسی مینمایند.

- تهدید به اینکه همسر و دختر و دامادم را به دلیل پیگیری مسائل مزبور به بازداشت و زندانی شدن بنده دستگیر می نمایند. یک روز صدای خانمی از فاصله چند سلول آن طرف تر حین بازجویی می‌آمد که در حال گریه و زاری بود و بازجویم اعلام کرد که این صدای دختر شما زینب است که دارد شکنجه می‌شود و من با شنیدن این خبر دنیا بر سرم خراب شد. زیرا دخترم فرزندی خردسال دارد و تا یکماه به لحاظ روحی و روانی به هم ریخته بودم. زیرا وقتی بنده را تهدید به تجاوز و … می نمودند با دختری جوان چه میکردند!؟ از طرفی نگران فرزند دخترم بودم که بدون مادر چگونه سپری مینماید. تا این‌ها پس از یک ماه تماس تلفنی با منزلم داشتم و متوجه شدم بازجویم دروغ میگفته و دخترم دستگیر نشده است.

- اصرار بازجویم با فحش و کتک کاری مخصوص خود مبنی بر اینکه اعتراف کنم با کلیه خانم‌هایی که ایام انتخابات با بنده تماس داشته‌اند رابطه داشته‌ام ، از جمله خانم ……. که بابت پیگیری صحت مدرک……. با من تماس داشت و یا خانم‌ها فائزه و فاطمه هاشمی و ..

- تفتیش مسائل شخصی و خصوصی همراه با فشار و شکنجه، آن‌ها هر از گاهی اعلام میکردند فلان خانم خبرنگار که دستگیر شده است اعتراف کرده که با تو رابطه داشته است و بدین صورت مرا شکنجه روحی میکردند. از نظر بازجو ها بنده با زمین و زمان رابطه داشته‌ام مگر خلاف آن ثابت شود .

- آن‌ها اعلام کردند اگر روز دادگاه من متن مورد نظر بازجوها را نخوانم خانمی در جلسه علنی دادگاه بلند خواهد شد و علیه تو در دادگاه افشاگری خواهد کرد که تو با او رابطه داشته‌ای و غیره !! بدین صورت آن‌ها مرا مجبور کردند بخاطر حفظ آبروی خانوادگی ام متن مورد نظرشان را در دادگاه بخوانم و بلافاصله آنرا که علیه مهدی هاشمی و خودم تنظیم شده بود، از تلویزیون پخش کردند. در حالیکه بعد ها شنیدم که مقام معظم رهبری با پخش دادگاه ها از صدا و سیما موافق نبودند.

- ……………. متن مورد اشاره حاوی مشکلات زیادی بود زیرا در آن علیه دیگران اقاریری وجود داشت که بعد ها فهمیدم مقام معظم رهبری در خظبه عید فطر اعلام کرده‌اند پخش اعترافات علیه دیگران در دادگاه غیر شرعی و عیر نافذ است. در حالیکه اعترافات علیه دیگران بر اساس اصرار بازجویان صورت می‌گرفت. حداقل در مورد خود بنده این مطالب کاملاً صادق است.

- اصرار بازجوها به تک نویسی علیه دیگران. آن‌ها از این‌جانب علیه دیگران تک نویس میخواستند و وقتی من نمینوشتم کتکم میزدند. مینوشتم باز هم کتکم میزدند که تو نوشته‌ای ولی همه‌اش را ننوشته ای! و با اعصاب و روان من بازی میکردند.

- از جمله کارهایی که بازجوها میکردند نگهداری این‌جانب در کنار دیوار بصورت ایستاده تا ساعت‌های متمادی بود. کتک کاری ، زدن با سیلی، پس گردنی، لگد و مشت به شکم و سایر اعضای بدنم به طوری که بنده در دو مرحله دچار خون ریزی شدم و چندین روز خون ریزی ادامه داشت. در آن ایام هر چه اصرار می‌کردم مرا به پزشک و دکتر نشان بدهند تا معاینه کنند آن‌ها به بهانه اینکه بند ۲۴۰ پزشک ندارد ( آنموقع بند ۲۴۰ فاقد پزشک و بهداری بود و بیماران را برای معاینه به یند ۲۰۹ می بردند) از رسیدگی پزشکی طفره می رفتند.

- بازجوها سناریویی نوشته بودند و حسب سناریوی آن‌ها بنده باید در مورد مسائل بهینه سازی مصرف سوخت علیه هاشمی و خودم اقرار می نمودم و این کار را با شکنجه از من طلب می کردند. یکی از بازجویان بارها گلوی مرا می فشرد، در حدی که بیهوش میشدم و با کتک و لگد مرا شکنجه می نمود.

- فرو کردن سرم در چاه توالت و آزار جنسی و روحی در این زمینه

- محروم کردن بنده از داشتن وکیل و سایر حقوق قانونی در مرحله اول دادگاه و تجدید نظر و دخالت آن‌ها در متن ها و پاسخ‌ها یی که به دادگاه می نوشتم. زیرا در موقع صدور حکم بنده هنوز در ۲۴۰ زندانی بودم. اتهام داشتن انحرافات اخلاقی توسط وکیلم آقای علیزاده طباطبایی مبنی بر اینکه وی دچار انحرافات اخلاقی است! و اعلام اینکه او دچار انحرافات جنسی و مانع شدن از پذیرش وکالت بنده توسط نامبرده و هر وکیل دیگر.

- جلوگیری از کارشناسی شدن ادعاهای مالی علیه بنده و مهدی هاشمی توسط دادگاه اولیه و تجدید نظر و صدور حکم ناروا در این زمینه

- جنگ روانی با بنده و اعزام افراد متفاوت به درب سلول من و سئوال اینکه بازجوی شما کیست؟ که نقش همه آن‌ها ترساندن بنده از بازجوی وحشی و بیرحمی که دارم بود که مسائل از این بخش بسیار مفصل است.

- توهین و تحقیر بنده نزد همبندان و دوستانم که در سلولهای دیگر بودند و توهین و تحقیر آن‌ها نزد بنده و شکستن و خرد کردن شخصیت و غرور بنده و سایرین

- توهین و تحقیر و اتهام بستن به همسرم و دخترانم که بسیار مرا عذاب می‌داد و شرح مفصلی دارد که در این نامه نمیگنجد.

- کتک کاری بنده در نزد دیگران و کتک کاری دیگران در نزد من

- دادن فحش های رکیک و ناموسی و عدم توجه آن‌ها به سوابق و شخصیت این‌جانب ، به هر حال بنده شش سال از فرماندهان دفاع مقدس و جنگ بوده‌ام و رئیس ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان تهران (‌منطقه ۱۰ ) و همچنین حدود شش سال فرماندار شهرستان ورامین و هفت سال مدیر کل سیاسی دفتر رئیس جمهوری در زمان آقایان هاشمی و خاتمی بودم . مدتی نیز مشاور سیاسی نهاد ریاست جمهوری را بر عهده داشتم. آن‌ها بدون توجه به سوابق و خدمات بنده بسیار سخیف و بی ادبانه و رفتار میکردند.

- نگهداری طولانی مدت بنده در انفرادی ۱۳۸ روز در ۲۴۰ و در مرحله دوم نگهداری بنده به مدت ۱۰۰ روز به اتفاق یکی دیگر از متهمان بدون هر گرونه بازجویی. در مجموع ۸ ماه از دوران بنده در ۲۴۰ بوده‌ام که چهار ماه نیم آن انفرادی بود.

- تحقیر نمودن بنده در نزد فرزندان و همسرم و طرح اینکه اگر شما بدانید چه پدر و یا همسر فاسدی دارید ، یک روز هم با او زندگی نمی کنید! به هر روش در جهت ایجاد اختلاف و بدبینی خانوادگی که کاری غیر شرعی و انسانی است

- اتهام بستن و دروغ گفتن در مورد خانواده‌ام و اینکه ما می‌خواهیم تو را آزاد کنیم آما آن‌ها با بی بی سی مصاحبه کرده‌اند و نمی‌گذارند تو را آزاد کنیم ، این در حالی است که تا کنون خانواده بنده حتی با رسانه‌های داخلی هم مصاحبه نکرده اند چه رسد به رسانه‌های خارجی و بی بی سی.

- شکنجه روحی من از طریق بردن بنده به سلول دیگران و افرادی که در حال بازجویی بودند ، از جمله آقای سید علیرضا بهشتی فرزند شهید بهشتی ، الویری ، ابو طالبی، هدایت الله آقایی ، محمد رضا نوربخش و … که باعث آزار روحی و روانی من میشد.

- تحقیر بنده از طریق تراشیدن ریشم و نگهداری سیبیل هایم و تشبیه کردن بنده به هنرپیشه های فیلم‌های سینمایی خارجی و خندین و تحقیر کردن دسته‌جمعی

- تهدید کردن خانواده‌ام در حین مکالمه با خانوده ام و دخالت هایی که در حین تماسها و تهدید آن‌ها به دستگیری و غیره

- قطع کردن مکرر تلفن هایم در حین تماس با خانواده و شکنجه روحی به خودم و خانواده‌ام

- فحاشی های بسیاری که از بیان آن‌ها شرم دارم

- اعلام اینکه هاشمی منتظری دوم است و تو هم سید مهدی هاشمی هستی و باید اعدام شوی و وعده اعدام هاشمی به دستور مقام معظم رهبری !!

- ایراد تهمت بر انداز و ضد انقلاب به بنده در حالیکه از همه آن‌ها، سابقه حضورم در جبهه و دفاع مقدس و صحنه‌های انقلاب اسلامی بیشتر بوده ولی آن‌ها میراث خواران خود را محرم انقلاب کرده بودند و دیگران و بنده را نامحرم و ضد انقلاب می نامیدند.

- آن‌ها نیروهای خودسری بودند، بنده را تهدید به مرگ می کردند حتی اگر دادگاه در مورد من حکم اعدام صادر نکند! اعلام میدارم خود و خانواده‌ام از دست آن‌ها امنیت نداریم ، آن‌ها اعلام کردند اگر روزی آزاد شوی ما تو را از بین می بریم ! زیرا از نظر آن‌ها بنده مفسد فی الارض هستم.

- و اما داستان بازجویی ها هم تاثر برانگیز است، که در این مجال نمی گنجد، آن‌ها در برابر فشارهایشان با قسم دادن به خدا و پیامبر از سوی این‌جانب رو برو میشدند ولی در کمال تعجب آن‌ها مقدسات را مسخره میکردند و از توهین به مقدسات ابایی نداشتند.
- موضوع مهم بعدی اعترافات بنده بود که آن‌ها با زور اعتراف میگرفتند و با کتک و فخاشی، اعترافات چندین مرحله بود، همراه با نوشتن اقاریر و تهیه فیلم.

- توهین های آن‌ها به خانواده بسایر تاثربرانگیز بود، زیرا وقتی همسر آقای هاشمی به همسر و دخترانم تعارف کرده بودند که به اتفاق آن‌ها برای نیمه شعبان به مشهد بروند، بازجوها توهین می کردند که پسران هاشمی …. قصد سو ء به خانواده ات دارند!

- در تمام دورانی که بنده در ۲۴۰ بودم در انفرادی که چهار ماه نیم طول کشید، آن‌ها مرا از دیدن پزشک محروم کردند، در حالیکه بنده بیماری قلبی دارم و از گذشته تحت نظر پزشک بودم ، بیش از پانزده بار در مدت زندان در حین بازجویی ها و پس از آن بی‌هوش شدم که محل تأمل جدی است.

در خصوص اثبات ادعاهای خودم برای رسیدن به حقیقت میتوانیم مطالب ذکر شده را با بازجوهایم رو در رو کنم و یا از سایر متهمان که بعضا مثل من اذیت و آزار دیده اند کمک بگیرم و آن‌ها را معرفی کنم که رویه بازجوها مشخص شود. هر چند معتقدم هیچ‌کس را به اندازه بنده مورد فشار قرار ندادند، زیرا آن‌ها با آقای هاشمی رفسنحانی عداوت داشتند و بنده بدلیل ارتباطم با آقای هاشمی مورد فشار و شکنجه شدید آقایان بودم .

در مورد اتهامات خود، پیشنهاد دارم ، کار کارشناسی صورت پذیرد.

بخش مالی که ده سال حکم برایم صادر کرده‌اند فاقد کارشناسی رسمی است و هیچ کارشناسی مالی آنرا تائید نکرده مگر با فشار و تهدید از افراد اقرار گرفته‌اند و اقاریری که زیر فشار و شکنجه بدست بیاید ارزشی ندارد!

تشکیل یک دادگاه غیر سیاسی و اعمال ماده ۱۸ در مورد بنده و سایر متهمین مرتبط با پرونده بنده تقاضای اصلی حقیر است که امیدوارم با آن موافقت فرموده و در محیطی حقوقی و قانونی به پرونده بنده رسیدگی شوند و نه در محیطی سیاسی و با پیش‌داوری‌های آنچنانی

اینک که این نامه را بحضور عالی مرقوم میدارم ، چند روزی است که از سی سی یو خارج شده‌ام و هنوز معالجاتم به پایان نرسیده، گاهی بیهوش میشوم، بدلیل کابوس های شبانه!

پزشکان به لحاظ روحی نگران وضعیت حقیر هستند لذا خواهشمند است دستور فرمائید تا بهبودی کامل با مرخصی این‌جانب موافقت گردد، زیرا محیط زندان برایم نگران کننده و استرس آور است.

ضمناً مدارک پزشکی که اخیراً در سی سی یو و بیمارستان بودم و نظرات پزشکان و همچنین لایجه دفاعیه وکیلم که برای تجدید نظر نوشته و هیچ گاه مطالعه نشد، به ضمیمه تقدیم میگردد.

حمزه کرمی
۸۹/۵/۱۱


* <strong>توضیح بامدادخبر:</strong> پیش‌تر برخی سایت‌های نزدیک به اصلاح‌طلبان، از نوشتن رنج‌نامه‌ای تکان‌دهنده از سوی حمزه کرمی درباره‌ی شکنجه‌های صورت گرفته بر وی در زمان بازداشت در بند ۲۴۰، خبر داده بودند که توسط هاشمی رفسنجانی به شخص رهبر جمهوری اسلامی تحویل داده شده است.


منبع: تحول سبز]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4121/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4121/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Wed, 25 Aug 2010 14:06:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مومنی، مست باده‌ی کثرت‌گرایی</title>
         <description>عبدالله مومنی یکی از اعضای آن نسل از دفتر تحکیم وحدت است که تحکیم را از مبلغ رژیم و خادم احزاب، به ناقد قدرت تبدیل کردند. این گذاری مهم بود که در تحکیم وحدت صورت گرفت. دفتر تحکیم دهه‌ی اول انقلاب، در خدمت رژیم جدید قرار داشت و در تعارض با گروه‌های رقیبی چون سازمان مجاهدین خلق و گروه‌ها و سازمان‌های مارکسیستی. در دوره‌ی معطوف به اصلاحات، تحکیمی‌ها هم به همراه گروه‌ها و احزاب اصلاح‌طلب در انتخابات شرکت کردند و با ارائه‌ی لیست مشترک، در پیروزی اصلاح‌طلبان سهیم بودند. تغییر بعدی آن بود که آنان اعلام کردند نمی‌خواهند در خدمت احزاب اصلاح‌طلب باشند. می‌خواهند ناقد قدرت متمرکز باشند. مومنی متعلق به این تحول است.

کار دیگر آنان این بود که کوشیدند پای همه‌ی گروه ها و افراد دگراندیش را به دانشگاه‌ها باز کنند و سخنران‌های برنامه‌هایشان فقط اصلاح‌طلبان نباشند. تحکیم در این مرحله، بحث دموکراسی و حقوق‌بشر را جدی گرفت و در اولویت قرار داد. بدون تردید، مومنی نقشی فعال در این فرایند داشت.

رابطه‌ی عبدالله با فعالان جنبش زنان هم بسیار خوب بود و می‌کوشید برنامه‌های مشترک داشته باشند و اگر امکانی در اختیار دارند، در اختیار آنان قرار دهند. سازمان ادوار تحکیم که او سخنگویش بود، و احمد زیدآبادی در این دوران به دبیرکلی‌اش انتخاب شده بود، سهم مهمی در نزدیکی افراد و جلسات مشترک گذاردن میان طیف‌های مختلف داشت.

در انتخابات ریاست جمهوری 22 خرداد 88، کاندیدای آنها عبدالله نوری بود. وقتی از من نظر خواست، به او گفتم نه گروه‌های اصلاح‌طلب حاضرند عبدالله نوری را کاندیدا کنند، نه شورای نگهبان صلاحیت عبدالله نوری را تأیید خواهد کرد. اما اگر غرض، استفاده‌ از فرصت انتخابات برای مطرح کردن برنامه و مطالبات، و به راه انداختن جنبشی اجتماعی باشد، صد در صد این کار خوب و مفید است. البته، عبدالله نوری هم باید هزینه‌ای بابت این کار بپردازد. او هم با این تحلیل موافق بود و می‌گفت اصلاً به همین خاطر به سراغ او رفته‌اند. همین نظرات را با خود عبدالله نوری هم در میان نهادم. او شرایط را برای آمدن خود مساعد ندید و نیامد. حاضر به پرداخت هزینه بود، اما نمی‌خواست سرمایه و ظرفیتی را بدون نتیجه نابود کند. زیدآبادی و مومنی در آن دوران، تمام کارشان شده بود، آوردن عبدالله نوری به عرصه‌ی انتخابات و توجیه این مدعا که او بهترین کاندیداست. اگر کسانی پس از انتخابات به دنبال سرازیر شدن مردم به خیابان‌ها رفتند، اینان از قبل به دنبال داوطلبی رفتند که ظرفیت به راه انداختن جنبشی اجتماعی را داشته باشد.

فعالیت‌ها و اظهارنظرهای مومنی، پایش را به زندان باز کرد. تحمل زندان‌های قبلی- با تمامی فشارها- راحت تر بود، اما این آخری، چیز دیگری بود. مومنی به طور جدی یک کثرت‌گراست. از این که برخی از مدعیان آزادی عقیده و دموکراسی، اینک که در قدرت نیستند، کارهایی می‌کنند بدتر از سرکوبگران حاکم، به شدت دلخور بود.

در منزل آرش نراقی- در سانتاباربارای کالیفرنیا- بودم که زنگ زد. موضوع سخن، تندخویی‌های یکی از فعالان سیاسی بود. گفت: با این دوستت تماس بگیر و بگو اینقدر ما و دیگران را اذیت نکند. پرسیدم: مگر چه شده است؟ گفت: مطابق معمول هر سال برای شب‌های احیای رمضان برنامه گذاشته‌ایم. لیست سخنران‌ها را هم تحویل داده‌ایم. بعد که رفتیم، دیدیم نام مصطفی ملکیان، احمد قابل و مقصود فراستخواه حذف شده است. پرسیدیم: چرا نام آنها نیست؟ گفتند با سخنرانی آنها موافقت نشده است. خیال کردیم از طرف حکومت است. گفتیم: وزارت اطلاعات چنین گفته است؟ گفتند: نه، آقای... در اینجا مسئول این قیبل کارهاست و ایشان نام آنها را خط زده است. گفتیم: مراسم مال ماست، به نام ما هم برگزار می‌شود، به ایشان چه ارتباطی دارد که برای ما سخنران تعیین کنند؟ گفتند: به هر حال ایشان مسئول این کار است و بدون موافقت او، سخنرانی امکان‌پذیر نیست.

پس از ذکر این مقدمات، دوباره گفت: به این &quot;آقا&quot;- دوستت- زنگ بزن و بگو این کارها درست نیست. اگر ما که خود خارج از حکومت و مغضوب از سوی آنان هستیم، با کسانی که با ما تفاوت نظر دارند چنین می‌کنیم، پس نزاع ما با اقتدارگرایان بر سر چیست؟ و برای چه مبارزه می‌کنیم؟

بر سر این موضوع بسیار وقت گذاشت تا شاید بتواند آن را حل کند. اما شکست خورد. برای این که اصرار او و دوستانش، کار دستش داد. بی‌انصافانه با تهمت عرق‌خوری مواجه شد. بعد راه افتاد تا اثبات کند عرق‌خور نیست. سوابق و شاهدانش گواهی دادند که او اهل &quot;فسق و فجور&quot; نیست:

برو معالجه‌ی خود کن ای نصیحت‌گو / شراب و شاهد شیرین کرا زیانی داد؟

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو / راز پرده نهانست و نهان خواهد ماند

اینها را که می‌دیدم، می‌فهمیدم که میان مبارزان تفاوت‌هایی وجود دارد. مومنی و دوستانش، نه دنبال ورود به دولت بودند، نه به دنبال &quot;دموکراسی هدایت‌شده&quot;، &quot;آزادی بیان برای خودمان&quot; یا طرح خود و &quot;طرد دگراندیشان&quot;. هدف او این بود و هست که همه بتوانند آرا و نظرات‌شان را آزادنه طرح کنند، همه در فرایند تعیین سرنوشت مشارکت داشته باشند، خط قرمزی در نقد وجود نداشته باشد. اصل بازی دموکراسی مهم است، نه برد و باخت این و آن. نمی‌توان زمین بازی را شیب‌دار کرد، تیم‌های جدی را از مسابقات حذف کرد، داور را از خودمان قرار داد، با لگد به صورت بازیکن تیم رقیب زد و همو را با کارت قرمز از زمین اخراج کرد. آخر این چه نوع آزادی‌خواهی است که مصطفی ملکیان، احمد قابل، مقصود فراستخواه و... را تحمل نمی‌کند؟ اگر مومنی را در بدترین حالت، با ضرب و شتم بسیار، بازداشت و زندانی کردند، برای این اهداف بود. اگر او امروز در زندان است، برای این آرمان هاست.

این اصل ساده و مهم کانتی که آدمی غایت فی نفسه است و از او نباید صرفاً همچون وسیله‌ای برای رسیدن به غایات دیگر (از جمله باورها و عقاید) استفاده کرد، باید مبنای روابط انسانی قرار گیرد.اگر چیزی مقدس باشد، روابط انسانی است، نه عقاید و باورهایی که ما را از یکدیگر دور می‌سازند. در هر صورت، انسان‌ها و کاهش درد و رنج آنها مهم است، نه این که فلان فرد، فلان جور فکر می‌کند. &quot;بگذارید همه حرف بزنند&quot;، این پیام عبدالله مومنی است. دهان‌ها را به نام دین، ایدئولوژی، دولت، امنیت، آزادی، حقیقت و هیچ چیز دیگری نبندید. به فرض آنکه موقتاً دهان عبدالله را بسته باشند، اینک کل وجود زندانی‌اش به زبان تبدیل شده و از وضعیت رژیم خبر می‌دهد.

خامشند و نعره‌ی تکرارشان / می‌رود تا عرش و تخت یارشان

گر چه تفسیر زبان روشنگر است / لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است

آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب

از زندان که آزاد شدم، یکی از روشنفکران غیردینی که شیفته‌ی ایت‌الله منتظری شده بود، از من خواست او را به دیدار آن مرجع آزاده ببرم. من به خارج آمدم. این توفیق نصیب مومنی شد که آن روشنفکر نامدار را به نزد آیت‌الله منتظری ببرد. آن روشنفکر از آن دیدار بسیار راضی بود. عبدالله هم زنگ زد و خبر ملاقات را داد. گفت، آیت‌الله منتظری با لهجه‌ی شیرین خود از او پرسید: آقا این هرمنیوتیک که شما هی می‌گید، چی چیس؟ ارتباط مداوم با ایت‌الله منتظری هم چیزی نبود که از چشم رژیم پنهان بماند. مومنی باید هزینه‌ای هم بابت این دیدارها و انتشار نظرات آن بزرگوار در ادوارنیوز می‌پرداخت. هزینه را می‌پردازند، سختی‌ها را تحمل می‌کنند، می‌دانند که &quot;در طریق عشق امن آسایش بلاست&quot;، اما در برابر ظلم و بیداد و دین‌فروشی فقیه / باستان‌شناسان دردافزا، سر خم نمی‌کنند:

تو مکن تهدید از کشتن که من / تشنه‌ی زارم به خون خویشتن

عاشقان را هر زمانی مردنی است / مردن عشاق خود یک نوع نیست

آزمودم مرگ من در زندگی است / چون رهم زین زندگی پایندگی است

گر بریزد خون من آن دوست / پایکوبان جان برافشانم برو

اقتلونی اقتلونی یا / ان فی قتلی حیاتاً فی حیات

دهم رمضان 1431</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4120/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4120/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Wed, 25 Aug 2010 13:49:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در ستایش شرف اهل قلم</title>
         <description>احمد زید‌آبادی بی‌شک یکی از درخشان‌ترین ستارگان روزنامه‌نگاری ایران در دهه اخیر است. او سبک جدیدی را در نگارش مطبوعاتی خلق کرد. سبکی که هم حقیقت را پاس می‌داشت هم  اصول حرفه‌ای را رعایت می‌کرد و هم از هزار توی پر پیچ و خم سانسورها و خودسانسوری‌ها به سلامت عبور می‌کرد. این سبک، مهارت و شرافتی ویژه را طلب می‌کرد که او به خوبی این سرمایه را فراهم کرده بود.

این ویژگی‌ها تنها محدود به سبک نوشتنش نبود. مشی سیاسی‌اش نیز آراسته به این فضائل بود. او از آرمان‌گرایانی است که ایده‌آل‌ها را در انتزاع و خلا نمی‌جوید بلکه به دنبال آنان در زمین سخت واقعیت‌ها است. او بر پایبندی بر اصول و ارزش تاکید زیادی داشت اما در عین حال در اجرای آنها انعطاف و واقعبینی ارزنده‌ای داشت که باعث می‌شد مرتب در حرکت باشد و دچار رکود و انفعال نگردد. پراگماتیسم در نظر وی ابزار ارزنده‌ای بود اما به شرطی که هدف هیچ‌گاه فراموش نگردد، تناسب استراتژی و تاکتیک حفظ شود و منافع حاصل از فعالیت بر هزینه‌هایش بچربد. او بر تمایز پراگماتیست با محافظه‌کاری و فرصت‌طلبی اصرار می‌ورزید. محدودیت‌ها و سختی‌های راه او را متوقف نکرد. تنزه‌طلبی پیشه نساخت. با همه‌ی توانش شجاعانه وارد میدان شد و اسیر واقعیت‌ها هم نگشت. همواره رو به جلو حرکت می‌کرد تا با توجه به تنگناها و واقع‌بینی، راهی به سوی وضع مطلوب بگشاید. او بر خلاف آرمان‌شهرگرایان و پویش هزاره‌گرا، تصورات تخیلی را بر نمی‌تافت که به یک باره و از طریق یک اقدام بتوان دنیا را گلستان کرد. می‌توان اراده‌گرایانه عالمی نو ساخت و تمامی بدی‌های دنیای کنونی را از بین برد. می‌توان با گسست و طرد مناسبات این جهان، مدینه‌ی فاضلی ساخت که سراپا خوبی باشد و نیکی.

زیدآبادی در مسیری گام می‌گذاشت که آینده را در تداوم حال می‌دید که فردای خوب ناگزیر از اصلاح وضع حال می‌گذرد. مسیر رهایی فرایندی تدریجی  و مستمر است که در روندی پیوسته و گام به گام بهبود می‌یابد. باید کوشید تا زیبایی‌های دنیا افزایش یابد و از هر بهبودی ولو کوچک استقبال کرد. دنیا از طریق روند تکامل تدریجی به ساحل مقصود می‌رسد. او ذهنی پویا دارد که همواره مشتاق شنیدن آراء تازه است. جزم‌اندیشی در او راهی نداشته و ندارد و با دوری از تعصب ورزیدن، روندی تکاملی را در درون خود نیز پیموده است. او نه اهل جنجال است و نه اهل خودنمایی. آرمان ، منطق، عشق به میهن و ملت و اصلاح امور نقاط اتصالش به سیاست است. با هیجان، اشتهارطلبی و مدگرایی سیاسی از اساس بیگانه است. آرامش درونی وی مثال‌زدنی است که از انسانیت والایش بر می‌خیزد. اهل خشم و غضب و انتقام‌گیری نیست.

بارها شاهد مواجه‌اش با زندان‌بانان بودم که با حوصله و صبری تحسین برانگیز با آنها برخورد می‌کرد. در برابر بازجویان و محاکم فرمایشی محکم می‌ایستاد اما با آنها ستیزه‌جویی نمی‌کرد. تواضع، مهربانی و خوش‌رویی‌اش موقعیت برجسته‌ای در مجامع سیاسی به وی بخشیده بود و در اکثر برنامه‌ها و حرکت‌ها حضور پررنگی داشت. مطالعه زیاد، نوجویی، شناخت عمیق و برخورد باز با مسائل باعث شده است تا از دوراندیشی ارزشمندی برخوردار باشد و در اکثر بزنگاه‌های سیاسی سربلند بیرون بیاید. دیگر فضیلت برجسته وی، سلامت نفس و روحیه‌ی ساده‌زیست وی است. درویش‌مسلکانه به دنیا و مادیات بی‌اعتنا است. زندگی ساده‌ای دارد و بار محرومیت‌های مختلف را می‌کشد تا شرافتش را حفظ کند. البته در این راه از همراهی همسر شجاع و آزاده‌اش برخوردار است که بی‌تردید محور اصلی خانه و کاشانه او و بزرگترین سعادت زندگی‌اش است.

او اینک اسیر دستان عمله استبداد دینی است. انواع و اقسام ترفندها کارساز نیفتاد تا او را خاموش سازند. تطمیع‌ها و ارعاب‌ها بر وی تاثیری نداشت. تمامی درب‌ها را بر او بستند، فرصت‌های اقتصادی و شغلی را از او ستاندند، مجال تدریس در دانشگاه را به وی ندادند، سال‌ها در پشت میله‌های زندان عمومی و سلول‌های انفرادی او را محبوس کردند تا در گمانی باطل، شعله‌های حق طلبی در وجود او فرو نشیند. اما زهی خیال باطل، وی بر پیمانش با خدا و خلق خدا ایستاد. اوج‌گیری جنبش سبز و لرزیدن پایه‌های پوشالی اقتدار حاکمیت پادگانی باعث شد تا بار دیگر آماج  کینه قدرت‌پرستان شود. علی‌رغم ماه‌ها حبس انفرادی، اذیت و آزار روانی و جسمی نتوانستند وی را بشکنند و وارد شوی دادگاه‌های نمایشی کنند. او تاوان مقاومتش را با 6 سال زندان، 5 سال تبعید و محرومیت مادام‌العمر از روزنامه‌نگاری پس داد. بی‌اعتنایی‌اش به اصحاب قدرت و حسرت یک آه را به دلشان گذاشتن باعث شد حتی وی را در زندان اوین نیز تحمل نکنند و به زندان مخوف رجایی‌شهر بفرستند و این‌چنین کینه خود را نشان دهند.

اما چه کوته‌بینند شیفتگان قدرت ولایی که می‌پندارند با حبس می‌توانند از تلالو شخصیت درخشان وی جلوگیری کنند. مگر می‌شود قلمی را از نوشتن باز داشت! او عزیزتر از همیشه، الهام‌بخش همه کسانی است که به قداست قلم سوگند خورده‌اند و رسانه را عرصه‌ای برای نقد اصحاب قدرت، سعادت و پیشرفت مردم و اطلاع‌رسانی حرفه‌ای و حق‌طلبانه می‌دانند. او خلف و ادامه دهنده مسیر پر افتخاری است که نام‌آورانی چون ملک‌المتکلمین، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، صور اسرافیل و... با خون‌شان آبیاری کرده‌اند. او نماد و الگوی روزنامه‌نگاری شرافتمندانه است و روز به روز بر قدر و منزلت او افزوده می‌شود.

باور دارم که این روزهای سخت، فرصت و موقعیتی است که عیار و توانایی وی را افزایش خواهد داد و مزد صبر و شکیبایی‌اش را با افزایش نفوذ کلام، توان نویسندگی، رشد ظرفیت انسانی و اخلاقی و در یک کلام قدر و مرتبه انسانی‌اش خواهد گرفت. او با ایفای رسالت اجتماعی و عمل به مسئولیتش در قبال مردم، نقشش را بر لوح زمانه و صفحه تاریخ، ماندگار کرده است. وجدان بیدار  جامعه، ستایشگر شرافت، رشادت، پایمردی و آزادگی او است.

زیدآبادی اینک چراغ روشن‌افروز ظلمت‌کده رجایی‌شهر است. مقاومت او و دیگر جویندگان راه رهایی و حق‌طلبی، فروغ صد هزاران آفتاب امید را در ظلمت شب یلدای کنونی بشارت می‌دهد.


منبع: سایت روز</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4119/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4119/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Wed, 25 Aug 2010 13:28:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در ستایش شرف اهل قلم</title>
         <description>احمد زید‌آبادی بی‌شک یکی از درخشان‌ترین ستارگان روزنامه‌نگاری ایران در دهه اخیر است. او سبک جدیدی را در نگارش مطبوعاتی خلق کرد. سبکی که هم حقیقت را پاس می‌داشت هم  اصول حرفه‌ای را رعایت می‌کرد و هم از هزار توی پر پیچ و خم سانسورها و خودسانسوری‌ها به سلامت عبور می‌کرد. این سبک، مهارت و شرافتی ویژه را طلب می‌کرد که او به خوبی این سرمایه را فراهم کرده بود.

این ویژگی‌ها تنها محدود به سبک نوشتنش نبود. مشی سیاسی‌اش نیز آراسته به این فضائل بود. او از آرمان‌گرایانی است که ایده‌آل‌ها را در انتزاع و خلا نمی‌جوید بلکه به دنبال آنان در زمین سخت واقعیت‌ها است. او بر پایبندی بر اصول و ارزش تاکید زیادی داشت اما در عین حال در اجرای آنها انعطاف و واقعبینی ارزنده‌ای داشت که باعث می‌شد مرتب در حرکت باشد و دچار رکود و انفعال نگردد. پراگماتیسم در نظر وی ابزار ارزنده‌ای بود اما به شرطی که هدف هیچ‌گاه فراموش نگردد، تناسب استراتژی و تاکتیک حفظ شود و منافع حاصل از فعالیت بر هزینه‌هایش بچربد. او بر تمایز پراگماتیست با محافظه‌کاری و فرصت‌طلبی اصرار می‌ورزید. محدودیت‌ها و سختی‌های راه او را متوقف نکرد. تنزه‌طلبی پیشه نساخت. با همه‌ی توانش شجاعانه وارد میدان شد و اسیر واقعیت‌ها هم نگشت. همواره رو به جلو حرکت می‌کرد تا با توجه به تنگناها و واقع‌بینی، راهی به سوی وضع مطلوب بگشاید. او بر خلاف آرمان‌شهرگرایان و پویش هزاره‌گرا، تصورات تخیلی را بر نمی‌تافت که به یک باره و از طریق یک اقدام بتوان دنیا را گلستان کرد. می‌توان اراده‌گرایانه عالمی نو ساخت و تمامی بدی‌های دنیای کنونی را از بین برد. می‌توان با گسست و طرد مناسبات این جهان، مدینه‌ی فاضلی ساخت که سراپا خوبی باشد و نیکی.

زیدآبادی در مسیری گام می‌گذاشت که آینده را در تداوم حال می‌دید که فردای خوب ناگزیر از اصلاح وضع حال می‌گذرد. مسیر رهایی فرایندی تدریجی  و مستمر است که در روندی پیوسته و گام به گام بهبود می‌یابد. باید کوشید تا زیبایی‌های دنیا افزایش یابد و از هر بهبودی ولو کوچک استقبال کرد. دنیا از طریق روند تکامل تدریجی به ساحل مقصود می‌رسد. او ذهنی پویا دارد که همواره مشتاق شنیدن آراء تازه است. جزم‌اندیشی در او راهی نداشته و ندارد و با دوری از تعصب ورزیدن، روندی تکاملی را در درون خود نیز پیموده است. او نه اهل جنجال است و نه اهل خودنمایی. آرمان ، منطق، عشق به میهن و ملت و اصلاح امور نقاط اتصالش به سیاست است. با هیجان، اشتهارطلبی و مدگرایی سیاسی از اساس بیگانه است. آرامش درونی وی مثال‌زدنی است که از انسانیت والایش بر می‌خیزد. اهل خشم و غضب و انتقام‌گیری نیست.

بارها شاهد مواجه‌اش با زندان‌بانان بودم که با حوصله و صبری تحسین برانگیز با آنها برخورد می‌کرد. در برابر بازجویان و محاکم فرمایشی محکم می‌ایستاد اما با آنها ستیزه‌جویی نمی‌کرد. تواضع، مهربانی و خوش‌رویی‌اش موقعیت برجسته‌ای در مجامع سیاسی به وی بخشیده بود و در اکثر برنامه‌ها و حرکت‌ها حضور پررنگی داشت. مطالعه زیاد، نوجویی، شناخت عمیق و برخورد باز با مسائل باعث شده است تا از دوراندیشی ارزشمندی برخوردار باشد و در اکثر بزنگاه‌های سیاسی سربلند بیرون بیاید. دیگر فضیلت برجسته وی، سلامت نفس و روحیه‌ی ساده‌زیست وی است. درویش‌مسلکانه به دنیا و مادیات بی‌اعتنا است. زندگی ساده‌ای دارد و بار محرومیت‌های مختلف را می‌کشد تا شرافتش را حفظ کند. البته در این راه از همراهی همسر شجاع و آزاده‌اش برخوردار است که بی‌تردید محور اصلی خانه و کاشانه او و بزرگترین سعادت زندگی‌اش است.

او اینک اسیر دستان عمله استبداد دینی است. انواع و اقسام ترفندها کارساز نیفتاد تا او را خاموش سازند. تطمیع‌ها و ارعاب‌ها بر وی تاثیری نداشت. تمامی درب‌ها را بر او بستند، فرصت‌های اقتصادی و شغلی را از او ستاندند، مجال تدریس در دانشگاه را به وی ندادند، سال‌ها در پشت میله‌های زندان عمومی و سلول‌های انفرادی او را محبوس کردند تا در گمانی باطل، شعله‌های حق طلبی در وجود او فرو نشیند. اما زهی خیال باطل، وی بر پیمانش با خدا و خلق خدا ایستاد. اوج‌گیری جنبش سبز و لرزیدن پایه‌های پوشالی اقتدار حاکمیت پادگانی باعث شد تا بار دیگر آماج  کینه قدرت‌پرستان شود. علی‌رغم ماه‌ها حبس انفرادی، اذیت و آزار روانی و جسمی نتوانستند وی را بشکنند و وارد شوی دادگاه‌های نمایشی کنند. او تاوان مقاومتش را با 6 سال زندان، 5 سال تبعید و محرومیت مادام‌العمر از روزنامه‌نگاری پس داد. بی‌اعتنایی‌اش به اصحاب قدرت و حسرت یک آه را به دلشان گذاشتن باعث شد حتی وی را در زندان اوین نیز تحمل نکنند و به زندان مخوف رجایی‌شهر بفرستند و این‌چنین کینه خود را نشان دهند.

اما چه کوته‌بینند شیفتگان قدرت ولایی که می‌پندارند با حبس می‌توانند از تلالو شخصیت درخشان وی جلوگیری کنند. مگر می‌شود قلمی را از نوشتن باز داشت! او عزیزتر از همیشه، الهام‌بخش همه کسانی است که به قداست قلم سوگند خورده‌اند و رسانه را عرصه‌ای برای نقد اصحاب قدرت، سعادت و پیشرفت مردم و اطلاع‌رسانی حرفه‌ای و حق‌طلبانه می‌دانند. او خلف و ادامه دهنده مسیر پر افتخاری است که نام‌آورانی چون ملک‌المتکلمین، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، صور اسرافیل و... با خون‌شان آبیاری کرده‌اند. او نماد و الگوی روزنامه‌نگاری شرافتمندانه است و روز به روز بر قدر و منزلت او افزوده می‌شود.

باور دارم که این روزهای سخت، فرصت و موقعیتی است که عیار و توانایی وی را افزایش خواهد داد و مزد صبر و شکیبایی‌اش را با افزایش نفوذ کلام، توان نویسندگی، رشد ظرفیت انسانی و اخلاقی و در یک کلام قدر و مرتبه انسانی‌اش خواهد گرفت. او با ایفای رسالت اجتماعی و عمل به مسئولیتش در قبال مردم، نقشش را بر لوح زمانه و صفحه تاریخ، ماندگار کرده است. وجدان بیدار  جامعه، ستایشگر شرافت، رشادت، پایمردی و آزادگی او است.

زیدآبادی اینک چراغ روشن‌افروز ظلمت‌کده رجایی‌شهر است. مقاومت او و دیگر جویندگان راه رهایی و حق‌طلبی، فروغ صد هزاران آفتاب امید را در ظلمت شب یلدای کنونی بشارت می‌دهد.


منبع: سایت روز</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4119/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4119/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Wed, 25 Aug 2010 13:28:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از احمدی نژاد تا لیلاز*</title>
         <description><![CDATA[آخرین و جدیدترین نوشته ی سعید لیلاز با عنوان <a href="http://www.roozonline.com/persian/mihman/mihman-item/article/2010/august/07//-24df4938c4.html">«چرا تحریم ها موثر نیست»</a> که به عنوان سرمقاله شرق منتشر شد و در روزآنلاین بازنشر شد هر چه هست،  فایده نیست. بی فایده نیست چون نشان می دهد سعید لیلاز زندانی سبز ما که در تمام طول مدت زندانش به عنوان اقتصاددان برجسته ، مفسر اقتصادی توانا، یکی از مغزهای اقتصادی اصلاح طلب و ... از او نام برده می شد چگونه می اندیشد و  مردم ما تا چه حد بخت یارند که جمهوری اسلامی تصمیم گرفت دست به کودتا بزند و انتخابات خرداد 88 را به سرمایه ای ملی برای ایرانیان بدل کند. سودمند است چرا که نشان می دهد بنا بر چه نوع منطقی و بدست چه افرادی اقتصاد ما در این سی سال بدین وضعی که اکنون دچار است، دچار شده است. 

لیلاز می نویسد «آخرين و جديدترين رشته تحريم‌هاي اتحاديه اروپا عليه جمهوري اسلامي ايران هم رذيلانه است، هم بي‌فايده. رذيلانه از آن رو که برخلاف هدف ادعايي غرب به جاي برنامه اتمي ايران اقتصاد کشور ما را هدف قرار داده است، و بي‌فايده به آن سبب که حتي از طريق اعمال فشار بر اقتصاد ايران در ابعادي گسترده‌تر از همين رشته تحريم‌ها يا تحريم‌هاي اعمال شده از سوي شوراي امنيت سازمان ملل متحد يا ايالات متحده نيز نه اقتصاد ايران و نه برنامه اتمي آن به زانو درنخواهد آمد و بازنخواهد ايستاد.»

تحریمهای جدید (این اصطلاح البته کلی است و باید مشخص کرد منظور تحریمهای سازمان مللل است ، تحریمهای آمریکا ، اتحادیه اروپا یا ...ولی در اینجا دور چهارم تحریمها را به طور کلی مد نظر دارم) موکدا سپاه و شرکتهای وابسته به آن را هدف قرار داده است. طبیعتا در کشوری که به لطف 16 سال بی کفایتی مستمر نیروهای اصلاح طلب حاکم بر کشور در اصلاح اقتصادی – سیاسی کشور و باج دادن پیوسته به هیولای سپاه پاسداران برای رام نگاه داشتش، اینک اقتصاد کشور تماما در اختیار سپاه است، هدف قرار دادن سپاه کل اقتصاد کشور را  هدف قرار می دهد. اگر رذیلتی هست ریشه در عملکرد آنانی دارد که سپاه را بر مقدرات کشور حاکم کرده اند ، کسانی که دولت قانونی مملکت بودند و در برابر لشگرکشی سپاه در روز روشن به فرودگاه امام خمینی سر م کرده و سکوت کردند.

بگذارید مثالی بزنم برای روشنتر شدن وضعیت. اگر جامعه جهانی بخواهد نسبت به نقض حقوق بشر در ایران واکنش نشان بدهد و افراد، نهادها و شرکتهای وابسته به عاملین و آمرین سرکوب در ایران را مورد تحریم قرار بدهد، ناگزیر بخش اعظم اقتصاد کشور مورد تحریم قرار خواهد گرفت. در اینجا رذیلت در کجا نهفته است؟ در عاملین و آمرین سرکوب یا در قصد جامعه جهانی برای برخورد با نقض حقوق بشر؟ پیشنهاد منتقدین در آن وضعیت چه خواهد بود؟ رها کردن عاملین و آمرین نقض حقوق بشر و جایزه های اقتصادی به انها دادن تا شاید گلوی مردم را اندکی شلتر بفشارند؟

لیلاز ادعا می کند «در وهله نخست، هنوز هيچ مورد يا نمونه‌اي در تاريخ ديده نشده که کشوري ولو بر اثر شديدترين تحريم‌هاي اعمال شده از سوي بزرگترين قدرت‌هاي جهاني، فرو پاشيده باشد.» صرفنظر از اینکه این ادعا درست است یا غلط، مثلا بنگرید به مورد ادعای آفریقای جنوبی، اساسا هدف از تحریمها فروپاشاندن نظام سیاسی ایران نیست که اثراتش با این معیار مورد بررسی قرار بگیرد. هدف از تحریمها تحت فشار قرار دادن ایران است برای تجید نظر در رفتارش در پرونده هسته ای. ممکن است کسی مدعی شود سپاه و سران جمهوری اسلامی سرسخت تر از این حرفها هستند که بر اثر تحریمها کوتاه بیایند. این ادعا که چون سپاه سرسخت تر از این حرفهاست پس به جای تحت فشار قرار داده شدن باید به مورد تشویق قرار بگیرد منطق رفیق قافله نیست، منطق شریک دزد است.

از اینجا به بعد مقاله سعید لیلاز جالبتر هم می شود او که تحریمها را چند خط بالاتر رذیلانه خوانده بود چرا که اقتصاد کشور را تحت فشار قرار می دهد، ولابد چیز بدی است، ناگهان اعلام می کند که اقتصاد ایران از مرز اثرگذاری تحریمها گذشته است. خب اگر تحریمها بر ایران اثری ندارد کدام بخشش رذیلانه است؟ اساس استدلال بی اساس اقای لیلاز در اینجا این است که تولید ناخالص داخلی ایران 400 میلیارد دلار است پس تحریمها اثری ندارد. ظاهرا سعید لیلاز گمان می کند چون 400 میلیارد دلار بسیار زیاد است پس امکان ندارد که کاهش بیابد. 

استدلال لیلاز پس از این استدلال درخشان، درخشان تر می شود. او ادعا می کند تحریمها موجب توسعه اقتصادی کشور و رشد صنعت می‌شوند چرا که «در حال حاضر اقتصاد ايران به ويژه در حوزه صنعت، به شدت بابت واردات انبوه و بي‌رويه کالا و خدمات در زحمت است. علت اصلي اين عارضه نيز در قيمت کنترل‌شده دلار توسط دولت از يک‌سو و سود و عوارض گمرکي پايين از سوي ديگر است. همين عارضه، احتمالا فقط نيمي از ظرفيت توليد صنعتي ايران را فعال نگه داشته است. تشديد تحريم‌ها، اگر در عمل به معناي افزايش قيمت تمام شده واردات باشد، عمدتا به رشد توليد صنعتي ايران خواهد انجاميد چنان‌که صنعتي شدن ايران اساسا در جريان جنگ تحميلي و گراني و کميابي بي‌سابقه منابع ارزي در دهه پس از‌ آن ممکن شد.» ظاهرا از آنجا که حرف مالیات ندارد می‌توان هر حرفی را زد حتی اگر برخلاف عقل سلیم و شواهد تاریخی باشد. همگان وقتی احمدی‌نژاد ادعا می‌کند تحریمها به نفع ایرانند و او برای تحریمهای بیشتر لحظه شماری می کند بر او خرده می گیرند که از اقتصاد هیچ نمی فهمد و اقتصاد کشور را به ویرانی کشانیده است، خوب است از این پس در هنگام اینگونه نقدها آقای لیلاز متفکر اقتصادی برجسته اصلاح طلبان را  نیز مد نظر داشته باشند.

دلیل سوم اما ظاهرا جهت خالی نبودن عریضه عرضه شده است  .اینکه تحریم سیاستی درازمدت است و برنامه هسته ای سیاستی کوتاه مدت، بنا براین باید طی گفتگو به احمدی نزاد ، خامنه ای و سپاه پاسدارن امتیاز داد و مشکل را حل کرد، به چه معنی است؟ ظاهرا نویسنده بیان می کند ما در کوتاه مدت بمب را خواهیم ساخت پس بهتر است برنامه درازمدت را رها کنید و به سپاه و احمدی نژاد امتیاز بدهید. اما درازمدت یعنی چقدر؟ کوتاه مدت یعنی چقدر؟ جامعه جهانی چه جایزه ای باید به سپاه بدهد  تا سپاه دست از ساختن سلاح هسته ای بردارد؟   یک دهه است که جامعه جهانی در حال مذاکره با ایران است. یک دهه دراز محسوب می شود یا کوتاه؟

 مقاله سعید لیلاز به روشنی بیانگراین نکته است که  برخی توهمات چنان در تار و پود وجود کارگزاران جمهوری اسلامی ریشه دوانده است که تفاوتی ندارد متغلق به کدام جناح الیت حاکم بر ایران باشند. از دکتر محمود احمدی نژاد که به سیاق قائد اعظمش معتقد است اقتصاد مال خر است تا اقتصاددان بسیار برجسته اصلاح طلبان سعید لیلاز که بر خلاف قائد اعظمش معتقد است اقتصاد مال خر نیست، حرفهای پریشانی از این دست که تحریمها موجب تقویت کشور و پیشرفت اقتصادی ایران می شود را تکرار می کنند.  کسان بسیاری از خود می پرسند اگر دولت احمدی نژاد مجمع دیوانگان است ودولتهای هاشمی و خاتمی مجمع علما و فضلا و اقتصاددانان تیزهوش و مدیران برجسته و دیپلماتهای کارکشته بود چرا در شانزده سال عصر طلایی این دو دولت فرزانگان، ایران خود را از جرگه کشورهای عقب مانده جدا نکرد و لااقل به کشورهای نیمه پیشرفته صنعتی نپیوست؟ چرا نرخ رشد اقتصادی در این دوران تعریفی نداشت و ... جواب ساده و دم دستی حاکمین تا شش سال قبل ابدی و ازلی جمهوری اسلامی این است که نگذاشتند.توصیه من به آنان مطالعه مقاله سعید لیلاز است تا دریابند اقتصاددان برجسته اصلاح طلب چه می‌گوید.


•	این نکته البته بدیهی است اما در فضای پرهیاهوی ایران ذکرش واجب است که نقد آنچه سعید لیلاز نوشته است ارتباطی با سابقه مبارزاتی او پیدا نمی کند. به زندان افتادن سعید لیلاز در راه ارمانهای سبز مردم مایه احترام عمیق نویسنده به اوست ولی حجتی برای صحت نظرات او نیست.
]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4101/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4101/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Thu, 19 Aug 2010 17:53:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لیبرالِ شوخ‌طبعِ مومن</title>
         <description>احمد زیدآبادی مبارزی شجاع با روحی لطیف است. لیبرال است و آنان همیشه دچار این خطا بودند و هستندکه لیبرال اهل ایستادن و حبس کشیدن نیست. او با ایستادن خود، بطلان تصور آنان را نشان داد. سخت‌گیری‌های ناجوانمردانه‌ی یک سال گذشته، کینه‌ی عمیق سلطان نسبت به او را عیان می‌سازد. گفته است که انفرادی این بازداشت، با انفرادی همه‌ی بازداشت‌های گذشته متفاوت بوده است. او را تا سر حد خودکشی پیش بردند. این همان اسلامی است که آیت‌الله خمینی می‌خواست و آن را پیاده کرد. در سخنان و نوشته‌های احمد، هیچ‌گاه تأییدی از آیت‌الله خمینی به دست نخواهیم آورد.

دینداری عمیقاً مومن است که با عبادت، روح خود را صیقل می‌دهد. اهل تظاهر نیست، اما اهل عبادت است. سلول انفرادی را از طریق گفت‌وگوی با حضرت دوست از تنهایی در می‌آورد. قنوت‌های طولانی داشت. رمضان را بسیار دوست داشت و دارد. وقتی با او از &quot;قرآن محمدی&quot; حرف می‌زدم، آن سخنان را باطل می‌دانست و با لهجه‌ی شیرین کرمانی می‌گفت:&quot;گنده، این چه حرف‌هایی است که می‌زنی.&quot; به شدت شیفته‌ی پیامبرگرامی اسلام است و از رفتارهای شخصی آن بزرگوار، تبیینی انسانی ارائه می‌کرد. همیشه یار و همدم فقر بود و هست. همیشه با فقر دست و پنجه نرم کرده است.

وقتی سه ماه در سلول انفرادی 240 بود، حاج علی می‌گفت: &quot;دوست بی‌غیرت تو فقط می‌رقصد.&quot; سخن او را باور نکردم، تا بعدها که در بند عمومی یکدیگر را دیدیم، مدعای او را تایید کرد. پرسیدم: &quot;مگر رقص هم بلدهستی؟&quot; گفت: &quot;خیلی خوب.&quot; گفتم: &quot;کجا می‌رقصی؟&quot; گفت: &quot;در جشن‌های خانوادگی.&quot; در سلول انفرادی هم خوب می‌رقصید. گفتم: &quot;کمی خود را تکان بده تا ببینم چه می‌کنی؟&quot; گفت: &quot;جلوی شمس و باقی و لطیف صفری رویم نمی‌شود.&quot; یک وقت که آنها نبودند،کمی رقصید و مهارتی از خود نشان داد. در انفرادی فقط فکر و عبادت نمی‌کرد، می‌رقصید و این شاید بیشتر دستگاه سلطانی را خشمگین می‌ساخت. احمد این باور را می‌پراکند که: &quot;رقص اندر خون خودمردان کنند.&quot; رقص او، با ظلم فرعونی سلطان هم ارتباطی وثیق داشت و دارد.

زین همراهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور و طور و موسی عمرانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

بسیار شوخ‌طبع است. ماهها برای تو داستان از روستای خود تعریف می‌کند و سراپای مخاطب را از خنده به حرکت در می‌آورد. حبس کشیدن در کنار او، عین مسافرت‌های خوشی است که هیچ‌گاه فراموش نمی‌شود. قدرت شگرفی در به تصور کشیدن گذشته‌ها دارد. اگر فهم من از سخنان او درست باشد، بچه‌های روستایش، برادران وخواهران او هستند. این را که می‌گفت، خنده و تعجب آدمی را فرا می‌گرفت. می‌پرسیدم: &quot;شوخی می‌کنی؟&quot; با لهجه‌ی شیرین کرمانی می‌گفت: &quot;آ والله&quot;.

دستگاه سلطانی یک مرخصی کوتاه را هم از همسر و فرزندان او دریغ کرده است. ملاقات‌ها هم که یک هفته مردانه و یک هفته زنانه است. بدین ترتیب، در بسیاری از مواقع، دو هفته یکبار، ملاقاتی کوتاه با خانواده دارد. اینها می‌گذرد؛ نام احمد زیدآبادی به عنوان یکی از آزادی‌خواهان بزرگ ایران در تاریخ مبارزات دموکراسی‌خواهانه از هم اکنون به ثبت رسیده است. علی خامنه‌ای هم جایگاه شایسته خود را در تاریخ استبداد -به عنوان خودکامه‌ای که به هیچ اصل اخلاقی پایبند نیست -کسب کرده است. رمضان بر احمد مبارک باد. هر شب، شب قدر اوست که &quot;اتصالی بهتکیف بی قیاس&quot; با &quot;رب‌الناس&quot; دارد و جان محتاج خود را در پای معشوق مشتاق ذبح می‌کند.

هشتم رمضان 1431</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4102/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4102/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Thu, 19 Aug 2010 13:32:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هراس از عنوان بدترکیب کودتا (به مناسبت 28 مرداد)*</title>
         <description>«از ریاست محترم دادگاه تقاضا می کنم توجه فرمایند که در روز 25 مرداد از ساعت 6 صبح دکتر مصدق یاغی و اعوان و انصارش موجب نگرانی مردم شدند و لاغیر. مگر دکتر شایگان نمی گوید کودتایی در شرف تکوین بوده و به مرحله عمل در نیامد؟در کجای دنیا در مورد چیزی که در شرف تکوین بوده و به مرحله عمل در نیامده تا این اندازه سرو صدا راه می اندازند؟حالا کار ندارم که در واقع خود آقایان کودتا کردند!...»

تیمسارآزموده دادستان نظامی دادگاهی که وظیفه محاکمه مصدق و یارانش به اتهام تلاش برای براندازی سلطنت را داشت، اینچنین مصدق و یارانش را کودتاچی اصلی معرفی می کند و شاید این مورد از مشترکات بسیاری از کودتاها در دنیا باشد که کودتاچی ها حریف شکست خورده خود را متهم به کودتا می کنند تا از عنوان زشت و بد ترکیب کودتا رهایی یابند. چنانکه در تاریخ ما کمتر از نیم قرن و اندی پیش واقع شد،شاه و دستگاه عریض و طویلش آنچه در روزهای پایانی مرداد 32 اتفاق افتاده بود را قیام ملی معرفی می کردند که بر علیه قانون شکنان و خائنین به مملکت یعنی مصدق و اعضای برجسته جبهه ملی به وقوع پیوسته بود. محمدرضا شاه البته همواره تلاش داشت تا در کودتای 28 مرداد که به مدد تلاش های آمریکایی ها و انگلیسی ها و خیانت یاران مصدق رخ داده بود، نقش درجه اولی نیز برای خداوند قایل شود. چنانکه او بازگشت خود را به سلطنت مدیون« لطف الهی» و« قیام ملت»می دانست. 

28 مرداد تا زمانی که شاه بر سلطنت بود هرسال جشن گرفته می شد. اسدلله علم در سال های طولانی حضورش در کاخ شاه، در صبح 28 مرداد بر سر مزار جان باختگان این روز که در تعریف رسمی«شهدای 28 مرداد» خوانده می شدند رفته و گل و فاتحه ای هم برای سرلشگر زاهدی نثار می کرد. 

شاه که تا زمان مرگ، کینه مصدق را به همراه داشت دوست داشت تا او را به شیوه ای در افکار مردمی که پیرمرد را ناجی ملت می دانستند،بشکند. او به همین دلیل دادگاه مفصلی برپا کرد ،مصدق و یارانش را به محاکمه کشاند تا در خصوص اقدامات خود در سه روز 25 تا 28 مرداد پاسخگو باشند. دادگاه با حضور تماشاچیان به صورت علنی و با شرکت خبرنگاران و عکاسان برگزار می شد چرا که شاه می خواست ژست یک محکمه قانونی را برای آن حفظ کند. اتهامات مصدق و یارانش در دادگاه نظامی بدین شرح آمده بود:« خیانت»،«اقدام برای به هم زدن اساس حکومت و ترتیب وراثت تخت و تاج» و «تحریض مسلح شدن بر ضد قدرت سلطنت ».مجازات این جرایم مطابق با ماده 317 قانون دادرسی ارتش اعدام تعیین شده بود. با این احوال در دادگاه دعوا بر سر حدود اختیارات شاه و نخست وزیر و همچنین کشمکش پیرامون قانون شکنی و یا قانونمداری بالا گرفت. چرا که هم نظامیان کودتاچی و هم مصدق شکست خورده از دخالت ارتش در سیاست،اقدامات طرف مقابل را قانون شکنی،خیانت و جرم می دانستند.
مصدق معتقد بود که فرمان عزل او ترتیبات ابلاغش یک کودتای تمام عیار بوده است او در دادگاه به صراحت،قطع ارتباطات مخابراتی و بازداشت وزرای دولت و فعالان سیاسی هوادار خود را مصداق بارز کودتا اعلان کرد و در دادگاه گفت:«هر عمل نظامی که سپاهیان آن را به منظور سقوط دولت مرتکب شوند آن را کودتا گویند اگر کودتا نبود بر طبق کدام حکم از مقامات صالحه دو وزیر و یک نماینده مجلس را در شمیران در خانه های خود دستگیر و مضروب نموده و با پای برهنه به سعد آباد بردند؟چرا سیم تلفن ستاد ارتش را سیم تلفن اشخاصی که قرار بود دستگیر شوند را قطع نمده و تلفن خانه بازار را اشغال نمودند؟چرا یک عده مسلح به زره پوش برای بازداشت من آمدند». اشاره مصدق در واقع به بازداشت دکتر فاطمی و دو عضو برجسته دیگر جبهه ملی در شب کودتای نافرجام25 مرداد و محاصره مقر نخست وزیری با زره پوش بود. 
با این وجود مقامات نظامی علاقه ای برای پذیرفتن کودتای ادعایی مصدق نداشتند. از دیدگاه آنان نیروهای نظامی توانسته بودند نظم و امنیت را اجرا سازند و قانون شکنی مصدق و یارانش و همچنین تظاهرات کمونیست ها را موقوف ساخته و شاه را به کشور بازگردانند. شاه نیز در تمامی پاسخ هایش به تاریخ! حوادث سال 32 را ناشی از تلاش خود برای اجرای قانون اساسی می دانست. اما آنچه شاه خود بر سر قانون اساسی مشروطه در سال های پس از سقوط مصدق آورد هشدارهای مصدق در خصوص دیکتاتوری را قرین به واقع نشان می داد. 
کودتاچی ها اما تا آنجا که توانستند به مصدق اتهام وارد ساختند، از اتهام دخالت در کشتار تا اتهام تصرف در اموال دولتی در دادگاه مطرح شد. اتهام دیگر مصدق،دستور او برای پایین کشیدن مجسمه های رضاشاه بود. مصدق اگرچه این دستور خود را برای جلوگیری از حرکات نیروهای چپ گرا می دانست اما در یکی از جلسات دادگاه به صراحت گفت«اعلیحضرت فقید رضاشاه را انگلیسی ها آوردند».تیمسار آزموده دادستان دادگاه مصدق خطاب به مردی که در دادگاه نیز خود را نخست وزیر قانونی ایران می دانست نعره می کشید و خون کشته شدگان 28 مرداد را به گردن مصدق می گذاشت. چرا که به اعتقاد دادستان، قانون شکنی مصدق زمینه خونریزی را فراهم ساخته بود. آزموده خطاب به مصدق می گفت:«خون شهدای 28 مرداد گلویت را می فشارد؟» و مصدق در جواب به استهزا تاکید می کرد«دارد خفه ام می کند!. دادستان ارتش حتی پا را از این فراتر نهاده و مصدق را به دلیل مجموعه اقداماتش در فاصله 25 تا 28 مرداد مرتد به دین اسلام می دانست.

امروز اما بعد از گذشت 57 سال از 28 مرداد چه قضاوتی در خصوص مدعیات دادستان ارتش شاه بر علیه مصدق و کیفرخواست های طولانی صادر شده بر علیه او و یارانش وجود دارد؟باور روایات رسمی رژیم پهلوی از برانداز بودن و قانون شکن بودن مصدق و یارانش در حالی که صدها مدرک از دخالت آشکار انگلیس و آمریکا برای ساقط کردن مصدق بر سر ماجرای نفت وجود دارد بسیار سخت است. 

بازخوانی کودتای 28 مرداد و روایات رسمی دستگاه پهلوی در خصوص آنچه در این روز و پس از آن در مملکت ما رخ داد بسی خواندنی و البته عبرت آموز است. چرا که چالش میان آزادیخواهان و حاکمان در باب حاکمیت قانون،دخالت نظامیان در سیاست و میل به خودکامگی همچنان پابرجاست.



*این مقاله سال گذشته برای انتشار در شماره روز 28 مرداد روزنامه اعتمادملی نگاشته شد اما با توقیف این روزنامه مجال انتشار نیافت و پس از آن در رسانه‌های مجازی منتشر گردید. اینک بامدادخبر به پاس احترام به نویسنده‌ی دربند این یادداشت، علی ملیحی، دست به انتشار مجدد آن زده است.</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/_28_3/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/_28_3/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Wed, 18 Aug 2010 23:58:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ما زنان همه شیوا نظرآهاری هستیم</title>
         <description>برای شیوا نظرآهاری و دادگاه او، و نتیجه دادگاهش نگرانیم. 

زیرا همه‌ی ما، شیوا نظرآهاری هستیم. ما، ‌نیمی از جمعیت ایران، ‌ما زنان، همه شیوا نظرآهاری هستیم. به گفته‌ی وکیل شیوا، به او سه اتهام تفهیم شده است. یکی محاربه است و موضوع ماده ۱۸۶ و دیگری اجتماع و تبانی جهت ارتکاب جرم است موضوع ماده ۶۱۰ و در نهایت تبلیغ علیه جمهوری اسلامی.

اما، ما، شیوا نظرآهاری‌ها، هیچ یک از این اتهامات را قبول نداریم.

ما، نه براندازیم، نه محارب، نه تبانی‌کننده برای ارتکاب هیچ‌گونه جرمی و نه مبلغ علیه نظم جمهوری اسلامی.

اما ما دانشجوی ستاره داریم، زیرا از حقوق‌بشر دفاع می‌کنیم، ما به معنای خاصی همه محاربیم، در ادبیات قرآنی با تعبیری سرشار از اخلاق و ایمان و اخلاص، محارب از حرب می آید و محراب نیز از همین ریشه حرب است.

ما شیوانظرآهاری‌ها، همانطور که در محراب نماز می‌گذاریم، در محراب باور و اندیشه‌مان با کلکسیونی از شیطانها مبارزه می‌کنیم. این کلکسیون در ویترینی به طول تاریخ و عرض جغرافیا در چهار گوشه ایران و جهان چیره شده. به شیطان‌های بزرگ، شیطان‌های کوچک.

شیطان فقر، شیطان نابرابری و ظلم و بی‌عدالتی، شیطان دروغ و اهانت به کرامت انسانی، شیطان قدرت و خودکامگی و تزویر، شیطان تبعیض و خشونت.

شیوا نظرآهاری، هیچ یک از این اتهامات را نمی‌پذیرد، زیرا هیچ یک از این موارد، مصداق محاربه به معنای قضایی و سیاسی نیست، بیش از این به زنان ایران اهانت نکنید. 

شیوای عزیز را از آن زمان که حقوق بشر را بر هر حقی ترجیح داد و در حالی که می‌توانست شاگرد اول کلاس مهندسی عمران باشد، شاگرد اول دانشگاه عدالت و آزادی شد، می‌شناسم. 

ستاره‌ای که حاکمیت متکبر و دیکتاتور بر کارنامه دانشگاهی‌اش وارد کرد و نمی‌دانست که او را چون ستاره‌ای بر پیشانی جنبش سبز قرار می‌دهد و او را به قصه دختران ماه پیشانی و رویاهای‌مان پیوند می‌دهد. همان دختر قصه‌ها که مهمترین ویژگی‌اش رحم و دلسوزی برای بینوایان و ناتوانان بود. همانها که من هم به عشق آنها و برای دفاع از حق از دست رفته‌شان دل به دریا زده‌ام.

شیوا اولین کسی بود که فضاحت زندان کهریزک را برملا کرد، آن هم در زمانی که هنوز فضاحت کودتای انتخاباتی اتفاق نیفتاده بود و در درجه اول برای او که مدافع حقوق‌بشر بود و برایش فرقی نمی‌کرد که زندانی یک قدیس باشد یا یک مبارز، یا جانی… چرا که حقوق زندانی قاعده‌ای جهانی است و این مراحل بعدی است که شرافت زندانی سیاسی آبروی ملت است و همه در پی احقاق حق آنها هستیم.

امروز کینه‌های عمیقی که از بر ملا شدن فجایع زندان کهریزک بر پیشانی حاکمان پینه بسته گریبان‌گیر شیوا و همه مدافعان حقوق بشر شده است. اما شیوا تنها نیست، آن اندیشه‌ای که همه‌ی حق‌طلبان را به هم نزدیک می‌کند، همه‌ی ما را، من و شیوا، بهاره هدایت و مهدیه گلرو، عاطفه نبوی و... را به هم پیوسته تا تحقق حقوق انسانی، آزادی و دمکراسی پافشاری کنیم. 
پس ما زنان همه شیوا نظرآهاری هستیم، همه ما را مجازات کنید!


منبع: کلمه</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4089/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4089/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Wed, 18 Aug 2010 18:43:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دست‌کاری در ذهن انسان‌ها</title>
         <description>&quot;هستی ما، دانستگی های ماست&quot; کارل یاسپرس

از خرداد فراموش ناشدنی سال گذشته تا امروز، گوش ایرانیان به خبرهای تلخ و نغمه های دردناکی خو گرفته است؛ که دریغا نیازی به شمردن آنها نیست. نه ایران، که دنیا فراموش نخواهد کرد آنچه که بر این ملت گذشت؛ بر زندانیان و خانواده هایشان و بر شهیدان جنبش سبز و بازماندگان شان. با اینهمه مدتهاست که حکم جلب و بازداشت متهم ویژه ای صادر شده که گویا متهم ردیف اول جنبش دموکراسی خواهی ایرانیان است: علوم انسانی!

هنوز از خاطرمان نرفته زمانی که اصلاح طلبان، قوه به قوه و سنگر به سنگر قدرت سیاسی را در اختیار گرفتند، محافظه کاران دیروز و اصولگرایان امروز چنین استدلال کردند که تمامی بساط جنبش اصلاحات از بسط و ترویج علوم انسانی غربی بنیان گرفته و تئوریسین های اصلاح طلبان، سنگ بنای تفکر خود را در سکولاریسم مندرج در علوم انسانی نهاده اند. در یک سال اخیر نیز در کنار اینهمه زندان و باتوم و شکنجه اما حاکمیت از این فرصت غافل نشد تا بار دیگر در هر کوی و برزن و بیت، پرونده تصفیه علوم انسانی را مجددا بازگشایی کند و این بار مجدانه و مصرانه، دانشگاه ها را از لوث وجود علوم غربی منزه کند. براستی؛ این کوشش ها تا چه اندازه به بار خواهد نشست؟  و چه دلایلی را می توان در اثبات آب در هاون کوبیدن چنین دیدگاهی ارائه کرد؟

اگر علوم دقیقه یا طبیعیات، آنچنان قطعی و اثبات شدنی است همچون ریاضیات و فیزیک، اما علوم انسانی، علوم انسانهاست؛ سرشار از استثناء ها و متغیرهایی که از یک فرد به فردی دیگر، متفاوت است. علوم انسانی را باید ماحصل کوشش های فکری نوع بشر در زمانی به درازای طول تاریخ دانست آنچنانکه از نظریه ماده المواد سوفسطائیان و تمثیل غار افلاطون، تا مناجات های آگوستین قدیس و طب ابوعلی سینا و تا همین اواخر در تبارشناسی کلینیک توسط میشل فوکو، تمامی اینها بگونه ای گسست ناپذیر بهم مرتبط اند و نه تنها در قالب تقسیم بندی شرقی ـ غربی گنجانده نمی شوند بلکه اساسا مطالعه تاریخ فلسفه و اندیشه، مطالعه محصول مشترک فکر بشر است فارغ از تنگ نظری های شرقی ـ غربی و یا شمالی و جنوبی.

کیست که نداند نظریه کنش بین الاذهانی یورگن هابرماس یا ساختارشکنی ژاک دریدا و یادازاین مارتین هایدگر نتیجه تفکر نوع بشر، فارغ از ملیت و نژاد است و بسیاری از این موضوعات گرچه در غرب تولید شده اما ذهن شرقیان را بیشتر به خود مشغول ساخته و یا برعکس.

با اینهمه، مشکل اینجا نیست؛ تمامی بحث غربی زدایی از علوم انسانی در ایران، مشخصا بخاطر &quot;پروتستانیسم&quot; و تاثیر آن بر دنیای غرب است تا دانشجویان جامعه شناسی یا علوم سیاسی اساسا نخوانند و ندانند که دنیای غرب چگونه به عصر روشنگری و تحدید و زمینی کردن قدرت سیاسی رسیده اند و چگونه با  گذر از جنگ های صلیبی، آشوویتس، هولوکاست، تفتیش عقاید و مجمع الجزایر گولاگ به شرایط امروزشان رسیده اند. از این رو، ناگفته پیداست که کوشش هایی همچون بازنشسته کردن اساتید و جلوگیری از انتشار کتاب های مربوط به علوم انسانی، نه بخاطر دغدغه ای علمی و آکادمیک بلکه به دلیل اراده ای سیاسی برای سرکوب جنبش دموکراسی خواهی و به طور مشخص، معطوف به دو هدف است: یکی دستکاری در ذهن انسانها و دیگری مصادره تاریخ.

تصفیه علوم انسانی، به گونه ای آشکار، &quot;دستکاری در ذهن&quot; انسانهاست تا اساسا ذهن نسل های بعدی دانشجویان علوم انسانی، با بخش بزرگی از تاریخ کوشش های فکری بیگانه شود و رفته رفته به ساختاری بسته و اسیر در هژمونی ایدئولوژی حاکم درآید. به گونه ای که موم ذهن دانشجویان، به شکل غرب ستیز و چیزی شبیه جلال آل احمد تبدیل شود. گویی، غرب چیزی جز فساد نیست و شرق نیز چیزی جز معنویت. این رویکرد ماکیاولیستی معتقد است که: حکومت قبل از هر چیز باید بر ذهن و زبان مردمانش حکومت کند تا زندگی آنها را تحت کنترل خود در آورد و از طریق دستکاری در ذهن ایرانیان است که می توان زمینه افزایش آگاهی و زایش جنبش های دموکراسی خواهانه را در نطفه خفه کرد.

اما این همه ماجرا نیست؛ غربی زدایی و بازتعریف علوم انسانی، مستلزم روایت جدیدی از تاریخ است به گونه ای که حافظه تاریخی این ملت، تنها برش های مشخصی از تاریخ و گذشته خود را به یاد خواهد داشت تا ایرانیان اساسا فراموش کنند که در تابستان سرد سال 67 چه گذشت؟ آیت الله منتظری که بود؟ مشروطه خواهان چه می خواستند؟ صفویان چه بناهایی ساختند؟ و البته کوروش بزرگ چگونه حقوق اقلیت ها را به رسمیت شناخت؟ به عبارت بهتر، تصفیه علوم انسانی، تصفیه هر آن رویداد تاریخی است که ایدئولوژی مسلط را به چالش می طلبد و روایتی غیر از روایت مطلوب حاکم، ارائه می دهد.

به عنوان مثال و از جمله نمونه های جدیدتر، باید به تلاش های اخیر در جلوگیری از بازخوانی نحوه مدیریت سال های پایانی جنگ و یا دلایل استعفای نخست وزیر وقت اشاره کرد که شفاف شدن چنین مواردی اساسا مطلوب حاکمان نیست؛ و یا تهیه و پخش چندباره برنامه تلویزیونی &quot;شاخص&quot; در سالگرد انقلاب که اساسا روایت شگفت آوری از دوره های مختلف انقلاب ارائه کرد. اینهمه، براستی چیزی جز &quot;تاریخ سازی&quot; نیست.

بی شک، علوم انسانی، علم روابط میان انسانهاست؛ میان تمدن های بشری. تا انسانها در رفاه و آسایش و امنیت بیشتری روزگار بگذرانند. بازتعریف علوم انسانی را در تحلیل نهایی، می توان &quot;بازتنظیم رابطه میان مردمان این سرزمین&quot; دانست تا ذهن و زبان و تاریخ این فلات استبدادزده نیز به مثابه ابزاری در اختیار ایدئولوژی قرار گیرد؛ عاری از تیغ انتقاد و روح پرسش گری.  

بنابراین، حقا که به خوبی دریافته اند که باید علوم انسانی را تحت کنترل خود درآورند تا جامعه دانشگاهی ایران، دانش آموختگانی را به جامعه تحویل دهد که علم را تنها در غرب ستیزی و رشته های جدیدی از سانتریفیوژ تعریف کنند که در این صورت پروسه دموکراسی خواهی ایرانیان، قرن ها به تاخیر خواهد افتاد؛ چنین مباد.


منبع: روزآنلاین</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4078/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4078/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Mon, 16 Aug 2010 21:02:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آخرین نامه به رهبر</title>
         <description><![CDATA[سلام و درود به محضر رهبرگرامی ‌ما حضرت آیت‌الله خامنه‌ای

مرگ‌، بی‌گمان سرخواهد رسید‌، و ما را و شما را به کام خود فروخواهد کشید. جنازه‌ی ما را که ناشناس و بی‌کس و کاریم‌، با شتاب‌، به آغوش سرد گور می‌سپرند، و جنازه‌ی شما را که معروف عالمید‌، مردمان بی‌شمار، بر سر دست می‌برند و اشک‌ریزان و برسرزنان‌، جلوی چشم صدها دوربین و صدها خبرنگارو صدها میهمان خارجی‌، درآرامگاه‌ ابدی‌تان می‌نهند. مزار ما‌، گذرگاه باد و باران و محل تابش آفتاب داغ می‌شود‌، و مزار شما‌، با گنبد و بارگاهی مجلل‌، با تالارها و شبستان‌ها و رواق‌ها و صحن‌ها و هتل‌ها و دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه‌، و با فروشگاه‌ها و کتابخانه‌ها و بوستان‌هایی پر از گل و گیاه‌، آذین خواهد یافت.

ما‌، که غریب و گم‌گشته‌ایم‌، زود از خاطره‌ها محو خواهیم شد‌، شما اما‌، که‌ از سامان‌دهندگان بخش‌هایی از تاریخ این سرزمین‌اید‌، تا روزگاران دراز برسر زبان‌ها خواهید بود. با هرآنچه که ما نخواهیم داشت‌، و با همه‌ی آنچه که شما خواهید داشت‌، یک سرنوشت  مشترک‌، ما را و شما را به هم پیوند می‌زند. و آن: پوسیدن و خوراک مار و مور شدن جسم‌هایمان‌، و پاسخ‌گویی به رفتار و اعمال دنیاوی‌مان در سرای باقی است. و باز این‌که: ترازوی دقیق و مویین خدا‌، به‌ یک جهش‌، تکلیف خرد و کلان ما بی‌نشانان را مشخص می‌کند‌، و  تعیین تکلیف شما‌، به خاطر مسوولیت‌های فراوان‌تان به درازا خواهد کشید.

گرچه در دستگاه سریع‌الحساب خدا‌، زمان به کشداری ایام عمر ما نخواهد بود‌، با شما اما‌، تا به ریزریز امضاها و امر و نهی‌ها و خنده‌ها و اخم‌ها و طردها و جذب‌هایتان رسیدگی نشود‌، زمان بر شما به کندی گام‌های مور‌، گذر خواهد کرد.

ما را و شما را یک‌به‌یک بر بلندی‌های محشر می‌ایستانند تا راضیان و ناراضیان، با عبور از مقابل ما‌، ما را و شما را شناسایی کنند و فریاد هواخواهی و دادخواهی سر دهند. ما را که آوازه‌ای با ما نیست‌، مردمان فراوانی نخواهند شناخت‌، شما را اما دوستان راضی‌، و شاکیان ناراضی بسیار خواهد بود.

دوستان و دوستداران شما‌، از نیکی‌های شما خواهند گفت. که‌:

خدایا‌، ما شاهد بودیم که سیّد علی خامنه‌ای‌، سخنوری شجاع و نترس و صاحب‌نفوذ بود. ما را در همه حال به تقوای الهی دعوت می‌نمود. صدای خوشی در نماز داشت. از مال دنیا هیچ برای خود برنداشت. یک تنه دست به گلوی آمریکا و اسراییل فشرد و جلوی چشم مرمان دنیا‌، با این زورگویان خدانشناس درافتاد. سید عزیز‌، کشور ما را از هزار توی فتنه‌ها عبور داد و به هر بهانه‌، ما را از دشمنان در کمین باخبرکرد و برحذر ساخت. در زمان دراز رهبری او‌، کشور ما گرچه در فقر و فساد ریشه‌داری  دست و پا می‌زد‌، هم‌زمان اما از سلول‌های بنیادین به شلیک موشک‌های یک و دو و سه‌ی شهاب‌، و از آنجا به غنی‌سازی اورانیوم‌، و از آنجا به پرتاب ماهواره‌ی امید‌، و حتی به پیروزی حزب‌الله لبنان در جنگ 33 روزه بر اسراییل دست یافت. ما ای خدا‌، در زمان رهبری او‌، از انزوای فقر به درآمدیم و به نوا رسیدیم. خدایا‌، ما که در دنیا از او‌، و از رهبری او خوش و خشنود بودیم‌، تو نیز بیا و از او راضی باش و حساب و کتاب دنیا را بر او آسان بگیر و در بهشت خودت جا و مرتبه‌ی مناسبی‌ برای او مهیا کن.

رهبر گرامی‌،

همه‌ی ما قبول داریم که شما هوشمندی‌ها و درایت‌های موثری را به روان جامعه جاری فرمودید‌، اما شرمنده‌ام که فراتر از دوستان و دوستداران شما‌، که عمدتا از بهره‌مندان رهبری شمایند‌، جماعتی نیز از شما به خدا شکوه خواهند کرد. من‌، از باب دوستی و رفاقت‌، و از باب فردای نیکی که برای شما آرزو دارم‌، شمارگانی از این شکوه‌ها را برای شما واگویه می‌کنم تا مگر در این فرصت باقیمانده‌، خود را برای پاسخ‌گویی به مطالبات رها مانده‌ی مردم در پیش‌گاه عدل خدا آماده کنید. با این اشارت‌، که دستگاه حساب‌گری خدای متعال‌، خود به ذات رفتار ما و شما واقف است‌، و ابراز رضایت و شکایت مردمان‌، تنها تراشه‌ی نوری است از عدالت او تا حجت بر همگان، ما و شما تمام شود. از زبان شخص شما بارها و بارها شنیده‌ایم که‌: مراقب "حق‌النّاس" باشید. هرآنچه که من در اینجا از شکواییه‌ی مردمان‌مان در محشر عدل خدا برمی‌شمرم‌، گزیده‌ای از میلیون‌ها حق پنهان و آشکاری است که شما چه بخواهید و چه نخواهید‌، باید بدانها پاسخ گویید.

شاید دوستان چشم بسته‌ی حضرت شما که در دستگاه‌های قضایی و امنیتی به‌ انجام وظیفه مشغولند‌، از نمونه‌ی پرسش‌هایی که من برای شما آورده‌ام برآشوبند و با من آن کنند که با صدها بی‌گناه کرده و می‌کنند‌، شما اما بزرگوارانه به آنها بفرمایید: چه نوری‌زاد را خاموش کنید و چه نکنید‌، و چه ‌او را به داغ و درفش بسپرید و چه به تبعید و آوارگی‌اش دراندازید‌، من خامنه‌ای در فردای حسابرسی نافذ خدا با همین پرسش‌ها مواجهم. او را رها کنید که ‌او حق دوستی را با من به‌جای آورده و مرا از فردای بی‌کسی‌ام باخبرکرده ‌است. پس با این مقدمه‌، شما را به عرصه‌ی محشر می‌برم. به همان بلندی مشرف. شما هستید و مردمان معترض. و خدایی که قاضی منصف این عرصه حساس و حتمی ‌است.

درآن وادی پراضطراب‌، شاکیان شما از شما به خدا شکوه خواهند کرد و ندا در خواهند داد:
1- ای خدا، سیّدعلی خامنه‌ای‌، درکنار خوبی‌هایی که باید می‌داشت و داشت، و با کارهای خوبی‌که باید انجام می‌داد و داد‌، از همان بدو رهبری اما‌، بر طبل تفرقه‌ی آحاد مردمان کوفت و با علم کردن بیرق "خودی و غیرخودی" جامعه را رو به‌ انشقاق هرچه بیشتر شتاب داد. وی‌، هیچ‌گاه به ما که موافق او و کارهای او نبودیم‌، روی خوش نشان نداد و تا توانست‌، راه‌های عبور ما را مسدود کرد. خدایا‌، مگرنه ‌این‌که ‌او، علاوه بر آن‌که رهبر موافقان خود بود، رهبر ما مخالفان و منتقدان خود نیز بود؟ از او بپرس چرا حق رهبری را درباره‌ی ما مخالفان ادا نکرد؟ چرا بیهوده ما را به تنگ‌نای دشمنی درانداخت؟ چرا حقوق ما را به هیچ گرفت؟ چرا در همه‌جا‌، گزینش‌گران او، راه را بر ما و بر فرزندان ما بستند و حیثیت اجتماعی و شهروندی ما را منکر شدند؟

2- خدایا‌، دوره‌ی طولانی رهبری سیّدعلی خامنه‌ای‌، مرهون همراهی و همدلی ما مردمان ایران بود. او –سیدعلی –هیچ‌گاه ‌از جانب ما مردم به مشکلی که ناشی از عدم همراهی ما باشد‌، در نیفتاد. ما ایرانیان‌، جز همراهی با هرآنچه که او می‌خواست و بدان متمایل بود‌، دغدغه‌ای نداشتیم. اما عجبا که در همان  سال‌های رهبری او‌،  جو جامعه‌، به لایه‌های تودرتوی خوف و هراس آلوده شد. جمعی از مردمان‌، به خاطر کمترین اعتراض و نقد از بزرگان تحمیلی‌، به حبس و شکنجه در می‌افتادند و دچار آسیب‌های روانی و اجتماعی فراوان می‌شدند. شب‌ها و روزهای خانواده‌های بسیاری‌، در متن اضطراب سپری می‌شد. تا بدانجا که‌: امنیت روانی جامعه مخدوش گردید. فضای تلخ پلیسی‌، جان جامعه را خراشید. امنیتی هم اگر بود، برای موافقان او بود. نصیب مخالفان‌، گرچه نخبه و برجسته و کاردان و کارآمد‌، جز هراس‌، هیچ نبود.

3- خدایا‌، در دوره‌ی رهبری سیّدعلی‌، قانون‌، و تن سپردن مسوولان به قانون‌، خوار و خفیف شد. خواص‌، از قانون‌، نردبانی برای بالا رفتن از فرصت‌ها پرداختند.  یک فلک‌زده بی‌نشان‌، به خاطر یک میلیون بدهی‌، به زندان حکومت می‌افتاد‌، اما رییس‌جمهور مطلوب او، و معاون اول رییس‌جمهور، و برخی از وزرا و مدیران دولتی او‌، با میلیاردها اختلاس و کلاشی‌، در ماراتن فریب مردم‌، دکمه‌های بیخ گلو را به رخ می‌کشیدند و به ریش قانون و به ریش مردم می‌خندیدند. همین قانون‌، در مجلس‌، فرش زیرپای نمایندگان بزدل مجلس می‌شد. تا در دستگاه قضایی توسط برخی از قاضیان مرعوب و رشوه‌خوار ذبح شود‌، و پوستش به دست جمعی از ماموران وزارت اطلاعات دریده گردد‌، و تا مایملکش‌، به‌ یغمای آن دسته ‌از سپاهیانی رود که در چارچوب قانون می‌ایستادند و هیکلش را رنگ می‌زدند.

4- خدایا‌، در زمان رهبری سیّدعلی‌، کارهای خوب و فراوانی صورت گرفت‌، با آن همه ‌اما‌،  اعتیاد و بی‌کاری و مصرف فراوان‌، عضو موثری از شاکله‌ی کشور شد. آبروی کشور در سطح جهان‌، فروکشید و به‌ انتهای جدول آبروداران جهان نزول کرد. علتش این بود که هم خود سیدعلی‌، و هم دولت‌مردان‌، و هم مجلسیان‌، و هم قاضیان‌، و هم پاسداران‌، و خلاصه‌: همه و همه‌، مشغله‌هایی پیدا کرده بودند که سخت مشغول‌شان کرده بود و فرصتی برای آنان باقی نمانده بود تا به سالم‌سازی فضای کلی جامعه بپردازند. وقتی هر یک از اینان به کارهای متعددی گرفتار بودند‌، کسی نمی‌ماند که به ‌اعتیاد گسترده‌ی مردان و زنان و جوانان کشور‌، و به بیکاری آنان‌، و به مصرف‌گرایی فراوان شان‌، و به کج‌روی‌های مکررشان رسیدگی کند.

5- در زمان سیّدعلی‌، خدایا‌، ریا و چاپلوسی و دروغ و مسوولیت‌ناپذیری مردم و مسوولان‌، به فرهنگی رایج منجر شد. مسوولان‌، پیوسته دروغ گفتند و کج رفتند‌، و مردم‌، با نگاه به آنان‌، از آنان آموختند‌: آنجا که فرد نامتعادلی چون رییس‌جمهور دروغ می‌گوید و پول و فرصت مردم را بالا می‌کشد و دوستان خود را نیز در این حرام‌خواری و به باد دادن فرصت‌های بی‌بازگشت کشور تهییج می‌کند‌، پس چرا آنان نخورند و مصرف نکنند و دروغ نگویند و دوستان و هم‌کیشان خود را به نوا نرسانند.

6- نخبگان‌، خدایا‌، به دلیل بر سر کار بودن ناشایستگان و نالایقان‌، و به دلیل تخریب وجهه‌ی قانون‌، و به خاطر امنیتی که وارونه عربده می‌کشید‌، ناگزیر به خارج از کشور پناه بردند. و کشور‌، روز به روز‌، به فقر نخبگی درافتاد. کارهای محوری کشور بر زمین ماند. مدیریت کودنانه‌ی  مبتنی بر نفت‌خواری‌، نشان داد که جز شعارهای سطحی سال به سال‌، هیچ تحرک قابلی برای اقتصاد غیرنفتی کشور در کار نبود. خدایا بزرگان ما‌، ما را جوری تربیت کردند که جز مصرف و کم‌کاری و کج‌روی‌، دغدغه‌ای نداشته باشیم. نخبه‌ها رفته بودند و کشور‌، دربست در دست آنانی بود که با نخبگی نسبتی نداشتند. و همین آفت نخبه‌کشی و گرایش به بی‌نخبگی‌، باعث شد که کارها بدست نااهلان و بی‌سوادان بیفتد و دارایی‌های کشور به باد داده شود.

7- خدایا‌، در زمان سیّدعلی‌، به ویژه در اواخر عمر او‌، مردمان‌، که طبق قانون‌، از حق انتقاد و اعتراض و اعتصاب برخوردار بودند‌، هیچ‌گاه فرصتی برای ابراز خواسته‌های خود نیافتند. کمترین تقلای نقد و اعتراض آنان به حساب دشمنی و جاسوسی و براندازی گذارده می‌شد‌، و در حرکتی همه جانبه‌، همه‌ی معترضان به شکنجه و زندان و انفرادی در می‌افتادند‌، و در احکامی‌ مضحک و از پیش مشخص‌، به سه سال و پنج سال و ده سال و اعدام‌، محکوم می‌شدند.

8- خدایا‌، دیدی که خامنه‌ای‌، درکنار همه‌ی خصلت‌های خوبی‌که داشت‌، برای تداوم رهبری‌اش اما‌، مقوله‌ای به‌اسم نظارت استصوابی ‌را در انتخابات مجلس خبرگان باب کرد تا مبادا‌، نماینده‌ای مستقل و منتقد و صاحب رای‌، به آن مجلس راه ‌یابد و به ساحت رهبری او و خطاهای رهبری او متعرض شود. نتیجه ‌این شد که نقد از رهبری به گناهی نابخشودنی تغییر ماهیت داد و کسی را جرات اعتراض و ایراد و پرسش نماند. و باز نتیجه ‌این شد که‌ هاله‌ای از تقدس به ساحت رهبری او راه ‌یافت و به کلی سیدعلی را از دسترس ما مردم جدا کرد و به دوردست‌های تقدس  برد و بر سریر سروری نشاند. قدرت مطلقه‌ای که ‌او برای خود سامان داده بود‌، هرگز به کسی و جریانی اجازه‌ی ورود به حریم آسیب‌شناسی خیرخواهانه رهبر نداد. نتیجه ‌این شد که خلافکاری‌، به بدنه‌ی بیمار و تب آلود ارکان اصلی کشور رسوخ کرد. و کسی نبود از کسی مطالبه‌ی حق مردم کند. کشور سال به سال‌، از جهات گوناگون فرو کشید و در زباله‌ی روابط تودرتوی مناسبات سخیف طایفگی فرو رفت و پس کشید و با همه‌ی هزینه‌ها و شهیدها و آسیب‌ها و زحمت‌ها‌، به جایی نیز نرسید.

9- در ادامه‌ی این فروپاشی‌های همه‌جانبه‌، به چهره‌ی کلی کشور نقابی ‌از دروغ بسته شد. به نحوی که‌: صداو سیما‌، خشن‌ترین دروغ‌ها را آذین بست، و وجهه‌ی ملی بودن خود را در سانسوری سراسیمه و گسترده‌، به فریبی‌ مشمئزکننده  تنزل داد. و سایر رسانه‌ها نیز، به تلمبه‌ای مانند شدند که‌ از چاه آب‌، به جای آب‌، سرگین‌های بوی‌ناک بیرون می‌کشیدند و جبّارانه آن را بر طبق نیاز مردم می‌نهادند.

10- خدایا‌، سیّدعلی‌، رسما در دفاع از فرد کم‌خردی چون احمدی‌نژاد به میدان رفت و سیمای مستقل رهبری خود را خرج او کرد تا به زعم خویش حفظ نظام را که ‌از اوجب واجبات بود‌، جامعیت بخشد. و حال آن‌که‌، حفظ نظامی‌که تا گلو در پلشتی و دروغ و فریب و ورشکستگی فرو رفته بود‌، جفا به مقام خداوندگاری تو‌، و جفا به ما مردم و نسل‌های بعدی ما بود. باید آن نظام آلوده به دروغ‌، جایش را به‌ یک نظام درست می‌داد اما خامنه‌ای راه را بر هرگونه تغییر بست تا بساط قدرت‌، همچنان در اختیار او باشد.

11- خدایا‌، در زمان دراز رهبری سیّدعلی‌،  نمایندگان روحانی او‌، به هرکجای مقدّرات جامعه سر فرو بردند و بی‌آن‌که مسئولیتی بپذیرند‌، در بایدها و نبایدها و حیثیات کلی کشور دخالت کردند. و چون سواد و آگاهی و تخصصی درآن امور نداشتند‌، روند اوضاع کشور را به قهقرا بردند. سال به سال‌، کشور‌، به لحاظ علمی‌، و به لحاظ توسعه و رشد در موازین حقوقی و اجتماعی و فرهنگی‌، فروکشید. تا آن‌که در انتهای رهبری او‌، جمهوری اسلامی ‌ایران‌، در کنارکشورهای ورشکسته‌، به آمار جهانی راه‌ یافت. اختناق و سانسور و حق‌پوشی‌، به رویه‌ای متداول بدل شد. هم در میان مردم‌، و هم حتی در میان روحانیان. روحانیتی که جذابیت منبر و خطابه‌اش در آزادگی‌اش بود‌، و در سخنوری شورانگیز و منتقادانه و روشنگرانه‌ی او‌، به آنچنان بهتی از ترس و خط قرمزهای حکومتی در افتاد که در منبر او هیچ فصل مشترکی از درد و داغ مردمان مشاهده نشد. این بهت ناشی از ترس‌، به خانه‌ی معنوی روحانیان که حوزه‌های علمیه باشد نیز راه‌ یافت و از او چهره‌ای مخوف پرداخت. هیچ روحانی مستقلی پیدا نشد که ترس را زیر پا بگذارد و سخن از بغض‌ها و درد‌های مردم بگوید و انگشت بر نقد مراجع و حوزه‌ها و حاکمیت بگذارد. روحانیتی که هویتش در استقلال و عدم وابستگی‌اش به حکومت‌ها بود‌، به آنچنان روزی از بی‌هویتی دچار شد که جز روحانیان مجیزگو را فرصت منبر و تبلیغ نماند. چرا که روحانیان منتقد‌، به ‌اسم منافق‌، از گردونه‌ی مجامع و حوزه‌های علوم دینی کنار گذارده می‌شدند. درعوض‌، مداحان سطحی و فریبکار‌، فرصت جولان یافتند و طی سالهای متمادی‌، بلایی بر سر اسلام و شرافت دینی مردم آوردند که‌ اگر کینه‌توزترین دشمنان اسلام نیز به واژگونی تشیع در کشور ما اراده داشتند‌، هرگز به ‌این سهولت به آرزوی خود نمی‌رسیدند.

12- خدایا‌، سیدعلی‌، با گماردن افراد سست و بی‌دانشی چون شیخ محمد یزدی بر راس دستگاه قضا‌، حیثیت قضا و قضاوت را در کشور ما به خاک انداخت. در کشورهای کافر دنیا‌، عدالت ناشی از قانون‌، حتی به رییس‌جمهور و دولت و بزرگان آن کشور می‌پرداخت و به محض تشخیص خطا‌، آنان را از بلندای قدرت به زیر می‌کشید. اما در کشور ما‌، قانون و قضا‌، به طنزی بدل شد که جز شوخی از آن چیزی مستفاد نمی‌شد. ظاهرا همگان‌، و به‌ویژه بزرگان‌، راه‌های گریز و دور زدن قانون را به خوبی‌ دریافته بودند و دلیلی برای هراس از گرفتاری نداشتند. آنچنان که گویا جمعی از قاضیان به رشوه‌، و جمعی به نابخردی‌، و جمعی به‌ انتشار نکبت در دستگاه قضا مامور شده بودند. و در آن میان‌، از دست قاضیان صادق و قلیل نیز کاری ساخته نبود. اوج فلاکت دستگاه قضا آنجا پا گرفت که روحانی خالی‌الذهنی چون صادق لاریجانی به حکم سیدعلی بر مسند قاضی‌القضاتی کشور نشست. در طول تاریخ و در همه‌جای دنیای فهم‌، قاضی‌القضات به کسی گفته و می‌گویند که در کار قضا و قضاوت‌، هم به لحاظ علمی‌، و هم از حیث تجربه‌، کارآمد قاضیان و کارکشتگان دستگاه قضا بوده باشد. اما این شیخ‌، بدون این‌که ذره‌ای تجربه‌، و ذره‌ای دانش قضایی داشته باشد، بر مسندی نشست که هرگز مستحقش نبود. وی‌، نیامده آستین‌ها را بالا زد و گوش به فرمان شد و هر چه را که ماموران وزارت اطلاعات و پاسداران امنیتی به ‌او دستور فرمودند‌، در دستور کار خود قرار داد و برای اولین بار در تاریخ قضا و قضاوت‌، به خلق جرم‌هایی مبادرت ورزید که‌ از فرط سستی‌، کودکان را نیز به خنده وا می‌داشت. اما همین جرم‌های خنده‌دار‌، باعث شد که با امضای این شیخ قضاوت نکرده و قضاوت ندیده‌، ناگهان صدها مرد جوان و پیر و زن و دختر به زندان‌های انفرادی و شکنجه در افتادند. خدایا‌، ما به چشم خود دیدیم که ‌انسانیت‌، در آن ژولیدگی قضایی‌، چگونه به هیچ گرفته شد‌، و عدالت و علی و اولاد علی‌، و همه‌ی آموزه‌های دینی‌، به‌ اسم دین چگونه به مسلخ برده شدند.

13- البته خدا‌، در همه‌ی این سال‌ها‌، سیدعلی‌، فرهنگ شعارگویی و شعارخواری را در جامعه‌ی ما به‌ اعلا درجه رساند. تا توانست‌، با الفاظی تند و گزنده‌، و با ادبیاتی که دوره‌اش سپری شده بود‌، با قدرت‌های برتر جهان سخن گفت. بی‌آن‌که پا به پای مرگ برآمریکاهای مکررش‌، در داخل‌، مقدمات درستی و عدل و انصاف و کار و تولید و معیشت و رشد و توسعه و بالندگی را فراهم آورد. این ادبیات‌، از گنجینه‌ی دارایی‌های خود‌، فرد منطبقی چون احمدی‌نژاد را برگزید و برکشید و بر مسند نشاند تا بلندگوی شعارگویی فعال‌تر شود‌، و سفره‌ی شعارخواری عوام‌، با همه‌ی فلاکتی که گرفتارش بودند‌، آذین یابد. این شعارها‌، کشور ما را بر صدر جدول نفرت مردمان جهان نشاند. هرکجا در هر نقطه ‌از جهان فهم‌، تا اسم ما ایرانیان شنیده می‌شد‌، ای خدا‌، بی‌آن‌که دیرینگی چندهزار ساله‌ی ما‌، و دارایی‌های علمی ‌و فرهنگی ما متبادر شود‌، تندی و عبوسی و هیمنه‌ی تروریستی ما تبلیغ می‌شد.

14- خدایا‌، ما از همین صحرای محشر‌، با صدای بلند اعلام می‌داریم‌: ماموران سیدعلی ممکن است از مطالعه‌ی این نوشته برآشوبند و برای نویسنده‌ی صادق آن برنامه‌ای تدارک ببینند. به آنان بگو که‌ اگر نوری‌زاد در زمان علی (ع) بود و این نامه را از سر خیرخواهی و حتی انتقاد صرف برای او می‌نوشت‌، با آغوش گشوده‌ی علی و یاران او مواجه می‌شد و هرگز کسی متعرض او نمی‌شد. اما چرا در جامعه‌ی ما‌، علی و اولاد علی‌، برای حکومتی هزینه شدند که نسبتی با عدل و سیره‌ی علی نداشت اما مرتب از علی سخن می‌گفت و از همگان انتظار همراهی داشت و همگان را نیز به عاقبت کوفیان و خائنان کوفه‌ احاله می‌داد.

15- خدایا‌، سیّدعلی‌، با همه‌ی مراتب علمی‌اش‌، و با همه‌ی زیرکی و شم شریف سیاسی‌اش‌، و با همه‌ی ذکاوت‌های منحصر به‌فردش‌، بی‌آن‌که خود به عاقبت رفتارش بیندیشد‌، به برآوردن قدرتی مخوف و پنهانی دست برد. سپاه را که باید از مراودات سیاسی و اقتصادی و اطلاعاتی به دور می‌بود‌، به هرکجای مواضع کشور نفوذ داد و مستقیما دایره‌ی سیاست را که به سلامت روانی آحاد مردم و برجستگان سیاسی کشور محتاج است‌، به قمه و کلت و ضرب‌ و شتم و زندان و شکنجه آلوده کرد. به موازات دستگاه رسمی‌ وزارت اطلاعات‌، سپاه را واداشت تا او نیز به کارهای اطلاعاتی و امنیتی ورود کند و بساط موازی و مشرف بر وزارت اطلاعات را در همه جا بگستراند. این قدرت پنهان‌، هم خود قاچاقچی فعالی بود و سالانه میلیاردها دلار از مبادی رسمی‌ و غیررسمی ‌به واردات کالا مبادرت می‌کرد‌، و هم با کلت و بی‌سیم و مسلسل خود در مناقصه‌های اقتصادی شرکت می‌نمود و در همه‌جا نیز برنده‌ی بلامنازعه‌ی این مناقصه‌ها بود‌، و هم به تنظیم روان امنیتی کشور –آنگونه که خود می‌خواست –دست می‌برد.

مشغله‌های این‌چنینی‌، ای خدا‌، باعث شد که سیّدعلی‌، هرگز به میزان مصرف مواد مخدر در کشورش که در صدر جدول جهانی بود‌، نیندیشد. و همچنین‌، هیچ‌گاه به رواج تن‌فروشی دخترکان و زنان سرزمینش‌، و به فروپاشی روال رایج فعالیت‌های اقتصادی مردمش‌، و به‌اسلامی‌که زیر دست‌ و پای ماموران قلدر و بی‌خرد‌، و مسوولان بی‌کفایت‌، و قاضیان مرعوب و ناسالم پرپر می‌زد و استمداد می‌طلبید‌، توجه نکند.

16- تا این‌که ندانم‌کاری‌ها و شعارگویی‌ها و فریبکاری‌های فرد نالایقی چون احمدی نژاد‌، سرنوشت سوزناک ما را به تحریم و تقبیح و تحقیر جهانی درانداخت. بله؛ ای خدا‌، جهانیان‌، با هر نیت و با هر آواری که برای ما تدارک دیده بودند‌، در تحریم همه‌جانبه‌ی ما متحد شدند. التماس‌های پنهان و آشکار رییس‌جمهور آشفته‌حال ما به جایی نرسید. تا این‌که متحدان جهانی‌، با همین تحریم‌های همه‌جانبه‌، بساط کاذب برقراری و برپایی ما را برچیدند و بر زمین گرم‌مان کوفتند.

رهبرگرامی‌ما‌،

کام‌تان شیرین. اگر که‌، از مطالعه‌ی این نوشته کام‌تان تلخ شده ‌است. ما به همگان‌، و حتی به کودکان‌مان آموخته‌ایم‌: دوستی در صداقت است‌، گر چه تلخ. اگر مرا بنا بر چاپلوسی و فریب بود‌، شما را با الفاظی  نرم و سراسر مداحانه  می‌ستودم. اما چه کنم که هنوز شما را دوست دارم و به نام نیک شما در پهنه‌ی تاریخ این سرزمین‌، سخت مشتاقم. پس‌، این آخرین نوشته‌ای است که مستقیم‌، رو به شما می‌نویسم. و خود‌، به عاقبت تلخ آن واقفم. چرا که ماموران و قاضیان گوش به فرمان ما‌، در کار خود استادند. آنان نیک می‌دانند چگونه‌ یک معترض و منتقد را با شکنجه و فحش‌های ناموسی به تنگنای روحی و روانی در اندازند. من همه‌ی این ابتلائات آتی را به‌ جان می‌پذیرم تا صدای سخن خود را به گوش حضرت شما برسانم.

ای کاش بعد از پنج نامه‌ای که  چه در بیرون زندان و چه‌ از داخل زندان برای جنابعالی نوشتم‌، مرا فرا می‌خواندید و بر من می‌آشفتید که فلانی‌، تو را چه می‌شود؟ مرگت چیست؟ و من‌، با شما‌، نه ‌از فرصت‌های از کف‌رفته‌، نه ‌از بسیج و سپاه واژگون شده‌، نه ‌از بن‌بست حتمی‌ و فروپاشی عن‌قریب‌، نه ‌از مردم از کف‌رفته‌، نه ‌از فلاکت جهانی مردمان ایران‌، بلکه ‌از ضربه‌هایی می‌گفتم که بر در خانه‌ی شما می‌خورد و شما آن‌ها را نمی‌شنوید. و آن‌، ضربه‌های کف دست مرگ است که بر خانه‌ی دل ما و شما می‌خورد و ما بی‌اعتنا به ‌او‌، سر به کار دل‌خواه خود فرو برده‌ایم. بله رهبرگرامی‌، مرگ‌، بی‌گمان سر خواهد رسید‌، و ما و شما را به کام خود فرو خواهد کشاند. جنازه‌ی ما را که ناشناس و بی‌کس و کاریم‌، با شتاب‌، به آغوش سرد گورمی‌سپرند، و جنازه‌ی شما را که معروف عالمید‌، مردمان بی‌شمار، بر سردست می‌برند و اشک‌ریزان و برسرزنان‌، جلوی چشم صدها دوربین و صدها خبرنگار و صدها میهمان خارجی‌، درآرامگاه ‌ابدی‌تان می‌نهند.

رهبرگرامی‌ما‌،

این که "آخرین نامه" را به ‌این نوشته عنوان داده‌ام‌، نه ‌از این روی است که‌ امیدم از شما و اصلاح امورکشور سلب شده‌ است‌، بلکه آرزو دارم در این روزهای پایانی عمر، نام نیکی از خود به‌ یادگار گذارید و خطاهای رفته را به سامان خویش باز آورید. فردا‌، مردم از ما که بی‌نشان و بی‌آوازه‌ایم‌، هیچ نخواهند گفت‌، اما از شما‌، به محافل مردمان‌، سخنان فراوانی راه خواهد یافت. آنان با غرور خواهند گفت‌: خامنه‌ای‌، رهبری فهیم و باخرد بود. گرچه در مقطعی از اواخر عمرش‌، رشته‌های اداره‌ی کشور از دستش به در رفت و خسارت‌ها بالا گرفت‌، در سال‌های بعد اما‌، وی به مجاهدتی شبانه‌روز پرداخت. دل‌های رمیده را از هر سو بر سر سفره‌ی همدلی باز آورد و برای ایرانیان پراکنده آغوش گشود. اشک‌ها را سترد. قدرت‌های در سایه را از هر کجای کشور به زیر کشید. به نمایندگان مردم اقتدار بخشود. خود را‌، همچون نلسون ماندلا‌، از منصب‌های کلیدی کشور کنار کشاند و راه را بر حاکمیت قانون هموار ساخت. بساط رابطه‌های مخوف را برچید. آدم‌های کم‌خرد خانه کرده بر مسندها را به زیر آورد و برجستگان و شایستگان را بر سر کارها گمارد. مرز مضحک میان خودی و غیرخودی را محوکرد و شرافت مخدوش ایران و ایرانی را ترمیم کرد و برکشید.

آری رهبرگرامی‌،

همه‌ی ما دوست داریم شما را بر بلندای سربلندی ببینیم و نام نیک شما را بر تارک هماره‌ی تاریخ سرزمین خویش تماشا کنیم. شما اکنون‌، در دوقدمی ‌یک‌چنین افق مبارکی ایستاده‌اید. در این یک سال گذشته‌، مردمان ما توسط همان قدرت‌های در سایه‌، به آسیب و تفرقه و انشقاقی بزرگ دچار شده‌اند. به‌امید روزی در همین نزدیکی‌ها‌، که با درایت شما‌، همه‌ی دورنگی‌ها به‌ یک رنگی‌، و همه‌ی جدایی‌ها به‌یکتایی منجر شود. و این‌، ممکن نخواهد شد الا با به بازی گرفتن فهم مردمان. حکومتی که بر جهل مردمان خویش خانه بسازد‌، شایسته‌ی حتمی‌ فروپاشی است. و شما نیک‌تر از ما می‌دانید که‌: ما را جز به فرا بردن فهم‌ها‌، و اعتنا بخشودن به خواست مردمان‌مان چاره‌ای نیست.

رهبرگرامی‌،

اگر پرسش شما این است که ‌از کجا می‌توان آغاز کرد‌، پاسخ می‌دهم‌: به‌ یک دستور شریف شما همه‌ی زندانیان بی‌گناه ما به آغوش عزیزان خویش باز می‌گردند. این همان بارقه‌ی پربرکتی است که‌ امیدِ بارش آن را به شما دل بسته‌ایم. مابقی راه را خود خدا پیش روی شما خواهد گشود. و من‌، نام نیک شما را می‌بینم که مردمان ما با غرور بر زبان می‌آورند و بدان مباهات می‌کنند. یاعلی!

فرزند شما‌: محمد نوری زاد
بیست مرداد هشتاد و نه



منبع: <a href="http://nurizad.com/?p=548">سایت شخصی محمد نوری‌زاد</a>]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4071/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2010/08/post_4071/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
        

         <pubDate>Sun, 15 Aug 2010 16:28:25 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
