<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>بامداد خبر</title>
      <link>http://www.bamdadkhabar.net/</link>
      <description>پایگاه خبری تحلیلی برای جنبش دانشجویی</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 31 Aug 2009 19:40:42 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
            <item>
         <title>مصاحبه روزآنلاین با علی هنری در مورد فعل و انفعالات جبهه ملی </title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر:</strong> جمعه ششم شهریور، 5 تن از اعضای جوان جبهه ملی با  انتشار بیانیه ای  جدایی خود را از این جبهه اعلام کردند. این در حالی است که کوروش زعیم چهره سرشناس این جبهه نیز که اینک در بازداشت به سر می برد، پیش ازاین از شورای رهبری جبهه ملی استعفا داده بود. روزآنلاین با علی هنری، تحلیل گر سیاسی و از اعضای تحریریه فصل نامه "گفتگو" در این مورد مصاحبه ای انجام داده که بدین شرح می باشد.

<strong>آقای هنری، پرویز ورجاوند از ماندگار ترین چهره های جبهه ملی ایران دو سال پیش درگذشت. کوروش زعیم هم چندی پیش از شورای مرکزی جبهه استعفا داد. هرمیداس باوند، سخنگوی جبهه ملی نیز چندیست سکوت کرده است و دو روز پیش هم پنج تن از اعضای جوان این جبهه با انتشار بیانیه­ای جدایی خود از جبهه ملی ایران را اعلام کردند. پرسش این است که در غیبت چهره های شناخته شده، امروز چه کسانی جبهه ملی را رهبری می کنند؟ </strong>

رهبری جبهه ملی ایران بر مبنای اساسنامه اش با شورای رهبری آن است که 5 نفر هستند و کسانی که از این جبهه استعفا داده اند هیچ کدام عضو این شورا نبودند؛ تنها مرحوم ورجاوند در زمان حیاتش عضو این شورای رهبری بود که آن هم پس از فوت او، با استفاده از راهکارهایی که در اساسنامه پیش­بینی شده، غیبتش جبران شده است. پس پرسش شما را می­توان اینگونه پاسخ داد که جبهه ملی کما فی السابق از سوی شورای رهبری یا تقریبا همان اعضای پیشین خود رهبری می­شود. اما بنظرم پرسش شما از آن جهت درخور تامل است که چرا اعضایی که به واسطه حضور سیاسی و اجتماعی­شان در جامعه شناخته­شده­ترند و انتظار می­رود از رهبران فکری و تشکیلاتی این سازمان سیاسی باشند رسما دررهبری این جریان نیستند ویک به یک از دایره این جریان خارج می شوند یا منفعل به کنجی می­خزند؟ که پاسخ به این پرسش فرصتی طولانی را می­طلبد. 

<strong>جبهه ملی در زمان مجلس ششم پس از بیش از یک دهه تصمیم به "کنش سیاسی" گرفت. برخی از اعضای این جبهه همچون مرحوم ورجاوند و دکتر هرمیداس باوند  تصمیم داشتند به عنوان نماینده ملت به پارلمان راه یابند، گرچه این افراد از سوی شورای نگهبان رد صلاحیت شدند اما بسیاری از جمله شما که در مقاله­ای به این موضوع پرداختید، آن را بهار سیاست ورزی این جبهه می دانند. از کنش های سیاسی این جبهه در سال های پس دوم خرداد 1376 و مواضع آن صحبت کنید. </strong>

تحول دوم خرداد و فضای اصلاح­طلبی عامی که بر جامعه سیاسی و فرهنگ سیاسی سایه افکند مجالی ایجاد کرد تا فضایی برای عمل میانه­روان و شنیدن صدای عقل­مداران باز شود. بنابراین این فضا عاملی شد تا میانه­روان و اندیشه­ورزان جبهه ملی که خود در ایجاد این فضای بیرونی مانند بسیاری دیگر از روشنفکران و اندیشه­ورزان نقش داشتند بتوانند در درون این سازمان سیاسی دست بالا را بگیرند. افرادی چون ورجاوند و باوند بدلیل این فضای سیاسی که پذیرای اندیشه­های میانه­روانه و دموکراتیک بود و به موجب ویژگی­های شخصی­شان چون جسارت، همت، هوشمندی و سابقه دانشگاهی­شان مورد توجه محافل دانشگاهی و مطبوعاتی به تبع آن سیاسی - اجتماعی قرار گرفتند و حرفهایشان شنوندگانی در قشر دانشگاهی و روشنفکری یافت و عملا آنان  به سخنگویان جبهه ملی بدل شدند. بدین ترتیب آن­ها توان این را دارا شدند که مواضع جبهه ملی را با مشی خود همسو کنند. بنابراین تا فضایی برای اندیشه­ورزی و کنشگری معتدل در جامعه مهیا بود، مواضع جبهه ملی حاصل تفوق نگاهی در درون آن بود که تعامل با دیگر نیروهای سیاسی و گفتگو با آنان، تغییرات گام به گام، تاکید بر گفتار ملی و دموکراتیک، تکیه بر منافع ملی از شاخصه­های آن بود. البته در این تحول درونی کنش­های تشکیلاتی از جمله تشکیل پلنوم سال 1382 و گردآوری گروهی از جوانان مستعد و فرهیخته حول پرویز ورجاوند ـ که اتفاقا برخی از مستعفیان جوان از همان گروه هستند ـ تشکیل جلسات منظم هفتگی یا برگزاری گردهم­آیی ها مناسبتی، تاثیر بسزایی، هم در بالادست شدن آنان در درون سازمان، هم ترویج گفتار معتدل و دموکراتیک ملی در بیرون داشت. مواضع سیاسی که از رهگذر این تغییرات داخلی و خارجی حادث شد از جمله شرکت فعال در ائتلاف ملی مذهبی ها در انتخابات مجلس ششم و شرکت در انتخابات ریاست جمهوری هشتم بود. اما به نظر می­رسد این روند نتوانست تکمیل شود و به راه خود ادامه دهد و اکنون متوقف شده­است. 

<strong>دلایل اصلی این روند را چگونه ارزیابی می کنید؟ در واقع این اعتقاد وجود دارد که مرگ آقای ورجاوند که فعال ترین عضو این تشکل سیاسی بود به نوعی جبهه ملی را از درون خالی کرد. آیا شما این را تایید می کنید؟ </strong>

به باور من مرگ ورجاوند به کم رنگ شدن آن گفتاری انجامید که قادر بود این سازمان سیاسی را که سابقه­ چند دهه­ای از اعتدال و مشی دموکراتیک دارد، به جایگاه اصلی خود بازگرداند. البته مرگ ورجاوند باعث شد دیگر جلسات جوانان جبهه ملی بطور منظم پیشین برگزار نشود یا مناسبات سالیانه یا بی رمق برگزار شود یا اصلا برگزار نشود و انتشار نشریه سازمانی پیام جبهه ملی به انتشار چند شماره محدود شود. نشریه­ای که از زمانی که ورجاوند مسئولیت آن را برعهده داشت تا مرگ ایشان هر دو هفته یکبار تقریبا بدون توقف منتشر می­شد. اما به نظرم مهمترین ضربه­ای که مرگ ورجاوند به این جریان سیاسی زد همان کم رنگ شدن گفتار معتدل و عقل­گراست که منجر به کنش­های سیاسی موثر می­شد. با فوت ورجاوند بیشتر شواهد نشان از قوت­گیری جریانی دارد که با ترسیم اهداف دور از دسترس، بدون ارائه مسیری روشن برای رسیدن به آن اهداف و برپایه ادبیات و شعارهای تاریخ مصرف گذشته جبهه را به بی عملی می­کشاند. 

<strong>آیا اصولا گره خوردن  کنش های سیاسی یک جبهه سیاسی با نقش آفرینی و کاریزمای فردی چون ورجاوند خود نشانه ضعف این جبهه سیاسی نبود؟ خود مرحوم ورجاوند آیا از این امر آگاه بود؟ آیا در زمان حیات ایشان تلاشی برای روح بخشیدن به جبهه ملی با عضو گیری و دیگر راه های مدرن سیاسی انجام شد یا خود نیز از شرایط آن زمان جبهه و کاریزمای بی حد خود راضی بود؟</strong> 

نخست باید بگویم که اثرگذاری ورجاوند را نمی­توان به کاریزمای او محدود کرد. ورجاوند دارای ویژگی های مثبت بسیاری بود که او را شاخص می­کرد و البته همان­طور که پیش از این گفتم دلیل اثرگذاری اش را هم نمی­توان تنها به خودش و عوامل درون جبهه اختصاص داد بلکه مجموعه عوامل داخلی و خارجی ای بود که نقش­آفرینی او در جبهه را اثربخش ­کرده­بود. دوم آنکه اصولا تقلیل دلایل ضعف­های جبهه ملی به فقدان یک یا چند نفر، هرچند اثرگذار ما را در ریشه­یابی مشکلات و ضعف­های این جریان گمراه می کند. در زمان حیات مرحوم ورجاوند هم تلاش­های بسیاری در بقول شما روح­بخشیدن به جبهه ملی صورت­گرفت. از جمله ورود نیروهای سیاسی جوان به شورای مرکزی جبهه ملی از طریق به رسمیت شناخته شدن برخی سازمان­های سیاسی جوان یا برگزاری اولین پلنوم جبهه ملی پنجم ولی همه این­ها به تغییری نهادینه و موثر منجر نشد. 

<strong>چرا جبهه ملی در سالیان اخیر با مشکل عضو گیری مواجه بوده است؟ </strong>

عضوپذیری جبهه ملی مانند بسیاری از نیروهای سیاسی داخلی است و این جبهه هم قادر نیست بصورت گسترده هواداران خود را سازمان­دهی کند. به ویژه که جبهه ملی ایران بواسطه حکمی در دهه شصت مرتد شناخته شده­است؛یعنی اصولا جریان سیاسی سکولار با ویژگی­های ارزشی جبهه ملی آسیب­پذیری بسیاری در مقابل قدرت دارد. بعنوان مثال اعضای جبهه ملی که در انتخابات مجلس سال 1378 ثبت­نام شدند نه توسط شورای نگهبان بلکه توسط شورای نظارت وزارت کشور رد صلاحیت شدند و حتی همین الان و در فضای کنونی وقتی کورش زعیم مانند بسیاری دیگر دستگیر می­شود در سایت نوروز نام زعیم در کنار بسیاری نام­های دیگر بازداشت شدگان به چشم نمی­خورد. منظورم این است که حمایت سیاسی و اجتماعی از این جریان و اعضای آن بسیار محدود است که این هزینه فعالیت سیاسی در این حزب را افزایش می­دهد و با عضوگیری­های علنی و تحرکات میدانی بخشی از حکومت که مترصد چنین فرصت هایی است اعضای این حزب را به زیر تیغ خود خواهد برد. اما اگر از بابت گفتاری و ادبیات سیاسی و گاه کنش سیاسی بحث در پیله تنیده شدن را مطرح کنید، می­تواند درست باشد و البته با کم­رنگ شدن همان جریان داخلی این حالت بیشتر بر جبهه مستولی خواهد شد. 

<strong>کمی راجع به سازوکار انتخابات درونی این جبهه و خصلت های دموکراتیک – یا غیر دموکراتیک- آن توضیح دهید. </strong>
بر مبنای اساسنامه، جبهه ملی از احزاب و سازمان­هایی تشکیل یافته­است که این احزاب و سازمان­ها بر اساس تعداد اعضای خود می­توانند نماینده به پلنوم دوره­ای بفرستند. نمایندگانی از شهرستان­ها هم به همین ترتیب برای حضور در پلنوم انتخاب می­شوند. پلنوم جبهه ملی محلی است برای انتخاب اعضای حدودا چهل نفره شورای مرکزی جبهه ملی که شورای رهبری و اجرایی از این میان با رای­گیری انتخاب می شوند. سازمان تشکیلات هم نقش نظارتی بر عملکرد سازمان­های دیگر دارد. این ساختار به نظر خاصیتی دموکراتیک به این سازمان می­دهد که تا حدی هم هست. اما گاه ضعیف شدن فرهنگ دموکراتیک اعضا و درون سازمان، ضعف در نحوه اجرای این سازکارهای دموکراتیک و همچنین تحول نیافتن آن با خواست های روز این سازمان را به سوی سازمانی غیردموکراتیک می­کشاند. ضمن آنکه از ضعف­های عمده این سازمان نامشخص بودن دوره برگزاری پلنوم آن و یا انتخاب اعضای شوراهای رهبری و اجرایی آن است که این خود به تنهایی رکن رکین دموکراسی یعنی تواتر مشخص مورد آزمون قرار گرفتن به قدرت نشستگان را به طور جدی نقض می­کند. 

<strong>برگردیم به استعفای 5 نفر از جوانان موثر و نامی جبهه ملی. آنان در بیانیه خود از هسته ای چند نفره نام برده اند که به اصول سیاسی محمد مصدق ارادتی ندارند. شما می توانید تفسیری از آرای این دوستان پیرامون اصول سیاسی دکتر مصدق ارائه دهید؟</strong> 

بکاربردن اعتقاد یا التزام به اصول سیاسی مصدق به عنوان محک ارزیابی، از آن ابزارهایی است که بیشتر به کار سنتی­ها و میانسالان جبهه ملی برای دفع مخالفان می­آید. جای تعجب است که جوان­ها و اندیشه­های نو این جبهه هم پاگیر این ادبیات می­شوند. اصولا این عبارت کلی از آن دست عباراتی است که اگر بدرستی درجایی تبیین نشده­باشد و به گفتار غالبی بدل نگشته­باشد که وفاقی بر سر فهم آن باشد، عبارتی خواهد شد که هر کس از ظن خود یار آن می­شود و اتفاقا در این مورد خاص باسابقه­ها و عمدتا سنتی­ها بهترین استفاده  را از آن می­توانند بکنند و خود را عین راه مصدق بدانند که گاه همگامی­های معاصری هم با او داشته­اند یا فعالیت سیاسی­شان بیشتر نزدیک به دوره مصدق بوده­است و این خود حربه ای خواهد شد برای پس راندن اندیشه­های نو و افراد جوان. بهتر بود مستعفیان از عبارات شناخته­تر شده یا تعاریفی نزدیک­تر یا ملموس­تر استفاده می­کردند. ضمن آنکه با سر زدن به سایت­های منتسب به این جریان سیاسی و دنبال کردن نوشته­ها و تکذیبیه­های دو سوی جریان می­توان حدس زد منظور این دوستان از هسته چند نفره یا "از ما بهتران" چه کسانی است ولی بهتر آن است منظور آنان از خودشان پرسیده شود. به باور من آنان باید خارج از پرده پوشی­های معمول که اتفاقا از سنت­های غیردموکراتیک است از آنان نام ببرند یا نقش آنان را حداقل بازگو کنند. هرچند این کار شاید دشوار بنماید ولی فراموش نباید کرد سیاست دموکراتیک عرصه شفافیت است. 

<strong>اساسا راه های برون رفت جبهه ملی از بحران کنونی را چه می دانید؟</strong> 

به باور من حیات سیاسی جبهه ملی سال­هاست که بر روی لبه تیغ قرار گرفته ولی متاسفانه امروز مشکل اینجاست که جنبش سبز نیاز به یک نیروی سیاسی دموکرات سکولار ملی دارد که قادر باشد مطالبات بخشی از جامعه را نمایندگی کند. چرا که نیاز امروز تقویت، ایجاد و تحکیم جریان­های سیاسی دموکرات سکولار است که تاکنون به دلایل مختلف جایشان درعرصه سیاسی خالی بوده­است. جبهه ملی هرچند نامی است که دارای بار مثبت تاریخی است که به حق در دوره­ای نقشی کم نظیر در جامعه و ساختار سیاسی ایران داشته­، اما این گفتار، منش و دیدگاه نمی­تواند در انحصار معدود افراد خاصی قرار گیرد. به باور من عناصر یک نگاه ملی مدرن دموکراتیک را می­توان در هر جریان دیگری ایجاد کرد و پی­جست. اگر ساختار جبهه ملی این اجازه را نمی­دهد یا ظرفیت تغییرات مناسب را ندارد هر ظرف دیگری را می­توان برای حفظ و رشد و پویایی گفتارهای ملی و دموکراتیک ساخت و پرورش داد. 
]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/08/post_2389/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/08/post_2389/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Mon, 31 Aug 2009 19:40:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مقایسه مدرن سازی در ایران رضاشاه و ترکیه آتاتورک/ گفتگو با تورج اتابکی</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر:</strong> رضاخان در 4 اردیبهشت سال 1304 رسما در کاخ گلستان تاجگذاری کرد. 5 ماه قبل تر مجلس شورای ملی در ماده واحده ای به نام سعادت ملت سلسله قاجار را منقرض و حکومت موقت را به دست «آقای رضا پهلوی» سپرده بود. رضاخان اما در طول زمستان سال 1303 مجلس موسسانی تشکیل داد که در آن حتی یک رای منفی به پادشاهی او در آن داده نشد. او که به نمادی برای اجرای پروژه معوق مانده تجدد تبدیل شده بود، او در مراسم تاجگذاری بر لزوم بذل توجهي خاص به حفظ دين (به عنوان ضامن اصلي وحدت ملّي) تأكيد كرد و نياز كشور را به اصلاحات اساسي در زمينه تعليم و تربيت، اقتصاد، حمل‌ونقل، كشاورزي، ارتش و نظام قضايي يادآور شد. در خصوص اصلاحات در عصر رضاخان در ایران و قیاس آن با پروژه مشابه در ترکیه آتاتورک با دکتر تورج اتابکی استاد تاریخ دانشگاه آمستردام گفتگو کردیم. آخرین کتاب منتشره از تورج اتابکی «جامعه و دولت در عصر رضاشاه» است و کتاب دیگر او با نام «دولت و فرودستان»به زودی توسط انتشارات ققنوس روانه بازار کتاب خواهد شد.

<strong>آقای دکتر اتابکی در خصوص تلاش های رضاخان برای مدرن سازی ساختارهای سیاسی و اجتماعی ایران این مورد به صورت کلیشه ای وجود دارد که او بعد از سفر به ترکیه و دیدار با آتاتورک مفتون اصلاحات رییس جمهور ترکیه شد و با بازگشت به ایران تصمیم به اجرای برنامه ای مشابه گرفت. این مسئله تا چه میزان مقرون به صحت است؟</strong>
 من در این ادعا که زمینه ساز اصلاحات رضا شاه سفر او به ترکیه و دیدارش با کمال آتاتورک بوده،گونه ای اغراق می بینم. رضا شاه در سال  1313 نزدیک به یک دهه بعد از رسیدن به قدرت  به ترکیه می رود  اما آغاز اصلاحاتی که در این دوره تاریخی در کشورمان آغاز شده بود به پیش تراز این تاریخ  باز می گردد.
برای پاسخ به سوال شما و واکاوی پروژه مدرن سازی در ایران، بازخوانی سال های پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه ضرور است.جنبش اصلاحی در ایران با انقلاب مشروطیت و ایجاد جامعه سیاسی در ایران آغاز شد. در جریان این انقلاب، عقیده رایج بر این بود که مسیر اصلاحات و پیشرفت از استقرار یک دولتی متمرکزو مقتدر مبتنی بر قانون و نظم خواهد گذشت. چنین خواست و آرمان سیاسی دستکم یک دهه پس از انقلاب مشروطیت مورد بحث بوده و صف موافقان و مخالفان اصلاحات را از هم جدا می کرد. طرفداران مشروطیت حامی حکومت قانون و اصلاحات بودند، آنها مخالف حکومتی بودند که تمام ارکان تصمیم گیری را در انحصار خود داشته باشد. آنان بر این باور پای می فشردند که انقلاب مشروطیت باید ساختار کهنه قدرت در ایران را که خودسرانه و استبدادی بود تغییر دهد ودولتی را جایگزین آن سازد که در عین تمرکزو اقتدار، بر پایه یک قانون اساسی مدون و معقول اداره شود. جنبش مشروطیت این ظرفیت را داشت که تغییرات عمده ای را در ساختارهای کهنه و عقب مانده سیاسی و اجتماعی ایران ایجاد کند، که کرد. به گمان من و به خلاف باور کسانی که مشروطه ایرانی را ناکام می دانند، انقلاب مشروطیت در بسیاری از زمینه ها، انقلابی کامیاب بود و به دستاوردهای روشنی رسید که همچنان و بعد از گذشت یکصدسال می توانیم دستاوردهایش را در زندگی روزمره مان ببینیم. این را جای دیگر بحث کرده ام. 
با شروع جنگ جهانی اول، گفتمان های دیگری هم در کنار گفتمان اصلاحات در ایران پا گرفت . و آن رشد حس ملی گرایی و میهن دوستی بود. این حس ملی گرایی و میهن دوستی عمدتا در تقابل با سیاست قدرت های بزرگ  بود که تمامیت ارضی کشور را تهدید می کرد. ازدیدگاه بسیاری از ایرانیان، تضمین یکپارچگی ارضی ایران، نخستین گام ضرور برای حرکت در مسیر تشکیل دولتی مدرن و قانونمند بود.
 به خلاف کسانی که معتقد ند ایران در سال های جنگ جهانی اول و در سال های پایانی سلسله قاجار ایران دستخوش آشوب و پراکندگی بسیار گسترده بود معتقدم، در این دوره، زمانی که دنیا در آتش جنگ می سوخت، اگرچه مشکلات عدیده ای در ایران جاری بود، اما ما شاهد زایش یک جامعه سیاسی بودیم که خواست های روشنی نیز داشت.  بسیاری از طرح های اصلاحی که بعدها در دوران رضا شاه جاری شد، به حقیقت از سوی اندیشمندان و اهل سیاستی بود که در این دوره به طرح وبسط آنها پرداختند. در آستانه جنگ بسیاری از سیاستمداران آن روز، طرفدار اصلاحات بودند. به عنوان نمونه مستوفی الممالک در برنامه کابینه دوم خود در 1293 موارد ذیل را پیشنهاد می کند: الغای نظام کهنه مستمری،اجرای سریع قانون اساسی جدید، تاسیس مدرسه حقوق عرفی برای تربیت پرسنل لازم در دیوان عدل، تاسیس مدارس دختران و قوانین تازه در مدیریت ارتباطات تلگرافی. در همان سال مشیرالدوله کابینه اش را با برنامه ای به مجلس سوم پیشنهاد کرد که طرح های زیر را در دستور کار داشت: تدوین قوانین تجارت، وضع قوانین ورشکستی، تاسیس دانشکده تربیت معلم برای دختران، ایجاد کتب و برنامه درسی یکسان برای مدارس، تغییر شکل تدریجی مکتبخانه ها به مدارس عرفی و تشکیل اتاق بازرگانی.
مشاهده می کنید که این طرح ها سال ها قبل از کودتای اسفند 1299 و سال ها قبل از تاجگذاری رضاشاه و سفر او به ترکیه در1913 بوده است. به حقیقت این مطالبات و خواسته ها خیلی پبش از به قدرت رسیدن رضاشاه در جامعه مطرح و در دستور کار حکومت ها قرار داشت.بنابراین اینکه اصلاحات آن دوره را گرته برداری صرف از اصلاحات ترکیه اتاتورکی بدانیم درست نیست.
این سیاست در ایران با مشروطیت آغاز شد و در خلال جنگ جهانی به شکلی که عرض کردم هم نزد اندیشمندان ایرانی در داخل کشور و هم در خارج از مرزها مطرح شد.اندیشمندانی که روزنامه کاوه و ایرانشهر را در برلین منتشر می ساختند از این تبار بودند. در واقع رضاشاه وقتی به قدرت رسید طرح های اصلاحات به نوعی روی میز کارش بود . او به این خواستها پاسخی مثبت داد و تلاش کرد انها را عملی سازد. البته گفتنی است که روشنفکران آن روز ایران ما، اگر چه همه در پی ایجاد حکومتی متمرکز و مقتدر بودند تا بتواند این اصلاحات را انجام دهد اما آنچه را که نمی خواستند حکومتی مستبد بود.
<strong>با این وجود می بینیم که مسیر تجددخواهی رضاخان که نوعی توسعه آمرانه را دنبال می کرده است،سرانجام منتهی به یک دیکتاتوری تمام عیار می شود. او قانون اساسی مشروطه را در بسیاری حوزه ها نقض می کند. بدین شکل می خواستم نظر شما را در خصوص الگوی حکومت توسعه گرا به شکل آمرانه و حرکت در مسیر تجدد از این راه  با توجه به تجربه ای که در دوران رضاخان در ایران بدانم؟</strong>
 اصولا وقتی از تجدد نام می بریم، باید به این حقیقت توجه کنیم که تجدد به ذات آمرانه است. اما درجه آمریت درطرح تجدد در جوامع مختلف متفاوت بوده است. بسته به میزان مشارکت جمهور مردم در اجرای طرح تجدد، نتایج متفاوتی حاصل شده است. مانایی و پایداریی تجدد بسته به میزان مشارکت جمهور مردم دراجرای این طرح است .هنگام که نخبگان و خبرگان جامعه، هر چند خوش نیت، به نیابت از مردم و در غیاب آنها دست به اجرای این طرح زدند نباید انتظار مانایی و پایداری داشت .آن جوامع اروپایی نیز که نوعی تجدد آمرانه را با نرخ  پایین مشارکت جمهور مردم تجربه کردند، بیشتر مستعد بحران شدند. این بحران ها نه بلافصل بلکه در دوران های بعدی به سراغشان آمد. روی کار امدن حکومت فاشیستی در آلمان هیتلری حاصل آنگونه تجددی بود که به شیوه آمرانه در این کشورصد سال پیش از آن جاری شده بود. انقلاب های 1905 و 1917 در روسیه تزاری نیز ریشه در سیاست های آمرانه ای داشت که در قرن 19 در این کشور اجرا شده بود.
در جنبش مشروطیت ایران، گرچه بسیاری از اصلاح طلبان خواهان نوعی خواهان حکومتی متمرکز و مقتدر بودند اما در این تمرکز و اقتدار نوعی مشارکت جمهور مردم را نیز می دیدند یا می خواستند که ببینند. به مجلس اول که بنگرید، از بقال و بزاز و عطار، همه را بر سر سفره مصلحت ملی می ینید که نشسته اند.  اما در مجالس بعدی رفته رفته حضور این طبقات کاهش می یابد. و باز در دوران مجلس اول، این انجمن های مختلف فرهنگی و سیاسی، شهری و ولایتی هستند که حضوری فعال دارند و به مبارزه برای تحقق خواست های خود برخواسته اند. وقتی به سال های بعد می رسیم، مردم دیگر کمتردر صحنه اند. در حقیقت حکومت به اینها می گوید به خانه خود بازگردید چرا که من نایب شما هستم و در غیاب شما و به نیابت از شما امورکشور را اداره خواهم کرد. به باور من هر چقدر هم که حکومتی از این دست خیرخواه باشد، حاصل کارش به استبداد میرسد و بیگانگی جمهور مردم را با حکومت ببار خواهد آورد.تکرار می کنم، آن روشنفکران و سیاستمدارانی که درانقلاب مشروطیت به حکومت مقتدر و متمرکز اشاره داشتند، این تمرکز و اقتدار را با مشارکت مردم می خواستند. اما انچه که پیش آمد استبداد بود و این استبداد در حقیقت مشارکت مردم را بر نمی تافت. به همین خاطر اگر بخواهیم به حاصل کار بنگریم و بپرسیم که چرا اصلاحات دوران رضاشاهی در پاره ای زمینه ها  حاصلی نداد، ریشه اش را باید در نبود مشارکت جمهور مردم جستجو کرد.
درترکیه نیز در حوزه هایی که حضور مردم فعال بود اصلاحات ماندگار تر شد و در زمینه هایی که سیاست های آمرانه بدون مشارکت مردم جاری شد، مردم به سادگی پس از مرگ اتاتورک به سیاق گذشته بودوباششان باز گشتند. و این بازگشت همچنان جاری است. مثالی بیاورم: اتاتورک پیشنهاد حکومت تک حزبی را اورد و این طرح اجرا شد. اما دیدیم که چند سالی پس ازمرگ او در ترکیه به نظام چند حزبی رای دادند. افزون بر این، سیاستی که اتاتورک در قبال گروه های مذهبی اتخاذ کرد بلافاصله پس از مرگ او به کناری نهاده شد و مردم به اداب و سنن و اعتقادات خود بازگشتند.
 مسئله مهم دیگر خشونت بی حدو حصر رضاشاه بود. در ترکیه اتاتورک نیزبودند بسیاری از افراد که مغضوب او شدند. اما در آجا مغضوبان اتاتورک نهایتا از کار خود برکنار شده ودوران بازنشستگی زودرس را تجربه کردند، اما سرنوشتی دردناک  به سراغ مغضوبان رضاشاه آمد. یادمان باشد بر سرتیمورتاش و داور چه آمد. به گمان من گسترش فرهنگی سفله پرور از پیامد های اجرای چنین سیاست های خشونت باراست.
 <strong>بدین شکل اگر بخواهیم به مقایسه تجددخواهی در ایران و ترکیه که تقریبا در برهه زمانی مشابهی توسط اتاتورک و رضاخان اجرا شده است نگاه کنیم، از دیدگاه شما چه تفاوت های عمده ای میان آنها وجود داشته است؟</strong>
 امپراتوری عثمانی دولتی با تنوع قومی، مذهبی و زبانی بسیار گسترده بود.حضور این تنوع، سطح تساهل و تسامح را در این امپراتوری بسیار بالاتر از کشوری مانند ایران قرار می داد که فاقد چنین تنوعی بود. سرزمین هایی از امپراتوری عثمانی یکدست غیرمسلمان نشین بودند و سلطان مسلمان مجبور بود تا به آری مذهبی وهویت قومی رعیتش احترام بگذارد. از سوی دیگراصلات در عثمانی خیلی پیش تر از ایران آغاز شد. درسالهای آغازین قرن 19 میلادی بسیاری ازاصلاحاتی را که ایران دوران محمد شاه و  عصر ناصری به طرحش نشست ، امپراتوری عثمانی به شکلی گسترده تجربه کرد. حتی در دوران سلطان عبدالحمید، که به استبداد شهره است نیز نوعی تجدد آمرانه جاری بود. بدین ترتیب  وقتی اتاتورک به قدرت رسید، ارتش منظم ملی متشکل از سربازان وظیفه، نظام پول ملی، شبکه ارتباطات سراسری، خطوط تلگراف و راه اهن، یک دستگاه اداری گسترده و متکی به خود ویک نظام قضایی که به استثنای قانون خانواده، کاملا عرفی بود را از امپراتوری عثمانی به ارث برد. در حالی که در ایران شرایط بسیار متفاوت بود. رضاخان باید دولتی راپایه می ریخت بی آنکه میراثی از این دست داشته باشد. کار او بسیار سخت تر بود. 
اگر چه ترکیه اتاتورک و ایران رضاشاه هر دوطرح اصلاحات را مدیون نسل روشنفکران جوان ترک و ایرانی بودند، اما تفاوتی در این میان بود. در ترکیه، اتاتورک رفته رفته از نیمه دوم عمر حکومت خود، از سیاست های روزمره فاصله گرفت و تمام تلاش خود را صرف اجرای طرح های کلان مدرن سازی کشور کرد. اما در ایران، رضاشاه تا روز اشغال ایران توسط متفقین همچنان به عنوان مهم ترین فرد سیاسی و اجرایی کشور، در عرصه سیاستگذاری های ریز و درشت مملکتی حضوری جدی داشت. اگر به ارتش ترکیه نگاه کنید می بینید در 7 سال پایانی عمر، اتاتورک در عزل و نصب مقامات عالی رتبه ارتش دیگر نقشی نداشت. اما در ایران، رضاشاه تا آخرین لحظه فرمانروایی تمامی ارکان ارتش را از بالا تا پایین زیر نظر داشت و دیدیم که خروج او از عرصه سیاست، چگونه ارتش را با بحرانی جانکاه رو به رو کرد.  
<strong> سوال دیگر ما در خصوص دلیل اجماع گسترده نیروهای سیاسی و روشنفکر ایرانی در سال 1304 بر سر لزوم به قدرت رسیدن رضاشاه است به گونه ای که در مجلس موسسان و در روز رای گیری،هیچ کس به پادشاهی رضاخان رای منفی نمی دهد و تنها سلیمان میرزا که یک سوسیالیست بوده است،رای ممتنع می دهد اگرچه او هم بر اعتقادش به لزوم به قدرت رسیدن رضاخان جهت انجام اصلاحات تاکید می کند.اگرچه می بینیم که در میان روحانیت و مشخصا فردی مانند ایت الله مدرس مخالفت های جدی با رضاخان وجود دارد؟</strong>
 همان گونه که اشاره کردید  در مجلس موسسان از رای منفی به  سلطنت رضاشاه خبری نیست. اگر بخواهیم بحث راازهمین نکته آغاز کنیم باید نگاهی به ترکیب مجلس موسسان تغییر سلطنت بیاندازیم.  همه اعضای این مجلس را، افرادی مانند تیمورتاش و یا داور که از روشنفکران طرفدار رضاخان بودند، تشکیل نمی داد. در میان اعضای مجلس شمار کسانی که ازتبار قاجار، خوانین و روسای ایلات و عشایر می آمدند، کم بودند. اما طرفه این که که حتی اینان نیزبه تغیر سلطنت رای دادند.  اگر کسی هم رای ممتنع  هم داد باز بر این  این نکته تاکید داشت که با اصلاحات مورد نظر رضاخان موافق است.
 در توضیح این اجماع، همان گونه که پیشتر گفتم خواست همگان حکومتی بود مقتدر و متمرکز به ریاست فردی  که بر راس بنشیند و با دستی آهنین قانون را اجرا کند. این خواست ان زمانی بسیاری از ایرانیان بود. خواست ظهور یک قهرمان که جامعه را از ناهنجاری های ساختاری سیاسی و اجتماعی نجات دهد در فرهنگ ایرانی سابقه ای بلند دارد. برگرفته از چنین فرهنگی و با توجه به پی آمد های انقلاب مشروطیت، این اندیشه رفته رفته درجامعه پا گرفت که تنها تنها ظهور یک ناجی سیاسی مشکل گشای ایران است. 
در ترکیه هم دقیقا چنین دیدگاهی حاکم بود، چرا که روشنفکران ترک نیز بر این باور بودند که سلطان عثمانی در استانبول بر تخت نشسته قادر به اداره کشور نیست وتنها حضور بدیلی خارج از استانبول می تواندبا ایستادگی دربرابر بیگانگان، آخرین پاره باقی مانده از امپراتوری بزرگ عثمانی رانجات دهد، آن را سامان بخشد و اصلاحات را در آن جاری کند. آنان نیز همچون یاران ایرانی خود چون  تقی زاده، افشار، داور، کاظم زاده و دیگران حکومتی متمرکز، مقتدر و نه مستبد می خواستند بی آن که بدانند تمرکز و اقتدار بی حد و مرز مالا" به استبداد منتهی خواهد شد.   

گفتگو از علی ملیحی/ اعتمادملی]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/05/post_1765/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/05/post_1765/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Sun, 17 May 2009 11:45:44 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نسل‌کشی ارامنه توسط پان‌ترک‌های عثمانی</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر- آرامه عیوضیان:</strong>«آنان که تاریخ را فراموش می‌کنند، محکوم به تجربه مجدد آنند...»

<strong>مقدمه:</strong>

نسل‌کشی ارامنه به تبعید و کشتاردسته جمعی، عمدی و سیستماتیک تعداد بسیار زیادی از مردم ارمنی ساکن سرزمین‌های تحت کنترل امپراطوری عثمانی بین سال‌های 17-1915 گفته می‌شود. تعداد قربانیان 5/1-1 میلیون نفر تخمین زده شده‌است. 

<strong>ویژگی‌های جغرافیایی ارمنستان:</strong>

ارامنه یکی از کهن‌ترین اقوام هند و اروپایی به شمار می‌روند، ارمنستان جلگه‌ای است وسیع که به مناطق جدا از هم تقسیم شده و کوهستان‌هایی بی‌شمار آن رادر بر گرفته و از شمال و جنوب به وسیله سلسله جبالی محدود می‌شود. 

جلگه ارمنستان پوشیده از کوه‌هایی است که از بلندی‌های شمال، جنوبی آن بسیار رفیع‌ترند.
 
از آن میان می‌توان از آتش‌فشان‌هایی نام برد که معرفترین قله آن آرارات است که به روایت انجیل کشتی نوح بر فراز آن به شن نشست. این کوه سمبل ارامنه به حساب می‌آید که اینک در ترکیه واقع شده‌است. کوهستانی بودن ارمنستان، موجب پراکندگی و گسستگی بومیان شده و به خصوص گذرگاه طبیعی مناسبی برای هجوم اقوام دیگر از شرق و از غرب فراهم می‌کند. 

<strong>تاریخچه:</strong>

ترکان عثمانی یکی از قبایل نژاد تورانیان بودند که سرزمین اصلی آن‌ها در آسیای مرکزی از کوه های اورال تا دشت ترکستان چین بوده‌است، ولی در اثر حملات متوالی مغولان، خشک‌سالی و عوامل دیگر در قرن 13 مجبور به ترک سرزمین اصلی خود و مهاجرت به سمت آسیای صغیر و آناتولی (ترکیه امروزی) می‌شوند و در مدت زمان کوتاهی امپراطوری عظیمی را ایجاد می‌کنند. پس از آن که عثمانیان در جنگ با ایران صفوی تمامی سرزمین ارمنستان و حتی گرجستان و آذربایجان ایران را متصرف شدند، شاه عباس کوشید تا ارمنستان را پس بگیرد، که تنها موفق به پس گرفتن قسمت شرقی ارمنستان و مناطق مهمی چون ایروان، نخجوان و قره‌باغ شد. بدین ترتیب ارمنستان به دو پاره ارمنستان شرقی تحت حاکمیت ایران (که بعدها در سال 1828 و در معاهده گلستان و ترکمنچای به دولت روس واگذار گردید) و ارمنستان غربی تحت حاکمیت عثمان تقسیم شد. 

در آن زمان، آن‌چه را که سلاطین عثمانی در آن اتفاق نظر داشتند، سیاست پان‌ترکسیم یعنی ملت واحد، مذهب واحد و زبان واحد بود که به هر نحوی در عثمانی به اجرادر می‌آمد.

بر اساس آن‌چه گفته‌شد، از جمله دلایلی که سبب شد پان‌ترک‌ها به کشتار ارمنیان دست بزنند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

1)نخست دلیل جغرافیایی بود. زیرا ارامنه هم‌چون دیواری آهنین میان ترک‌های عثمانی و ترک‌زبانان قفقاز که هیچ گونه پیوست نژادی با آن‌ها نداشتند و ترکان آن سوی دریای خزر قرار گرفته‌بودند. 

2)ارامنه، مسیحی بودند و با وجود فشار و تعقیب حاضر نمی‌شدند که دین خود را عوض کنند. از این رو از میان برداشتن این سد و نابودی ارمنی‌ها برای رسیدن به هدف بیمارگونه پان ترکیسم امری ضروری بود. تا این‌ که جنگ جهانی اول چنین فرصت مناسبی را برای ترکان جوان (گروه‌های انقلابی ترک که سلطان عبدالحمید را از سلطنت خلع کردند) به وجود آورد. 

زمانی که ارامنه فکر می‌کردند با خلع سلطان عبدالحمید همه بدبختی‌ها و دوران ترس و وحشت به پایان رسیده‌است، ناگهان سیمای خشونت به ارامنه ظاهر گشت. 

قبل از آغاز جنگ جهانی اول (1914) حدود 5/2 میلیون نفر ارمنی در قلمرو امپراطوری عثمانی زندگی می‌کردند. اما پس از سال (1923)؛ یعنی بعد از قتل عام نهایی فقط تعداد اندکی (50 هزارنفر) باقی ماندند.

در تابستان 1914 هنگامی که آتش جنگ جهانی اول شعله‌ور شد و توجه اروپاییان به روی‌دادهای جنگ معطوف شد، دولت ترکیه فرصت مناسبی یافت تا مسئله ارامنه را برای همیشه حل کند. 

ذکر کردیم  که در آن زمان زمام امور در دست ترکان جوان و تحت کمیته‌ای به نام کمیته اتحاد و ترقی قرار داشت. سه تن از رهبران اصلی این حزب به نام‌های محمد طلعت پاشا، وزیر اعظم وقت  ترکیه، اسماعیل انور پاشا وزیر جنگ، احمدجمال پاشا در رأس امور قرار داشتند. انهدام کامل نژاد ارمنی توسط این کمیته به ویژه سه شخص فوق برنامه‌ریزی شده‌بود. 

در روز 24 آوریل 1915 به دستور دولت عثمانی حدود 300 نفر از رهبران، روحانیون، اندیشمندان، نویسندگان و سیاست‌مداران ارمنی دستگیر شده و پس از انتقال به کشتارگاه، همگی آن‌ها به جز اسقفی به نام کومیتاس (که او نیز هوش و حواس خود رادر اثر آن‌چه که دیده‌بود، از دست داد) به قتل می‌رسند. آنان سپس سربازان ارمنی را در جبهه جنگ خلع سلاح کرده و گروه گروه به قتل می‌رسانند. دولت عثمانی مردان و کسانی که نیروی مقاومت جامعه را ارمنی محسوب می‌شدند به قتل رسانده و دولت بی‌دفاع ارمنی بدون هیچ رهبر و مغز متفکری بر جای ماند. 

سربازان عثمانی به شهرها و روستاهای ارمنی‌نشین رفته و آن‌ها رااز خانه‌هایشان بیرون می‌کشند، دسته‌های ارمنی را که بیشتر از زنان، کودکان و سال‌خوردگان تشکیل می‌شد و به صورت کاروان‌هایی به طرف تبعیدگاه روانه می‌ساختند. تبعیدگاهی که برای آن‌ها در نظر گرفته شده‌بود، صحرای مرکزی سوریه در منطقه‌ای در الزور در نزدیکی شهر حلب بود، جایی که می‌بایست از گرسنگی و تشنگی در زیر آفتاب سوزان بمیرند. 

امروزه ارامنه در سرتاسر جهان پراکنده شده‌اند که بیشتر آنان از فرزندان یا نوادگان بازماندگان کشتارها هستند. ارمنیانی که موفق به فرار شدند به کشورهایی چون سوریه، لبنان، روسیه، ایران، اروپا و آمریکا پناه برده و زندگی جدیدی را آغاز کردند. این در حالی است که دولت ترکیه نسل‌کشی ارامنه را تکذیب و ادعا می‌کند که ارامنه تنها از منطقه جنگی شرق منتقل شده‌اند و در خصوص کشته‌شدگان با ناچیز خواندن شمار قربانیان ادعا می‌کند که آن‌ها در جنگ و درگیری‌های قومی کشته شده‌اند.

پس از اتمام جنگ جهانی اول و شکست متحدین (آلمان و عثمانی) دولت عثمانی و امپراطوری آن متلاشی شد و اعضای کمیته اتحاد و ترقی از ترکیه گریختند. 

<strong>محو ارمنستان غربی</strong>

پس از ظهور کمال پاشا (آتاتورک)، وی برای مدت کوتاهی به اعمال ترکان جوان و قتل عام ارامنه توسط آنان اعتراف کرد، ولی خیلی زود او نیز روش گذشتگان خود را پیش گرفت و آن دسته از ارامنه‌ای را که پس از پایان جنگ به امید زندگی جدید به وطن خود بازگشه‌بودند، قتل عام کرد و بقیه ارامنه را از کشور بیرون راند و بدین ترتیب ارمنستان غربی از نقشه‌های جغرافیایی محو گردید. سرزمینی که 3000 سال وطن ارامنه به شمار می‌آمد، امروزه جزئی از خاک ترکیه محسوب می‌شود. ارمنستان شرقی نیز که تحت حاکمیت شوروی در آمده‌بود، دیگر رسماً حق نداشت فکر کند که تجزیه شده‌است. به همین سبب تا سال 1991 که ارمنستان شرقی مجدداً استقلال خود را به‌ دست آورد، نژادکشی ارامنه به فراموشی سپرده‌شد و ارمنستان نتوانست کاری مؤثر در جهت شناسایی این قتل عام به دیگر ملل انجام دهد. 

امروزه بیشتر کشورها وقوع قتل عام و نژادکشی ارامنه در سال 1915 توسط دولت وقت ترکیه را به رسمیت شناخته و محکوم کرده‌اند. فرانسه و  ایتالیا از آخرین کشورهایی هستند که مجالس آن نژادکشی ارامنه در ترکیه رابه رسمیت شناخته‌اند. سایر کشورهایی که قتل عام را به رسمیت شناخته‌اند عبارتند از ونزوئلا، آلمان (که متحد اصلی ترکیه در این کشتار بود)، هلند، کانادا، سوئیس، آرژانتین، اوروگوئه، لبنان، سوئد، بلژیک، یونان، روسیه، قبرس و بیش از 40 ایالت آمریکا و پارلمان اروپا، بلغارستان.
 همه ساله در 24 آوریل هزاران نفر از ارامنه تهران در کلیسای سرکیس مقدس واقع در خیابان  کریم‌خان تهران گرد هم می‌آیند تا هم‌چون ارامنه ساکن در دیگر نقاط جهان مراسم یادبود بیش از 5/1 میلیون قربانی نژادکشی ارامنه توسط دولت ترکیه را برگزار کنند. ارامنه با برگزاری این گردهم‌آیی خواستار آنند که جامعه بین‌الملل و دولت‌ها این جنایت را به عنوان نژادکشی محکوم کنند و دولت ترکیه مسئولیت آن را بپذیرد. 

]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/04/post_1553/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/04/post_1553/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Sat, 25 Apr 2009 01:57:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازخوانی انقلاب ایران در گفت‌وگو با جمشید اسدی/ بخش دوم</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر- سعید قاسمی‌نژاد:</strong> در بخش نخست گفت‌وگوی دکتر جمشید اسدی با بامدادخبر در مورد انقلاب ایران در سال 57، ایشان به بررسی دلایل پیروزی انقلاب پرداختند. دکتر اسدی، دلیل پیروزی انقلاب را سیاسی و بر اساس نحوه توازن نیروهای سیاسی قبل از انقلاب( شاه و انقلابیون) و بر پایه اشتباه استراتژیک محمدرضا شاه تحلیل می‌کند. وی با تأکید بر خودمحوری و خودکامگی محمدرضا شاه از یک سو و توانمندی اپوزیسیون تندرو از سوی دیگر، در عین بی‌عملی نیروهای وفادار به محمدرضا شاه، پیروزی انقلاب را در چنین شرایطی ناگزیر می‌داند.

در بخش دوم گفت‌وگویمان با دکتر اسدی، به نحوه قدرت گرفتن نیروهای مذهبی و تندرو، در شرایط پس از پیروزی انقلاب پرداخته‌ایم. دکتر اسدی باز هم با تکیه بر نحوه توازن قوا و نوع رفتار نیروهای سیاسی پس از انقلاب در مواجهه با یکدیگر، به تحلیل این مسئله می‌پردازد. بخش دوم مصاحبه بامدادخبر با دکتر جمشید اسدی را در زیر می‌خوانید: 

<strong>پس از این‌که انقلاب به پیروزی رسید، وقتی ما روزنامه‌های آن موقع را نگاه می‌کنیم، آن اوایل خیلی بحث از مجاهدین، فداییان و قدرت این گروه‌ها هست. مثلاً از آقای بازرگان می‌پرسیدند فداییان در دولت چه‌قدر حضور خواهند داشت و... چه شد که یک دفعه ورق برگشت و کلاً قدرت به دست گروه‌های مذهبی افتاد؟</strong>

اجازه می‌خواهم پيش از پاسخ به پرسش محوری شما زبده نخستين بخش اين گفتگو را یادآوری کنم (بازخوانی انقلاب ایران، سعید قاسمی‌نژاد در مصاحبه با جمشید اسدی، بامداد خبر، February 25, 2009 10:21 PM). در آن بخش به این‌جا رسیدیم که خودمحوری و خودکامگی بسیار محمدرضا شاه، از یک سو به توانمندی اپوزیسیون تندرو و از سوی دیگر به ناتوانی اردوی خود وی انجاميد.

خودکامگی محمدرضا شاه اپوزیسیون تندرو را بدين ترتيب قوی کرد که دیگر حتی برای جناح‌های میانه‌رو و وفادار به قانون اساسی مشروطه سلطنتی، امید و امکانی در درون نظام پادشاهی باقی نگذارده بود. چندی پيش از انقلاب، محمدرضا شاه، دو حزب فرمانبردار خويش، مردم و ایران نوین را از میان برد و حزب رستاخیز را ایجاد کرد و حتی بسیاری از هواداران سلطنت مشروطه را هم از خود راند و بدين سان اپوزیسیون تندرو را قوی‌تر ‌کرد؛ چرا که به تدريج  با تنگ شدن فزاينده فضای سياسی در چارچوب نظام سلطنتی، هر کسی که در پی فعالیت سیاسی بود، کم‌ و بیش چاره‌ای نمی‌دید جز این که خارج از آن نظام فعالیت کند. 
خودمحوری محمدرضا شاه از سوی دیگر، اردوی خود وی را نيز ناتوان کرد. هم‌چنان که در خاطرات علم، جعفر شریف امامی، پرويز راجی و در اشارات بسیاری دیگر از بلندپایگان رژیم سلطنتی آمده‌است، آخرين پادشاه ايران به هم‌کاران فرمانبر خود نيز، حتی برای ادای خدمت گذاری، اجاره استقلال و ابتکار عمل نمی‌داد. 

خوب، در اين شرايطی که اپوزیسیون هر روز قوی‌تر می‌شود و بحران سياسی گسترش می يابد، "شحص اول مملکت" بار سفر می‌بندد و می‌رود و نیروهای خود را که هيچ عادت و اجازه به ابتکار عمل و حتی دفاع از نظام را نداشتند، تنها و به حال خود می گذارد، روشن است که توازن قوا به چه سمت و سویی می‌چرخد. 

حالا به پرسش شما بازگرديم: چه ‌طور شد که از ميان تمامی نیروهای اپوزیسیون گسترده مردمی آن روز، مذهبی‌ها سرآمد‌ ‌شدند و قدرت سياسی را در دست ‌گرفتند؟ برای روشنی در پاسخم، بگويم که من از واژه مذهبی در پرسش شما متوجه تندروهای سرسختی می شوم که به اسم مذهب تمامی قدرت را به هزينه کشتار و زندان و حذف در دست گرفتند. ورنه در ميان مبارزان اين مرز و بوم هميشه خداباورانی بوده اند و هستند که در پی استقلال و آزادی کشور برای همه شهروندان بوده اند. همين امروز شمار بسياری از ايشان از سوی سرسختان در رنج و زحمت اند. من افتخار آشنايی با بسياری از ايشان را دارم. پس با اين اشاره، پرسش شما را اين طور می فهم که چه ‌طور از ميان تمامی نیروهای اپوزیسیون، مذهبی های سرسخت قدرت سياسی را در به چنگ آوردند؟ حالا پاسخ من.

انقلاب‌ها به طور کلی- چه در کشور ما و چه در دیگر کشورها- پویایی ویژه ای دارند. هیچ انقلابی نیست که از آغاز آن روشن باشد که در آخر رهبری در دست که و مدیریت بر عهده چه کسی خواهد بود. انقلاب‌ در عین حال که چالشی است با نیروی حاکم برای تغيير توازن قوا و تاثير گذاری بر قدرت؛ نيز مبارزه‌ای است بین جناح‌های مختلف اپوزیسیون برای رهبری و گزينش شعارهای اصلی و کشاندن انقلاب به سمت و سويی خاص. در همه انقلاب‌ها، از انقلاب کبیر فرانسه گرفته تا انقلاب روسیه، در انقلاب چین با وجود کسی چون مائو و حتی در انقلاب هند با وجود چهره‌ متشخص و متمایز گاندی، اين مبارزه درونی برای سرکردگی در عين مبارزه عليه قدرت حاکم به طور روشن موجود است. در انقلاب هند، یکی از جلوه های اين مبارزه درونی، برخوردی بود ميان گاندی و محمدعلی جناح هوادار استقلال مسلمانان. پس انقلاب در عین این‌که کشمکشی است با نیروی حاکمه، نيز مبارزه ای است بر سر توازن قوا ميان نيروهای شرکت کننده در انقلاب.

<strong>این توازن قوا چه سیری داشت؟ </strong>

با عقب نشينی شاه قدر قدرت، انقلاب پا می‌گیرد و رشد می‌کند و انقلابیون جسارت بیشتری برای پیش‌روی پیدا می‌کنند، و به همان نسبت رقابت و رویارویی برای سرکردگی و هدايت انقلاب ميان نيروهای مختلف شدت می‌گیرد. وقتی شما به شهریور 1357 یا حتی عقب‌تر از آن، به دی ماه 1356- یعنی 13 ماه قبل از پیروزی انقلاب و به گمان بسیاری آغاز نمادین انقلاب- نگاه می کنید، با وجود گستردگی اعتراض به چاپ مقاله‌ای در مورد شخصیت مذهبی آيت الله خمينی متوجه می شويد که انقلاب هنوز رنگ و بوی مذهبی ندارد. کما این‌که اگر به روزنامه‌های آن زمان رجوع کنید، اعتراض‌های گسترده دانشجویان در دانشگاه‌های مختلف، در محله امیرآباد، در دانشگاه تهران، دانشگاه همدان، و از آن گذشته اعتراض‌های گسترده دانشجویان در خارج از کشور، عمدتا غیر مذهبی بودند. 

صد البته که دانشجویان مبارز مذهبی هم در این جنبش و به پا خیزی‌ حضور داشتند، اما فرادست که نبودند هيچ، نيروی تاثير گذار جنبش در آن زمان هم نبودند. وقتی شما به روزنامه‌ها و گزارش‌های آن زمان نگاه می‌کنید؛ روشنفکران، قلم به‌دستان، خبرنگاران و نویسندگان حضور بسیار فعال و گسترده‌ای داشتند. در اين بپاخیزی ها، اعتراض‌ها، حتی از سوی آزادی خواهان خدا باور، نيز رنگ عرفی داشت و هنوز هیچ جناحی و به ویژه جناح مذهبی فرادست نبود. به عنوان نمونه یکی از اعتراض‌ها به سخنرانی ها و شعر خوانی هايی اشاره می کنم که با حضور فعال و گسترده‌ی نویسندگان ده روزی در انجمن ایران و آلمان برگزار شد، بدون آن که صحبتی از جمهوری اسلامی و ولايت فقيه و ذوب در اين يآ آن شخصيت مذهبی در ميان باشد. 

يعنی اين که اعتراض‌های انقلابی و بپاخیزی ها شروع شد، بدون آن که هنوز هیچ جناحی و به ویژه جناح مذهبی فرادست باشد. اما خوب، در همان حال روند رقابت ميان جناح‌های مختلف نيز جريان يافت و کم‌کم برخوردهایی درگرفت مثلاً در پی‌ بالا بردن شعارهایی از برخی از مذهبیون که مورد اقبال دیگران نبود. حتی به پا خیزی 21 و 22 بهمن هم مذهبی نبود. حتی درگیری‌های جسته و گریخته ی آن روزها هم، همه از سوی مذهبی ها نیست و مثلاً‌ فداییان که نیرویی غیرمذهبی‌اند، به شکل فعال و گسترده در این روزها حضور دارند - در اين جا سخن بر سر خوبی یا نادرستی کارشان نيست.

نکته مهم ديگری که در مورد رقابت ميان نيروها و به ويژه رقابت ميان نيروهای مذهبی تندرو و ديگران می بايستی يادآور شد اين است که حتی خود آیت‌الله خمینی هم معتقد به رهبری‌ و ساختار مذهبی حکومت انقلاب، آن‌چنان که بعد شد، نبود ـ حالا يا از سر اعتقاد يا از سر تحليل واقع بينانه از توازن نيروها. چه دلیلی برای این حرف دارم؟ این که مثلاً اولین نخست وزیری که ایشان انتخاب می‌کنند، مرحوم مهندس بازرگان، شخصیتی است با باورهای قوی مذهبی، ولی به طور روشن لاییک. آدمی است که حتی در مورد حجاب زنان هم از خود حساسیتی نشان نمی دهد. البته خویشاوندان ایشان باحجاب هستند، ولی خود ايشان هیچ مخالفتی با آزادی پوشش زنان نداشتند. اين نکته را هم‌کاران نزدیک ایشان به طور صریح به من گفتند. اما گذشته از اين از طریق رادیو، تلويزیون و رسانه‌های دیگرهم شنیده‌بودیم که همه کس در ایران آزاد است. حتی پس از در دست گرفتن قدرت نيز هنوز حکومت یک دست مذهبی مورد نظر آیت‌الله خمینی نبود. به عنوان نشانه و دليل باز هم انتخاب بازرگان و نيز پشتيبانی ضمنی از بنی صدر را يادآوری می کنم. با اين حساب می توانيد حدس بزنيد که موضع ایشان در یعنی در مهر و آبان 1357، يعنی پنج یا شش ماه پیش از پيروزی انقلاب چه بود.

<strong>خیلی‌ها، هم آقای مصباح یزدی از آن سو و هم آقای کدیور از این سو، اعتقاد دارند که ایشان تقیه می‌کرده‌اند. یعنی اعتقادش حکومت مذهبی بوده‌است، منتها به لحاظ این‌که فکر می‌کرده‌است زمینه مهیا نیست، چیزی نمی‌گفته‌است.</strong>

اشاره جالبی است. پس ببینید زمینه مهیا نیست. حتی اگر این روایت را هم مد نظر بگیریم، يعنی اين که توازن قوا هنوز به نفع مذهبی‌ها نیست و پس آيت الله خمينی مجبور به تقيه اند. البته آقای ابولحسن بنی‌صدر در جايی نقل می کنند که روزی خود ایشان- يعنی آقای بنی‌صدر- به آيت الله خمينی گفته اند و پرسيده اند که چرا نام نظام جديد باید جمهوری اسلامی باشد و چرا انتخاب آقای بازرگان به نخست وزيری باید به حکم شرعی شما باشد. ايشان هم در پاسخ گفته اند برای آن‌که آخوندهای قشری و مرتجع را ساکت کنم. 

در نتيجه چه شما روایت آقای کدیور و آقای مصباح یزدی را ملاک بگیرید و چه روایت آقای بنی‌صدر را، نتيجه يکی است و آن، این که آقای خمینی در شرایط آن روز هنوز توازن قوا را چنان نمی‌دید که به طور صریح بگوید حکومت انقلاب بايد اسلامی و بر پايه مواضع شرعی و ولایت مطلقه فقیه باشد ـ شبيه آن‌چه که بعدها اتفاق افتاد. 

چرا؟ دست کم به اين دليل که هنوز توازن قوا به نفع او نیست و این درست مسئله‌ای است که من از آغاز می‌خواستم به آن اشاره کنم. یعنی اين که سرکردگی انقلاب در ايران هرگز از آغاز در دست مذهبيون نبود، اما در جریان رقابتی که ميان نیروهای مختلف وجود داشت و این جزو ذاتی انقلاب است، ايشان رهبری را کم کم به دست گرفتند. 

<strong>نقش رفتار شاه در این فرادستی نیروهای مذهبی در انقلاب چه‌قدر و چگونه بوده‌است؟</strong>

 به روشنی باید گفت که در زمان پيش از انقلاب و به ويژه در دوران بپاخيزی ها، حمله شاه در درجه نخست متوجه نیروهای سیاسی بود، نه مذهبی. البته بسياری از سیاسی ها باورهای مذهبی داشتند، اما اگر مورد حمله حکومت شاه قرار می گرفتند، به لحاظ سیاسی بود، نه مذهبی. یعنی نوک پیکان حمله ساواک و سرکوب شاه، عمدتاً متوجه نیروهای سیاسی و حتی جبهه ملی بود که هوادار سلطنت مشروطه بود. نتيحه چنين سرکوبی از سوی شاه اين شد که سياسی ها و به ويژه سياسی های هوادار بازگشت به سلطنت مشروطه ضعیف‌  شدند و به ناچار در جريان بپاخيزی هايی که سرانجام به انقلاب پيوست، نیروی بسیج و سازمان دهی اعتراضات مردمی را نداشتند ـ به ويژه در مقايسه به نيروهای مذهبی که هم شبکه هاي سنتی در دل مردم داشتند و هم از حمله های تند و تيز ساواک شاه در امان مانده بودند. این، امتیاز قابل ملاحظه ای بود که در توازن و رقابت ميان نيروهای انقلابی که شرحش در پيش رفت، نصيب مذهبیون شد و به ايشان امکان داد ‌که سرانجام قدرت را به دست گيرند. 

اجازه می‌خواهم به مسئله دیگری اشاره کنم که دلیلی افزون بر دلیل‌هایی است که آوردم. دو نفری که شاه برای رويارويی با بحران به عنوان نخست وزير برگزيد، جعفر شریف‌امامی و به ویژه ازهاری، نه مشهور به آزادی‌خواهی و وفاداری به قانون اساسی بودند و نه در دوران زمامداری خويش کاری برای حل اين مشکل کردند . برعکس، اقدامات اين دو در دوران زمامداری، بیشتر نیروهای غیرمذهبی را ضعیف ‌کرد تا نیروهای مذهبی را. این‌ دو نخست‌وزیر نه می خواستند و نه می‌توانستند با نیروهای میانه‌رو آزادی‌خواه و هوادار بازگشت به مشروطه به مصالحه برسند. اما با اين خيال خام که مذهبيون افراطی را آرام می کنند و سر فرصت به حساب بقيه برسند، به طور مرتب به نیروهای مذهبی باج دادند. غافل از اين که با عقب نشينی در مورد مسايل فقهی و کوتاهی در باره خواست های سياسی آزادی خواهی، تنها سرسختان مذهبی را جری تر می کنند و آزادی خواهان دموکرات را ناتوان‌تر. 

چند مثال بزنم. از نخستین کارهای شریف امامی به محض رسيدن به نخست وزيری، تعطیلی قمارخانه‌ ها، آزاد کردن بسیاری از روحانیون از زندان و جايگزين کردن دوباره تقویم هجری شمسی به جای تقویم شاهنشاهی بود. قصد من در این جا، داوری در مورد خوب و بد کارهای شریف امامی نیست که البته وی سیاست شکست‌خورده‌ای داشت. بحث بر سر این است که کار شریف امامی بیشتر باج دادن به مسايل فقهی نیروهای مذهبی بود، تا پاسخ گويی به خواست های سياسی آزادی خواهان ـ حالا چه مذهبی و چه غیر مذهبی. روشن است که این امتیازی بود برای نیروهای مذهبی تندرو در کشاکش رقابت و توازن قوا ميان ايَان و ديگر نیروهای حاضر.

سياست ازهاری هم متفاوت با سياست شريف امامی نبود. وقتی وی به نخست وزيری ‌رسيد، بلافاصله بسیاری از بلندپایگان رژیم گذشته چون امیرعباس هویدا و دیگر مقامات بلند پايه نظام شاهنشاهی را دستگیر ‌کرد و به زندان ‌افکند، بدون این‌که کوچک ترين امتیاز سیاسی در مورد آزادی‌خواه و دموکراسی دهد. اين که هيچ، در همان زمان مدارس را ‌بست، روزنامه‌ها را تعطیل ‌کرد و حتی رادیو، تلوزیون را تحت کنترل گرفت. اما هيچ اقدامی سیاسی نکرد که نیروهای آزادی‌خواه در مديريت کشتی توفان زده ميهن شريک شوند و بتوانند به شرط پاسداشت مشروطه با سلطنت به مصالحه‌ای رسند. ازهاری با نيروهای ميانه رو مصالحه که نمی کند هيچ، برخی از ايشان را هم چون کریم سنجابی و داریوش فروهر، البته در دو نوبت، دستگیر می‌کند. کریم سنجابی از دیدار با آیت‌الله خمینی در پاریس بازگشته‌بود و داریوش فروهر در ایران مصاحبه‌ای مطبوعاتی کرده‌بود. می ببنید که نیروهای هوادار شاه، برای رویارویی با بحران، نوک پیکان حمله‌شان عمدتاً‌ متوجه نیروهای غیر مذهبی است.

با انتخاب اين دو، جعفر شریف امامی و ازهاری، فرصت بزرگی برای گذار مسالمت آميز به دموکراسی و بازگشت به سلطنت مشروطه از دست رفت. البته نخست‌وزیری ازهاری دو ماه بیشتر طول ‌نکشيد و شاپور بختیار به جایش ‌آمد. اما دیگر خیلی دیر شده بود، به ویژه این‌که وقتی شاه شاپور بختیار را به نخست وزيری انتخاب کرد، خود از کشور ‌رفت و ياران خود را در بن بستی گذارد که شرحش پيش اين رفت: "شحص اول مملکت" می‌رود و نیروهايی که هيچ ابتکار عمل ندارند را برای نجات کشور به حال خود می گذارد... 

در بخش نخست مصاحبه گفتیم که شاه تمام نیروها را در دست خود متمرکز کرده‌بود و حتی به یاران وفادار خويش نيز اجازه ابتکار عمل و استقلال رأی نمی‌داد. در این شرایط بحرانی، شاه می‌رود و در نبود او، فرمانبردارانش که بنا بر سنت آريامهری نه می‌توانستند و نه ياد گرفته بودند به استقلال تصمیم‌گیری کنند؛ قرار بود از نظام سلطنتی پاسداری کنند و نگه اش دارند، آن هم با فرماندهی نخست وزير ملی گرا که از ايشان نبود و حتی به دست ايشان به زندان اقتاده‌بود.

در اين شرايط نیروهای مذهبی هر چه بیشتر پا می‌گیرند. همچنان که شرحش رفت در زمان شاه، از يک سو نیروهای مذهبی و مذهب کم‌تر از نیروهای سیاسی و سياست مورد حمله قرار گرفتند. از سویی دیگر، مذهبی ها برای بسیج مردم شبکه ای در اختيار داشتند که دست نخورده باقی مانده بود. با اين حساب، روشن است که پس از پیروزی انقلاب، نیروهای مذهبی در موضع قوی‌تری باشند. با وجود این، حتی بعد از انقلاب هم، هنوز حکومت به اسم مذهب و به توان اولی به اسم فقيه فرادست نيست. کما این‌که اولین نخست‌وزیر پس از انقلاب، نخست‌وزیری است البته با باورهای مذهبی، ولی عرفی که در پی ايجاد حکومتی مذهبی در کشور نيست. همین‌طور نخستین رئیس جمهور ایران،‌ ابوالحسن بنی صدرکه باورهای مذهبی روشن داشت و سال‌ها برای آن در جنبش‌های دانشجویی اسلامی خارج از کشور فعالیت کرده‌بود، اما هرگز پيرو چیزی جز جمهوری غیرایدئولوژیک مردم نبود.

آری، در روزهای پس از پیروزی انقلابی که به اسلامی مشهور شد، هنوز مذهبیون فرادست نبودند. اما رقابت و توازن قوا میان نیروهای حاضر، کم کم، گاهی تند و گاهی کند، به سمت و سوی فرادستی نیروهای مذهبی می‌رفت ـ به هزينه تعطيلی احزاب و روزنامه ها و حتی دانشگاه ها، سرسختی در مورد جنگ، زندانی کردن دیگر نیروهای سياسی و کشتار گسترده انقلابی ‌ها به ویژه در زندان اوین به سال 1367 و ترور بسیاری از آن‌ها در درون و خارج از کشور. برای سرکردگی تندروانی که به اسم اسلام تمامی حکومت را می خواستند، لازم بود نيروهای رقيب و حتی نيروهای رقيب اسلامی ميانه رو نيز یکی‌یکی از میدان رقابت بیرون شوند. در اين مورد می توان مثلا به قتل دکتر سامی، از شخصیت‌های باورمند به ارزش‌های اسلامی اما مخالف ولایت مطلقه و يکدستی حکومت به اسم مذهب، اشاره کرد. رقبا به طریق فیزیکی و غیر فیزیکی، کم‌کم از میدان مبارزه کنار گذاشته یا حذف می‌شوند. 

باید به خاطر داشت و بدون تعصب گفت که جنبش گسترده مردم و بپا خیزی هايی که به انقلاب 1357 انجاميد، هرگز برای فرادستی فقه و حکومت فقاهتی و "ارزش‌هايِی" چون چادر اجباری و باز پس گرفتن حقوق حقه زنان ‌نبود. نگاه کنيد به عکس های به جای مانده از دوران انقلاب. از شمار زنان آزادی خواه بی حجاب در شگفت خواهيد شد. صد البته که زنان آزادی خواه با حجاب هم در انقلاب شرکت داشتند، اما خواسته‌های بپاخيزی ها برای استقلال و آزادی‌خواهی و از بین رفتن تبعیض در کشور بود و نه نوع پوشش زن. مگر پيش از انقلاب نمی شد چادر سر کرد که مردم برای چنين امر "مهمی" در برابر نيرومندترين رژيم منطقه بيايستند؟

نیروهای مختلف مذهبی و غیر مذهبی با درخواسته‌های سياسی و اجتماعی و برای آزادی‌ و جامعه بهتر در انقلاب شرکت کردند. در همان حال رقابتی ميان نیروهای حاضر برای سرکردگی جنبش جریان داشت. به دلایلی در پيش آمده، این رقابت سرانجام به فرادستی نیروهای مذهبی تندرو و حتی مرتجع انجامید. باز اشاره کنم که حساب بسیاری از نیروهای مذهبی که آزادی‌خواه بودند و هستند، از اين ها جداست. امروز نیروهای مذهبی آزادی‌خواه و حتی شماری از آقایان علما کمتر از ديگر نيروهای سياسی در کشور از فرادستی نیروهای تندرو مذهبی در رنج و حصر نیستند. در تاریخ معاصر ایران، هیچ‌گاه دادگاه ویژه روحانیت نداشته‌ایم. داشته ايم؟ هیچ‌گاه به این اندازه علما در حصر نبوده اند. بوده اند؟ هیچ‌گاه به این اندازه، حوزه‌های علمیه و حوزه‌های مذهبی به زیر فرمان حکومت سیاسی نرفته بودند. رفته بودند؟

<strong>عده‌ای این بحث را می‌کنند که بعد از انقلاب، فرادستی نیروهای مذهبی تندرو، اجتناب‌ناپذیر بود؛ مخصوصاً این‌که به هر حال ملت ایران فرصت‌های چندی داشت که این اتفاق رخ ندهد. یکی سر اتفاقات آذربایجان و آیت الله شریعتمداری و حزب جمهوری خلق مسلمان ، 30 خرداد 1360 و دیگر مسائل قبل از آن هم نیروهای غیر مذهبی مثل فداییان وارد عمل شده‌بودند یا سر انتخابات قانون اساسی و مجلس و آن مباحثی که در مجلس نهضت آزادی و... مطرح می‌کردند؛ ملت همیشه از آقای خمینی حمایت می‌کردند.</strong>

مطمئن نیستم. البته مردم از آقای شریعتمداری به شکل بسیار گسترده‌ای دفاع کردند. اما برخورد هواداران اسلام تندرو با هواداران آقای شریعتمداری تند و سخت و حتی مسلحانه بود. در مقابل رويکرد آقای شریعتمداری در مقابل آیت‌الله خمینی، همچون در برابر شاه، مسالمت جو و ميانه بود. هر چند که آیت‌الله خمینی تا مدت‌ها صحبت سرنگونی سلطنت را نمی‌کردند و تنها به محمدرضا شاه برای سلطنت به نحو احسن نصیحت می دادند، اما ايشان سرانجام در برابر شاه رويکردی  تند پيشه کردند و پس از پیروزی انقلاب هم در مقابل مخالفین چنين کردند. ميانه روها برای پيروزی در برابر تندروان خشن به زمان بسيار بلندی احتياج دارند.

در مورد فداییان می‌فرمایید و در مورد مجاهدین. خیلی از افراد این طور فکر می‌کنند ـ و من نيز ـ که اگر انتخاب ميان حکومت جمهوری اسلامی و حکومت مجاهدین، به ویژه مجاهدین آن روز، باز هم جمهوری اسلامی. 

<strong>منظور من مجاهدین نبود. منظورم بیشتر آقای بنی‌صدر بود.</strong>

اگر به سال 1360 اشاره می‌کنيد، در آن زمان قوی‌ترين نيروی سياسی، آن هم مسلح، مجاهدین بودند.

<strong>به هر حال آن زمان، دعوا بیشتر دعوای بنی‌صدر- آیت‌الله خمینی بود تا مجاهدین- آیت‌الله خمینی و مجاهدین با این تصور که می توانند از پایگاه مردمی بنی صدر استفاده کنند وارد قضیه شدند.</strong>

البته مردم پشتيبان بنی‌صدر بودند. بنی‌صدر را عدم پشتیبانی مردم از بین نبرد. در رقابت ميان وی و تندروان سرسخت، حريف نيروهای سازمان‌يافته مسلح داشت و او شمار بالايی از رأی مسالمت‌آميز مردم. نتيجه دعوا ميان اين دو از پيش روشن است. البته نيايد محبوبيت استثنايی آيت‌الله خمينی را در آن زمان را از ياد برد. زمانی که بنيان‌گذار جمهوری اسلامی بنی‌صدر را خلع کرد، عملاً امکان هر گونه پيروزی از وی گرفته شد.

حقيقت اين است که بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، نیروهای مذهبی تندرو با اجازه و تشویق آیت‌الله خمینی، گروه‌های انتظامی موازی ارتش درست کردند. رهبری و سازماندهی و بسیج این‌ها در دست ايشان بود. افزون بر آن، نیروهای مذهبی در جریان جنگ با عراق نيز توانستند بسیار بر قدرت خود بيافزايند. 

در چنين شرایطی ابوالحسن بنی‌صدر با وجود فرماندهی نیروهای مسلح - به درست یا نادرست- معتقد به استفاده از نیروهای مسلح نبود. وقتی بنی‌صدر و مذهبی‌های تندرو و غیردموکرات رو دررو قرار ‌گرفتند، بنی‌صدر جز اقبال مردم هيچ نداشت و رقبايش هم نیروهای مسلح تشکیل‌شده پس از انقلاب را در اختیار داشتند و هم معتقد به استفاده از آن بودند. انتخاب آيت‌الله خمينی هم که در آن زمان با قانون و بی قانون رهبر مردم بود، کار تير خلاص آخر را کرد.  با وجود اين بايد به خاطر داشت که مردم در انتخاب ميان بنی‌صدر و تندروهای مذهبی به روشنی اولی را برگزيدند، حتی در زمان حيات رهبر انقلاب و بنيان‌گذار جمهوری اسلامی.

<strong>اما در کنار این رفتار نیروهای تندرو، ما شاهد نوعی بی‌عملی از سوی نیروهای مردمی هستیم که به نوعی در به قدرت رسیدن تمامیت‌خواهان نقش داشته‌است.</strong>

پیروزی و فرادستی تماميت‌خواهان را امروز در کشور نمی‌توانیم به معنای تمکین و پذیرفتن آن از سوی مردم بدانیم. 
اين درست که مخالفان آزادی روزنامه‌ها را می‌بندند، صندوق‌ها را به هم می‌ریزند و می‌زنند و بدين ترتيب قدرت را در دست می‌گیرند. اما این را نمی‌شود به معنی تمکین مردم دانست. مردم ما باورهای مذهبی دارند و فکر نمی‌کنم که این در حال عوض شدن باشد یا احتياجی باشد که عوض شود. مردم ما با همين ويژگی‌ها آزادی‌ را دوست دارند و آزادی‌خواه‌اند. تجربه‌های مختلفی این را نشان داده‌است.

نه تنها مردم تمکين نکرده‌اند، بلکه حتی به نظر می رسد که نارضايتی و مخالفت مردم گسترده باشد. دانشگاهيان، زنان، جوانان، کارگران و حتی بسياری در حوزه‌ها به طور مرتب سرکوب‌ می‌شوند. حکومت  برای رويارويی با شمار فزاينده مردم ناراضی از يک سو به نیروهای انتظامی خود می‌افزاید و از سوی ديگر امتياز و پول پخش می‌کند، مثل آقای احمدی‌نژاد در یزد عملا پول پخش ‌کرد. البته این کارها تا اندازه‌ای کارآست، اما به هيچ وجه نارضايتی را از ميان نخواهد برد. به ويژه آن که امروز ديگر آيت‌الله خمينی نيست که برای نظام دست کم در نزد شمار گسترده‌ای از مردم مشروعيت بيآفريند.

اگر نظامی در نزد مردم‌اش مشروع و محبوب باشد، چه احتیاجی به شمار بالايی از نیروهای انتظامی و سرکوب دارد؟ چه نيازی به دستگيری‌های گسترده دارد، به طوری که ديگر در زندان اوین دیگر جا نباشد؟ حکومتی که مردم‌ هوادارش‌اند چه احتیاجی به استقرار نیروی انتظامی به صورت نهادین در دانشگاه‌ تهران دارد؟

با وجود اين گمان نمی‌برم مردم برای حل مشکلات در پی انقلاب و براندازی باشند. مردم از خشونت که تازه نتيجه آن هم روشن نيست رويگردان شده‌اند. نگاه کنيد به خود شما جوان‌ها. به باور من اين امر مبارکی است. بر عکس مردم هر وقت که انتخاب داشته‌اند و به نسبتی توانسته‌اند رأی دهند به گزينه اصلاح و آزادی رأی داده‌اند. بعد از این همه سال‌ها نگاه کنید به پيروزی سيد محمد خاتمی که به گفته محافظه‌کاران ارزش‌های انقلاب را نمايندگی نمی‌کرد. مردم هر وقت امکان يافتند  نشان دادند هوادار چه هستند. 

ممکن است بپرسيد پس چرا با وجود پايداری و وفاداری به آزادی؛ مردم برای استقرار آن‌چه می‌خواهند تا کنون پیروز نشده‌اند؟ پاسخ من چنين است: چون توازن قوا هنوز به سود ايشان نيست. هنوز نيست. 
]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/04/post_1383/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/04/post_1383/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Sat, 11 Apr 2009 01:09:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بررسی زمینه‌های شکل‌گیری نهضت ملی‌ شدن نفت ایران در گفت‌وگو با دکتر یزدی</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر: </strong>دکتر ابراهیم یزدی- دبیر کل حزب نهضت آزادی- در مصاحبه‌ای با نشریه ندای جامعه کرمانشاه به بررسی زمینه‌های شکل‌گیری نهضت ملی شدن صنعت نفت پرداخته‌است. متن این مصاحبه در پی می‌آید: 

<strong>برای شروع بحث دوست دارم از اينجا شروع کنيم که چرا در اين مقطع تاريخی نهضت ملی شدن صنعت نفت رخ داد؟</strong>

برای پاسخ به شما بايد سير حوادث، تغييرات و تحولات را از شورش تنباکو و جنبش مشروطه‌خواهی و سپس استبداد صغير، قيام‌های مسلحانه‌يی که در آذربايجان توسط شيخ‌محمد خيابانی، در گيلان ميرزا کوچک‌خان، در خراسان کلنل پسيان، در جنوب چاکوتايی‌ها و تنگستانی‌ها را بررسی کنيم و سپس به جمع‌بندی برسيم. در اسفند سال ۱۲۹۹ کودتای نظامی توسط سيدضياءالدين طباطبائی و سردار سپه‌ با حمايت و برنامه‌ريزی آيرون سايد انگليسی انجام شد. دوره ۲۰ ساله، از ۱۳۰۰ تا ۱۳۲۰ در تاريخ معاصر، دوره بسيار ويژه‌ای است. استبداد جديد مجلس را منحل نکرد بلکه ساختارهای ظاهری حفظ شدودر درون آن شروع به کار کرد. ويژگی دوره ۲۰ ساله رضاشاه اين بود که وضع ايران را با تمام مستعمرات اروپايی متمايز می‌کند و‌ آن اين بود که استعمار به طور نامريی به ايران آمد. اگر به دنيای آن زمان بنگريد، کشورهای آفريقايی، آسيايی، امريکای لاتين و غيره به طور مستقيم مستعمره بودند، هند در اشغال نيروهای نظامی انگليس بود و نائب‌السلطنه داشت. در مصر، اندونزی، شمال آفريقا و... استعمار به طور فيزيکی حضور داشته است. اما در يک کشور و آن هم استثنائاً در کشور ما، بر خلاف ساير کشور های دنيای سوم آن دوران، استعماربطور مستقيم وارد نشد. 

 <strong>به چه دليل؟</strong>

اين يک بحث مفيد و مهم جامعه‌شناختی است که بايد باز شود. موضوع اصلی اين است که آيا انگليس‌ها و يا ساير کشورهای اروپائی تلاش کردند که به طور مرئی ، يعنی با نيروی نظامی و اشغال سر زمين وارد شوند يا خير؟ اگر وارد شدند پس چرا موفق نشدند. بررسی تاريخی نشان می دهد که ورود با نيروی نظامی و اشغال سر زمين در دستور کار بوده است.

<strong>اما موفق نشدند؟</strong>

بله، اما شکست خوردند.

<strong>از چه کسی شکست خوردند؟</strong>

از مردم محلی. با مقاومت های مردمی روبرو شدند.

<strong>يعنی بافت جامعه ايران اجازه نداد که ايران مستعمره مستقيم و مرئی شود؟</strong>

به بافت جامعه ايران ربطی نداشت بلکه به عنصر ضد سلطه اجنبی در فرهنگ ايران مربوط می شود.، موقعيت کشورمان و قرار داشتن بر سر چهارراه حوادث خاورميانه موجب آن بوده است که دائماً مورد تهاجم اقوام خارجی و غيرايرانی قرار بگيرد. سلطه قدرت های خارجی بر کشورمان سابقه ای طولانی دارد. اين امر باعث تقويت عنصر ضدسلطه اجنبی در فرهنگ ما شده است. ما ايرانی‌ها به شدت ضدسلطه بيگانگان هستيم. آموزه های دينی و منع سلطه غير مسلمان بر مسلمان اين عنصر ضد سلطه بيگانه در فرهنگ مارا تقويت نموده است. در فرهنگ و آداب ورسوم ملی مهمان‌نواز هستيم و به خارجی‌ها محبت می‌کنيم ولی زمانی که بحث سلطه بيگانه می‌شود مقاومت در برابر آن شديد است. تاريخ نه جندان دور کشورمان نشان می دهد که هر زمان نيروهای بيگانه برای اشغال ايران وارد شده اند مردم ف در غرب، در شرق در جنوب و در شمال،مقاومت کرده اند.بعنوان نمونه ببينيد در غرب چه کسانی در برابر تهاجمات خارجی مقاومت کردند؟

<strong>کردها همواره مرزبان بوده‌اند؟</strong>

در بلوچستان، بلوچ‌ها مقاومت کردند. در جنوب، انگليس‌ها نيرو پياده کردند ولی با مقاومت دليران تنگستانی، آن هم نه با درخواست و دعوت دولت مرکزی، بلکه به طور خود جوش مواجه شدند. در آذربايجان و خراسان روس‌ها‌ آمدند و مشهد را اشغال کردند، گنبد امام رضا را به توپ بستند. در تبريز در روز عاشورا مجتهد بزرگ را به دار زدند ولی نتوانستند بمانند. اين نکته بسيار مهمی در فرهنگ ما است که بايد کاوش شود و به سطح آگاهی جامعه برسد. اين عنصر ضداجنبی در فرهنگ ملی ما ايرانی‌ها، همانطور که اشاره کردم، با آموزه‌های دينی امتزاج پيدا کرده و تقويت شده است. زيرا طبق آموزه‌های قرآنی غير مسلمانان حق ندارند بر مومنين سلطه داشته باشند، به همين دليل در تنگستانی‌ها وقتی انگليسی‌ها می‌آيند، در آنجا دولت مرکزی نبوده، بلکه يک روحانی مردم را عليه متجاوزين خارجی بسيج می‌کند و مقاومت می‌کنند. پس از شکست استبداد صغير ، تا روی کار آمدن رضاشاه، انگليس‌ها و روس‌ها در ايران تلاش بسياری کردند ايران را اشغال و تبديل به مستعمره کنند ولی همه جا شکست خوردند. بنابراين طرح ديگری را به اجرا گذاشتند. و کودتا کردند.در استعمار نا مرئی، سردار سپه انگليسی نيست ،ظاهراً ايرانی است. بر سر کارکه آمد اسم خود را به پهلوی تغيير داده و اصل و نصب خود را به ايران باستان پيوند زد.

بنابراين در برابر اين سوال تاريخی که چه شد که استعماربطور نا مرئی به ايران وارد شد، پاسخ من اين است که آنها سعی کردند ولی نتوانستند. نظريه ديگری می‌گويد، استعمار غربی احساس کرد، استعمار نامرئی ارزان‌تر و راحت‌تر است و پيامد کمتری دارد. من اولين بار در يکی از سخنرانی های خود در جلسات ماهيانه جبهه ملی، شاخه امريکا در نيويورک ،اين موضوع را مطرح کردم، مرحوم دکتر شايگان می‌گفت نه، انگليسی‌ها ياد گرفتند که سلطه نا مرئی ارزان‌تر است و دليلی ندارد که هزينه بالايی بپردازند. اما به نظر من نگرش اول درستر است. زيرا انگليسی وارد شدند و جاهايی را اشغال کردند، در بلوچستان می‌خواستند به سرداران بلوچ امتياز دهند ولی آنها به جای سازش با انگليسی‌ها، در برابر تجاوز انگليسی‌ها در بلوچستان مقاومت کردند.در کردستان و جاهای ديگر هم همين طور بود. 

پس اينها تلاش کردند که بيايند ولی موفق نشدند. البته بعد هم مشاهده کردند اگر مستقيم و مرئی بيايند هزينه بالايی دارد و غير مستقيم و به طور نامرئی وارد شدند.

اما استعمار مرئی مزايا و معايبی دارد. استعمار نامرئی مزايای استعمار مرئی را ندارد و مخرب‌تر از استعمار مرئی است. در هند، مصر، شمال آفريقا و هر جا که حضور استعمارغربی فيزيکی و مرئی بوده است جنبش برای آزادی و استقلال رشد بيشتری داشته و فراگير تر بوده است. زيرا نياز نبود به مردم عادی و عامی گفته شود سربازانی که شهر های شما را اشغال کرده اند و شما آن ها را مشاهده می‌کنيد انگليسی، فرانسوی، پرتغالی، هلندی و... هستند. بنابراين در کشورهايی که استعمار مستقيم بوده و حضور فيزيکه بارز داشته است، مبارزات ضداستعماری بسيار گسترده و فراتر از سطح و محدوده روشنفکران بوده است؛ به اعماق جامعه رفته و همه می‌دانند که فلان شخص نائب‌السلطنه انگليسی است. ولی روشنفکران ما به چند درصد مردم می‌توانستند ثابت کنند که رژيم رضاشاه ماهيتاً انگليسی است؟ 

تفاوت ديگر اينکه در استعمار مستقيم، چون بنام آبادانی يا همان استعمار، آمده‌اند بايد در ظاهر کارهايی انجام دهند، به همين دليل در کشور هند سيستم قضايی بسيار موثری ايجاد کردند. در مصر کارهای آبادانی زيادی انجام دادند، در سنگاپور آنچه انگليسی‌ها برای مردم سنگاپور باقی گذاشتند بسيار باارزش است. در مالزی گذاشتند و رفتند ولی چيزی بر جا گذاشتند که از خيلی جاهای ديگر جلوتر است. بنابراين در کشورهايی که استعمار به طور مرئی وارد شده امتيازاتی داشته و کارهايی انجام داده است، اما وقتی استعمار به طور نامرئی به ايران آمد ،برای اينکه باقی بماند، پايه های اخلاقی جامعه را بر هم زد و هويت ملی را مخدوش کرد. در دوره رضاشاه مشاهده می‌کنيم که ۱۳۰۰ سال تاريخ ما را ناديده می گيرند و از آن عبور می‌کنند و به ايران باستان وصل می‌کنند. با حذف هزار و سيصد سال از تاريخ کشور ما ن، يک ناسيوناليسم يا ملی‌گرايی افراطی شوينيستی را دامن زدند. اين يک ملی گرائی اصيل نبود. زيرا ملت در آن جايگاهی نداشت و محلی از اعراب نبود.

پس از آن که در شهريور ۱۳۲۰ رضاشاه از ايران رفت، اگر مانند پاتولوژيست‌ها و آسيب‌شناسان يک برش مقطعی از جامعه بزنيم و مطالعه کنيم، وضعيتی که با آن روبه‌رو بوديم چنين بود: نسل اين دوران با يک گسل تاريخی روبروست؛ با نسل مشروطه و تجربه انقلاب مشروطهبيگانه است وبا جنبش مشروط خواهی ارتباطی ندارد، تجربه جنبش مشروطه‌خواهی و شورش تنباکو و آرمان‌هايی که در سطح جامعه در آن زمان مطرح بود و قاعدتاً بايد در ديگر نسل‌ها ادامه پيدا می‌کرد تا مطالبات ملی پيگيری شود، ديده نمی شد. برای ادامه اهداف کلان ملی انتقال اين جارب به نسل های بعدی بسيار مهم است. شما نسل جوان و جديد وارث مبارزاتی هستيد که پدران شما شروع کرده‌اند و شما بايد آن را ادامه بدهيد. کودتای ۱۲۹۹ و دوره بيست ساله اين گسست و انقطاع تاريخی را بوجود آورد. اما کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ نتوانست اين انقطاع را به وجود آورد. به طوری که برای نسل حاضر امروز، تجارب جنبش ملی شدن نفت و دولت ملی دکتر مصدق زنده است و حضور دارد. درمقاله ای که در همايش بنياد فرهنگی بازرگان ارائی دادم اين موضوع را تحليل کرده‌ام. در شهريور ۱۳۲۰ نسلی به وجود آمده بود که با نسل قبلی خود بيگانه بود. به تعبيری ديگر، آنچه برای اين نسل تجدد بود، برای پدران و مادران آنها شرک و بی‌دينی محسوب می شد. نسلی که هويت تاريخی اش مخدوش شده است. از طرف ديگر، با رفتن رضا شاه از ايران و جنگ جهانی است ، ارتش متفقين به ايران آمده است و قصد دارد پشت جبهه روسيه را در ايران آرام نگه دارد. از طرف ديگر در ۶-۵ سال آخر سلطنت رضاپهلوی، تمايلات يا حمايت از آلمانی‌ها در ايران قوی شده بود و روابط نزديکی ميان ايران با آلمان شکل گرفته بود. متفقين برای مقابله با نفوذ آلمان در ايران، حزب توده را به عنوان يک حزب ضدفاشيستی آزاد گذاشتند. بنابراين ادبيات حزب توده در آن سال ها سرشار از ادبيات ضدفاشيستی است.

در طی اين دوره فضای سياسی جامعه باز شده و آزادی‌های سياسی و مطبوعاتی وجود پيدا کرده بود.اين ۱۲ سال آزادی برای کشور ما بسيار مهم بود.

<strong>در چه زمانی؟</strong>

از شهريور ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲. در آن فضای سياسی و مطبو عاتی آزادی که وجود داشت تدريج به هويت ملی و ايرانی ما بازسازی شد. 

<strong>علت اينکه گفتيد يک روحيه ضداجنبی وجود داشت، ولی در مقابل متفقين مقاومت نشد به خاطر چه بود؟</strong>

علت اينکه مقاومت نشد به اين خاطر بود که نيروهای ملی سازمان يافته نبودند، ارتش بود. بخشی از ارتش در برابر تجاوز انگليس‌ها و متفقين مقاومت کرد. در کرمانشاه ارتش مقاومت کرد، اما به آن دستور دادند که مقاومت نکند و راه را باز کند. در تاريخ کرمانشاه فقط اين موضوع نوشته است. در آن زمان دايی من يک پزشک بود و در ارتش کار می‌کرد و در کرمانشاه مقيم بود و برای ما شرح می‌داد که وقتی انگليس ها آمدند چه اتفاقی افتاد. در جنوب نيروی دريايی ايران مقاومت کرد ولی آن را از بين بردند و گفتند که حق مقاومت نداريد. بله، ارتش بايد مقاومت می‌کرد ولی دستور آمد که مقاومت نکنند. نيروهای ملی و مردمی هم هنوزمحلی از اعراب نداشتند که مقاومت کنند. اما نکته بسيار مهم ديگری هم وجود دارد. استبداد داخلی آن چنان مردم را تحت فشار خود قرار داده بود که ورود نيروهای خارجی با شکستن استبداد داخلی همراه شد. مردم نه تنها در برابر آن مقاومت نکردند بلکه از آن استقبال هم کردند. من خود شخصاً در خيابان ژاله آن زمان شاهد ورود نيرو های آمريکا بودم و ديدم که مردم چگونه در خيابان برای آن ها ابراز احساسات می کردند. در دوران مشروطه هم ما شاهد رفتار هائی از اين نوع هستيم.

پس بنابراين اهميت دوره ۱۲ ساله دراين است که دوره بازسازی هويت ملی ما و برگشت به خويشتن خويش است. اثراتی که اين دوره دوازده ساله بر روحيات و رفتار های مابر جای گذاشته است هنوز پابرجاست. کودتای ۱۲۹۹ توانست ارتباط دو نسل را قطع کند، يعنی جنبش آزاديخواهی در ايران که با شورش تنباکو آغاز شده بود و با جنبش مشروطه به جايی رسيده بود نتوانست در بستر تاريخ ادامه پيدا کند و يک انقطاع بزرگ بيست ساله به وجود آمد. اما کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ نتوانست اين انقطاع را ايجاد کند، اهداف کوتاه‌مدت کودتا محقق شد، مصدق سقوط کرد، شاه برگشت، کمپانی‌های نفتی برگشتند اما آن رابطه‌ای که ملت ايران با جنبش ملی در آن دوران پيدا کرده بود از بين نرفت.

<strong>در آن ۱۲ سال چه اتفاقی افتاد که نيروها توانستند خود را بازسازی کنند؟</strong>

فضا آزاد بود، يکسری آزادی‌های سياسی نسبی وجود داشت. تصور آن برای شما و نسل شما شايد غيرممکن باشد. ولی در آرشيو روزنامه اطلاعات و کيهان ملاحظه می‌کنيد. روزنامه اطلاعات در آن ۱۲ سال آگهی‌ها و بيانيه‌های حزب توده را هم چاپ می‌کرد و فضا تا اين اندازه باز بود. انواع و اقسام روزنامه‌های چپ و راست و... وجود داشت و در آن فضای آزادی که وجود داشت و تبادل اطلاعاتی که انجام می‌شد مردم آرام‌آرام رشد می‌کردند. در همين دوران سه جريان اصلی فکری و سياسی در جامعه شروع به رشد کرد، که هر کدام به تناسب سوابق و امکانات با اختلاف زمانی بروز و ظهور پيدا کردند. ابتدا حزب توده اعلام موجوديت کرد وکمونيست‌ها وارد شدند به دليل اينکه آنها يک هسته فعال داشتند که در زمان رضاشاه به زندان افتاده بودند. وقتی متفقين وارد ايران شدند، شاه در سوم شهريور از ايران رفت و سلطنت به پسرش منتقل شد. در مهرماه همان سال حزب توده اعلام موجوديت کرد. بعد از آن نيروهای ملی و احزاب ملی آمدند، حزب پيکارو حزب ايران آمد. احزاب ملی شروع بوجود آمدند. در فاز سوم احزاب و تشکل های وابسته به جريان اسلامی با تاخير چندساله به وجود آمدند. فدائيان اسلام و انجمن‌های اسلامی به اين جريان وابسته بود. يعنی دو جريان اسلامی روشنفکری دينی و سنت‌گرا از حدود سال‌های ۱۳۲۳ يا ۱۳۲۴ شروع به ساماندهی تدريجی خود کردند. انجمن اسلامی در دانشگاه تشکيل شد. نهضت خداپرستان سوسياليست و فدائيان اسلام درست شد.

در آن دوران، آن فضای باز و امکان تبادل‌نظر در آگاهی بخشی به مردم بسيار موثر بود و نقش اساسی داشت. اگر منحنی آن را رسم کنيم، حزب توده مهرماه سال ۱۳۲۰ درست شد، تا سال ۱۳۲۳ و منحنی تيزی بالا رفت اما در سال ۱۳۲۳ حزب توده افول پيدا کرد. در دوران اول فعاليت حزب توده که سه ساله اول است به عنوان يک حزب ملی فعاليت می‌کرد نه يک حزب مارکسيستی. تمام عناصر يک جريان ملی و بعضاً اسلامی بودند. به طور مثال در عاشورا و تاسوعا، سردر حزب توده که در خيابان فردوسی روبه‌روی بانک مسکن بود، کتيبه‌های سياه می‌بستند. روزنامه مردم اکنون در آرشيو مجلس شورای اسلامی است و می‌گويد که ما ادامه‌دهندگان راه امام حسين هستيم، يعنی عنصر وابستگی وجود ندارد و مشهود نيست. بسياری از روشنفکران ايران، هنرمندان و مترجمين جذب شدند، يعنی پتانسيل بود که همه به تدريج جذب حزب توده شدند و منحنی به صورت تيز بالا رفت ولی از سال ۱۳۲۳ به بعد که مساله امتياز نفت شمال مطرح شد و آنها به تدريج وجه وابستگی خود را نشان دادند، حزب توده از درون شروع به ريزش نيرو کرد. خليل ملکی، جلال آل‌احمد و گروه‌های مختلف جدا شدند و منحنی پايين آمد. بنابراين در آن فضا آرام‌آرام تغييراتی پيدا شد، اول حزب توده آمد، بعد از آن احزاب ملی آمد، که احزاب ملی به دلايل گوناگون سريع‌تر رشد کردند، احزاب اسلامی با تاخير آمدند.

<strong>اينجا يک سؤال پيش می‌آيد، رضاخان يک ناسيوناليست شوونيست را در دستور کار قرار داد و همان طور که گفتيد شروع به تبليغ نوعی ناسيوناليست افراطی کرد، اما در اينجا مشاهده می‌کنيم که قرائت ديگری از ناسيوناليسم هم مطرح می‌شود که اين قرائت بيش از قرائت رضاشاه مورد توجه قرار می‌گيرد، تفاوت اين دو نوع ناسيوناليسم چيست؟</strong>

ناسيوناليسم يعنی ملی‌گرايی، يعنی ملت محور. بدون ملت نمی‌توان ملی‌گرا بود. در ناسيوناليسمی که رضاشاه تبليغ می‌کرد ملت جائی نداشت. ملت حقوقی ، ويژگی‌هايی و فرهنگی دارد. نمی توانملی کرا بود اما به حقوق و فرهنگ ملی بی اعتنا و يا بی اعتقاد بود. در ناسيوناليسم افراطی دوره رضا شاه ۱۴۰۰سال تاريخ ما ناديده گرفته شده بود. فرهنگ ايرانی ما به دليل اين ۱۴۰۰ سال گذشته يک فرهنگ دوبعدی است، هم مليت است و هم ديانت، هم ايرانيت است و هم اسلاميت. مرحوم دکتر مصدق در مجلس چهاردهم دريکی از سخنرانی‌های خود به مطلبی می پردازد که بسيار مهم است. آقای کی‌ استوان دردو جلد کتاب خود درباره موازنه منفی دکتر مصدق و گزارشی ازمذاکرات مجلس چهاردهم از دکتر مصدق نقل می کندکه: «من هر آنچه که بخواهد به مليت و ديانت ما لطمه وارد کند، در برابرش می‌ايستم.» ملی‌گرايی شووينيستی زمان رضاشاه اين عنصر ملی را ناديده می‌گرفت و انکار می‌کرد و نمی‌توانست ريشه‌دار باشد. اما جريان ملی اصيلی که بعد از شهريور ۱۳۲۰ شروع شد، اگر چه داعيه رسالت وکار مذهبی نداشت اما فعالان آن مسلمان بودند، خود دکتر مصدق، برخلاف آنچه بعضی‌ها گفته‌اند، مسلمان بود و اعتقاد داشت و حتی وجوهات شرعيه خود را هم می پر‌داخت ، از رهبران و موسسين حزب ايران، مرحوم مهندس حسيبی و مرحوم دکتر سنجابی افراد متدينی بود ند. در فعاليت‌های سياسی و اجتماعی خود، مانند مرحوم مهندس بازرگان و دکتر سحابی وجه دينی را لحاظ نمی کردند ولی بی‌دين يا ضددين هم نبودند. رهبران احزاب ملی ما به ندرت ضددين بودند. سکولار به معنی جدايی دين و دولت بوده‌اند اما بی‌دين نبوده‌اند. ما نبايد اين دو رابا هم مخلوط کنيم. در حالی که ملی‌گرايی شووينيستی زمان رضاشاه ضددين بود و به تخريب تمام مبانی دينی واخلاقی می‌پرداخت. علت هم اين بود که استعمار غيرمستقيم و نا مرئی برای ادامه دادن سلطه خود بايد مبانی اخلاقی را سست وما را از هويت‌مان خالی می‌کرد. بخشی از هويت فرهنگی ما که به فرهنگ ما غنا بخشيده است، دين و مذهب ما است. پس وقتی در اين دوره جريان ملی شکل می گيرد، به يک ضرورت تاريخی پاسخ می‌دهد. شورش تنباکو و انقلاب مشروطه ايران دو بعد داشته است. بعد ضداستبدادی و بعد ضداستعماری. در بعد ضداستعماری ملی‌گرا و برای استقلال ايران و مخالف سلطه بيگانه بوده است. در دوره ۲۰ ساله اگرچه انقطاع تاريخی به وجود آمد و مشروطه برای نسل جديد، يک تاريخ بود نه هويتی که در آن زندگی کند، اما رهبرانی که از دوره بيست ساله نجات پيدا کرده بودند به پل ارتباطی بين اين نسل و نسل مشروطه تبديل شدند.

<strong>می‌توانيد نام ببريد؟</strong>

مرحوم دکتر مصدق و علی‌اکبر دهخدا، حتی در جناح چپ افرادی مانند سليمان ميرزا که مسلمان وحاجی هم بود، با روحانيون هم ارتباط داشت و از آيت الله شيخ عبدالکريم حائری تقليد می‌کرد. او از موسسين حزب اجتماعيون عاميون يا همان سوسيال دموکرات بوده است. در دوران مشروطه، قبل از رضاشاه، احزاب ملی به وجود آمدند يکی از آن ها حزب اجتماعيون عاميون يا سوسيال دموکرات‌های ايران بود. سليمان ميرزا موسس آن بود و بعد از شهريور ۱۳۲۰ جزو موسسين حزب توده شد. اين افراد وارثين تجربه مشروطه بودند و به نسل جديد منتقل کردند، اما در اين انتقال آن اندازه که مصدق و دهخدا موثر بودند سليمان ميرزا موثر نبود. دهخدا هم جزو همان نسل بود، اينها دوباره حرکت ملی را سامان دادند. 

ويژگی های اين حرکت ملی با سرشت فرهنگی ايرانيان تطبيق می‌کرد به همين دليل مورد استقبال قرار گرفت. منحنی رشد اين حرکت از حرکت جريان اول، مارکسيست ها، بطئی‌تر بود اما با طرح جبهه ملی و سپس انتخابات مجلس شانزدهم و سپس مبارزات ملی شدن صنعت نفت به تدريج فضای روشنفکران ايران تغيير کرد. فضايی که يک دوران صرفاً چپی بود، در سال های ۲۸، ۲۹ و ۳۰ به سمت فضای ملی تحول پيدا می‌کرد. مثلاً تا قبل از اينکه ما به دانشگاه برويم و جنبش ملی رشد کند و فضای دانشگاه‌ها را تحت تاثير قرار دهد در انتخابات سازمان دانشجويان دانشگاه تهران چپی‌ها برنده بودند و اکثريت را در دست داشتند. بدنه دانشجويی در فعاليت های سياسی زياد شرکت نمی‌کرد اما با فعال شدن حرکت ملی در دانشگاه‌ها و به وجود آمدن آگاهی در سال‌های ۲۹ و ۳۰ نيرو های ملی و مذهبی انتخابات را برنده شدند. اکثريت نمايندگانی که برای سازمان دانشجويان دانشگاه تهران انتخاب شد از مليون بودند، منتها مليون طيفی بودند از حزب ايران، ملت ايران، مردم ايران، نيروی سوم و اعضای انجمن اسلامی دانشجويان‌.

<strong>ولی همه وحدت گفتمانی داشتند؟</strong>

بله وحدت گفتمانی سياسی داشتند، هم سو بودند. بنابراين همه اينها تاثيرات آن دوره است. سازمان دانشجويان دانشگاه تهران که سازمانی در يد جريان چپ بود، ناگهان توسط جريانات ملی گرفته شد و نتيجه اين شد که وقتی کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲ صورت گرفت اين جريان ملی که شکل گرفته بود در نيمه شهريور اولين اعلاميه نهضت مقاومت ملی ايران منتشرکرد.

<strong> قبل از اينکه به بعد از کودتا برسيم يک سوال مطرح است. شما فرموديد اساساً جنبش تنباکو و انقلاب مشروطه دو وجه ضداستعماری و ضداستبدادی داشت. در ۱۲ سال قبل از کودتا استبداد چندانی وجود نداشته است، آيا جبهه ملی و نهضت ملی شدن صنعت نفت فقط يک جنبه ضداستعماری داشت؟</strong>

در کشور ما در قرن گذشته استعمار و استبداد دو روی يک سکه بوده اند. در شورش تنباکو محور اصلی و غالب ضداستعماری بود، اما وقتی جنبش ضداستعماری عليه کمپانی تنباکو موفق شد. به طور واقع بينانه ای محورضداستعماری به ضداستبدادی ارتقاء پيدا کرد. زيرا در ناخودآگاه جامعه ما و در ميان روشنفکران اين اعتقاد بود که تا زمانی که استبداد بر سر کار است استعمار دوباره برخواهد گشت. پس از موقعيتی که شورش تنباکو ايجاد کرده بود استفاده شد تا استبداد هم مهار شود و اين صورت گرفت. در دوره رضاشاه استبداد و استعمار دوباره بر ما مسلط شد، اما بعد از شهريور ۱۳۲۰ مبارزات سياسی در محورضداستعماری شکل گرفت، اما به اين معنا نبود که در بطن آن ضداستبدادی نبود. شعار يا اعتقاد به اين که شاه بايد سلطنت کند نه حکومت بيان همين وجه ضد استبدادی است. همين جا بايد به اين نکته هم اشاره کنم که هر زمان که مبارزه با سلطه بيگانه مطرح می شود حتی آن دسته ازعناصر درون حاکميت هم، که خود فروخته بودند، حمايت می‌کردند. زيراآن ها هم دوست نداشتند که انگليسی‌ها مسلط باشند. اما وقتی مبارزه به محور ضداستبدادی متحول می شود، حتی برخی نيروها که ضداستعمارهم هستند چون يک دست در دست استبداد دارند نمی‌توانند با آن هم راهی کنند. شيخ فضل الله نوری در شورش تنباکو نقش داشت ولی زمانی که مبارزه ضداستبدادی شد نتوانست ادامه دهد. اين افرادنمی توانستند مملکت را بدون پاد شاه تصور کنند. تصور و درک اينها از حکومت سلطنتی، سلطنت مطلقه بود. بعد از شهريور ۱۳۲۰ همان طورکه شما گفتيد محمدرضا شاه استبداد پدرش را نداشت اما استعمارنا مرئی بودو همچنان در دربار نفوذ داشت. اگر کتاب‌ اسناد خانه سدان( که از مديران بر جسته شرکت نفت انگليس در ايران بود) را بخوانيد ملاحظه می‌کنيد که انگليسی‌ها در همه کارها دخالت می‌کردند. استانداران و نمايندگان را آنها تعيين می‌کردند. در کتاب «کالبدشکافی توطئه» ( انتشارات قلم) من روايت انگليس ها از کودتای ۲۸ مرداد را ، ‌ترجمه کرده‌ام در آنجا اسناد انگليس‌ها را آورده‌ام، برادران رشيديان بسيار صريح می‌گفتند که ما با انگليسی‌ها کار می‌کنيم، هر کس می‌خواست نماينده شود به اين برادران پولی می‌داد و آنها‌ترتيب کار را می‌دادند يعنی انگليسی‌ها تا اين اندازه فعال مايشاء بودند. استبداد به آن معنای زمان رضاشاه وجود نداشت اما استعمار حضور داشت ولی به شکل ديگری عمل می‌کرد، بنابراين حرکت ملی از ضداستعماری آغاز شد اما به تدريج وعملاً تجربه تاريخی برخورد با استبداد آغاز شد. می دانيد هنگامی که شاه نتوانست در برابر مبارزات ملی مقاومت کند و فرار کرد، باز هم خارجی آمد، کودتا کردو استبداد ۲۵ ساله را بر ما مسلط کرد. اين بار که محمد رضا شاه آمد مانند پدرش چکمه‌هايش را پوشيد و آمد.

<strong>کودتا در ابتدا روز ۲۵ مرداد اتفاق افتاد و نيروهای مردمی نقش ايفا کردند و جلوی آن را گرفتند. در فاصله اين سه روز چه اتفاقی افتاد که نيروهای کودتا با ۵۰۰ يا ۶۰۰ نفر از افراد توانستند دولت را از پا در آورند؟</strong>

۵۰۰-۶۰۰ نفر نبودند، تيپ زرهی که تيمور بختيار فرماندهی آن را بر عهده داشت به تهران آمد.
 
<strong>از کرمانشاه آمد؟</strong>

بله از کرمانشاه به تهران آمد. من اين رويدادها را از زاويه ديگری نگاه می‌کنم. اگر دکتر مصدق می‌خواست در ۲۸ مرداد۳۲ مقاومت کند آيا فکر نمی‌کنيد ايران تجزيه می‌شد؟

<strong> استعداد آن را داشت؟</strong>

بله، تيپ زرهی از کرمانشاه به تهران آمده بود. نيرو های نظامی توان مقاومت نداشتند. در دوره اول، ۲۵ مرداد، افسران محافظ خانه دکتر مصدق مقاومت کردندو نصيری بازداشت شد. نصيری هم ناشيگری کرد، زيرا ساعت يازده شب برای ابلاغ حکم عزل مصدق مراجعه کرده بودند، همه اينها نشان می‌داد که کودتا است. مصدق هم نوشت که احتياج نبود اين حکم را سبعت ۱۱ شب با تانک به من ابلاغ کنند، فراش دربار را می‌فرستادند و نامه را به من می‌داد و رسيد می‌گرفت. در آن تاريخ ارتش مقاومت کرد و خود ارتشی‌ها نصيری را بازداشت کردند. اما در روز ۲۸ مرداد فرماندهی ارتش نتوانست. افسران جزئی که در خانه مصدق بودند مثل سرهنگ ممتاز، رشديه و ديگران مقاومت کردند ولی در بالا مقاومت نبود و کسی زاهدی را نگرفت.

<strong>مگر زاهدی پنهان شده بود؟</strong>

بله، ولی اگر می‌خواستند می‌توانستند او را بگيرند. کاشانی هم از زاهدی حمايت می‌کرد، زاهدی در مجلس متحصن شد و مورد حمايت کاشانی قرار گرفت و دليل هم اين بود که او می‌گفت اينجا خانه ملت است و هر کس در اينجا تحصن کند من بايد از او حمايت کنم. در واقع در دوره دوم اختلافاتی که وجود داشت خود را نشان داد. اما يک عامل بسيار مهم‌تری هم وجود داشت که آن را در کتاب خود توضيح دادهام. برای ساده کردن صورت مساله ممکن است بگوييم کاشانی عليه مصدق با دربار ساخت. اما در مورد کاشانی‌ای صحبت می‌کنيم که تاريخ مبارزه طولانی عليه انگليس‌ها داشته است، در عراق با انگليسی‌ها جنگيده بود، انگليسی‌ها او را چندين بار تبعيد کرده بودند. در فلک‌الافلاک در اراک تبعيد و بازداشت بوده است. مدتی در لبنان تبعيد بوده است، من از خودم سوال می‌کنم چه شد که اين شخص از محمدرضا پهلوی حمايت کرد. آيا کاشانی به خاطر رسيدن به آلاف و علوف اين کار را کرد؟ خير، علت را بايد در جای ديگری ديد. بنظر من علت اين بود که انگليس‌ها در تبليغات خود جا انداختند که ادامه حکومت دکتر مصدق منجر به پيروزی کمونيست‌ها می‌شودو برای اينکه اين مساله را جا بيندازند حزب توده را تقويت می‌کردند و به نام حزب توده فعاليت می‌کردند.

 <strong>در اينجا به دکتر مصدق انتقاد وارد نيست که می‌توانست جلوی فعاليت‌های آنها را بگيرد ولی نگرفت؟</strong>

اگر می‌گرفت بدتر می‌شد. خير، نمی‌توانست و نمی بايد. خودش در دادگاه اين مسدله راجواب داده است. در مدافعات او آمده است. فرمول انگليس ها اين بود که اگر دکتر مصدق ادامه دهد ايران کمونيستی می‌شود. حال برای عده ای اين سئوال مطرح شد که اگر شاه بماند بهتر است يا کمونيست‌ها بيايند.

 <strong>برای آقای کاشانی؟</strong>

برای آقای کاشانی و خيلی از رهبران مذهبی و خيلی از افراد ديگر اين بود که اگر قرار است مصدق بماندو شاه برودو ايران کمونيستی شود ، شاه بماند بهتر است تا ايران کمونيستی شود.

<strong>شاه بماند البته برای آقای کاشانی؟!</strong>

خير برای خيلی‌ها، زيرا کمونيست‌ها از شاه در نظر بسياری بدتر بودند. امريکايی‌ها هم در همين فرمول گرفتار شدند. انگليسی‌ها توانستند امريکايی‌ها را قانع بکنند که ادامه حکومت مصدق به پيروزی کمونيست‌ها می‌انجامد،آنها را قانع کردند که در کودتا شرکت کنند. بنابراين، اين معادله آرام‌آرام جا افتاد. برای آموختن از تاريخ مهم است. وقتی کودتا ۲۵ مرداد شکست خورد برای ايجاد‌ترس و وحشت، عناصر توده نفتی در خيابان‌ها به راه افتادند و شعار های بسيا ر تندی می دادند،مانند جمهوری دموکراتيک خلق‌ها و... مرحوم طالقانی در يکی از سخنرانی‌های خود می‌گفت پوسترهايی تهيه کرده بودند و در قم بين روحانيون تقسيم کردند که ما به زودی خواهيم آمد و همه شما را به دار خواهيم زد و در ميان روحانيون عليه ادامه حکومت مصدق چنين جوی را ايجاد کردند. متاسفانه احزاب ملی هم در فضای راديکاليزه شده بعد از ۲۵ مرداد مسابقه افراط در شعار را دادند. احزاب ملی به جای اينکه به دنبال يافتن راه حل برای جلو گيری از کودتا باشند،در جوی که توده نفتی‌ها ساخته بودند در غلطيدند.

<strong>تشديد کردند؟</strong>

تشديد کردند. مانند بعد از انقلاب که شعارهای بسيار افراطی می‌دادند و همه به دنبال آن راه می‌افتادند. همين اتفاق افتاد به طوری که جامعه ما ناگهان با حالت تحير روبه رو شد و حيرت زده بود که داستان چيست. از اين طرف توده نفتی‌ها در خيابان‌ها امکانات و آزادی داشتند که عليه همه چيز شعار بدهند، در کتابی که در بالا بآن اشاره کردم، جزئيات آن حوادث گفته شده است. اين شعارها برای اين بود که مردم را مرعوب کنند که مصدق بايد برود وگرنه کشور کمونيستی می‌شود.

<strong>به همان سؤال برگرديم، اگر جلوی فعاليت آنها را می‌گرفتند چطور می‌شد؟</strong>

جلو گيری از آن تظاهرات خيابانی بدون اعمال زور امکان نداشت. در چنان جوی مصدق به استبداد متهم می شد. علاوه بر اين امکان تجزيه وجود داشت. اما مصدق در دادگاه گفت «من نگرانی نداشتم زيرا درجريان چپ، يکی حزب توده بود و ديگری توده نفتی. مبارزه ما قطع نفوذ انگليس بود وقتی ما موفق می‌شديم انگليسی‌ها، و به تبع آن توده نفتی ها هم ديگر نمی‌توانستند کاری کنند. جريان توده‌ای روسی هم از فقر، گرسنگی و اختلاف طبقات مردم تغذيه می‌کرد. اگر برنامه‌های ما دررابطه با بهبود وضع کارگران جلو می‌رفت نفوذ آن ها هم منتفی می‌شد. سازمان بيمه‌های اجتماعی کارگران يادگار دکتر مصدق است. برای اولين بار در ايران سازمان بيمه‌های اجتماعی برای کارگران درست شد.هيچ کس نمی‌داند دکتر مصدق با استفاده از اختياراتی که از مجلس گرفته بود اين سازمان و يا بانک ساختمانی را درست کرد که امروز هم بعد از۶۰ سال هنوز پا بر جاست. 

<strong>آيا دکتر مصدق به کار خودش، سياست‌ها و مديريت خودش اميدوار بود؟</strong>

بله

 ک<strong>ه می‌تواند در کوتاه مدت سلاح حزب توده را هم بگيرد؟</strong>

بله، اگر مصدق می‌خواست در خيابان‌ها با مردم روبه رو شود، زيرا آنها به نام مردم تظاهرات می کردند، دکتر مصدق را بيشتر از حالا محکوم می‌کردند که مردم را سرکوب کرده است.

<strong>آيا نهضت آزادی با هدف پر کردن خلأ امتزاج ملی گرايی مذهبی ايجاد شد؟</strong>

خير، نهضت آزادی ايران در سال ۴۰ درست شد.

م<strong>نظورم بعد از اين تجربه بود؟</strong>

ما صحبت از حرکت ملی می‌کرديم. جنبش ملی بعد از جنبش کمونيست‌های ايران زودتر از حرکت‌های اسلامی وارد شد اما هنگامی که بعد از شهريور بيست بحث اسلام مطرح شد، اولين سوالی که به ذهن همه آمد «کدام اسلام؟» بود. در مشروطه اين نبود و همه مسلمان بودند، هنوز در سطح انديشه‌های دينی بحث «کدام اسلام؟» مطرح نبود. مشروعه و مشروطه به صورت بسيار رقيق در برابر هم قرار گرفت. بعد از شهريور ۱۳۲۰ وقتی همه وارد صحنه شدند ما يک قشر مشخص تحصيلکرده دانشگاهی پيدا کرده بوديم که در دوران مشروطه وجود نداشت. مدارسی که ميرزا حسن رشديه شروع کرد و ديگران هم شروع کردند و روحانيت با آن مخالفت می کرد، در دوره ۲۰ ساله رضاشاه به دليل اينکه تعليمات اجباری را پيدا کردند، دبستان و دبيرستان‌های جديد و سيستم آموزش جديد ريشه دار شد. درست است که بعد از شهريور ۱۳۲۰ با نسل جديدی روبه‌رو بوديم که نسبت به تاريخ خود بيگانه بود ولی قشر تحصيلکرده‌ای بود، در دانشگاه‌ ۷۰۰۰ دانشجو داشتيم. در حالی که قبل از آن چنين نبود. يک مثال تاريخی می‌زنم، چرا دارالفنون که توسط اميرکبير درست شد شکست خورد؟ اميرکبير موفق شد که يک نهاد آموزشی عالی درست کند اما بعد از يک يا دو دوره که فرزندان اشراف و ثروتمندان رفتند، دانش آموزی نبود که درس بخواند و آماده رفتن به دارالفنون باشد، در واقع دبستان، دبيرستان و مقدماتی که لازم است يک محصل با آن مفاهيم آشنا شود و به دارالفنون برود وجود نداشت. وقتی می‌خواست به دارالفنون برود کسی بود که اطلاعاتی نداشت. بنابراين دارالفنون درست شده بود ولی پيش شرط‌های ضروری آن که دبستان و دبيرستان بود، وجود نداشت، طبيعی بود که دارالفنون به بن بست برسد، اما در شهريور ۱۳۲۰ ما اين را داشتيم. دانشگاه‌های ما جا افتاده بود، سيستم جديد مدارس جديد جا افتاده بود. بنابراين در آن دوره بسياری از مسلمانان اجازه نمی‌دادند فرزندانشان به مدارس جديد بروند زيرا تصور می‌کردند بی دين می‌شوند زيرا فيزيک و شيمی می‌خوانند. جريانات چپ هم تبليغ می‌کردند که شما اگر به مدرسه می‌رويد و فيزيک و شيمی می‌خوانيد، ديگر معنا ندارد که به دنبال خدا برويد، پس دو جريان تبليغ می‌کرد که مسلمانان نبايد به مدارس جديد بروند. اما جريانی شکل گرفت که ما پيشگامان آن بوديم. ما نسل جديدی از محصلينی بوديم که در دانشگاه درس خوانديم و نه تنها بی دين نشديم بلکه ديندارترهم شديم. مهندس بازرگان و سحابی و طالقانی در آن نقش داشتند. بنابراين حرکت اسلامی به تدريج هويت خود را پيدا می‌کند، اما از همان ابتدا بحث «کدام اسلام؟» مطرح بود. فدائيان اسلام يک قرائت از دين را معرفی می‌کردند، روشنفکران دينی دانشگاهی که يک قشر قابل ملاحظه شده بودند قرائت ديگری را معرفی می‌کردند. 

از شهريور ۱۳۲۰ تا سال ۱۳۳۲، دوازده سال طول کشيد همه در فضای فرهنگی کار می‌کنيم، بازرگان، طالقانی، سحابی، انجمن‌های اسلامی و... جنبه سياسی ما کمتر بود. در دانشگاه‌ها زمان مصدق فعال بوديم ولی فعاليت بيشتر ما در انجمن اسلامی بود و برای هويت فرهنگی تلاش می‌کرديم که «کدام اسلام» را تعريف کنيم، توده‌ای‌ها هم دائماً اسلام سنتی را به رخ ما می‌کشيدند.

<strong> اصطلاحاً اسلام ارتجاعی؟</strong>

اسلام ارتجاعی. در حالی که قرائت ما با اين فرق می‌کرد. تشکيل نهضت مقاومت ملی بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ يک تحول در درون جنبش ملی ايجاد کردو ناگهان جنبش دو بعدی شد. حرکت ملی به معنای مردم گرايی است و در زمان دکتر مصدق اين حرکت رشد کرد و به تدريج آگاهی ملی به وجود آمد، اما در اين آگاهی ملی همه لائيک نبودند، مردم عادی کوچه و خيابان و بازار با انديشه‌های خود از مصدق حمايت می‌کردندو انديشه‌های آنها دينی بود. در دوران دکتر مصدق اين بحث‌ها نبود اما زمانی که کودتا شد حاج سيدرضا زنجانی، بازرگان، طالقانی و همه ما از رهبران نهضت مقاومت شديم، آرام آرام بعد فکری و رکن دينی هويت ما خود را در نشريات نشان داد. در سال ۱۳۴۰ ناگهان فضای سياسی در حال باز شدن بود، جبهه ملی دوم فعالين خود راشروع کرد.اما به دلايل تاريخی نتوانست يا نخواست و يا صلاح ندانست که بعد فرهنگ دينی را هم وارد و لحاظ کند، بنابراين يک جای حرکت ملی می‌لنگيد. حرکت ملی نمی‌تواند تک بعدی باقی بماند.

<strong>جامعيت جامعه را منعکس نمی‌کند؟</strong>

منعکس نمی‌کند. مرحوم طالقانی در همان سال ۱۳۴۰ به دوستان جبهه ملی می‌گفت که شما که ملی هستيد و الان که عاشورا و تاسوعا است و تمام ايران عزادار است شما هم به زبان خودتان و با فرهنگ و ادبيات خودتان برنامه بگذاريد. همان کاری که نهضت آزادی می‌کرده و می‌کند. بنابراين مشکل جنبش ملی تک بعدی ماندن است. ناسيوناليسم عرب هم اين مشکل را داشت که شکست خورد بنابراين تشکيل نهضت آزادی ايران، پاسخ به يک ضرورت اجتناب‌ناپذير در جامعه ما بوده است که يک حرکت ملی است ولی بايد رکن فرهنگ دينی مردم را هم نمايندگی کند. اين دليل مهم تشکيل نهضت آزادی است. البته مسائل ديگری هم بود. مرحوم مهندس بازرگان در همان زمان در پاسخ به نامه و سئوال من که شما چرا از جبهه ملی جدا شديد و نهضت را تشکيل داديد،نوشت ما با آقايان بر سر دو موضوع اختلاف داشتيم، آقايان می‌گفتند مصلحت نيست در آن تاريخ به شاه حمله کنيم، دوم اينکه چون نمی‌خواهيم شاه را تحريک کنيم، شاه نسبت به مصدق حساس است و نبايد زياد از مصدق نام ببريم. نهضت آزادی می‌گفتند ما اگر اين دو رادرنظر نگيريم ديگر چه می‌خواهيم بگوييم. البته در زمانی اين موضوع می‌توانست منطقی باشد ولی شما به عنوان نسل جديد می‌توانيد آن را مورد تجديدنظر قرار دهيد. اگر در آن تاريخ جبهه ملی شاه را هدف اصلی قرار نمی‌داد و از مصدق هم اسمی نمی‌آورد، آيا جبهه ملی قادر به ادامه حيات بود يا خير؟ به خاطر دارم که در نهضت مقاومت ملی در سال‌های ۱۳۳۸ و ۱۳۳۹ ما با همه رابطه داشتيم مثل مرحوم اللهيار صالح، عبدالله معظمی و از جمله شاپور بختيار . بختيار در جلسه‌ای به ما گفت دوره مصدق تمام شد و مصدق کنونی اللهيار صالح است و بايد در اطراف اللهيار صالح جمع شويم. اين سوال مطرح است که آيا چنين چيزی امکان پذير بود؟ من خودم به همان نظريه‌ای که گفتم معتقد هستم ولی پيشنهاد می‌کنم که نسل جديد آن را به کنکاش بگذارد. اگر آنچه بازرگان برای من نوشته بود و من هم نامه آن را به مرحوم نجاتی دادم که در کتاب خود آورده است، اگر اين سخن درست باشد که بيانيه‌های جبهه ملی دوم نشان می‌دهد، پس سوال اين است که اگر اين طور می‌شد جبهه ملی می‌توانست ادامه دهد؟ آيا مبارزه سياسی مسالمت‌آميز بدون اينکه وارد ابعاد افراطی شود امکان پذيرد بود؟ يا در آن شرايط جبهه ملی از بين می‌رفت و شاه اجازه چنين چيزی را نمی‌داد. شاه در سال ۱۳۴۰ همان شاه سال ۱۳۳۰ نبود و نظام پادشاهی و نفوذ بيگانگان مانند گذشته نبود. مثال ديگری می‌زنيم، سال ۱۳۳۴، آيزنهاور برای دور دوم انتخاب می‌شود و دکترين خود را معروف به دکترين آيزنهاور منتشر می‌کند، شادروان اللهيار صالح به عنوان دبيرکل حزب ايران از دکترين آيزنهاور استقبال می‌کندوبيانيه‌ای به عنوان استقبال از دکترين آيزنهاور می‌دهد. در آن زمان سروصدای زيادی ايجاد شد و بسياری به او انتقاد کردند. مصدق ايراد گرفت و گفت مگر از شما سوال کرده بودند که اين جواب را داديد و اصلاً چرا اين حرف را زديد. اما در مجلس شورای ملی لايحه‌ای بردند و حزب ايران را غيرقانونی اعلام کردند،

<strong>اين بعد از کودتای ۲۸ مرداد بود، امريکايی‌ها در ايران بودند، کنسرسيوم موفق به تشکيل شده بود و شاه حکومت می‌کرد، يک حزب ملی از دکترين آيزنهاور استقبال کرده است، چرا مجلس حزب ايران را غيرقانونی اعلام کرد؟</strong>

زيرا شاه به شدت نگران ارتباط مليون ايران با امريکايی‌ها بود. امريکايی‌ها شاه را می‌خواستند که مصدق ساقط شود، جريان نفت برقرار شود، کنسرسيوم آمده و همين شده است. بنابراين ممکن بود با يک جريان ملی کنار بيايند و از شاه عبور کنند و شاه هم‌ترسيد. صورت مساله هم روشن بود، اللهيار صالح از دکترين آيزنهاور استقبال کرد برای اينکه بتواند حمايت آنها را جلب کند، کاری به درستی يا نا درستی و منطقی يا غيرمنطقی بودن آن نداريم ولی اين منطق بود و شاه‌ترسيد آن را غيرقانونی اعلام کرد که به امريکايی‌ها بگويد «غير از من هيچکس» . شما در خاطرات ساليوان، برژينسکی، سايرس ونس و... می‌خوانيد که شاه به شدت نسبت به ارتباط امريکايی‌ها با مليون ايران حساس بود و امريکايی‌هم آن را رعايت می‌کردند به همين دليل هيچ گاه با مليون تماس نمی‌گرفتند، به همين دليل در خاطراتی که نوشته شده می‌گويند که ما اطلاعی نداشتيم و يک خطای استراتژيک بود که امريکايی‌ها ارتباط خود را قطع کردند.

بنابراين سوال اين است که وقتی در سال ۱۳۳۴ شاه با اللهيار صالح چنين برخوردی می‌کند و در سال ۳۹ و ۴۰ يک فرد ملی، اللهيار صالح ،در انتخابات مجلس بيستم از کاشان انتخاب می‌شود و به مجلس می‌رود و شاه مجلس را منحل می‌کند که اين يک نفر هم نباشد، آيا سياستی که جبهه ملی‌ترسيم می‌کرد ، که به شاه حمله نکنيم و از مصدق هم نام نبريم، امکان ادامه حيات داشت يا خير؟ در آن زمان پاسخ منفی بود، اگر می‌خواست آن کار را بکند موفق نمی‌شد و از بين می‌رفت. زيرا گاهی در تقابل سياسی شکست می‌خورديم و گاهی در اين شکست اعتبار خود را از دست می‌دهيم. نهضت آزادی ايران در تقابل و چالش‌ها از نيروی برتر شکست خورده ولی اعتبار خود را از دست نداده است و به عنوان يک جريان معتبر باقی مانده است. 

]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/03/post_1099/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/03/post_1099/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Fri, 06 Mar 2009 21:13:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازخوانی انقلاب ایران در مصاحبه با جمشید اسدی</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر- سعید قاسمی‌نژاد:</strong> جمشید اسدی، چنان که خود می‌گوید در اوان انقلاب در فرانسه بوده‌است و همان‌جا در آشنایی با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، به جریان‌های چپ‌گرای خارج از ایران پیوست. وی پس از پایان کار کنفدراسیون در جریان تأسیس و کار "کنفدراسیون احیا" فعالیت کرد و پس از به سازمان "اتحاد مبارزه برای تشکيل حزب طبقه کارگر" پیوست. پس از انقلاب و با تشکیل حزب رنجبران که از اتحاد سازمان انقلابی  و سازمان اتحاد مبارزه برای تشکيل حزب طبقه کارگر شکل گرفته‌بود، وی به عضویت این حزب درآمد و با آغاز جنگ ایران و عراق بار دیگر، برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت. دکتر جمشید اسدی  را اکنون به عنوان تحلیل‌گر اقتصادی و استاد دانشگاه در رشته اقتصاد می‌شناسیم. او اگر چه فعالیت‌ سیاسی خود را با عضویت در سازمان‌های چپ‌گرا و اعتقاد به آرمان‌های چپ و انقلابی آغاز کرده‌است، اما اکنون لیبرالی مدافع نظام اقتصادی بازار آزاد است. جمشید اسدی اکنون، رفرمیست و منتقد انقلابی‌گری و از اعضای اتحاد جمهوری‌خواهان ایران است که در جهت دموکراسی در ایران می‌کوشند.

با دکتر جمشید اسدی، در مورد علل وقوع انقلاب ایران، به گفت‌وگو نشسته‌ایم. او با نگاهی سیاسی به تحلیل انقلاب ایران پرداخته‌است. آن‌چه در پی می‌آید، بخش نخست گفت‌و‌گوی جمشید اسدی با بامدادخبر است.

<strong>شما زمان انقلاب چند ساله و کجا بودید؟ خودتان را هم معرفی کنيد.</strong>من در تابستان 1357 به فرانسه آمدم 

و زمان انقلاب در پاریس بودم. مدرسه‌ای که در آن تحصیل می‌کردم، مدرسه‌ای بین‌المللی بود که فرانسوی‌ها به اتفاق اتاق بازرگانی در ایران ساخته‌بودند. تحصیل در این مدرسه، به زبان فرانسه و انگلیسی و به طور متناوب در فرانسه و تهران انجام می‌شد. زمانی که دانشجو بودم و برای تحصیل در مقطع لیسانس و فوق لیسانس به فرانسه می آمدم، نارضایتی‌ها و زمزمه‌های انقلابی و صدای مخالفت با استبداد شاهنشاهی به گوش می‌رسید، اما هنوز نمی‌شد اسم‌اش را انقلاب گذاشت. البته، آن زمان بیشتر از گذشته نشریات مخفی به دست‌مان می‌رسید، هیچ‌کس احتمال سرنگونی نظام سلطنتی را و آن هم به این سرعت نمی‌داد. در هر حال من در آن تابستان به فرانسه آمدم و فعالیت‌های سیاسی‌ام را با جنبش‌های دانشجویی ایرانی مقیم پاریس ادامه دادم و همان وقت بود که دیگر کم‌کم انقلاب شدت گرفت و در بهمن ماه به نتیجه رسید. ولی واقعاً هیچ کسی چنین تصوری نمی‌کرد.
گفتید خودم را معرفی کنم: در زمان اتقلاب نوزده سالم بود و جریانی که به آن پیوستم- کنفدراسیون- جریان متمایل به چپ مارکسیستی بود. البته کنفدراسيون به دنبال کنگره شانزدهم خود که در ژانويه 1975 در فرانکفورت آلمان تشکيل شد به دنبال اختلافات شديد، پس از پانزده سال فعاليت گسترده عملا متلاشی شد. اما اين به معنی پايان کار اپوزيسيون سياسی دانشجويان خارج از کشور نبود. حتی بسياری از سازمان‌های منشعب کوشيدند کار کنفدراسيون را ادامه دهند. مثلاً در سال 1976، "اتحاديه کمونيست های ايران" به همراه "تحاد مبارزه برای تشکيل حزب طبقه کارگر" اقدام به تأسيس "کنفدراسيون برای احيای جنبش واحد دانشجويی" کردند که بعدها به "کنفدراسيون احيا" معروف شد. من در همين "کنفدراسيون احيا" فعاليت منظم سازمانی خود را شروع کردم.

آن روزها برای فعالیت‌های دانشجویی دو گونه سازمان وجود داشت. یکی، سازمان "رو" بود و به اصطلاح دموکراتیک بود. ولی در حقیقت پشت تمام این سازمان‌های دموکراتیک، سازمان های دیگری وجود داشتند که معمولا با گرايش چپ يا راديکال بودند. سازمان چپی که من آن زمان به‌‌اش متمایل بودم، سازمان "اتحاد مبارزه برای تشکيل حزب طبقه کارگر" بود که بعد از انقلاب به اتفاق "سازمان انقلابی"، در ایران حزب "رنجبران" را ایجاد کردند. سازمان اتحاد برای مبارزه طبقه کارگر و سازمان انقلابی، همان‌اند که حتی امروز در ادبیات چپ به نام جریان "سه‌جهانی" معروف هستند. من در مدت کمی که بعد از انقلاب به ایران برگشتم، عضو آن حزب هم بودم. و البته وقتی درزمان جنگ با عراق، بار دیگر برای ادامه تحصیل به فرانسه آمدم.، کماکان عضو حزب رنجبران بودم.

<strong>فرمودید که آن زمان تصوری نداشتید که ممکن است انقلاب شود و هیچ کس تصوری نداشت. الآن که بعد از این همه مدت نگاه می‌کنید، به نظرتان چه شد که این انقلاب رخ داد؟</strong>

در مورد مسئله انقلاب، تحلیل‌ها و تفسیرهای فراوانی شده‌است. دخالت خارجی، ويژگی های جامعه‌شناختی و فرهنگی که تأثير مذهب در کنش های اجتماعی از آن جمله‌است؛ و ديگر. اما دیدگاه من نسبت به این مسئله، دیدگاهی کاملاً و صرفاً سیاسی است که حتی از رشته حرفه‌ایم که اقتصاد است فاصله می‌گیرد. به نظر من، هیچ چیز به اندازه نگاهی سياسی نمی‌تواند توضیح این دگرگونی بزرگ سياسی در کشور را در مدت‌زمانی کوتاه بدهد به طوری که یک رژیم جمهوری، آن هم از نوع اسلامی جایگزین رژیم پادشاهی شود، آن هم پس از سنتی 2500 ساله؛ رژیم پادشاهی که در حقیقت به یک روایت، به ژاندارم منطقه مشهور بود و مشهور بود که دست قوی و ارتش و انتظامات نيرومند دارد. به نظر من دیدگاه سیاسی، بهترین دیدگاه برای توضیح آن است. اما چگونه می‌شود، این را به طور سیاسی توضیح داد؟

اول از تعریف سیاست شروع ‌کنم و سپس بر مبنای آن انقلاب را تحلیل می‌کنم. سیاست در فشرده‌ترین تعریفی که می‌توان از آن داد، یعنی مسئله توازن قوا. حکومت برای ایجاد نظم در جامعه، نیرویی در اختیار دارد. این نیرو یا نیرویی دموکراتیک و با خواست و انتخاب مردم است یا نیرویی غیر دموکراتیک و بدون خواست مردم. اما در نفس سیاست تغییری ایجاد نمی‌شود. در هر حال، آن قدرت سیاسی است که در جامعه ایجاد نظم دموکراتیک و غیر دموکراتیک می‌کند. تمام سیاست رابطه‌ای است میان نیروهای مختلف، برای این‌که سهمی در این حکومت داشته‌باشند؛ یعنی بحث توازن قواست. پس برای تحلیل سیاسی، باید بیش از هر چیز دید که چه نیروهایی وجود دارند و این توازن قوا و توازن نیروها چگونه به وجود می‌آید. پس از این تحلیل می‌توان پی برد، چه کسی فرادست است و چه کسی نقش بیشتری در حکومت دارد و چه کسی مدعی آن است و چه کسی در پی آن است که این حکومت را تغییر دهد. 

حال با این تعریف تئوریک، به انقلاب ایران برگردیم. به نظر من شاه به عنوان کسی که حکومت را در دست داشت و یک قدر قدرت بود، با نبود و فقدان استراتژی، کمک بسیار زیادی به پیروزی انقلاب کرد. این یک طرف ماجراست. طرف دیگر انقلابیون هستند که آن‌ها هم هر چه بیش‌تر و سریع‌تر تبدیل به نیرو می‌شدند. 

اما نبود استراتژی شاه به چه معناست؟ شاه استراتژی خاصی برای رویارویی با انقلاب نداشت. دلیل این حرفم چیست؟ زمانی که بحران شروع شد، شاه نخست‌وزیرهایی را انتخاب کرد که این‌ها نه اجازه برخورد با مردم و پراکندن راهپیمایی‌ها و تظاهرات‌ها را داشتند و نه آن وجهه اجتماعی و امکانی را داشتند که دست کم با نیروهای وفادار به قانون اساسی مشروطه سلطنتی، به مذاکره بنشینند و به مصالحه دست یابند. پس این، نوعی فقدان استراتژی سیاسی است که حکومت نه اجازه دارد مقابله و سرکوب کند و نه اجازه دارد مذاکره، گفتگو و مصالحه کند. "نه مقابله، نه مصالحه" عملا رژيم شاه را تسليم انقلاب کرد.

بدين ترتيب حکومت شاه در فروکاهیدن نیروی خویش بسیار دخیل بود. چه کرد؟ تمرکز قوار به شکل حیرت‌انگیزی در دست محمدرضا شاه- آخرین پادشاه ایران- بود. این را فقط مخالفین نظام نمی‌گویند. اگر به خاطرات اسدالله علم یا شریف‌امامی که از نزدیک‌ترین یاران محمدرضا شاه کسی رجوع کند، در آن خاطرات به طور مستقیم و غیر مستقیم به این مورد اشاره شده‌است. مخصوصا این دو شخص را نام می‌برم، چون این دو، به وفادارترین یاران شاه معروفند و حتی خودشان افتخار می‌کنند به این‌که وقتی خودشان را معرفی می‌کنند، از الفاظ "نوکر شاه"، "بنده شاه" و "مخلص شاه" استفاده می‌کردند. از اين دو گذشته، ديگر مأموران عالی رتبه نظام شاهنشاهی همچون پرویز راجی، آخرین سفیر نظام شاهنشاهی در لندن نیز در خاطرات خود به تمرکز شديد قوا در دست شاه اشاره می‌کند.

وقتی قدرت بدين شدت در دست کسی متمرکز است، بدیهی است که برای مقابله با بحران تمام سرداران و سربازان آن نظام احتیاج دارند که فرمانده یکتایشان باشد و دستور دهد. چون تا به حال آموزش این را ندیده‌اند که خودمختار برای مقابله تصمیم بگیرند. حتی ممکن بود به خاطر این[ تصمیم‌گیری خودمختار] ، تنبیه شوند و مجبور به استعفا شوند و از کار بر کنار شوند. زمان این را هم نداشتند که در دوران کوتاه بحران انقلابی یاد بگیرند، چگونه خودشان در نبود فرمانده اصلی و استراتژی، فرمانده‌ و استراتژی‌ای پیدا کنند. 

زمانی که آنقدر قدرت متمرکز است، شاه بار سفر می‌بندد و می‌رود. انتظار دارید، ارتش و پلیس وفادار به آن فرمانده، چه کند و چگونه مقابله کند؟ این را بگذارید در مقابل استراتژی بسیار کارآمد آیت‌الله خمینی که هر چه بیشتر مردم را و حتی سرداران و سربازهای شاه ر هم به اردوی خودش فرا می‌خواند و حتی به آن‌ها پیام می‌داد که هر چه زودتر به انقلاب بپیوندید، در پناهید و ما گذشته را مطرح نمی‌کنیم. حال سربازان و سردارانی که فکر می‌کنند پادشاهی برای رهبری وجود ندارد و از سوی ديگر به طور مرتب دارند یکی‌یکی جبهه‌ها را از دست می‌دهند و کسی که فرار کرده‌است و لابد برای محافظت از ميان خود ايشان هم کسی استراتژی مقابله ندارد و در مقابل کسی هست که می‌گوید اگر زود بجنبید و اگر زود به ما بپیوندید، شما هم جزء سربازان و سرداران ما هستید و انقلاب شما را می‌بخشد. من فکر می‌کنم در این حالت بدیهی است که چه اتفاقی خواهد افتاد. 

یادآوری کنم که سیاست یعنی توازن قوا، حال یکی از نیروها از قوای خودش استفاده نمی کند که هیچ، بلکه به شدت از توان آن در زورآزمایی پيش رو می‌کاهد. 

اما از طرف دیگر انقلابیون چگونه، هر چه بیشتر قدرت می‌گرفتند؟ یکی این‌که محمدرضا شاه باز هم شدیداً تیشه به ریشه خودش می‌زد. وقتی که به لحاظ اقتصادی کشور به سرعت پیشرفت می‌کرد، این پیشرفت اقتصادی، در عین حال نتیجه و نیز عامل رشد طبقه‌ای تکنوکرات و حتی طبقه مدیر و کارآفرین بود که باید اقتصاد را درست اداره کنند و پیش ببرند. به خصوص با افزایش درآمد نفتی در سال 1973 اتفاق افتاد و امکاناتی که به نظام می‌داد- من از مدیریت‌های نادرستی که انجام شد می‌گذرم- و در هر حال رشد شتابانی هم علی‌رغم این مدیریت‌های نادرست و حیف و میل‌ها صورت گرفت که باعث برآمدن طبقه‌ای تکنوکرات و مدیر شد. این طبقه تکنوکرات و مدیر به لحاظ اقتصادی باید مسئولیت به عهده بگیرد، ولی به لحاظ سیاسی نباید چیزی بگوید. اما مگر می‌شود از یک مغز انتظار داشت که به لحاظ اقتصادی فکر کند و به لحاظ اجتماعی و سیاسی فکر نکند. مگر می‌شود از طبقه میانی و تکنوکرات انتظار داشت- آن هم به صورت گسترده- که هیچ دخالتی در سیاست مملکت نداشته‌باشد. خواستی که شه به ويژه از نخبگان داشت، يعنی مشارکت فعال در اقتصاد و عدم مشارکت و بلکه نوکرصفتی ، خواستی شدنی نبود. حالا فرض کنيد که شاه جانش هم برای پيشرفت کشور می داد. بحث من در این‌جا، بحث خوب و بد نیست. بحث شدن و نشدن است.

در عین حال بازاریان به دلایل دیگر، به شدت از رژیم ناراضی بودند. چون، با توجه به نو و مدرن شدن اقتصاد ایران، بازاری‌ها و تجار سنتی که بازرگانی را در اختیار داشتند، نیز از این بابت لطمه خوردند و نارضایتی‌شان افزوده شد.

سرانجام بسیاری از وفاداران به نظام سلطنتی، نه وفادار به شخص پادشاه، بلکه به نظام سلطنتی به علت وفادارای‌شان به قانون اساسی مشروطه، به نظرشان آمد که دیگر نمی‌شود با سلطنت کاری کرد. چون تقاضای به خصوص ملی‌گرایان ایران از شاه،‌ حتی پس از مصدق استعفا و تبدیل کشور به جمهوری نبود؛ بلکه وفاداری به قانون اساسی بود که مقام و جای پادشاه را محفوظ می‌داشت. اما محمدرضا شاه به این خواسته‌ها و درخواست‌ها هم بی‌اعتنا بود. این امر از یک سو باعث شد که وفاداران به قانون اساسی نسبت به شاه بسیار بدگمان باشند و از نظام وی رو گردانندو از سوی دیگر، باعث شد، بسیاری از جوان‌هایی که مبارزه مسالمت آميز بزرگ ترهای خود را دیده‌بودند که با شاه به نتیجه‌ای نرسید،‌ رادیکا‌ل‌تر و تندروتر شدند و به جریان‌های بسیار تندرو مارکسیستی پیوستند که حالا اقدام مسلحانه یا توده‌ای را می‌پذیرفت، اما در هر حال نگاهی آشتی‌ناپذیر با نظام سلطنتی داشت. 
در پیوند این دو بحث باید بگویم، هر چه‌قدر شاه در رويارويی با نارضایتی و به‌پا خیزی مردم کاستی می‌کرد و استراتژی درستی نداشت يعنی نه مقابله می کرد و نه مصالحه و حتی در دل مبارزه هواداران خود را تنها گذاشت و از کشور رفت، جسارت و جرأت برای شرکت در تظاهرات بیشتر می‌شد. مردمی که حالا به هر اندازه‌ای ناراضی بودند، فکر می‌کردند می‌توانند به خیابان بیایند و نارضایتی خود را بگویند، بدون این‌ که کم و بیش خطر خاصی برایشان در بر داشته‌باشد. به خصوص بعد از فاجعه شهریور که اتفاق افتاد، کم و بیش تظاهراتی که اتفاق افتاد، تظاهراتی بود که برای کسی صدمه خاصی نداشت. بدیهی است که به این ترتیب هر چه بیشتر  بر شمار ناراضیان افزوده می‌شود و همین گونه شد که خیابان‌ها از مردم سیاه شد.

وقتی که نیروهای خارجی این مسئله را می‌دیدند، بدیهی است که دیدشان نسبت به نظام سلطنتی و نظام انقلابی و مدعیان نظام انقلابی عوض می‌شود. خیلی از سلطنت‌طلب‌ها که نمی خواهند مسائل را به صورت عینی بررسی کنند، نتیجه می‌گیرند که خارجی‌ها شاه را از ایران بیرون کردند. حتی خود شاه هم در کتاب "پاسخ به تاریخ" اشاره‌ای به این مسئله می‌کند. اما این طور نیست که به وجود آمدن نارضایتی گسترده در ایران و تغییر راه‌پیمایی‌های گسترده در ایران، مورد خاص و نظر خارجی‌ها باشد. امروز به حکم مهاجرت از وطن و در حدود سی سال رو و نيز پشت به تخته سياه نشستن در غرب، این را می‌توانم با اطمينان بگويم که خارجی‌ها نگاه بسیار پراگماتیستی دارند. نمی‌گویم آرمان‌خواه بین‌شان نیست، ولی به عنوان مدیر و مسئول کشور پیش خودشان تحلیل می‌کنند که ما با حاکمی مواجهیم که اهل مبارزه و يا ماندن و مصالحه و اهل هیچ چیز ديگر نیست و بیشتر از هر چیز فکر آن است که در کدام کشور اقامت کند و کشور را خالی می‌گذارد و به این ترتیب حکومت دست افراد دیگری می‌افتد. آیا بهتر نیست که در اين شرايط ما با افراد دیگری که مدعی قدرت هستند و این طور که جریان پیش می‌رود، قدرت را  در دست خواهند گرفت، به مصالحه‌ای برسیم و ببینیم با این‌ها چه می‌شود کرد. وقتی نیروهای خارجی می‌دیدند که هیچ گونه مقاومتی از سوی شاه، نه برای مقابله و نه برای مصالحه صورت نمی‌گیرد و از طرف دیگر، این باعث می‌شود که مردم هر چه بیشتر به خیابان‌ها بیایند، بدیهی است، کوشیدند در عین حال به گزینه انقلاب هم بیاندیشند. وقتی گزینه انقلاب مد نظر نیروهای خارجی قرار گرفت، در عین حال باعث تقویت انقلاب هم شد. 

در جمع‌بندی بحث بگویم که نگاهم به انقلاب نگاهی سیاسی است. سیاست یعنی توازان و  تقابل قوا. یکی از این طرفین توازن و تقابل، مبارزه را نپذیرفت و استراتژی‌ای نداشت و طرف دیگر درست به همین علت و به دلیل ناخرسندی تاریخی که در کشور وجود داشت، هر چه بیشتر شیردل می‌شد و هر چه بیشتر جرأت می‌کرد که به میدان مبارزه بیاید. وقتی هم که نیروهای خارجی مسئله را به طور عینی بررسی کردند، بدیهی است که نمی‌توانستند روی کسی که نه مبارزه را و نه مصالحه را پذیرفته‌است و بر عکس چمدان به دست، در انتظار رفتن به خارج است اعتباری بگشایند و وی را در نظر بگیرند. این دیدگاهی سیاسی است برای توضيح  فروپاشی نظام شاهنشاهی و جانشینی آن توسط نظام جمهوری اسلامی. 

نکته دیگری هم هست که می‌خواهم عرض کنم. این پیامی است که می‌خواهم به جوان‌ترها بدهم. بسیاری از جوان‌ها به نسل من و بلکه نسل پیش از من انتقاد می‌کنند که چگونه شما نتوانستید ببینید که به چه کسی کارت سفید نشان می‌دهید و چگونه به انقلابی تن در دادید که بسیاری از حقوق اجتماعی را از شهروندان گرفت تا حدی که لباس و موزیکی را که شهروند می‌خواهد، نمی‌تواند بپوشد و بشنود.

حقیقت این است که حتی تا پیروزی انقلاب، پشتیبانی از آیت‌الله خمینی به معنی پشتیبانی از جمهوری اسلامی نبود. به این مسئله می‌شود انتقاد کرد، ولی در عین حال باید این مسئله را درک کرد که وقتی این قدر ناامیدی از رژیم سلطنتی وجود دارد که تن به مصالحه نمی‌دهد و بسیاری از یاران‌اش را حتی از خود گریزانده است، وقتی این قدر ناامیدی وجود دارد، اتفاقاً اپوزیسیون هم حالا شاید کمی شتابزده با ديدی پراگماتیستی گفت، تنها کسی که می‌تواند باعث شود که تمام نیروهای ناراضی را جمع کند و با شاه مقابله کند، آیت‌الله خمینی است. به ویژه که آیت‌الله خمینی در آن زمان، آن‌چه را بعد خودشان و یاران ایشان فرمودند، نمی‌فرمودند. حتی من به یاد دارم،‌ در همین نوفل‌لو شاتوی نزدیک پاریس، ایشان در مورد آزادی زن، حق انتخاب زن، حقوق برابر زن به طور مشخص صحبت کرده‌بودند. حتی این را خوب به خاطر دارم که در مورد آزادی کمونیست‌ها صحبت کرده‌بودند. آن موقع تصور و یا توهمی وجود داشت که آیت‌الله خمینی عارفی هستتند که چشم‌داشت هیچ حکومت، ثروت و این‌ها را ندارند و جز این‌که بر مکان رفیع روحانی خودشان بنشینند هدف دیگری ندارند. شاید، به خاطر این تصور یا توهم بتوان ما را مقصر دانست و به این لحاظ به نسل من و به ویژه به نسل قبل از من- چون نسل من باز در آن موقع جوان بود- انتقاد کرد. اما این انتقاد را نمی‌شود به بسیاری از ما و به نسل پیش از من کرد که گویا ما از همان اول بین نظام سلطنتی با تمام ایراداتی که داشت و نظام جمهوری اسلامی با تمام آن‌چه که تا کنون ازش دیدیم، نظام جمهوری اسلامی را برگزیدیم. چنین نبود. 
]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_978/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_978/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Wed, 25 Feb 2009 22:21:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نخستین دولت جمهوری اسلامی؛ از آغاز تا انجام</title>
         <description><![CDATA["انقلاب ما به همان نسبت که پیروزیمان برق آسا و عظیم بود، تحولات بعدی آن که نامش را تداوم انقلاب گذاشتند نیز سریع و وسیع یا رادیکال و آتش فشانی انجام گرفت. از جهاتی نیز انقلابی علیه انقلاب شد و بسیاری از آنچه در حرکت اول سبب وحدت شده بود، مانند ملیت و انسانیت و آزادیخواهی، بهانه و وسیله برای تهمت و تفرقه و تخاصم گردید." 
(انقلاب ایران در دو حرکت - مهندس مهدی بازرگان) 

ذات انقلاب تغییر و تحول سریع عمدتا احساسی و خشونت بار است و بسیار طول می کشد تا جنبش انقلابی تبدیل به نهاد حکومتی قانون مند شود و در این فرآیند اتفاقات تلخ بسیاری رخ می دهد تا حکومتی با ثبات استقرار یابد. 

آنگاه که پیرمرد نهضت آزادی حکم دولت موقت را از رهبر انقلاب دریافت می کرد، گمان نمی برد که روزی چوب جوانان پر شور انقلابی او را به حکم ضد انقلاب و لیبرال و امریکایی مورد نوازش قرار دهد، اما چنین شد و دولت موقت اینقدر عمر نیافت که بتواند یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک بنشاند. 

<strong>آغاز راه </strong>

مهندس بازرگان پس از دریافت حکم نخست وزیری در تا ریخ 15 بهمن 57 و آنگاه که مردم به حمایت از وی در خیابان ها "درود بر خمینی، سلام بر بازرگان" سر می دادند کابینه ای بدین شرح به امام معرفی کرد: عباس امیرانتظام (سرپرست تشکیلات نخست وزیری و سخنگوی دولت)، سرلشگر قرنی (رئیس ستاد ارتش)، صادق قطب زاده (رئیس رادیو و تلویزیون)، کریم سنجابی(وزیر خارجه)، احمد صدر حاج سید جوادی(وزیر کشور)، مصطفی کتیرائی (وزیر مسکن و شهرسازی)، یوسف طاهری قزوینی(وزیر راه وترابری)، علی اکبر معین فر(وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه و بودجه)، کاظم سامی (وزیر بهداری و بهزیستی)، داریوش فروهر( وزیر کارو امور اجتماعی)، ابراهیم یزدی(معاون نخست وزیر در امور انقلاب)، یدالله سحابی(وزیر مشاور در طرح های انقلاب)، علی اردلان(وزیر دارایی و امور اقتصادی)، اسدالله مبشری(وزیر دادگستری)، عباس تاج(وزیر نیرو)، علی محمد ایزدی(وزیر کشاورزی)، رضا صدر(وزیر بازرگانی)، حسن نزیه(رئیس شرکت نفت)، علی شریعتمداری(وزیر علوم و فرهنگ وهنر)، غلامحسن شکوهی (وزیر آموزش وپرورش)، ناصر میناچی(وزیر اطلاعات و تبلیغات)، دریادار مدنی(وزیر دفاع ملی)، حسن اسلامی(وزیر پست و تلگراف و تلفن)، سپهبد نوروزی (سرپرست شهربانی). 

هاشمی رفسنجانی در کتاب "انقلاب و پیروزی-168ص" درباره انتخاب مهندس بازرگان می نویسد: «از اولین روزهای ورود امام به ایران، مهم ترین بحث در بین ما، بحث تعیین نخست وزیر و اعضای دولت انقلاب بود و چون از ابتدا تصمیم بر این بود که روحانیت در امور اجرایی دخالت نکند همه ما به این نتیجه رسیدیم که در این زمینه از نیروهای نهضت آزادی و جبهه ملی استفاده بشود. بنابراین ما به عنوان اعضای شورای انقلاب، پس از بحث و بررسی موضوع در جلسه مورخ 14 بهمن 57، مهندس بازرگان را پیشنهاد دادیم.» 

امام پیشنهاد اعضای شورای انقلاب را پذیرفت و روز بعد از آن در حکم خود خطاب به مهندس بازرگان اینگونه نوشت: «بنا به پیشنهاد شورای انقلاب، برحسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است و به موجب اعتمادی که به ایمان راسخ شما به مکتب مقدس اسلام و اطلاعی که از سوابقتان در مبارزات اسلامی و ملی دارم، جنابعالی را بدون در نظر گرفتن روابط حزبی و بستگی به گروهی خاص مامور تشکیل دولت موقت می نمایم تا ترتیب اداره مملکت و خصوصا انجام رفراندوم و رجوع به آرای عمومی ملت درباره تغییر نظام سیاسی کشور به جمهوری اسلامی و تشکیل مجلس موسسان از منتخبین مردم جهت تصویب قانون اساسی نظام جدید و انتخاب نمایندگان ملت بر طبق قانون اساسی جدید را بدهید.» 

ایشان پس از انتصاب بازرگان نیز در حمایت از دولت وی چنین گفتند: «مخالفت با این حکومت مخالفت با شرع است و.... جزایش بسیار زیاد است» و افزودند: «من تنبه می دهم به کسانی که تخیل این معنی را می کنند که کارشکنی بکنند یا اینکه خدای نخواسته یک وقت قیام بر ضد این حکومت بکنند، من اعلام می کنم به آنها که جزای آنها بسیار سخت است....» (انقلاب و پیروزی-ص170) 

اما حمایت های رهبر انقلاب از مهندس بازرگان و دولت وی سبب نشد تا تیغ تیز انقلابیون زیر گلوی دولت موقت قرار نگیرد. این انتقادات در ابتدای امر از سوی گروه های چپگرا علی الخصوص درباره ارتش وارد می شد. آنها در خواست انحلال کامل ارتش را داشتند و در فکر تشکیل میلیشیای خلقی بودند. 

مهندس بازرگان در خصوص اتهاماتی که به دولت وی وارد می شد در کتاب "انقلاب ایران در دو حرکت-ص90" می نویسد: «از اولین اختلافات و عمیق ترین انتقادات به دولت موقت از ناحیه جوانان و تازه وارد شدگان، انقلابی نبودن و قاطعانه عمل نکردن یا گام به گام رفتن بود، در حالیکه می بینیم فرمان نخست وزیری امام، روال کاملا مرحله به مرحله داشته بوی چیزی که نمی داد سرعت و خشونت انقلابی یا رادیکالیسم انتقامی بود.» 

پس از آنکه دولت موقت رسما زمام امور را در دست گرفت و تلاش کرد تا با سازمان دادن امور کشور زندگی را به روال عادی آن برگرداند و به شیوه مرسوم دولت ها، با حرکات آهسته و حساب شده قدم بردارد، انقلابیونی که حرکات سریع و تغییرات یک شبه به مذاقشان خوش آمده بود و نمی توانستد خود را به تغییرات تدریجی اصلاح گرانه عادت دهند به جدال با دولت برخاستند و به هر حرکت آن خرده گرفتند. 

بالا گرفتن نارضایتی ها و فشارهای انقلابیون بر دولت و تداوم برخی تداخل ها بین نهادهای برآمده از انقلاب و اعضای دولت موقت، موجب اظهار ناراحتی های پی در پی مهندس بازرگان و اعضای دولت شد تا حدی که چند بار حتی بحث استعفای دست جمعی اعضای دولت پیش آمد. 

برای حل مشکلاتی که پدید آمده بود در جلسه مشترکی که در تاریخ 9 تیر 58 میان امام، شورای انقلاب و دولت موقت برگزار شد سه راهکار مطرح گردید. راه حل اول این بود که شورای انقلاب که نقش قوه مقننه را ایفا می کرد به همراه تمام نهاد های انقلابی به کلی منحل شوند و دولت زیر نظر مستقیم رهبر انقلاب انجام وظیفه کند و راه حل دوم انحلال دولت و واگذاری امور به شورای انقلاب بود. 

راهکار سومی که مطرح شد و در نهایت امام نیز آنرا پذیرفت این بود که شورای انقلاب و دولت موقت با حفظ جایگاه و موقعیت خود در هم ادغام شوند، به نحوی که عده ای از اعضای شورای انقلاب وارد دولت شوند و مسئولیت اجرایی بگیرند و عده ای از اعضای دولت موقت نیز وارد شورای انقلاب شوند و در تصمیم گیری های آن سهیم باشند تا به این ترتیت هر دو نهاد با وظایف و مشکلات هم بیشتر آشنا شده و با حل مسائل و مشکلات احتمالی، کارها با سرعت بیشتری انجام شود. 

در اجرای این طرح از جمع اعضای شورای انقلاب، آیت الله خامنه ای به معاونت وزارت دفاع منصوب شدند و آقایان مهدوی کنی و هاشمی رفسنجانی در وزارت کشور سمت های معاونت کمیته های انقلاب و سپاه پاسداران را بر عهده گرفتند و باهنر و ابوالحسن بنی صدر نیز در معاونت وزارت خانه های آموزش و پرورش و امور اقتصادی قرار گرفتند. از جمع اعضای دولت موقت نیز آقایان فروهر، کتیرایی، میناچی، صباغیان و صادق طباطبایی وارد شورای انقلاب شدند. 

اما این راهکار نیز موثر واقع نشد و نتوانست جلوی دخالت های انقلابیون جوان را در اداره امور کشور بگیرد و کار تا بدانجا پیش رفت و اتهامات و فشار ها بر بازرگان و دولتش اینقدر افزایش یافت که در نهایت دولت موقت در آبان ماه 58 استعفا کرد. 

اما قبل از استعفای دولت موقت و در طول مدتی که کابینه بازرگان اداره کشور را بر عهده داشت تغییر ات بسیاری در کابینه رخ داد تا کابینه بازرگان نیز رنگ و بویی از تحولات سریع انقلابی داشته باشد. 

در اسفند 57 دولت در اطلاعیه‌ای اعلام كرد از آنجاکه مدنی عهده‌دار فرماندهی نیروی دریایی است، دولت تصمیم دارد كه وی از مسئولیت وزارت دفاع فارغ باشد. از همان روز تیمسار تقی ریاحی – رئیس سابق ستاد ارتش در زمان نخست‌وزیری مصدق- به وزارت دفاع منصوب شد. 

پس از آن سرلشكر قره‌نی رئیس ستاد كل ارتش در فروردین ماه 58 در حالی که درگیری های خونینی در ترکمن صحرا انجام می پذیرفت، استعفا كرد. بجای قره‌نی، ناصر فربد منصوب شد و او نیز سی‌ام تیرماه 1358 كناره‌گیری كرد تا بجای او حسین شاكر به ریاست ستاد كل ارتش منصوب شود. 

تغییر دیگر کابینه اینگونه بود که دكتر كریم سنجابی وزیر خارجه در اواخر فروردین 1358 استعفا كرد. وی دلیل استعفای خود را «عدم پیشرفت در اوضاع و احوال كنونی» اعلام كرده بود. در همان زمان گفته شد كه سنجابی اواخر اسفند 1357 نیز استعفا كرده است كه البته در آن زمان این استعفا پذیرفته نشد. با استعفای سنجابی، ابراهیم یزدی جانشین او شد تا شایعاتی که علت اصلی استعفای سنجابی را مداخلات یزدی مطرح می کرد تقویت شود. 

همچنین در خردادماه عباس امیرانتظام كه سخنگویی دولت را بر عهده داشت به عنوان سفیر ایران در سوئد برگزیده شد و صادق طباطبایی جای او را گرفت و نیز دكتر اسدالله مبشری از وزارت دادگستری كناره گرفت و احمد صدر حاج‌سیدجوادی كه وزارت كشور را بر عهده داشت به جای او در وزارت دادگستری قرار گرفت و هاشم صباغیان جایگزین صدر حاج سید جوادی شد. 

در تاریخ 7مهر 58 بازرگان خود دست به تغییرات گسترده ای در دولت زد. در این تغییرات دکتر چمران، علی اکبر معین فر و عزت الله سحابی به ترتیب به عنوان وزیر دفاع ملی، وزیر نفت، وزیر مشاور و سرپرست سازمان برنامه و بودجه تعیین شدند و حسن حبیبی، رجایی و اسپهبدی به ترتیب به عنوان کفیل وزارت خانه های فرهنگ و اموزش عالی، آموزش و پرورش، و کار و امور اجتماعی معرفی شدند. 

همچنین دکتر یدالله سحابی وزیر مشاور در تحقیقات و تعلیمات شد و داریوش فروهر وزیر سیار و احمد بنی اسدی وزیر مشاور در امور اجرایی. اخرین تغییر در کابینه مربوط به استفای دکتر کاظم سامی از سمت وزارت بهداری و بهزیستی بود. 

همانگونه که شرح آن گذشت دولت بازرگان در طول کمتر از یکسالی که حکومت کرد تغییرات گسترده و وسیعی را پشت سر گذاشت که البته این حجم تغییرات با توجه به شرایط انقلابی جامعه و فشارهایی که از طرق مختلف بر دولت موقت وارد می شد طبیعی می نمود. 

<strong>در مسیر استعفا </strong>

چند دلیل عمده را می توان برای استعفای دولت موقت برشمرد. یکی حجم انتقادهایی بود که به خاطر عملکرد غیر انقلابی دولت موقت به آن وارد می شد و در پی آن دخالت هایی که برای انجام انقلابی امور صورت می پذیرفت. 

دیگری فشارهای سیاسی ناشی از دیدار بازرگان با برژینسکی که در جریان سفر او به همراه ابراهیم یزدی و مصطفی چمران برای جشن استقلال الجزایر صورت پذیرفت. 

همچنین یکی از مواردی که همواره مستمسک مخالفان دولت موقت برای فشار به آن قرار می گرفت اعتقاد اعضای این دولت بر "جمهوری دموکراتیک اسلامی" بود. 

مهندس بازرگان در این خصوص می نویسد:« از جمله گناهانی که برای دولت موقت و نخست وزیر ان می شمردند اصرار بر عنوان جمهوری دموکراتیک اسلامی به جای جمهوری اسلامی علیرغم نظریه امام بود. حقیقت قضیه این است که اصطلاح جمهوری دموکراتیک اسلامی قبل از آنکه در رفراندوم سال 58 مطرح شود و امام اعلام نظر نسبت به تعبیر ساده جمهوری اسلامی با قید نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر بنمایند، در اساسنامه مصوب شورای انقلاب آمده بود و مرحوم بهشتی علاقمند و مدافع آن بود.»(انقلاب ایران در دو حرکت- ص92) 

مسئله دیگری که به نوعی میخ آخر را بر تابوت دولت بازرگان کوبید ماجرای تسخیر سفارت امریکا و در پی آن انتشار اسنادی مبتنی بر جاسوسی عباس امیر انتظام برای امریکا بود. 

اگرچه مهندس بازرگان مطرح می کند که استعفا پیش از ماجرای تسخیر سفارت انجام شده است و ربطی به آن جریان ندارد اما در آن زمان انقلابیون استعفای کابینه بازرگان را "سقوط دولت موقت" قلمداد کرده و آنرا معلول گروگانگیری و افشاگری های دانشجویان دانستند. 

مهندس بازرگان با رد این ادعا درباره علت استعفا در کتاب "انقلاب ایران در دو حرکت-ص95" می نویسد:« ... روز قبل از اشغال سفارت، استعفا به تصویب هیئت دولت رسیده و دو هفته پیش از ان به شورای انقلاب گزارش شده بود که اگر اخلال گری ها و تعدد مراکز تصمیم گیری جای خود را به همکاری صمیمانه و یکپارچه شدن دولت و شورای انقلاب و مقام رهبری ندهد، وزراء فشار می آورند و دولت موقت خود را ناچار می بیند که کنار برود. عمل گروگانگیری دانشجویان کوچکترین تاثیر در تصمیم دولت موقت و تقدیم استعفای قطعی برای امام را نداشت ولی از چندی قبل مخصوصا بعد از مسافرت الجزائر وب ه بهانه ملاقات با برژینسکی وزیر امور امنیتی دولت امریکا، نقشه ای برای بدنام کردن و برکنار نمودن دولت موقت کشیده و تبلیغات و تحریکات حساب شده وسیع در صدا وسیمای جمهوری اسلامی و در بعضی محافل روحانی و حزبی موثر به راه افتاد. اصولا دولت موقت از همان ماه دوم انتصاب آمادگی خود را برای واگذاری مسئولیت و عدم قبول بی نظمی ها و دخالت ها اعلام کرده بود و در این مدت بنا به امر و تکلیف شرعی کردن امام و اصرار شورای انقلاب ادامه به خدمت می داد و برای استعفا و تحویل قدرت کمترین نیاز به نقشه و توطئه یا بهانه گیری و افشاگری نداشت.» 

برخلاف صحبت های مهندس بازرگان اما هاشمی رفسنجانی با بیان اینکه اگر ماجرای تسخیر سفارت علت استعفا نبوده باشد لااقل دلیل برای جدیت کابینه بر استعفا بوده است، می نویسد:« آقای بازرگان اصرار داشتند ما بپذیریم استعفای ایشان و دولت موقت، ربطی به مساله تصرف سفارت امریکا و مخالفت شدید دانشجویان با آنها ندارد و این موضوعی است که پیش از این واقعه تصمیم آن گرفته شده بود، اما واضح بود که پذیرش این حرف علی رغم اینکه تغییری در ماهیت قضیه نمی داد، منطقی به نظر نمی رسید و حداقل این بود که این اتفاق بهانه ای برای جدیت ایشان در امر استعفا شد.» (انقلاب و پیروزی- ص374) 

به هر روی و به هر دلیل استعفای دولت موقت در تاریخ 15 آبان 58 یعنی دو روز پس از تسخیر سفارت امریکا از سوی امام پذیرفته شد و اداره امور کشور به شورای انقلاب واگذار گردید. 

مهندس بازرگان در متن استعفا نامه خود خطاب به رهبر انقلاب چنین نوشت:« با کمال احترام معروض می دارد، پیرو توضصیحات مکرر گذشته و نظر به اینکه دخالت ها، مزاحمت ها، مخالفت ها و اختلاف نظرها، انجام وظایف محوله و ادامه مسئولیت را برای همکاران و اینجانب مدتی است غیر ممکن ساخته و در شرایط تاریخی حساس حاضر نجات مملکت و به ثمر رساندن انقلاب، بدون وحدت کلمه و وحدت مدیریت میسر نمی باشد، بدین وسیله استعفای خود را تقدیم می دارد تا به نحوی که مقتضی می دانند کلیه امور را در فرمان رهبری گیرند و یا داوطلبانی که با آنها هماهنگی وجود داشته باشد، مامور تشکیل دولت فرمایند.» 

بنابراین دولت موقتی که 15 بهمن ماه 57 به پیشنهاد شورای انقلاب، حکم خود را از آیت الله خمینی دریافت کرده بود، در کمتر از یک سال در آبان ماه 58 عطای قدرت را به لقایش بخشید تا اعضایش در چرخ دنده های حرکت انقلابی خورد نشوند اما تقدیر چنین بود که هر یک به شکلی گرفتار این چرخ دنده ها شوند. 

<strong>پس از پایان دولت موقت </strong>

از انقلاب فرانسه مثلی به یادگار مانده است که "انقلاب فرزندان خود را می خورد"، این مثل اما در این ایران برای افرادی که هر یک به نوعی پدران انقلاب بودند صادق است. سرنوشت اعضای کابینه مهدی بازرگان در یک چیز مشترک بود و آن این است که اکثر آنها به مدت کوتاهی پس از دولت موقت دیگر نتوانستند در سازوکار نظام تازه استقرار یافته که هر کدام برای تحقق آن سختی ها کشیده بودندجایی برای خود پیدا کنند. 

-بازرگان که در کنار آیت الله طالقانی و ید الله سحابی از بنیان گذاران نهضت آزادی به شمار می رود و در زمان شاه 5 سال از عمرش را در زندان سپری کرده بود پس از استعفای دولت موقت تنها توانست در مجلس اول حضور یابد، مجلسی که خاطرات تلخی را برای او رقم زد و شعار "مرگ بر بازرگان" در آن طنین انداز شد. 

پس از مجلس اول بازرگان در تمام انتخابات های ریاست جمهوری و مجلس ثبت نام کرد اما همواره رد صلاحیت شد. 

رد صلاحيت او در انتخابات رياست جمهوری سال ۱۳۶۴ منجر به تحريم انتخابات توسط برخي مراجع از جمله آیت الله سیدکاظم شریعتمداری ، آیت الله مرعشی نجفی و آیت الله سید صادق روحانی شد. 

مهندس مهدی بازرگان در 30دی ماه سال 1373 در ضمن یک سفر درمانی در ژنو درگذشت. 

-عباس امیر انتظام که پس از سخنگویی دولت موقت به عنوان سفیر ایران به سوئد فرستاده شده بود بعد از اشغال سفارت امریکا به ایران فراخوانده شد و در تاریخ 28 آذر 58 بازداشت شد. وی به اتهام توطئه برای انحلال مجلس خبرگان، مخالفت با نظام ولایت فقیه، تلاش برای ایجاد اختلاف بین فلسطینیان و لیبیایی‌ها با ایران، فراری دادن سران رژیم سابق و ارائه اطلاعات سری به آمریکائیان دستگیر و پس از ۴۵۴ روز بازداشت در سلول انفرادی، در دادگاه ویژه انقلاب به اعدام محکوم شد که با تلاش مهدی بازرگان به حبس ابد تقلیل یافت. 

وی هم اکنون در حال سپری کردن دوران محکومیت خود می‌باشد. او در تمامی این سال‌ها خواستار برگزاری دادگاه تجدید نظر و اعاده حیثیت خویش است. 

طبق گفته‌های فرشته بازرگان، دختر مهدی بازرگان، تنها دغدغه ‍‍مهدی بازرگان تا واپسین روزهای عمرش مساله زندانی بودن امیرانتظام بوده‌است که مهدی بازرگان را رنج می‌داده ‌است و مساله آزادی امیرانتظام را، به عنوان آرزویی ناکام یاد می‌کرده‌است. 

- داریوش فروهر که پیش از انقلاب بیش از ده بار و در مجموع پانزده سال زندان را تجربه کرده بود پس از استعفای دولت موقت در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا شد و در پائیز سال 60 به زندان رفت و نزدیک به 5 ماه در زندان بود. وی پس از آن فعالیت سیاسی محدود خود را در قالب حزب ملت ایران ادامه داد تا اینکه در سال 1377 در پرونده موسوم به قتل های زنجیره ای همراه با همسرش پروانه فروهر به طرز فجیعی کشته شد. 

- دکتر کاظم سامی که پیش از استعفای دست جمعی دولت موقت بنا به دلایلی همچون 1- عدم هماهنگی در دولت و بین دولت و دیگر مراكز قدرت2- عدم اختیار و قدرت كافی3-عدم تجانس در هیات وزیران4- عدم وجود یك سیاست مشخص سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی 5- عدم هماهنگی برنامه‌های وزارتخانه‌ها با اهداف انقلاب 6- عدم اعتماد برای خدمت آینده» استتعفا کرده بود نیز در اولین انتخابات ریاست جمهوری کاندیدا شد ه بود. وی سال 67در مطبش مورد حمله قرار گرفت و دو روز بعد در بیمارستان در گذشت. 

-صادق قطب زاده که پس از استعفای دولت موقت خود را کاندیدای ریاست جمهوری کرده بود در زمان ریاست جمهوری بنی صدر وزیر امور خارجه گردید اما در 17 فروردین سال 61 به اتهام توطئه نظامی برای براندازی جمهوری اسلامی بازداشت شد و در شهریور همان سال اعدام گردید. 

- علی اردلان در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی به نمایندگی مردم تویسرکان انتخاب شد اما اعتبار نامه وی صادر نشد. او در شهرویور 60 به زندان افتاد وتا سال 62 سی ماه زندان را پشت سر گذاشت. او همچنین در اردیبهشت 69 و در پی امضای نامه معروف به 90 امضایی بازداشت شد و 333 روز را در سلول انفرادی گذراند. وی در واپسين سالهاي عمر خود رياست هيأت رهبري جبهۀ ملی را عهده دار بود و سرانجام در ۲۱ بهمن ماه ۱3۷۸، از دنیا رفت . 

-سرلشگر قره نی در سوم اردیبهشت سال 1358 - دو ماه بعد از استعفا- توسط گروه فرقان ترور شد تا اولین قربانی خشونت های پس از انقلاب باشد. 

-احمد صدر حاج سید جوادی پس از دولت موقت در مجلس اول حضور داشت و پس از آن در قالب نهضت ازادی فعالیت کرد وی مدت کوتاهی را نیز همرا با دیگر اعضای نهضت ازادی زندانی گردید. وی پس از انقلاب درگیر تهیه دایره المعارف تشیع بود. 

- احمد مدنی پس از وزارت دفاع بنا به خواست مهندس بازرگان، مدتی عهده دار استانداری خوزستان شد. وی در نخستین انتخابات ریاست جمهوری، در بهمن ماه سال ۱۳۵۸، نامزد شد و حائز رتبه دوم آرا شد. او در انتخابات دوره اول مجلس شورای اسلامی نیز، از حوزه انتخابیه کرمان انتخاب شد اما اعتبار نامه وی به تصویب نرسید. وی در اواسط سال ۱۳۵۹ برای همیشه از کشور خارج شد و به آمریکا مهاجرت کرد و سالها دبیر کلی جبهه ملی ایران در خارج از کشور را بر عهده داشت. او در روز ۲۳ بهمن ۱۳۸۴ شمسی پس از یک بیماری نسبتاً طولانی در اثر ابتلا به سرطان، در ایالت کلرادو در آمریکا دیده بر جهان فروبست. 

گذشته از این تعداد اعضای دولت موقت که ذکرشان رفت، دیگر اعضای آن نیز یا خانه نشین شدند یا جلای وطن نمودند. برخی شان هم پس حضور در دولت جمهوری اسلامی تجربه زندان آنرا نیز را در تقویم زندگی خویش ثبت نمودند. 

کابینه بازرگان در بدترین زمان ممکن بر مسند امور نشست. در زمانی که کشور یک اوج انقلابی را از سر گذارانده بود و فرآیند گذار به ثبات را در پیش داشت اما موج های به وجود آمده پس از انقلاب با هربار آمدن قربانیانی با خود می برد و دولت موقت یکی از این قربانیان بود. 

کابینه بازرگان امده بود تا امنیت، ثبات و آرامش را برای کشور رقم زند و امور را به شرایط عادی بازگرداند اما اتفاقاتی که یکی پس از دیگری از پی هم می آمدند به اعضای دولت اجازه نمی دادند تا با فراغ بال وظایف محوله خود را انجام دهند، اینگونه بود که اعضای دولت موقت تصمیم گرفتند تا با استعفای خویش اصرار بر امر ناممکن ننمایند. 

آنها اهل اصلاح بودند اما کشور هنوز در تب و تاب انقلاب می سوخت. اعضای دولت موقت با گذر زمان هرکدام به سویی رفتند اما دو دهه پس از ایشان، کسانی که زمانی منش اصلاح گرانه کابینه بازرگان را "ضد انقلابی" و "لیبرالی" می نامیدند خود لیبرال مسلک شدند و پا در راه اصلاحات نهادند.

منبع: فرارو]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_783/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_783/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Tue, 10 Feb 2009 04:05:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با پیامدهای ناخواسته انقلاب بازی بزرگی را باختیم</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامداد خبر-مهرداد بزرگ:</strong> کوروش زعیم از اعضای ارشد جبهه  ملی ایران است، جبهه ملی  با آغاز اوجگیری مبارزات موج نوی ناسیونالیسم ایرانی به رهبری محمد مصدق و به منظور تلاش برای ملی کردن صنعت نفت و اجرای قانون اساسی مشروطه تاسیس شد دولت برخاسته از جبهه ی ملی بین سالهای 1330 تا 28 مرداد 1332 اداره ی کشور را در دوره ای پر آشوب بر عهده داشت و بعد از آن رهبران جبهه ی ملی یا محاکمه و زندانی شدند یا تحت فشار هیئت حاکمه راه انزوا در پیش گرفتند با این حال همراهی جبهه ی ملی با حرکت انقلابی مردم ایران به رهبری آیت الله خمینی هم نتیجه ی بهتری برای آنها در بر نداشت بعد از حضور کوتاه برخی اعضای جبهه  ملی در کابینه ی مهدی بازرگان-که خالی از درگیری و تنش هم نبود- و به دنبال اعتراض جبهه ی ملی به لایحه ی قصاص و موضع گیری تند رهبر انقلاب علیه جبهه ملی و بیان عبارت معروف ِ "جبهه ی ملی از امروز محکوم به ارتداد است" زمینه برای برخورد با این حزب سیاسی هوادار دموکراسی فراهم شد، در بهمن ما سال 57 البته یک عضو جبهه ی ملی راه دیگری در پیش گرفت: شاپور بختیار، او با قبول پیشنهاد نخست وزیری کوشید تا امواج انقلاب را مهار کند کوششی ناکام که البته اخراج از جبهه ی ملی را نیز برای او به ارمغان آورد، حالا و در روزهایی که بازخوانی انقلاب به روایت جناحهای مختلف فکری و سیاسی را آغاز کرده ایم یکی از سرشناس ترین چهره های حال حاضر جبهه ی ملی در گفتگو با بامداد خبر و با صراحتی کم سابقه از بختیار به عنوان  "مردی بسیار میهن‌پرست، شجاع و از خود گذشته " یاد می کند، کوروش زعیم "اگر چه بی تدبیری ها و اشتباهات شاه سابق در مواجهه با خواستهای دموکراتیک و پای فشاری بر دیکتاتوری را نکوهش می کند" اما پیامدهای ناخواسته ی انقلاب را موجب دور شدن جامعه ی ایران از مسیر پیشرفت می داند. 

اکنون بازخوانی تاریخ انقلاب به روایت کوروش زعیم  را می خوانید:

<strong>آیا نظام جدید آزادی‌های افزون‌تری در عرصه سیاسی را نسبت به نظام پیشین عرضه می‌کند؟ کدام یک از دو ساختار حقوقی، ساختار حقوقی موجود یعنی قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی و ساختار حقوقی پیشین یعنی قانون اساسی مشروطه سلطنتی محمدرضاشاهی به ساختار حقوقی دموکراتیک نزدیکتر است؟ در یک مقایسه، درکدام یک از این دو دوران برای مردم ما فرصت بیشتری برای تجربه دموکراسی مهیا شده‌است؟</strong>

مقایسه مستقیم دو نظام در زمینه آزادی‌ها گمراه‌کننده است، زیرا نظام گذشته مردم را از همه آزادی‌های مدنی مانند آزادی بیان، آزادی فعالیت سیاسی و انتخابات محروم کرده‌بود، ولی در زندگی خصوصی و اقتصادی مردم دخالت نمی‌کرد. آزادی‌های سیاسی که به وسیله رسانه‌ها، گردهمایی‌ها و انتخابات ابراز می‌شود به شدت بسته بود، ولی خارج از زمینه سیاست و مخالفت با شاه و دربار، هیچ محرومیتی وجود نداشت و امنیت اقتصادی و اجتماعی برقرار بود. 

در نظام جمهوری اسلامی، افزون بر همان محدودیت‌های سیاسی و بسته بودن نظام، مردم در هیچ زمینه زندگی روزمره خود نیز آزادی و امنیت ندارند. از دیدگاه فساد در دستگاه دولت، در رژیم گذشته نسبت به حالا دله‌دزدی می‌شد، و می‌کوشیدند آن را از مردم پنهان کنند تا آبرویشان حفظ شود؛ در صورتی که در نظام جمهوری اسلامی دارایی‌های ملی را غارت می‌کنند و نه تنها اصرار زیادی در پنهان‌کاری و حفظ آبرو ندارند، بلکه دزدیدن و اتلاف بیت‌المال، انحصارهای غیرقانونی و قاچاق را جزو حقوق حکومتی خود می‌دانند.
 
قانون اساسی رژیم گذشته همان قانون اساسی برآمده از انقلاب مشروطیت بود و اگر رعایت می‌شد، برقراری دموکراسی امکان‌پذیر می‌بود، کما این که در دوران مصدق این اتفاق افتاد. پس از انقلاب، قانون اساسی 1358، پیشرفته‌تر از قانون گذشته بود، ولی پس از تغییرات غیرقانونی که در آن دادند و آن را به شکل کنونی درآوردند، برقراری دموکراسی حتی اگر همه مفاد قانون اساسی هم رعایت شود امکان‌پذیر نیست. بنا بر این در شرایط کنونی، قانون اساسی جاری استمرار دیکتاتوری را تضمین کرده‌است.

<strong>با توجه به این که بخش مهمی از شعارهای انقلاب اقتصادی بودند و تمامی گروه‌ها مدعی بودند که این‌جا که ایستاده‌ایم جای ما نیست، در زمینه رشد، توسعه و رفاه اجتماعی کدام یک از دو حکومت موفق‌تر بوده‌اند؟</strong>

دشواری ما پس از انقلاب در زمینه اقتصادی این بود که چپ‌گرایان که شعارهای اقتصادی زیبا ولی غیرعملی می‌دادند و حزب‌هایی مانند حزب توده بر سیاست‌گذاری اقتصاد کشور حاکم شدند. روحانیان که هیچ دانش و آگاهی از هیچ چیز، نه کشورداری و نه اقتصاد، نداشتند. در چنین شرایطی، شعارهای باسوادنما، مردمی‌نما و فریبنده چپ‌گرایانی که کشورهایی مانند شوروی و کوبا را الگو گرفته‌بودند در التقاط با روحانیانی که قصد داشتند اقتصادی مذهبی را برقرار کنند، دست در دست هم در راستای تحقق آرمان‌هایی غیرممکن، شالوده اقتصاد کشور را نابود کردند. زیربنای قدرتمندی که برای پیشرفت اقتصادی کشور ایجاد شده‌بود، توسط این تکنوکرات‌های بی‌تجربه و با پشتیبانی جامعه روحانی که تفاوت‌ها را درک نمی‌کرد، مضمحل شد. در نتیجه قراردادهای سرمایه‌گذاری و انتقال تکنولوژی لغو شد. صنایع کشور را با مصادره‌ها و دولتی کردن‌ها در هم شکستند، صنعت‌گران را گریزان کردند. سرمایه‌داران را فراری دادند، مغزها به علت نابود شدن فرصت‌ها فرار کردند. کارخانه‌ها از دارایی و ابزار تولید تهی شد. تولید کند شد. نادرستی و فساد بر همه فعالیت‌ها سلطه یافت و ما را به جایی رساند که اکنون کشورهایی مانند ترکیه و کره جنوبی و مالزی که در آن زمان به به ما رشک می‌بردند، اکنون کعبه آمال ما برای تکنولوژی و سرمایه‌گذاری و حتی کاریابی شده‌اند. 

<strong>در مقایسه آزادی‌های فرهنگی، توسعه و شکوفایی در عرصه‌های مختلف  فرهنگی و هنری و نسبت هر یک از دو نظام سیاسی پیش و پس از انقلاب با آرمان حرکت به سوی جهان مدرن در عرصه فرهنگ چه نظری دارید؟ </strong>

در زمینه‌های فرهنگی و هنری آزادی‌های زیادی وجود داشت و پس از انقلاب هم وجود داشته، در هر دو مورد به شرط این که انتقادی نباشد. ولی آزادی اندیشه در زمینه‌های فرهنگی و هنری در هر دو رژیم محدود بوده‌است. در رژیم گذشته هیچ گونه هنر انتقادی تحمل نمی‌شد و فرهنگ به سوی تقلید از غرب ترغیب می‌شد. یعنی به جای پویاسازی فرهنگ و هنر ایرانی، تقلید از غرب را پیشرفت فرهنگی تبلیغ می‌کردند. 

در رژیم جمهوری اسلامی هم هنر انتقادی به هیچ وجه تحمل نشده و فرهنگ ایرانی زیر فشار شدید قرار گرفته‌است؛ در عوض ارزش‌های مذهبی و عرب‌گرایی فرهنگی تشویق شده‌است. به همین دلیل، در طی سی سال جمهوری اسلامی بسیاری از هنرمندان و دانشمندان فرهنگی کشور به خارج مهاجرت کردند و فرهنگ و هنر ایرانی را در کشورهای دیگر شکوفا نمودند. در درون کشور، هنرمندان ما مجبور به پیروی و رعایت ارزش‌هایی شده‌اند که مانند قفسی آن‌ها را تنگ در بر گرفته و بسیاری را نیز ناامید یا خاموش کرده‌است. در زمینه هنرهای زیبا، موسیقی و سینما، هنرمندان ما در خارج از کشور نشان داده‌اند که بالقوه چه قدرت‌های جهانی هستند. ولی در داخل، حتی وقتی اثری شایسته عرضه در عرصه جهانی به وجود می‌آید، اگر کوچکترین اشاره انتقادی در آن باشد، آن را توقیف یا از عرضه آن‌ها جلوگیری می‌کنند. 

<strong>در زمینه  آزادیهای اجتماعی و نسبت هر یک از دو نظام با آن‌چه جنبش سبک‌های مختلف زندگی نامیده می‌شود، کدام یک از دو حکومت بیشتر در عرصه خصوصی زندگی مردم در مورد سبک زندگی دخالت کرده‌اند؟</strong>

تنها نگرانی رژیم گذشته خطر بی‌ثباتی نظام شاهنشاهی در اثر بروز نارضایتی از سوی فعالان سیاسی دموکراسی‌خواه و هم‌چنین خطر سلطه کمونیسم بود. بنا بر این، از انتقاد به شدت جلوگیری می‌کردند، ولی مردم آزاد بودند هر جور که مایل هستند زندگی کنند. به شرط آن‌که ترویج سبک زندگی آنان خطری برای بقا و تداوم سلطه شاه و دربار به وجود نیاورد. به همین دلیل، برای امتیاز دادن به صنف روحانی شیعه و جلوگیری از بروز نارضایتی آن‌ها به صورت شورشی دیگر، شاه به تخریب نیایشگاه بهاییان تن در داد. به روحانیان امتیاز می‌داد و فعالیت آنان را آزاد گذاشته‌بود، ولی به فعالان ملی و دموکراسی‌خواه راه نمی‌داد، چون موفقیت آن‌ها را مساوی با کاهش قدرت خود و تمکین به قانون اساسی می‌دانست، در عوض، روحانیان هیچ آرمان مردم‌سالاری نداشتند که تهدیدی برای قدرت او تلقی شود.

از سوی دیگر، نظام جمهوری اسلامی، ثبات و بقاء رژیم را در کنترل همه جانبه مردم می داند. اگر در همه زمینه‌ها و جوانب زندگی اجتماعی و خصوصی مردم دخالت شود، اگر همه ابزارهای اقتصادی و قدرت در دست هسته مرکزی حکومت باشد، و اگر مردم مزاحم آزادی‌خواه و دموکراسی‌خواه با کنترل شدید انتخابات از ورود به دایره قدرت دور نگه داشته‌شوند و اگر مردم فقیر و محتاج حکومت باشند، امکان تداوم نظام بیشتر است. بنا بر این در نظام جمهوری اسلامی، دایره کنترل‌های اجتماعی بسیار محدودتر و آزادی اجتماعی مردم کم‌تر است. حتی بسیار کم‌تر از آزادی‌های زندگی خصوصی در نظام دیکتاتوری کمونیستی شوروی که آن هم نظامی ایدئولوژیک بود.  

<strong>اگر بخواهید قیاسی بین وضعیت حقوقی زنان در دو نظام داشته‌باشید، کدام‌یک از دو نظام پیش و پس از انقلاب، بیشتر مطالبات حقوقی زنان را برآورده می‌کرد؟ نسبتی که هر یک از دو حکومت با دست‌یابی زنان به حقوق‌شان برقرار می‌کردند، چگونه بود؟</strong>

رژیم گذشته کوشش داشت که برای بهبود حیثیت بین‌المللی خود، کشور را نسبت به حقوق برابر زنان متعهد کند. افزون بر آن، یکی از اصولی که رژیم پهلوی از زمان رضا شاه خود را با آن معرفی کرد، نهادینه کردن آزادی زنان بود، هر چند که چندان هوشمندانه پایه‌گذاری نشد. در زمان محمدرضا شاه، زنان به حق رأی دست یافتند و آزادی مشارکت زنان در عرصه سیاست و کشورداری هم‌پای آزادی‌های اجتماعی اعمال می‌شد و حتی برخی اصلاحات قانونی در مورد حقوق خانوادگی هم به اجرا درآمد، سنگسار ممنوع بود و مسایلی مانند شهادت زن و دیه و قصاص و غیره بسیار کم‌رنگ شده‌بود، ولی محدودیت‌های مذهبی و نفوذ جامعه روحانی مانع بزرگی بر سر راه آزادی کامل زن و انطباق کامل قانون‌های خانواده با قانون‌های بین‌المللی بود.
 
در جمهوری اسلامی، از دید حقوق زنان، ناگهان دو هزاره به عقب برگشتیم، آن هم نه به گذشته دو هزار سال پیش خودمان، بلکه به فرهنگ دو هزار سال پیش قومی دیگر که با فرهنگ ایرانی تضاد بنیادین داشت. پس از انقلاب، تلاش زیادی شد که زن را تبدیل به کالایی برای بهره‌برداری مرد کنند، ولی زن ایرانی زیر بار نرفت و هنوز از مبارزه برای حفظ حقوق خود و برای بازپس گرفتن حقوق از دست رفته دست برنداشته که پایدارتر شده‌است. با وجو همه این محدودیت‌ها، توهین‌ها و ستم‌هایی که توسط جمهوری اسلامی بر زنان روا داشته‌ شده‌است، این زن شگفت‌انگیز ایرانی خود را چون قهرمانی در همه زمینه‌ها بالا کشیده و روسیاهی را بر چهره و هراس شکست را در دل جمهوری اسلامی نهاده‌است. 

<strong>وضعیت دانشگاه و دانشجویان را در هر یک از دو حکومت، چگونه ارزیابی می‌کنید؟</strong>

دانشجویان ما همیشه پیش‌روان جنبش‌های آزادی‌خواهانه بوده‌اند. رژیم گذشته هم بیش از هر قشر اجتماعی از دانشجویان می‌ترسید و دانشگاه‌ها را زیر کنترل و فشار شدید نگه داشته‌بود تا از هر اعتراض گروهی جلوگیری و هر جنبش دانشجویی را بی‌درنگ سرکوب کند. استادان هم به همین ترتیب زیر فشار بودند. اکنون شمار دانشگاه‌ها و دانشجویان چندین برابر شده و سطح نارضایتی هم به علت فشارهای ایدئولوژیک و خفقان سیاسی بسیار بیشتر شده و در نتیجه توجه امنیتی رژیم به دانشگاه و جنبش‌های دانشجوی معطوف است. بیرون کردن استادان فرهیخته و مستقل و جانشین کردن آن‌ها با استادان کم‌سواد و فرهنگ‌باخته، سطح علمی دانشگاه‌ها را به شدت کاهش داده‌است، به طوری که در سال‌های اخیر، دانشگاه‌های ما جایگاه و حیثیت بین‌المللی خود را از دست داده‌اند. به طور کلی، در رژیم گذشته سطح علمی دانشگاه‌ها بالا، ولی فعالیت‌های دانشجویی به شدت تحت کنترل بود؛ در حالی که در جمهوری اسلامی سطح علمی دانشگاه‌ها به ویژه در سه سال اخیر پایین آمده، ولی فعالیت‌های دانشجویان ناراضی و جنبش دانشجویی بسیار افزایش یافته و غیرقابل کنترل شده‌است. 

<strong>وضعیت دولت ایران در عرصه بین‌المللی و جایگاه و اقتدار آن در هر یک از دو نظام را چگونه می‌بینید؟</strong>

رژیم گذشته، با وجود این که وابستگی شدید آن به برخی ابرقدرت‌ها بسیار دانسته‌بود، در افکار عمومی جهانی احترام زیادی داشت. همه دنیا پذیرفته‌بود که ایران یک قدرت در حال ظهور است. پذیرش کلیه تعهدات بین‌المللی و امضای کلیه کنوانسیون‌ها و قطعنامه‌های بین‌المللی، ایران را عضوی مسئولیت‌پذیر در جامعه بین‌الملل معرفی کرده‌بود. همسایگان ما که همگی فقیر و نسبت به ما عقب افتاده اقتصادی بودند، از ایران حساب می‌بردند و ایجاد خطر ارضی یا توهین به فرهنگ ایرانی به شدت پرهیز داشتند. 

اکنون وضع به کلی وارونه شده‌است. نه تنها جامعه جهانی که ما را مخل آسایش خود می‌داند، بلکه همسایگان ما هم که همگی در راه پیشرفت و رفاه افتاده‌اند به ما با نظر تحقیر می‌نگرند و چشمان طمع به سرزمین و فرهنگ ما دوخته‌اند. دولت‌هایی که در همسایگی ما بی‌مشاوره یا اجازه ما تصمیم‌گیری استراتژیک نمی‌کردند و دولت ایران متضمن امنیت آن‌ها بود، اکنون به سران کشور ما توهین می‌کنند، بی‌اعتنایی می‌کنند، تصمیم‌های استراتژیک ضد ایرانی می‌گیرند و خطرات ارضی برایمان ایجاد می‌کنند. هیچ ابر قدرتی نیست که پشتیبان ما باشد و هیچ اتحادیه یا همبستگی دولتی یا غیر دولتی جهانی نیست که از ما حمایت کند، حتی جریان‌های اسلامی. همه از ما متنفرند یا ما را به دیده تحقیر می‌نگرند. 

<strong>با توجه به این موضوع، اعتبار و وضعیت شهروند ایرانی در جهان را، در هر یک از دو حکومت چگونه می‌بینید؟ نگاه ملت‌ها به شهروند ایرانی چگونه است؟</strong>

در آن زمان، شهروندان ایرانی همه جا با احترام پذیرفته می‌شدند، اسکناس ایران به آسانی قابل تبدیل بود و ورود ایرانیان به بسیاری از کشورها بدون ویزا یا به سهولت انجام می‌گرفت. ولی پس از انقلاب، هر چند در یکی دو سال نخست، بسیاری از ملت‌های جهان، ملت ایران را برای این جهش بزرگ که تصور می‌کردند به سوی دموکراسی و گامی ضروری برای تضمین تداوم پیشرفت اقتصادی بود، ستایش کردند، ولی از تاریخ گروگان‌گیری در سفارت امریکا، کم کم دیدگاه‌ها تغییر کرد. این[ گروگان‌گیری]، عملی نامتمدنانه و از دید برخی تروریستی بود. به موازات رفتار غیر منطقی، ضد ارزشی و دشمن‌ساز جمهوری اسلامی در عرصه بین‌المللی و شعارهای ستیزجویانه هرچند توخالی علیه دیگر کشورها، شهروندان ایران هم‌تراز سردمداران جمهوری اسلامی ارزیابی شدند و احترام آنان به شدت و با سرعت سقوط کرد. اکنون سال‌هاست که مردم جهان متمدن شهروندان ایرانی را مشابه شهروندان شوروی سابق با سوء ظن می‌نگرند. ایرانیان برای سفر به کشورهای دیگر، باید ساعت‌ها و روزها در صف بیرون سفارتخانه‌ها بایستند و ویزا گدایی کنند. ملت بزرگ ایران در هیچ دوران تاریخ کشور این‌گونه تحقیر و توهین نشده‌بود. 

<strong>آقای زعیم، آیا انقلاب ایران در همان ظرف زمانی، با همان تصورات و اطلاعات آن زمان اجتناب‌پذیر بود؟ فی‌المثل امروز در مورد پیشنهاد بختیار چگونه می‌اندیشید؟</strong>

شوربختانه روش حکومتی دیکتاتوری کور که توسط شاه اعمال می‌شد، نارضایتی را به حدی رسانده‌بود که زمینه‌های یک انفجار فراهم شده‌بود. حتی ساواک هم گویا به شاه گزارش داده‌بود که خفقان و فشار برای مردم تحمل‌ناپذیر شده و خطر نافرمانی و دگرگونی وجود دارد. ولی شاه متأسفانه از هوشمندی و شجاعت لازم برخوردار نبود و بر پایه ابزار ساختگی قدرت که همانا دستگاه‌های امنیتی داخلی و اتکا به ابرقدرت‌ها بود، خود را در رویارویی با ملت شکست‌ناپذیر فرض می‌کرد. شاه چنان خود را گم کرده و از موقعیت ایران در خاورمیانه غافل بود، که سخن از قدرت اتمی بودن می‌کرد و نه تنها همسایگان بلکه کشورهای غربی را هم نگران کرده‌بود. اگر هنگامی که هشدارها به او داده می‌شد و برخی شخصیت‌های ملی او را نصیحت کرده‌بودند، در آینه می‌نگریست و آن شاه نه چندان شجاع را می‌دید که هر بار خطر تهدیدش می‌کرد از کشور می‌گریخت، شاید بسیار زودتر از آن‌گاه که دیر شده‌بود صدای ملت را می‌شنید و تن به اجرای قانون اساسی می‌داد. ابرقدرت‌ها هم با شناختی که از خمیرمایه شخصیت شاه داشتند، از این که او بخواهد در سنگر نظامی دیکتاتوری شهامت خود را با دست‌یابی به ابزار جنگی قدرتمند نمایش دهد، نگران بودند و ادامه فرمان‌روایی او را خطرناک می‌دانستند.
 
بختیار مردی بسیار میهن‌پرست، شجاع و از خود گذشته بود، و از دیدگاه من او با وجود این که بخت موفقیت خود را بسیار اندک می‌دید، این فداکاری را کرد که بلکه بتواند از مصیبت جلوگیری کند. در هر حال، شاه در واگذاری قدرت به جبهه ملی یک سال تأخیر داشت و برنامه‌ریزی‌های فروپاشی آن‌قدر پیش رفته‌بود که دیگر ایستادن در برابر یک دگرگونی بنیادین امکان‌پذیر نبود. من تصور می‌کنم آن‌گاه که ارتش با وجود قول پشتیبانی و هم‌کاری با بختیار، ناگهان اعلام بی‌طرفی کرد، بختیار بازی را باخت.
 
<strong>آیا انقلاب ایران( پس از وقوع) با توجه به وضعیت و جایگاه جامعه می‌توانست سرنوشت دیگری بیابد؟</strong>

البته که می‌توانست. انقلاب اگر چرخش ایدئولوژیک نمی‌کرد، یا اگر رهبران ملی که بر سر کار آمدند، مستقل و قدرتمند عمل می‌کردند، ملی‌گرایان مذهبی در توهم دموکراسی مذهبی فرو نمی‌رفتند و فعالان ایده‌آلیست چپ‌گرا از جنبش دموکراسی‌خواهی ملی پشتیبانی می‌کردند، روحانیان قدرت‌طلب هرگز نمی‌توانستند به سلطه مطلق دست یابند. من در همان زمان( 1358) مقاله‌ای برای مجله سپید و سیاه نوشتم که روحانیان در پی برقراری حکومتی اسلامی مشابه خلیفه‌گری بغداد هستند و نه جمهوری‌ای مردم‌سالار که مردم تصور می‌کنند. البته به علت آتش گرفتن چاپ‌خانه سپید و سیاه و تعطیلی مجله مقاله خاکستر شد. همه نیروهای ملی و دموکراسی‌خواه باید پس‌زمینه روحانیان انقلابی را مطالعه می‌کردند و به این واقعیت باور پیدا می‌کردند تا فریب ظاهر و سخنان امیدوارکننده را نخورند.  

<strong>به گمان شما اگر به جای روحانیت، گروه‌های چپ  یا نهضت آزادی در انقلاب ایران حاکم می‌شدند وضعیت امروز میهن‌مان چگونه می‌بود؟</strong>

هر کدام از این گروه‌ها حاکم می‌شدند، ما پس از یک دوران تلاطم آزمون و خطا به دمکراسی دست می‌یافتیم و شاید از این سی سال از دست‌رفته بیش از یک دهه را از دست نمی‌دادیم. هر دو این فعالان سیاسی در درجه اول به ایران می‌اندیشند، نه این‌که "ایران هم یکی از بلاد اسلام است". تنها تفاوت این می‌بود که هر کدام می‌کوشیدند دموکراسی و پیشرفت را از درون دیدگاه ایدئولوژیک خود پیاده کنند و پس از مدتی آزمایش ناموفق به همین‌جا می‌رسیدند که اکنون هستند. ولی در این مدت، کشور ما دست کم به پیشرفت نسبی دست می‌یافت و مانند اکنون به یکی از فاسدترین، عقب‌افتاده‌ترین، خشونت‌گراترین و منفورترین کشورهای جهان تبدیل نمی‌شد.

<strong>اگر فرض کنیم که انقلاب ایران رخ نداده‌بود، به گمان شما الآن وضع در ایران به چه صورتی بود؟ آیا با اطلاعات کنونی و نگاه به وضعیت پس از انقلاب و رخدادهای جهانی انقلاب بهمن 57 حرکتی رو به جلو  و در جهت منافع ملت ایران بود یا حرکتی واپس‌گرایانه و مغایر با منافع ملت ایران؟</strong>

اگر انقلاب رخ نمی‌داد، به این معنا می‌بود که شاه تن به انتخابات آزاد می‌داد یا این‌که به هنگام دولت را به نیروهای ملی و دموکراسی‌خواه واگذار می‌کرد. در هر حال، من تصور نمی‌کنم که به علت تغییراتی که در جامعه جهانی جریان داشت، شاه می‌توانست کماکان حکومت خود را بسته نگه دارد. در طی بیست سال بعد، حدود شصت کشور جهان از دیکتاتوری به نوعی دموکراسی تبدیل شدند، و این روند رو به رشد بود. ایران قدرتمند در کانون منطقه استراتژیک خاورمیانه گزینه معقولی برای پیش‌گامی در این راه به نظر می‌رسید. این تغییر یا می‌بایستی مسالمت‌آمیز و خردمندانه انجام می‌گرفت یا به زور. متأسفانه به علت بی‌خردی حاکمان وقت، گزینه دوم نصیب ما شد. 
در هر حال، اگر ما می‌توانستیم بدون انقلاب، دولتی ملی را سر کار بیاوریم و آزادی‌های مدنی را تضمین کنیم، پیشرفت اقتصادی و اجتماعی کشور با  روندی سریع‌تر ادامه می‌یافت و با توجه به نیروی انسانی کارآفرین و ممتازی که داشتیم، درآمد سرشار نفت و موقعیت استثنایی استراتژیک کشور، اکنون یکی از هشت ابرقدرت اقتصادی و سیاسی جهان می‌بودیم. فراموش نکنیم که در آن زمان ما از کشورهایی که اکنون دست نیاز به آن‌ها دراز کرده‌ایم، مانند کره جنوبی، مالزی، ترکیه و غیره، بسیار پیشرفته‌تر و قوی‌تر بودیم؛ و در جایی که اکنون شهروندان ما در جستجوی کار و هوای آزادی اجتماعی به این کشورها روی می‌آورند، در آن زمان آن‌ها برای کار و زندگی به‌تر به کشور ما روی می‌آوردند. ما با پیامدهای ناخواسته انقلاب بازی بزرگی را باختیم و معادل نیم قرن از آن‌چه باید می‌بودیم عقب افتادیم.]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_782/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_782/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Tue, 10 Feb 2009 02:55:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جلال‌الدین فارسی: سروش طرفدار سلطنت بود</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر:</strong> جلال‌الدین فارسی در هفتادوپنج سالگی و در سی‌امین سال پیروزی انقلاب ایران، هم‌چنان پرشور و هیجان است و سودای انقلابی دارد و درکنج خانه‌ای در فرمانیه تهران، منتقد دولتمردانی است که بنا به دیدگاه او هیچ یک در سه دهه گذشته توجهی به پیاده کردن روح انقلابی در اداره دولت نداشته‌اند. 

فارسی را به لحاظ روحیه انقلابی و اعتقاد به انترناسیونالیسم اسلامی چه بسا بتوان از جهاتی با تروتسکی در انقلاب روسیه شبیه دانست، نه فقط در فکر و نگاهی که با حرارت از انترناسیونالیسم اسلامی سخن می‌گوید، که حتی در چهره و آرایش صورت و دست‌هایی که در میانه صحبت بالا و پایین می‌برد. 

جلال‌الدین فارسی، مردی که پیش از انقلاب در لبنان و الفتح تئوری مبارزه با شاه می‌نوشت، پس از انقلاب نیز تا یک قدمی پست ریاست جمهوری نزدیک شد، اما به واسطه طرح برخی شبهات، از صحنه سیاست حذف شد و فاصله‌اش با قدرت افزون. او اگر در پی انقلاب 57 از ضرورت "انترناسیونالیسم اسلامی " سخن گفت امروز نیز جمهوری اسلامی را از این حیث که به زعم او در پیاده کردن این تز و جهانی کردن اسلام از طریق سیاست خارجی‌اش موفق بوده‌است، ستایش می‌کند و از این رو به نظر می‌رسد که هم‌چنان یک انقلابی تمام عیار است. 

جلال‌الدین فارسی چندان رضایتی به گفتگو در باب جزئیات تاریخ بعد از انقلاب ندارد و بیش‌تر از آن‌که اهل روایت تاریخ باشد، دلبسته تحلیل تاریخ است؛ چه بسا از آن روی که مرور حوادث تاریخی یادآور روزهای صعب و پر کدورت گذشته است. به او گفتیم که "شما یک هفته بعد ازانقلاب همراه با عرفات به ایران آمدید. چرا با تأخیر؟" و او می‌گوید :« البته درست‌تر آن است که بگوییم هیأت فلسطینی با ریاست عرفات، همراه من به ایران آمدند.»

پس از این بود که او مخالفت خود را با روایت تاریخ انقلاب با ما درمیان گذاشت:« این بحث‌ها چیزی عاید نسل جدید نمی‌کند.» او معتقد است که باید به آسیب‌شناسی انقلاب و پس از آن پرداخت تا بدانیم که چرا به رغم وقوع انقلاب، «آموزه‌های نبوی – وحیانی» در کشور حاکم نشد. 

او مدعی است که «صحبت‌هایی که بسیاری از مسئولان سابق در مصاحبه‌ها می‌گویند و برنامه‌های صدا و سیما، مردم را از واقعیت‌های انقلاب دور می‌کند» و می‌گوید:« شما نباید لزوماً از کسانی که در راه‌پیمایی‌های انقلاب و زندان‌های رژیم پهلوی حضور داشتند سؤال و پرسش کنید تا با واقعیت انقلاب آشنا بشوید. انقلاب‌شناسان در دنیا لزوماً خود انقلابی‌ها نیستند، بلکه کسانی هستند که درباره پیدایش انقلاب کتاب می‌نویسند و جامعه‌شناس به شمار می‌آیند. من شغل وزارت کشور و نخست وزیری را کنار گذاشتم و سی سال فکر کرده‌ام تا بر اساس مطالعات پیشین و اشرافم بر قرآن به شناخت انقلاب اسلامی واقعی بر اساس آموزه‌های وحیانی قرآنی نائل شوم.»

جلال‌الدین فارسی برای ما سخنی از محمدرضا پهلوی را روایت کرد که به اعتقاد او در شناخت انقلاب 57 ایران بسیار روشنگر است:« هنگامی که شاه با هلیکوپتر بر فراز تهران بلند شد تا حجم جمعیت انقلابی و معترض را در خیابان‌ها به شخصه مشاهده کند، وقتی بعد از بازدید در کاخ خود پایین آمد، به نظامیان و کارشناسان و مشاوران حاضر در دفتر خود جمله‌ای را گفت که بسیار قابل تأمل است. شاه به حاضران یک جمله گفت و آن چنین بود:" این جمعیتی که من دیدم، هرکاری که بخواهد می‌تواند انجام دهد."» 

فارسی معتقد است که «اگر کسی بر محتوای قرآن احاطه داشته باشد و انقلاب صدر اسلام را بشناسد و در انقلاب‌های بعدی جهان نیز مطالعه کرده باشد می‌داند که این "فرد" نیست که هرکاری از دستش ساخته‌است، بلکه دست خداست؛ چرا که فقط خداست که هرکاری را که بخواهد، انجام می‌دهد. سخن شاه به واقع اقراری بود به این‌که این جمعیت متکی به نیرویی الهی است و از این رو دیگر نمی‌توان در مقابل آن ایستاد. چند ماه بعد هم چنین بود که در 22 بهمن، انقلاب ایران رخ داد و به واقعیت پیوست.» 

او ابایی از این ندارد که به صراحت بگوید:« انقلاب ایران بر اساس آموزه‌های نبوی – وحیانی تحقق پیدا کرد و اگر کسانی که در مصدر قدرت بودند اجازه می‌دادند آن ادبیات انقلابی منتشر شود و اگر دست‌های تبه‌کاری وجود نداشت، امروز ملت ما به نتایج مطلوب خود در حکومت اسلامی رسیده‌بود.»

چنین است که پس از این توضیح، می‌گوید:« کسانی که در سی سال گذشته برای انقلاب سالگرد گرفته‌اند، چنان برخورد کرده‌اند که گویی انقلاب ایران سی سال پیش فوت شده و هر سال باید برای آن سالگرد گرفت. حال آن‌که انقلاب را باید جریانی مستمر و ادامه‌دار دانست.» 

نقدهای جلال‌الدین فارسی پایه‌ای‌تر از آن چیزی است که بسیاری شاید بیاندیشند. او به رغم تحولات چندباره در قانون اساسی ایران، هم‌چنان فراموش نکرده‌است که پیش‌نویس اولیه قانون اساسی توسط حسن حبیبی البته به سفارش آیت‌الله خمینی در پاریس تهیه شد؛ اگرچه آن قانون تغییرات ماهوی بسیار پیدا کرد. 

فارسی با این حال، بی‌پرده می‌گوید:« انقلاب ما از آن روزی که قانون آن بر اساس قانون فرانسه نوشته‌شد و پارلمان و هیئت وزرا و دیوان محاسبات با الگوبرداری از آن کشورها شکل گرفت، از "نه شرقی و نه غربی" و الگوی دولت وحیانی-نبوی دور شد.»

او می‌افزاید:« البته می‌توان مجلس و دولت داشت مثل همه دموکراسی‌ها، ولی کسانی باید به این مناصب برسند که مطابق آموزه‌های وحیانی و نبوی عمل کنند. اگر ما نتوانیم بر اساس ایده نه شرقی و نه غربی، دولت وحیانی- نبوی را شکل دهیم، ننگی برای اسلام خواهیم بود. همه دنیا نظاره‌گر نتیجه انقلاب ایران هستند و بنابراین اگر این دولت شکست بخورد، نه شکست دولت که شکست مکتب خواهد بود.» 

جلال‌الدین فارسی در بخشی از گپ وگفت ما، ازمقاله‌ای یاد کرد با نام "تکامل مبارزه ملی" که در دهه سی نوشته است، و سپس گفت:« من این را نوشتم و طرح اولیه آن را ابتدا آقای هاشمی در مجله‌ای در قم چاپ کرد و بعد در قالب یک کتاب به نام انقلاب و تکامل اسلام، منتشر شد. امام راحل هم آن را خواندند و آن‌چه که بعداً در شکل گیری سپاه و ایده شکل‌گیری ارتش بیست میلیونی دیدیم بر اساس همان نظریه من بود. امام راحل تمام آثار من را در سال 1349خوانده‌اند و انقلاب و تکامل اسلام، را هم حتی به تکرار خوانده‌اند. عظمت امام در این بود که از پیروان خود هم می‌آموخت. من نیز همواره پشت سر امام حرکت کردم و طمعی هم به مقام و پستی نکردم.» 

از جلال‌الدین فارسی در باره سال‌های حضورش در ستاد انقلاب فرهنگی نیز پرسیدیم و گفتیم که عبدالکریم سروش در جایی، او را از نیروهای تند در ستاد انقلاب فرهنگی معرفی کرده و او را مدافع برخی رفتارهای رادیکال خوانده‌است. فارسی اما هم‌چنان گویی همان فارسی سه دهه پیش بود، وقتی در پاسخ و واکنش به انتقاد سروش گفت:« اصلاً عبدالکریم سروش فردی انقلابی نبود. او طرفدار سلطنت بوده و پیش از انقلاب همراه آقای کمال خرازی در لندن بوده‌است. آقای سروش در تظاهرات ایرانیان مقیم لندن به طرفداری از انقلاب حاضر نشد، شرکت کند. او از روزی که وارد ایران شد، به عنوان شاگرد و زیردست مرحوم مطهری خود را وارد کرد؛ و گر نه کسی برای او ارزشی قائل نبود.»

او با چنین نگاهی روایت خود از تأسیس ستاد انقلاب فرهنگی با حکم آیت‌الله خمینی را نیز با ما در میان گذاشت:«‌ بنی‌صدر با همراهی وزیر آموزش عالی کابینه بازرگان یعنی آقای حبیبی که از پاریس هم با او دوست بود می‌خواست شورای عالی انقلاب فرهنگی تشکیل دهد و دانشگاه‌ها را دست خودش بگیرد.»

فارسی ادامه داد:« ستاد انقلاب فرهنگی این‌گونه شکل گرفت که مرحوم بهشتی و باهنر و آقای هاشمی و مقام معظم رهبری نزد امام رفتند و این توطئه بنی‌صدر را با امام در میان گذاشتند و از ایشان خواستند که با حکم خود شورای عالی انقلاب فرهنگی را معرفی کنند.»

جلال‌الدین فارسی افزود:« امام از آن‌ها خواستند که نیرو معرفی کنند و آن‌ها نزد من آمدند و چند نفر از جمله من را برای عضویت در این شورا نام بردند و نام آقای حبیبی را هم بردند که من به جای ایشان آقای شریعتمداری را پیشنهاد کردم و مقبول افتاد. آقای هاشمی در تأیید آقای شریعتمداری گفتند که وقتی ما ایشان را از وزارت علوم کنار گذاشتیم کلمه‌ای هم اعتراض نکرد؛ و من باز هم در تأیید ایشان گفتم که او صالح‌تر از آن است که شما گمان می‌کنید و من سابقه‌اش را از قدیم می‌شناسم. در این جمع اولیه نامی از عبدالکریم سروش و شمس آل احمد نبود که متأسفانه بعد با حمایت سید احمد آقای خمینی گویا وارد آن لیست شده‌بودند.»

منبع: خبرگزاری آفتاب]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_777/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_777/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Mon, 09 Feb 2009 23:16:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازخوانی تجربه ی انقلاب در گفت‌وگو با نوشابه امیری/ ما جوانانی احساساتی و آرمان گرا بودیم</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامداد خبر-گروه تاریخ:</strong> کارنامه زندگی نوشابه امیری حکایت از تنوع فعالیت‌ها و گستره دغدغه‌ها و علایق‌اش دارد.* با این حال او پیش و بیش از هر چیزی روزنامه‌نگار بوده‌است و کوشیده‌است که روزنامه‌نگار بماند. چه از آن زمانی که به عنوان اولین روزنامه‌نگار زن ایرانی رو در روی آیت‌الله خمینی نشست و نام خویش را در تاریخ انقلاب ثبت کرد و چه حتی پس از آن‌که مسافر بی‌حجاب پرواز انقلاب لقب گرفت. پروازی که خود مقدمه اجباری شدن حجاب اسلامی بود و این شاید خود سمبلی است از پارادوکس‌های بزرگ آن روزها، پارادوکس‌هایی که خاتمه نیافته‌اند... نوشابه امیری شاهد زنده همه این پارادوکس‌ها و اتفاقات است و شاید مهم‌ترین تفاوت‌اش با دیگران همین باشد که او در تمامی این سال‌ها کوشیده‌است که روزنامه‌نگار بماند و می‌توان گفت در این راه با همه نشیب و فراز ها موفق هم بوده‌است. این‌گونه است که وقتی حتی به طور فرضی او را در جایگاه "شاه" ایران می‌نشانیم، او زیر بار نمی‌رود و در پاسخ می گوید: <strong>"آقا! این جامه‌ها بر تن ما نمی‌رود خوشبختانه. من تنها در حد یک روزنامه ‌گار کوشیدم و می‌کوشم که مرتب به یاد خویش بیاورم از کجا آمده‌ام؟ به کجا می ‌وانم بروم؟ واقعیت چه می‌گوید؟"</strong> همین موضع روزنامه‌نگاری است که او را به نقد صادقانه خویش و جامعه خویش رهنمون می‌شود. نقدی که هم‌نسلی‌های سیاست‌مدار نوشابه امیری، کمتر این‌گونه بی‌پروا به بیان آن تن می‌دهند. حتی اگر در خلوت خویش به مفاد آن معترف باشند: <strong>"بگذارید اعتراف کنم که ما جوانانی احساساتی و آرمان‌گرا بودیم که از آرمان‌های خویش نیز تعریف درستی نداشتیم. آدم‌هایی رمانتیک که در بطن ناآگاهی عمومی جامعه و عقب‌ماندگی فکری آن، به واقع تحلیل نیمه درستی از شرایط نداشتند"</strong> امیری در سراسر مصاحبه ترس خود  از تکرار همان تجربه‌های رمانتیک و خالی از عقلانیت را پنهان نمی‌کند و حرف‌اش را با یک تقاضا تمام می‌کند، تقاضایی که اگر چه به ظاهر خطاب‌اش به "بامدادخبر" است اما شاید در واقع مخاطب‌اش همه نسل نوی فعالین سیاسی و دانشجویی باشد. تقاضای یک روزنامه‌نگار "انقلاب‌دیده" و "رنج انقلابی‌گری" کشیده: <strong>"تمرین کنید ماندن را و با هم ماندن را، در عین اختلاف. نشان دهید که از زخم‌های ما، درمان را آموخته‌اید. می شود؟"</strong> پاسخ ما این است: "بله خانم امیری می‌شود، ما برای ماندن آمده‌ایم، نه شهید شدن و برای مدارا و گفتگو نه بر افروختن تنور دشمن کامی و پرخاشگری." امید که نسل نوی ایران، این جمله آخر مصاحبه را که چکیده تجربه ی یک نسل است، با دقت و تأمل بسیار بخواند.

بامدادخبر بازخوانی تجربه  انقلاب را طی روزهای آینده در گفتگو با دیگر صاحب‌نظران ادامه می‌دهد.

<strong>خانم امیری سه دهه از انقلاب می‌گذرد و خب، این سه دهه یعنی سی سال تجربه برای یک ملت، سی سالی که می‌توان آن را پر حادثه‌ترین دوران حیات معاصر ملت ایران دانست و به قول نویسنده‌ای هر روزش یک تاریخ بوده‌است. ولی متأسفانه هنوز نخبگان کشور که به نوعی در امر انقلاب درگیر بودند، توجهی به بازخوانی آسیب‌شناسانه این تجربه نداشته‌اند، این مسئله وقتی مهم‌تر می‌شود که بدانیم انقلاب بهمن ۵۷ چه با آن موافق باشیم چه مخالف بزرگ‌ترین تجربه مشترک این ملت بوده و  شاید هیچ واقعه تاریخی به این اندازه در تغییر شکل جامعه ما تأثیر نداشته‌است. با این حال نسل درگیر در انقلاب، چه آن‌ها که در اردوگاه "پهلوی"  بودند و هستند و چه آن‌ها که در اردوگاه "انقلاب"، اگر هم به عقب باز می‌گردند برای آسیب‌شناسی و نقد رو به جلو  نیست، بلکه این بازگشت‌شان به گذشته بیشتر برای مچ‌گیری و تخریب این یا آن فرد و گروه است. این مچ‌گیری‌ها و متهم کردن‌ها خصوصاً در آستانه‌ سالگرد انقلاب به اوج می‌رسد و نهایتاً چیزی عاید هیچ کس نمی کند. بد نیست مصاحبه را با همین مسئله شروع کنیم. چرا ما حتی نمی‌توانیم در مورد تجربه‌های مشترک‌مان گفت‌وگو کنیم  و چرا هنوز نگاهی آسیب‌شناسانه و نه ایدئولوژیک و من و مایی نسبت به مسئله انقلاب بین نخبگان ایرانی شکل نگرفته‌است؟ این را ما حتی در مورد دوم خرداد هم می‌بینیم که آن هم بالاخره تجربه مشترک دو نسل متفاوت از ایرانی‌ها بوده‌است.</strong> 

جواب این سؤال، در همان سخن معروف است که «ما چگونه ما شدیم؟» چه عواملی باعث می‌شود ما همواره با پرهیز از گذاردن آینه در برابر خویش، به موشکافی نقش خویش برنیاییم؟ چرا تنها راهی که برمی‌گزینیم، نقد دیگران به منظور رویارو نشدن با همه انتقاداتی‌ست که بر خود ما واردست؟ چرا قرون متمادیست که اشتباهات متعددی را بی‌کلمه‌ای کم یا زیاد، تکرار می‌کنیم؟ چرا؟ سؤال‌هایی از این دست بسیارست. شاید جواب را باید جامعه‌شناسان، تاریخ‌دانان، فلاسفه و اندیشه‌ورزان اجتماعی بدهند؛ من به عنوان روزنامه‌نگار تنها می‌توانم بگویم فضای استبدادی، جامعه مارا در چنان جنبره فلاکت‌باری قرار داده که گویی فرصت نورافکنی بر واقعیت‌های جامعه از ما سلب شده‌است. ناتوان شده‌ایم. در چنین فضایی نه انقلابیون ما شناسنامه تعریف شده‌ای د ارند؛ نه ضدانقلابیون ما. نه اصلاح‌طلبان، نه اصولگرایان. ما با «مد» با«باد»، با «مقتضیات روز» بدین سو و أن سو می‌شویم و این یکی از بزرگ‌ترین نکات تیره تاریخی ماست. از همین روست که ما به دلیل گسست‌های تاریخی، از نسل پیش چیزی نمی‌دانیم و از آن نمی‌آموزیم ، حرفی برای گفتن به نسل بعدی خود نیز نداریم. راست‌اش را بگویم گاه از این‌که در چنین فضای پر گرد و غباری زندگی می‌کنیم که منفعت آن به جیب «افراد» و نه به حساب ملت ایران، می‌رود، غم و نومیدی چنان سنگینی بر وجودم مستولی می‌شود که می‌اندیشم: هیچ راهی نیست.

یافتن راه، بیداری ملی، عزم ملی و شاید اندکی«اخلاق» می‌خواهد. داریم؟ نمی‌دانم.

 <strong>شما خودتان هم، مانند میلیون‌ها ایرانی دیگر با خوش‌بینی و امیدواری با انقلاب همراهی کردید و البته به عنوان یک روزنامه‌نگار و کسی که تریبون در اختیار داشت و وابستگی‌های روشنفکری هم داشتع طبیعتاً نقشی بیشتر از مردم عادی کوچه و بازار داشته‌است. سؤال من این است که شما در وانفسای انقلاب، ذهنیت‌تان نسبت به تحولات چه بود؟ فکر می‌کردید از چه نقطه‌ای به چه نقطه‌ای برسید؟ این سؤال را از این جهت می‌پرسم  چون فکر می‌کنم کالبدشکافی ذهن ِلایه‌ها و طبقات مختلف مردمی که انقلاب کردند، می‌تواند به ما در شناخت واقعی این پدیده کمک کند. یعنی فکر می‌کنم این مهم است که چه چیزهایی محرک یک زن اجتماعی و روشنفکر بوده‌است، برای حرکت در جهت این انقلاب؟.</strong>

 بگذارید اعتراف کنم که ما جوانانی احساساتی و آرمان‌گرا بودیم که از آرمان‌های خویش نیز تعریف درستی نداشتیم.آدم‌هایی رمانتیک که در بطن ناآگاهی عمومی جامعه و عقب‌ماندگی فکری آن، به واقع تحلیل نیمه درستی از شرایط نداشتند. من با شعار «ولیعهدت بمیرد شاه جلاد، چرا کشتی جوانان وطن را» گریه کردم و آن‌گاه نیز که در جریان واقعیت زندگی و انقلاب، به دوباره‌اندیشی پرداختم، در محاصره همه کسانی که «شور»راه‌برشان بود، به نطفه عقلی که در وجودم جوانه می‌زد، بی‌اعتنا ماندم. یادم می‌آید بعد از سفر نوفل‌لوشاتو، در مدتی کوتاه، واقعیت چنان خود را بر من آوار کرد که اگر راهنمایان بهتری می‌داشتیم، یا سیاست‌مدارانی خردمند، حداقل خواست‌های خود را دوباره‌خوانی می‌کردیم. از سوی دیگر، واقعیت این است که در آن دوران نیز تبعیض و فقر و بی‌عدالتی و همه نکاتی از این دست وجود داشت؛ آن واقعیت‌های دردبار هر دلی را به درد می‌آورد؛ ولی آیا، تسلیم دردهایی از این دست شدن، راه حل بهتری برای میهن ما بود؟ آیا پیروی از کسانی که خود از چشمه پرجوش علم و آگاهی، به دلیل وضعیت حاکم، بهره‌ای نیمه کاره داشتند، می توانست سرانجامی جز این داشته‌باشد؟ آیا یافتن مرید در این سو و آن سو، و آویزان شدن از«نام‌ها» ـ نام‌هایی که در فضای استبدادزده نام شده‌بودند ـ راه حل بود؟برایم بسیار سخت است که بگویم، امروز وقتی به این می‌اندیشم که چگونه مبهوت به برخی چهره‌ها می‌نگریستیم، احساس «حماقت» می‌کنم. اما در هر حال این را نیز یادمان باشد که تنها در فضای آزادی بود که این پوسته عقب‌مانده رمانتیک می‌توانست گسسته شود.اتفاقی که نیفتاد و باز امروز می‌بینیم که داستان در حال تکرارست. این را نیز بگویم که ما روزنامه‌نگاران و روشنفکران و دانشجویان جامعه‌ای بودیم «عقب‌مانده» و به اندازه سطح عمومی آگاهی در جامعه، آگاه‌تر بودیم یا نبودیم. حق نیست این نکته را ناگفته بگذارم که من هرگز به عنوان «زن» خود را در تبعیض ندیده‌ام و حداقل از این زاویه، علتی برای شرکت در انقلاب نداشتم.

<strong> الآن پس از سی سال و بعد از این همه تجربه‌ها و این هزینه‌هایی که خودتان هم در پرداخت آن شریک بوده‌اید، راجع به ذهنیت آن زمان خودتان چگونه قضاوت می‌کنید؟ </strong>

فکر می‌کنم جواب را دادم. اما این را باید اضافه کنم که شاید این انقلاب، هزینه گریزناپذیرش عدم آگاهی و عقب ماندگی عمومی جامعه‌ای بود که در استبداد ـاز روزهای کوتاه آزادی که بگذریم؛ که آن‌ها نیز آزادی نبودند، بیشتر رنگ آنارشیسم داشتندـ نفس کشیده و درس آزادی نخوانده‌بود.

 <strong>خانم امیری شما تحلیل‌تان از جزیاناتی که وارد فرایند انقلاب شدند چیست؟ یعنی ما شاهد این هستیم که جریانات متعددی با آرزوها و آمال مختلف وارد این حرکت انقلابی می‌شوند. کمونیست‌هایی که به دنبال دیکتاتوری پرولتاریا هستند، چپ‌های اسلامی که همین ایده‌های کمونیستی را کم و بیش دنبال می‌کنند، نیروهای مذهبی و روحانیت که اکثریت‌شان خواهان حکومت مذهبی و پیاده شدن احکام شریعت هستند و البته عده کمی که در آن زمان صراحتاً از دموکراسی به همان معنای متداول‌اش در جهان صحبت می‌کردند. به نظر شما انقلابی که با شرکت چنین نیروهایی(به عنوان شرکای عمده) صورت گرفت، اساساً می‌توانست نتایجی بهتر از این داشته‌باشد؟ یعنی آیا برخورد بین کمونیست‌ها با آن عزمی که داشتند و نیروهای مذهبی هوادار آیت‌الله خمینی با همان میزان عزم متقابل اجتناب‌پذیر بود؟</strong>

در یک کلام تکرار کنم که هیچ یک از نیروها پلاتفرم دقیق و روشنی نداشتند. اما همگی در یک نکته متفق بودند که آن لزوم تغییر شرایط بود.[ امروز هم بسیاری هستند که می‌گویند فقط این برود.] اماآیا این می‌تواند یا می‌توانست مبنای مشترکی برای هر فرایندی باشد؟تجربه نشان داد که پاسخ منفی‌ست؛ نه فقط بین جریانات متنافر،  بلکه بین جریاناتی که از رحمی واحد، بیرون آمده‌بودند. مذهبیون نمی‌دانستند حکومت اسلامی چیست؛ چپ‌ها فرصت به محک زدن جامعه خود و درک ویژگی‌های آن را نداشتند ـیادتان باشد که نیروهای اندیشه‌ورز چپ و ملی بیش از گروه‌های مذهبی زیر رصد و فشار حکومت وقت بودندـ ملیون سال‌ها در کناره زمین بازی مانده‌بودند،تکنوکراتها، امکان بروز عقاید خویش را نداشتندـ  شاه آنان را مشتی گوساله خوانده‌بودـ حتی سلطنت‌طلب صاحب اصول نداشتیم که اگر بودند، لابد حرکتی می‌کردند.این زمین بازی پرسنگلاخ، نمی‌توانست گل‌های پیروزی در پی داشته باشد. زمین می‌خوردیم؛ که خوردیم.

 <strong>برخی معتقدند که دموکراسی در منظومه فکری و برنامه عملی هیچ‌کدام از این گروه‌ها جایی نداشت یعنی آن پارادایم‌های مسلطی که در تعامل با هم انقلاب را شکل دادند و بعد از آن در تقابل با هم آن در گیری‌های خونین و خاطرات تلخ را به جای گذاشتند، هیچ کدام‌شان مسئله اصلی‌شان دموکرسی و حقوق بشر نبود/ ارزیابی شما از این تحلیل چیست؟</strong>


 من با این تحلیل موافق نیستم. چرایی‌اش را هم در پاسخ‌های قبلی گفته‌ام؛ کدام منظومه فکری؟ امروز هم وضع منظومه‌ها روشن نیست. اگر چنین بود که امروز احزابی واقعی در کشور ما شکل گرفته‌بودند؛ اگر این طور بود که هر روز با یک انشعاب در این گروه و آن جنبش رو به رو نبودیم. اگر این طور بود، امروز حداقل شاهد اتحاد عمل بر اساس زمینه‌های مشترک بودیم. چرا نیستیم؟ نه؛ ما غم دموکراسی و آزادی داریم. اما همه مسئله این است که بیشتر درگیر خویشیم تا جمع و این خاصیت جامعه استبدادیست. جامعه‌ای که اگر چه فرد را نمی‌تابد اما با جمع نیز در تناقض است و حاصل‌اش این‌که می‌بینیم. به این بحث، این را نیز اضافه کنید که گروه‌های آن دوران در واقع ارتباط ساختاری با بدنه اصلی جامعه نداشتند و در واقع دوگانگی موجود در بطن جامعه ، در عین نفوذ گسترده مذهب، امکان استقرار گفتمانی مترقی را از جامعه گرفته‌بود و در نتیجه انقلاب«توده‌ای» با پرچم«مذهب» به راهی می‌رفت و روشنفکران جامعه نیز به راهی دیگر. 

<strong>به نظر شما بیشترین نفوذ کلام را در بین دانشجویان آن دوره، کدام یک از روشنفکران و متفکران داشتند؟ دلیل این نفوذ کلام این افراد چه بود؟</strong>

 مجموعه چهره‌های متعلق به جناح چپ جهانی و سخن‌گویان فکری آن در ایران. هنوز هم چه گوارا بودن «گوارا»تر می‌نماید. و البته در میان مذهبیون علی شریعتی.

<strong>تحلیل شما از نقش توده مردم در این انقلاب و اتفاقات پس از آن چیست؟</strong>

مردم، پیاده نظامانی بودند خسته از سختی روزگار و بریده از حکمرانانی که به جای آنان سخن می‌گفتند و عمل می‌کردند، بی‌آن که آنان را بشناسند. این مردمان که با فرنگی‌مآب‌های حکومت هم‌خوانی نداشتند، با حاکمان جدید، هم‌ذات‌پنداری کردند و به کمک بی‌دریغ «دین» به پیاده‌نظامان، حاکمانی جدید، بدل شدند.با این تفاوت که همسایه «برادر» بسیجی، امروز از دیدن مزایای طبقه جدید، کینه‌ای سخت‌تر بر دل گرفته و تیزی شمشیری را که از همسایه و از پشت بر وی واردآمده‌ست، بیشتر احساس می‌کند. به این بیفزایید که توده بی‌شکل بدون تشکل، حتی می‌تواند خطرناک هم باشد.  

<strong>به نظر شما بزرگترین اشتباه روشنفکران در جریان انقلاب چه بود؟</strong>

 نداشتن اتحاد عمل، برخوردهای حذفی و افراطی و دوری از واقعیت‌های جامعه. فقط حرف‌های روزهای اول انقلاب را مرور کنید؟ بعضی گروه‌ها به هواداران خود دستور سازمانی داده‌بودند که با هواداران گروه‌های دیگر صحبت نکنند. برخی دیگر به ذهن‌شویی مشغول بودند؛ برخی کینه‌های دیرینه سرباز می‌کردند...بلبشویی بود آن روزها. و البته این روزها نیز.

<strong>فرض کنیم از سال ۱۳۴۰ به جای محمدرضا پهلوی، نوشابه ی امیری بر ایران حکومت می‌کرد، نوشابه امیری چگونه عمل می‌کرد تا انقلاب نشود؟چه کارهایی را انجام می‌داد و چه کارهایی را انجام نمی‌داد؟</strong>

آقا! این جامه‌ها بر تن ما نمی‌رود خوشبختانه. من تنها در حد یک روزنامه‌نگار کوشیدم و می کوشم که مرتب به یاد خویش بیاورم از کجا آمده‌ام؟ به کجا می‌توانم بروم؟ واقعیت چه می‌گوید؟

<strong>خانم امیری آیا جامعه‌ی ایران در سال ۵۷ از جهات مختلف (زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و آموزشی و...)برای پذیرش دموکراسی از توانایی و آمادگی لازم بهره‌مند بود؟ آیا امروز آماده است؟ چه فرقی می‌بینید بین جامعه امروز با آن جامعه‌ای که انقلاب کرد؟</strong>

می‌شد، بله. اگر مدیران جامعه و جامعه خود در کلیت‌اش آمادگی رویارویی با واقعیت‌ها را داشت. به عبارت دیگر پول داشتیم برای خریدن؛ خریدن بلد نبودیم. اما مگر نه این‌که داشتن خود بخشی از خریدن است؟ توجه داشته باشید که جامعه مدرنیزه، راهی جز سر نهادن به مدرنیته ندارد؛ مدرنیزاسیون ایران اگر چه پایه‌های اساسی نداشت، اما اتفاق افتاده‌بود و می‌توانست سکوی پرشی باشد برای اندیشه.

 <strong>خیلی از کسانی که در انقلاب نقش داشتند در برابر انتقادات نسل جدید این ادعا را مطرح می‌کنند که انقلاب اجتناب‌ناپذیر بود و "خودش شد" و با آن عمل‌کرد شاه انقلاب حتمی بود و به نوعی مسئولیت را از خودشان مبرا می‌کنند آیا واقعاً این طور بود؟ برخی از انقلابیون ۵۷ هم معتقدند انقلاب اصل‌اش خوب و درست بود، فقط مشکل این است که "دیگران آن را دزدیدند" شما در این مورد نظرتان چیست؟</strong>

به نظر من تحولاتی که در جامعه ما اتفاق افتاد، اگر قابل اجتناب بود، اتفاق نمی‌افتاد. به چه معنا؟ اگر ما جامعه آگاهی داشتیم، اگر آماده شنیدن بودیم، اگر آماده پذیرش واقعیت‌ها بودیم، با آن همه امکانات مادی و معنوی که داشتیم باید می‌توانستیم این ماجرارا مدیریت کنیم.اگر نکردیم معنای دیگر آن، این است که نمی‌توانستیم و نتوانستن یعنی«گریزناپذیری». همان‌گونه که امروز با تکرار همان داستان‌ها، میهن‌مان را در آستانه شرایطی به مراتب خطرناک‌تر قرار داده‌ایم. اما این که، این میوه را چیدند نیز اگر چه درست است، اما باز ناقض این بحث نیست که باغبانی که خود نتواند میوه‌اش را بچیند، آن را یابرای دزدان می‌گذارد یا برای گندیدن. هیچ دزدی نیز هرگز از صاحب‌خانه اجازه نگرفته، آن‌گاه که غنیمتی این چنین را پیش رو دیده‌ست.

<strong>در ارزیابی نهایی به نظر شما این انقلاب پیروز شد یا شکست خورد؟ دستاوردهایش برای ملت ایران بیش‌تر بود یا هزینه‌هایش؟ اگر فکر می‌کنید این تجربه شکست خورده‌است ریشه‌های این شکست را در کجا می‌بینید؟ چه ره توشه‌ای می شود برای آینده از این تجربه برگرفت؟</strong>
 
انقلاب، به معنای دستیابی به شعارهایش شکست خورد، اما همراه با آن بینش اتئلاف مذهب و سیاست هم. این پیروزی بود. به این معنا، آن حرکت اجتماعی، اگر چه با هزینه‌ای بسیار، اما به هر رو پیروز شد.این پوسته باید می‌شکست. ریشه شکست آن، نیز در ماهیت ارتجاعی آن است و ره‌توشه‌اش همین که بیاموزیم جهان رو به نو شدن‌ست، نه به ایستایی.حالا زمینه برای بنا کردن طرحی نو آماده‌ست، اما کی این توان به فعل درآید باید صبوری تاریخی داشت لابد.

<strong>من نخواستم در مورد آن مصاحبه معروف و تاریخی شما با آیت‌الله خمینی از شما چیزی بپرسم، چون فکر کنم در این ایام  از شما زیاد در موردش خواهند پرسید. در این مورد چنان که در گذشته هم زیاد پرسیده‌اند، با این حال دوست دارم اگر امکان‌اش باشد بدانم شیرین‌ترین و تلخ‌ترین خاطره سیاسی نوشابه امیری از سال‌های برخاستن موج انقلاب تا لحظه‌ای که مجبور به مهاجرت شد، چیست؟</strong>

شیرین‌ترین خاطره این بود که روزنامه‌نگاری می کردم. مصاحبه با رهبر انقلاب، چهره‌های انقلاب، زندگی در بطن دورانی پرماجرا. و روزنامه‌نگار را چه چیز بیش از این بر سرحال می‌آورد که بولتن‌نویس نباشد و واقعیتی را که می‌گذرد، گزارش کند.اما تلخی‌اش این که می‌دیدم این دیگر شدن، شباهتی به میهن من ندارد. حداقل میهن در محدوده‌ای که من می‌شناختم. همین را به رحمان هاتفی، سردبیر کیهان که بعدها در زندان کشته‌شد و از بزرگ‌ترین انسان‌هایی‌ست که من می‌شناسم، گفتم. او هم که خود خدای انقلابیون رومانتیک بود، مانند پدری، دختر احساساتی‌اش را به تمسخر گرفت و گفت:" همه که شبیه هادی غفاری و مرضیه دباغ نیستند!" کاش به او می‌گفتم:" بیشترشان همین‌هایند." همین‌ها که چون ایران را به رنگ خویش درآوردند، تحمل ما هر روز برایشان سخت‌تر شد؛ آن روزها که می‌توانستند ما را به بند و شکنجه کشیدند، به امید آن‌ که نباشیم و بعد هم که دوران دیگر شد، راه را در دور کردن ما از خانه دیدند. در واقع یا باید در ایران می‌ماندم و می‌مردم از اندوه؛ یا باید می‌زدم بیرون به امید  تنفس اندکی اکسیژن. به امید نترسیدن. به امید رها شدن از پوسیدگی. نپرسید که این اتفاق افتاد یا نه؛ چرا که خود نیز نمی‌دانم. هنوز غمگین‌ام و هنوز تنفس اکسیژن برایم سخت است. اما حداقل کارم را می‌کنم هر چند نه به آن اندازه که رواست و به‌حق.

<strong> و حالا نوشابه امیری در این غربت‌نشینی بزرگ‌ترین بیم و امیدش برای کشورش چیست؟ چه چیزهایی مأیوس‌ و دلسردش می‌کند و چه چیزهایی مایه امید و دل‌گرمی‌اش است؟</strong>

امید همیشه‌ام، آزادی و رهایی و حکومت عقلانیت بر میهن‌ام است. همیشه. امید آن‌که آفتاب آزادی، مرداب‌های فکری ما را خشک کند و جوانه آگاهی در میهن ما نیز به بار بنشیند. بیم‌ام این‌که این فرصت تاریخی را درنیابیم و باز روز از نو و روزی از نو. اما به گفته فروغ«پری کوچک غمگینی» در من هست که هر روز با طلوع خورشید، به مهر ایران زنده می‌شود، در طول روز با اخبار درد می‌کشد  و با غروب، زجر. اما می‌داند که همیشه خورشید دیگری هست برای جان گرفتن و دلیلی برای بودن. تفرقه نیروهای سیاسی و فکری جامعه ـ در داخل و خارج ـ کاری‌ترین زخمی‌ست که هر روز می‌بینم. با آن، از همه زخم‌های روحی‌ام خون بیرون می‌زند؛ اما اعتقاد و امید به این‌که جهان به پیش است و نه در خیال پس رفتن، حتی دیدن این زخم را نیز آسان‌تر می‌کند.

<strong>بی‌نهایت از شما به خاطر پذیرفتن انجام این مصاحبه ممنون‌ام. به خصوص که می‌دانم سرتان خیلی شلوغ است. در پایان اگر نکته خاصی هست بفرمایید. </strong>

 با سپاس از شما و یک تقاضا:" تمرین کنید ماندن را و با هم ماندن را، در عین اختلاف. نشان دهید که از زخم‌های ما، درمان را آموخته‌اید. می شود؟"

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

* نوشابه امیری را بیشتر بشناسیم

<strong>«چون بعضی گروه‌های کوچک نقطه‌نظرهای شخصی خود را بر ایران اعمال  کرده‌اند بر اساس نامه‌ها و تلفن‌هایی که می‌شود، بعضی‌ها می گویند که ما از زیر چکمه استبداد به زیر نعلین استبداد می‌رویم»</strong> این بخشی است از پرسش‌های "نوشابه امیری" اولین خبرنگار زن ایرانی که با آیت‌الله خمینی مصاحبه کرد.  آیت الله خمینی البته  در پاسخ به این پرسش نوشابه امیری گفت:<strong>"آن‌ها عُمّال شاه هستند. آن‌ها که این حرفها را می زنند سال‌هاست که می‌زنند و این‌ها را شاه به آن‌ها دیکته کرده‌است و آن‌ها به شما می‌گویند. برای این‌که بخواهند شاه را برگردانند. به آن‌ها بگویید شاه دیگر برنمی‌گردد و شما اگر حکومت اسلامی را ببینید خواهید دید که دیکتاتوری در اسلام اصلاً وجود ندارد."</strong>

معرفی نوشابه امیری یا به قول ایرج ادیب‌زاده «مسافر بی‌حجاب پرواز انقلاب» در چند سطر به سبب تنوع و گستردگی فعالیت‌هایش کار ساده‌ای نیست. او از قدیمی‌ترین روزنامه‌نگاران ایرانی است و در حال حاضر از گردانندگان سایت موفق "روزآنلاین". با این حال آن‌چه او را در حافظه‌ی نسل ما ماندگار می‌کند، "صدای" اوست، آری صدایش که "صدای" بسیاری از شخصیت‌های کارتونی دوران کودکی ما در دهه‌ی شصت بود،استرلینگ كارتون دوست داشتنی رامكال با صدای نوشابه امیری برایمان زنده است و خیلی شخصیت‌های دیگر كه با صدای او در ذهن آدم‌های هم سن و سال ما حك شده‌اند. لوسین در بچه‌های آلپ، جك در دكتر ارنست، كنا در جزیره ناشناخته، ‌الفی اتكینز، میشا در دهكده حیوانات و بسیاری از شخصیت‌های كارتونی دوست‌داشتنی دیگر. 

نوشابه امیری متولد ۱۳۳۱ است و کار روزنامه‌نگاری را خیلی زود و وقتی ۱۹ ساله بود شروع کرد، لیسانس روزنامه‌نگاری دارد و فوق لیسانس جامعه‌شناسی. همسرش هوشنگ اسدی نیز نویسنده‌ای تواناست. آن‌ها از گردانندگان اصلی نشریه‌ی موفق و پرمخاطب "گزارش فیلم" بودند که اکنون به محاق توقیف رفته‌است. امیری و اسدی اگر چه ناگزیر راه مهاجرت در پیش گرفته‌اند، اما لحظه ای از یاد خانه‌ی پدری غافل نبوده‌اند. پیش از مطالعه‌ی مصاحبه‌ی کوتاه ما با خانم امیری متن کوتاه اما گویایی که وی در معرفی خویش نوشته است  بخوانید.

<strong>از محمد مانی تا ویگن</strong>

نوشابه امیری

 خیلی بچه بودم که پشت میکروفن رادیو نشستم و هنوز نوجوان که در استودیوی تنگ و تنکی در خیابانی پشت دانش‌سرای عالی، به جای دخترکی حرف زدم که لباس زیبای اسپانیولی به تن داشت و بادبزن می‌فروخت:بادبزن‌فروش شهر سویل.

از آن سال‌ها، بسیار گذشته است؛ سال‌هایی که در آغازش می‌خواستم وقتی بزرگ شدم، کنار «محمد مانی»، گویندگی کنم و با «ویگن»، ازدواج!

آرزوهایی که در استودیوی کودک رادیو، شکل گرفت و زندگی، «آرزو» بودن آن‌ها را نشان داد. مانی که برایم پدر بود، همین چند سال پیش در سکوت و با دست‌هایی که از ام‌اس می‌لرزید، جان داد. می گفتند نام خود را نیز دیگر به خاطر ندارد. و ویگن، در غربت و جایی که نمی‌دانستند «آن گل سرخی که دادی» چه اندازه سرخ بود، هم‌بستر سرطان شد و من اینک، جایی دور، دور از خانه. گمنام؛ یکی از هزاران مهاجر اندوه‌زده‌ای که روز به شب می‌رسانند و شب به روز؛ و اسفا که دیگر بدون امید.

نمی‌دانم این اندوه و نومیدی با سن آمده‌است یا با آن‌چه در میهن‌ام می‌گذرد؛ هر چه هست تلخ‌ست و سخت.

هر روز خسته از نامردمی‌ها، رنجیده از بی‌عدالتی‌ها، زخمی از ریاها و «بازی»های رنگارنگ جهان و جهانیان از خویش می‌پرسم: این همه راه، افتان و خیزان، از چه آمدم؟ چرا آمدم؟
می‌پرسم: چگونه شد که نیاموختم از جنسی غیر از آرمان بودن را؟ چرا واقعیت‌های زندگی، به صرافتم نیانداخت که جامه دیگر کنم و بیاموزم که جهان، سخت فراموش‌کارست و بی‌حافظه. از چه رو «رنگ» را در بی‌رنگی دیدم و یک‌رنگی؟ کی می‌آموزم که کلام، خوشایند مردمان سازم و صاحبان قدرت؟ کی، مرهم خویش در درد دیگران خواهم یافت؟ و....

سؤالاتی که پاسخ آن‌ها از پیش روشن است: هرگز. هر کسی را بهر کاری ساختند.
]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_695/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/02/post_695/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Tue, 03 Feb 2009 02:46:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تحقق رويای مارتين لوتر کينگ</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامداد خبر :</strong> امروز بيستم ژانويه، يک روز بعد ازجشن هشتادمين سالگرد تولد مارتين لوترکينگ، باراک اوباما رياست جمهوری آمريکا را بعهده گرفت وبه رويای مارتينلوتر کينگ جامعه عمل پوشاند. اين روز در تاريخ امريکا از اهميت بسزايی برخوردار است زيرا که ۴۰۰ سال پس از ورود اولين گروه بردههای سياه پوست به قاره آمريکا، مردی سياهپوست، بالاترين مقام را دراين کشور در اختيار گرفت. امروز در مراسم تحليف باراک اوباما ميليون ها نفر شرکت کردند و سخنان مردی را که ۴۶ سال پيش در سخنرانی معروف اش گفت „رويايی دارم. رويای روزی که بردهزادهای با پسر بردهداری همچون دو برادر ‎سر يک ميز خواهند نشست. رويای روزی که چهار فرزند من در ميان ملتی خواهند بود که معيار برتری در آن نه رنگ پوست، بلکه شخصيت انسانها خواهد بود.“، بياد آوردند و بسياری از آنان اشک شوق ريختند. رويای مارتين لوتر کينگ برنده حايزه صلح نوبل که در سال ۱۹۶۸ به قتل رسيد با مبارزات خستگی ناپذير او و ادامه دهندگان راه او به سر منزل مقصود رسيد و رويا به عمل تبديل شد.

دکتر کينگ در۱۵ ژانويه سال ۱۹۲۹ميلادی در شهر آتلانتا به دنيا آمد. ازکالج مور هاوس ليسانس جامعهشناسی را اخذ کرد و دکترای“ دين شناسی“را در دانشگاه بوستون يه اتمام رساند. با مبارزات گسترده برای دفاع از حقوق مدنی و سياسی ی سياه پوستان،مارتر لوتر کينگ توانست سياهان را متشکل ساخته و سبب تصويب لايحه حقوق شهروندی در سال ۱۹۶۴ و لايحه حق رأی در سال ۱۹۶۵ گردد. زندگی و مبارزات دکتر مارتين لوتر گينگ حاوی درس های بسيار مهمی است که می تواند ملت های ديگر را نيزدر راه احقاق حقوقشان ياری دهد. سخنرانی معروف او که به " من رويايی دارم " معروف شد بسيار خواندنی است. او در اين سخنرانی از رويا هايش می گويد و سپس از همه ميخواهد که چگونه برای به عمل نشاندن اين رويا ها عمل کنند. او می گويد: " من رؤيايی دارم؛ روزی اين ملت برخواهد خاست و به معنای حقيقی زندگی خواهد کرد. ما اين حقايق را آشکار خواهيم کرد، که همه انسانها برابر خلق شده اند".

من رؤيايی دارم؛ که روزی بر روی تپههای سرخ"جورجيا" فرزندان بردههای پيشين و فرزندان بردهداران پيشين با يکديگر پشت ميزهای برادری خواهند نشست.

من رؤيايی دارم؛ که روزی ايالت "ميسیسيپی "، ايالتی“ بيابانی " خسته از گرمای سوزان ظلم و بیعدالتی، به سبزهزار آزادی و عدالت بدل خواهد شد.

من رؤيايی دارم؛ که چهار کودک من روزی، در سرزمينی زندگی خواهند کرد که با رنگ پوستشان قضاوت نشوند بلکه با ظرفيت شخصيتشان سنجيده شوند.

 با اين ايمان میتوانيم از کوه ياس، سنگ اميد استخراج کنيم 
 با اين ايمان میتوانيم با هم کار کنيم، با هم نيايش کنيم 
 با هم تلاش کنيم، با هم به زندان برويم 
 با هم برای آزادی قد علم کنيم... 
 با يقين به روزی که آزاد خواهيم شد. „

با دقت به سخنان دکتر کينگ که چهار دهه پيش گفته شده در می يابيم که پيام او امروز نيز می تواند چراغ راه بسياری که در جسجوی آزادی و برابری هستند باشد.ما زنان با الهام از سخنان دکتر کينگ، بايد بشتابيم که به همراه جنبش زنان ايران و ياری تمامی زنان جهان،،ازکوه ياس، سنگ اميد استخراج کنيم، با هم کار کنيم، با هم تلاش کنيم، با هم به زندان برويم با هم برای آزادی و برابری قد علم کنيم، و مطمئن باشيم که روزی به آزادی و برابری خواهيم رسيد.

منبع : مدرسه فمنیستی]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/post_595/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/post_595/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Wed, 28 Jan 2009 19:40:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>واکاوی نقش طبقات اجتماعی شهری در انقلاب ایران	</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر: </strong>نقش طبقات در تحولات سیاسی یکی از بنیادی ترین مباحث جامعه شناسی سیاسی و از مهمترین نظر گاه های تحلیل وقایه تاریخی است. تیرداد بنکدار پژوهشگر علوم سیاسی در نوشته ای نقش طبقات را در انقلاب بهمن ۵۷ بررسی کرده است.

<strong>چارچوب تحلیلی:</strong>

تاکنون اندیشمندان و صاحب نظران پرشماری هریک، به فراخور دیدگاهها و خواستگاههای فکریشان دلائل و عوامل متعددی را پیرامون چرایی و چگونگی رخداد انقلاب ایران در سال 1357 خورشیدی بر شمرده اند که در این مجال کوتاه فرصت پرداختن و بررسی یکایکشان نمیباشد. اما در این میان دیدگاهها و نظریاتی که با پرهیز از یکسویه نگری و تک عاملی در نظر گرفتن این رخداد، تلاش جهت دستیابی به یک تحلیل همه جانبه پیرامون آن را میکنند، از دید نگارنده از مبنای منطقی تری برخوردارند. از جمله این تحلیلهای چند علتی انقلاب ایران میتوان به بررسی های جان فوران اشاره کرد که در کتاب ((مقاومت شکننده)) وی درج گردیده است. وی در این اثر ضمن پیروی از این روش بر تداوم نظریه خویش در مورد  دو خیزش پیشین ملت ایران (مشروطه و نهضت ملی)، در انقلاب 57 نیز تاکید میکند. فوران نظریه خود را با توجه به ماهیت و خصلت فرا طبقاتی این حرکتها،   ((ائتلاف طبقاتی)) میداند که البته پیش از وی نیز بسیاری از اندیشمندان مانند آبراهامیان،کدی،بشیریه، اشرف و همایون بر این وجه از انقلاب ایران تاکید داشته اند.(1) 

فوران در کنار نظریه مذکور بر ((فرهنگ سیاسی)) هر یک از طبقات اجتماعی ایران نیز اشاره میکند که در نیروهای سیاسی مختلفی متبلور شده اند. فوران دو قسم فرهنگ سیاسی کلان را در اینجا مد نظر قرار میدهد که عبارتند از فرهنگ سیاسی دینی و فرهنگ سیاسی غیر دینی و برای هریک نیز زیر مجموعه هایی را در نظر میگیرد که زیر مجموعه های فرهنگ سیاسی دینی  عبارتند از" اسلام مبارز آیت الله خمینی"،" اسلام بنیادین شریعتی" و "اسلام لیبرال بازرگان". فرهنگ سیاسی غیر دینی نیز شامل "فرهنگ مشروطه خواهی ملی" و "فرهنگ مارکسیستی" میداند.(2) میزان دقت و فراگیر بودن تقسیم بندی فوران را در جای خود بررسی خواهم کرد. ناگفته نماند که بنا بر ماهیت شهری انقلاب ایران در این پژوهش نیز به مانند اغلب پژوهشهای مرتبط با این موضوع تنها به نقش طبقات و گروههای شهری در این واقعه پرداخته میشود. به هر روی در این پژوهش تلاش بر این است که با استفاده از نظریه ((ائتلاف طبقاتی))  فوران و بهره بردن از دیدگاههای سایر نظریه پردازان و به ویژه آبراهامیان، به واکاوی مستقلی پیرامون نقش طبقات اجتماعی و نیروهای  سیاسی درانقلاب ایران پرداخته شود.            

پیش از هر اظهار نظری در این مورد میبایست که به  صورتبندی اجتماعی ایران در سالهای پس از انقلاب سفید تا انقلاب 57 پرداخت. از این روی انقلاب سفید را مبدا این بررسی قرار میدهم که در پی انجام اصلاحات ارضی در کشور دگرگونی بنیادینی در مناسبات تولیدی جامعه پدید آمد و جامعه ایران وارد مسیر توسعه سرمایه دارانه گشت. تنها مخالفین این دیدگاه، جریانات مائویست عمدتا مستقر در خارج از کشور و کنفدراسیون دانشجویی بودند که جهت پایبندی به تئوریهای انقلابی مائو مبنی بر انقلاب دهقانی در جوامع فئودال، لجوجانه اصرار می ورزیدند که جامعه ایران هنوز دارای فرمی نیمه فئودالی و نیمه استعماری است.(3) باقی اختلافات اغلب در مورد کیفیت توسعه بود.دیگرمخالفان اغلب معتقد بودند که به ایران به روند ((توسعه سرمایه دارانه وابسته)) وارد شده است. البته برخی مانند کاتوزیان نیز مفهوم ((رشد)) را به علت  وجود کاستیهایی در این روند ترجیح میدهند.(4)اما تردیدی نیست که در این دوران ایران به قول آبراهامیان شاهد یک ((انقلاب صنعتی کوچک)) بوده است و از همین روی نمیتوان تغیر مناسبات تولیدی را در این دوره کتمان نمود. جان فوران این روند را در چارچوب ((نظریه وابستگی جدید کاردسو و فالتو)) قرار میدهد که وابستگی را نه به عنوان پدید ه ای کاملا تحمیلی از خارج، بلکه ناشی از تاثیرات متقابل عوامل خارجی و داخلی و ناشی از ناتوانی سیستم در جذب انباشت و گسترش سرمایه در درون خود به علت محدودیت ساختاری در نظر میگیرد.(5). فوران با بهره بردن از این نظریه، ایران را وارد شده به ((مرحله توسعه وابسته)) میداند.(6) بر این اساس میتوانیم جامعه ایران را دارای صورتبندی در حال تکامل سرمایه داری بدانیم. به این ترتیب جامعه ایران در دوران متاخر پهلوی میبایست  متشکل از طبقات اجتماعی  متمایزی با شیوه های تولیدی مشخصی باشد.(( یرواند آبراهامیان)) در کتاب ((ایران بین دو انقلاب)) طبقات جامعه شهری ایران را به این شکل دسته بندی نموده است: 1. طبقه اعیان 2. طبقه متوسط متمول 3.طبقه متوسط حقوق بگیر 4. طبقه کارگر.(7)  در اینجا به بررسی  اجزای تشکیل دهنده و وضعیت این طبقات ، منافع طبقاتی  و انگیزه هایشان از شرکت در انقلاب بر علیه نظام پادشاهی ،و سپس به نوع فرهنگ سیاسی غالب در میان هریک و سازمانها و جریانات سیاسی پوشش دهنده این مطالبات خواهم پرداخت و آنگاه بررسی میشود که تا چه میزان احزاب سیاسی در پیگیری مطالبات فرهنگ های سیاسی که نمایندگی میکرده اند در آن سالها موفق  بوده اند و اساسا تا چه میزان از زمینه های اجتماعی خود آگاهی داشته اند که نمایندگانی شایسته برای پیگیری مطالبات گروهی و طبقاتی خود باشند. 

<strong>  1. طبقه اعیان:</strong> 
                                            
 مقصود آبراهامیان از این طبقه خاندان پهلوی و درباریان، سیاستمداران حرفه ای ، فرماندهان عالی رتبه ارتش و بورژوازی تجاری و صنعتی، اشرافیت قدیمی قاجاری و دیوانی وعشایری میباشد. طبقه اعیان بر 85% موسسات خصوصی فعال در زمینه های مختلف صنعتی، خدماتی و کشاورزی تسلط داشت(8) و در این بین بیش از همگان از مواهب توسعه سرمایه دارانه کشور بهره برد. شاید چندان نیاز به توضیح نباشد که این طبقه به همین دلیل، فاقد هرگونه منفعتی در سرنگونی رژیم بود. اما این بدان معنی نیست که این طبقه در سقوط نظام پادشاهی هیچ نقشی نداشت. این طبقه در مواجهه با انقلاب به چنان بی عملی نا بخردانه ای دچار شد که تمامی ناظرین آگاه را به تعجب واداشت. (( داریوش همایون)) یکی از اساسی ترین دلائل سقوط رژیم پادشاهی را در روحیه باختگی ها و خود زنی های سرآمدان حاکم می داند.(( محمود عنایت)) نیز با تمسخر کنایه میزند که بسیاری از اینها انقلاب را با تغیر کابینه برابر دیده بودند و از همین روی بسیاری از آنها با انقلاب همدلی هم میکرده اند!(10) گستره این وازدگی در مقابل امواج انقلاب در میان تمامی اعضای این طبقه  به اشکال گوناگون پراکنده بود. اما در این میان بسیاری از اعضای طبقه حاکم در ماههای آخر با مشاهده بی عملی شاه در مواجهه با انقلاب یا از سر فرصت طلبی و یا از وحشت سقوط کشور به دامان کمونیسم ، پنهان و آشکار به انقلابیون پیوستند. نمایندگان مجلس رستاخیزی که جملگی توسط ساواک دستچین شده بودند ، به یکباره مخالفین سازش ناپذیری گشتند که در ماه آخر برای استعفای پرصدا تر با یکدیگر رقابت میکردند به این امید که در اولین مجلس رژیم جدید کرسیهای نمایندگی خود را حفظ کنند. فرماندهان ارتش که پس از فرارشاه خود را بی پیشتیبان تر از همیشه یافته بودند، پنهانی با برخی از رهبران انقلابی ملاقات میکردند و وعده حفظ سمتهای لشگریشان را در صورت تسلیم ارتش دریافت مینمودند. ((ارتشبد عباس قره باغی)) آخرین ریس ستاد ارتش شاهنشاهی در خاطرات خود مدعی میشود که خیانت امرایی چون ((سپهبد ناصر مقدم)) ریس ساواک و تنی چند از فرماندهان ارتش برایش مسجل گردیده است.(11) آنچه وی نمیگوید اینست که خود در کانون فرماندهان مسالمت جو و مصالحه گر ارتش قرار داشته و به طور مداوم با ((مهدی بازرگان)) اولین ریس دولت جمهوری اسلامی در ارتباط بوده است.(12) اما در پدید آمدن چنین وضعیتی برای این طبقه بیش از همه محمدرضاشاه پهلوی مقصر بود. شخصی شدن بیش از حد قدرت در دست وی منجر به آن شد که او و سیستم سیاسی کشور در یک راستا قرار بگیرند و واضح است که آنچه در این میان رو به ضعف نهاد، همانا سیستم سیاسی کشور بود. و در هنگامه ای هم که سیستم با بحران مواجه شده، شاه فاقد قاطعیت در تصمیمگیریست و مهار بحران را به سیستمی که دو دهه در تضعیفش از هیچ کوششی فروگذار نکرده واگذاشته و میگریزد. اجزای این سیستم نیز – به رغم داشتن مناصب سیاسی- چنان سیاست زدایی شده اند که فاقد کمترین ابتکار عمل و درایت در مقابله با بحران و مهار یا مدیریت آن هستند.                

                                                                             
 گروه نخبگان حکومتی ایران در این سالها پرورش یافته احزابی بود که بیش از آنکه به یک حزب که کارکردی به مثابه حائل میان نظام سیاسی و جامعه مدنی داشته باشد، به باشگاهی جهت توطئه چینی و تقسیم منابع میمانست. سیاستمدارانی که اینچنین به تعبیر(( ماکس وبر)) به جای زندگی سیاسی همواره ((زندگی از قبل سیاست)) کرده اند، در مهار  بحران پیش رو، بیش از هرچیز به کشمکش با یکدیگر میپردازند و به این ترتیب نظامی با شرایط بحرانی، پس ازسقوط کابینه آموزگار در هفته اول    شهریورماه57، شاهد بروز پدیده "ستیز نخبگان" نیز میگردد.         

                                                       
((ریچارد لاکمن)) استاد جامعه شناسی دانشگاه ایالتی آلبانی  در نیویورک در مورد ستیز نخبگان مینویسد:((انگاره انقلاب دو فرآیند را با هم می آمیزد که با هم موازی هستند و فقط گاهی اوقات با هم کنش متقابل دارند: این دو فرآیند یکی ستیز نخبگان{سیاسی}   

و دیگری حرکتهای گاه به گاه توده مردم است. بسیج توده ای اغلب هنگامی رخ میدهد که بین نخبگان ستیزه شدید وجود دارد...چالش غیرنخبگان در برابر یک گروه نخبه فقط زمانی به طور واقعی موثر می افتد که آن گروه در برابر حمله نخبگان رقیب قرار داشته باشد...غیر نخبگان زمانی معترض میشوند که امواج ستیزه بین نخبگان بالا گرفته وفرصتها و دستاویزهایی ایجاد شده که مخاطرات کنش جمعی را توجیه میکنند. اگر بسیج توده ای عملی شود، میتواند برپیامد ستیزه نخبگان تاثیری انقلابی داشته باشد.))(13) همانطور که گفته شد، با سقوط کابینه آموزگاررقابتهای درون گروهی نخبگان حاکم جنبه ستیزه به خود گرفت. سقوط این کابینه در پی فضای روانی ایجاد شده در سطح جامعه  پس از فاجعه سینما رکس آبادان که بر آرامش نسبی دو ماهه حاکم بر کشور خط پایانی کشید، رخ داد. استیضاح پر سرو صدای هفت تن از نمایندگان مخالف خوان دوره بیست و چهارم مجلس شورای ملی ، در ظاهر دلیل سقوط کابینه جلوه داده شد.(14) این رخداد را باید به مثابه آغازی بر پیدایش ستیز نخبگان حاکم  دانست که در تمامی پنج ماهه باقی مانده از عمر رژیم تداوم یافت و در  زمان کابینه ((ارتشبد ازهاری)) و آغاز موج دستگیریهای بسیاری از دولتمردان سابق – که در بسیاری از موارد نیز مبتنی بر اتهامات واهی و غیر واقعی بود- به اوج رسید و علاوه بر اثراتی که از دیدگاه لاکمن بر روند انقلاب گذاشت، باعث دلسردی و بی اعتمادی بیشتر نخبگان سیاسی نسبت به نظام حکومتی گردید.
                                                    
گذشته از آنچه گفته شد شماری  از اعضای طبقه اعیان و اغلب از گروه اشرافیت قدیمی قاجاری و عشایری، سالها بود که در زمره مخالفان نظام پهلوی قرار داشتند که در میانشان از افرادی با سوابق آزادیخواهانه ملی (مانند بختیار و سنجابی) تا افرادی با دلبستگیهای پیشا مدرن وجود داشت. در تحلیل فوران به فرهنگ سیاسی بخش حکومتی این طبقه اشاره ای نرفته است و تنها به خرده فرهنگ مشروطه خواه ملی اشاره داشته که بسیاری از رهبرانش در این طبقه جای میگرفتند. همچنین باید یادآور شد که بخشهایی از درون حاکمیت هم دارای فرهنگ سیاسی کمابیش یکسانی با این خرده فرهنگ بوده اند. بخشهای دیگر این طبقه نیز پیرو " فرهنگ سیاسی شاهنشاهی" حاکم بودند.
              
<strong>2. طبقه متوسط متمول:</strong>

آنچه آبراهامیان به آن به عنوان اعضای این طبقه اشاره دارد تنها در برگیرنده ((خرده بورژوازی سنتی)) میباشد. وی در این طبقه تنها از تجار سنتی و بازاریان و روحانیون سطح بالا یاد میکند که اعضای سنتی این طبقه اند. در حالی که از دوران رضا شاه به این سو تدریجا وجه مدرنی از خرده بورژوازی در ایران شکل گرفت که صاحب مشاغل نوین خدماتی بودند. هر دوی این بخشهای خرده بورژوازی ایران به میزان زیادی از سطح زندگی بالاتری در پی سیاستگزاریهای توسعه در دهه آخر حکومت پهلوی بهره مند شدند. خرده بورژوازی  در اروپا همواره بنا به موقعیت آسیب پذیر اقتصادیش در جهتگیریهای سیاسی دچار نوسان گردیده است. از همین روی بود که مارکس با تکیه بر تجربه کمون پاریس که این طبقه را که ابتدا در زمره دشمنان پرولتاریا بود و سپس به متحد آن تا زمان استقرار دیکتاتوری فرا طبقاتی ((لویی بناپارت)) بدل نمود، متحد نهایی طبقه کارگر در مواجهه با سلطه لجام گسیخته بورژوازی در نظر گرفت.(15) اما سیر رویدادها خلاف نظر مارکس را ثابت نمود. با وقوع جنگهای متعدد و بحرانهای اقتصادی ناشی از آن در اروپای نیمه اول قرن بیستم، این طبقه به شکل روزافزونی ماهیت محافظه کارانه به خود گرفت تا جایی که به تامین کننده اصلی پیروان نازیسم، فاشیسم و فالانژیسم در آلمان، ایتالیا و اسپانیا بدل شد در عین اینکه کوچکترین علاقه ای به مارکسیسم-لنینیسم که برای چند دهه نیمه شرقی اروپا را بلعید نشان نداد و علت این امر هم در این بود که این طبقه بر حفظ کسب و کار کوچکش پایفشاری میکند و اتفاقا جریانات فاشیستی بیش از هر جریانی میتوانست آرامش روانی حفظ کسب و کار را از تعدی مارکسیستها و نا امنیهای اقتصادی به آن بدهند.

اما در ایران همانطور که گفته شد با دو گونه سنتی و مدرن این طبقه مواجهیم. خرده بورژوازی سنتی در ایران به ویژه از زمان رویارو شدن با چالش مدرنیته خصلتی به شدت محافظه کارانه یافته است. بخش اعظمی از باشندگان این طبقه در دهه های اخیر  سرسخت ترین تقابل ذهنی و رفتاری را با هرگونه از تجدد و نوگرایی داشتند ضمن آنکه شمار قابل ملاحظه ای از این طبقه نیز رفته رفته متاثر از پیامدهای مدرنیته گشته و در مقابل آن انعطاف بیشتری به خرج میدادند. اما بسیاری از این افراد در گذر یک نسل در پی ترقی تحصیلی یا مالی با جابه جایی طبقاتی مواجه شده و وارد جرگه طبقات نوین متوسط شهری و یا بورژوازی تجاری – صنعتی ویا بخش مدرن خرده بورژوازی میگشتند. ولی با این حال تا دهه 1350 خورشیدی وفروکش کردن مخالفتهای گسترده سالهای ابتدایی دهه پیش، بخشی از این طبقه  با دیدی نسبتا منعطف تر به روند نوسازی  جامعه نگریست و در پی سیاست زدایی گسترده سالهای میانی دهه 40، همین که حکومت امنیت سرمایه و کسبش را فراهم مینمود، راضی بوده و عملکردی منفعلانه داشت. اما پاره ای اقدامات حکومت سبب گردید که اکثریت منفعل و محافظه کار این طبقه  احساس خطر کرده و با اقلیت رادیکال هم طبقه اش احساس همدلی بکند. این اقدامات عبارت بودند از تشکیل کمیته های مبارزه با احتکار و گرانفروشی حزب رستاخیز و همزمان توسعه و گسترش فروشگاههای مدرن و زنجیره ای کوروش و سپه به صورت اعلانی و اعمالی در سالهای 56-1354، قطع بودجه های سری نخست وزیری در راستای سیاستهای ریاضت اقتصادی کابینه آموزگار در سال 1356 ، به لحاظ مادی و همچنین تغیر تاریخ رسمی کشور از هجری خورشیدی به شاهنشاهی، افتضاح آخرین جشن هنر شیرازدر سال 56 و سرانجام و بازهم در همین سال انتشار مقاله  رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات و پاره ای موارد دیگر از این دست به لحاظ روانی، زمینه های نارضایتی خرده بورژوازی سنتی را فراهم نمود.. همزمان گسترش آموزش عالی در سطح کشور و ورود دانشجویان پرشماری از روستاها و شهرهای دورافتاده به دانشگاههای تهران و شهرهای بزرگ، و گسترش فضای مذهبی در سطح دانشگاهها زمینه ساز تشکیل شبکه های متعدد  حامی- پیرو بین این طبقه با نیروهای تازه وارد دانشگاهی شد.(16) مجموعه این عوامل گروههای وسیعی از طبقه خرده بورژوازی سنتی را از انزوا خارج کرده و به عرصه کشاند. اما بی تردید احساس خطر اقتصادی مهمترین عامل به تحرک وا داشته شدن اکثریت اعضای محافظه کار این طبقه بود.(17)

فرهنگ سیاسی بخش سنتی خرده بورژوازی، علاوه بر آنچه که فوران در چارچوب فرهنگ سیاسی دینی طبقه بندی نموده( اسلام مبارز آیت الله خمینی،اسلام بنیادین شریعتی و اسلام لیبرال بازرگان) دارای دو بعد دیگر هم میباشد که یکی اسلام سنتی روحانیت راست دین و دیگری مارکسیسم اسلامی مجاهدین خلق بود. به نظر میرسد که فوران در طبقه بندی اش از خرده فرهنگهای سیاسی دینی  اسلام سنتی را در چارچوب اسلام لیبرال و اسلام التقاطی مجاهدین خلق را در چارچوب اسلام بنیادین شریعتی در نظر گرفته است. البته لازم به ذکر است که اطلاق صفت لیبرال به بازرگان و نهضت آزادی چندان دقیق نمیباشد و وی در این مورد از یک وامگیری کلامی بهره برده است . این  گروه جریانی به لحاظ نظری محافظه کار بوده که همواره از سنت دینی در کنش سیاسی اش بهره برده است وهمواره در  خط میانی اسلامگرایان غیر سیاسی و اسلامگرایان رادیکال حرکت نموده است. از این روی دقیقتر است که این خرده فرهنگ را "خرده فرهنگ اسلامی میانه روی بازرگان" بنامیم.  اسلام میانه روی بازرگان علی رغم وجود شباهتهایی با  اسلام راست دین محافظه کار دارای تفاوتی عمده با آن نیز بود . این تفاوت در جهتگیری و فعالیت سیاسی اسلام میانه روی بازرگان برخلاف سیاست گریزی اسلام راست دین بود(18) به همین شکل اسلام مجاهدین خلق اگرچه در سالهای نخستین پیدایشش از  دیدگاههای علی شریعتی تاثیر گرفت ولی خود دارای دیدگاهی متفاوت بود که میتوان تبلور این اختلاف را در  اتخاذ مشی مسلحانه توسط این سازمان  مشاهده نمود. اما اسلام بنیادین شریعتی بیشتر بر قسمی از جریانهای خاص فرهنگی که بعدها به نو اندیشی دینی شهرت یافت،اثرگذار بود. یکی از عمده ترین وجوه مشترک میان تمامی این خرده فرهنگهای سیاسی دینی،گستره وسیع و غالب زمینه اجتماعی اشان در میان بخش سنتی طبقه خرده بورژوازی بود. میتوان گفت که برنده اصلی انقلاب ایران نیز این طبقه بوده است که دو فرهنگ سیاسی عمده آن(اسلام سیاسی خط امام و بخش قابل ملاحظه ای از روحانیت راست دین) حاکمیت آن را تا به امروز بر عهده گرفته اند. بخش دیگر(اسلام میانه رو ) چند سالی در قدرت باقی ماند و امروزه هم اپوزسیون نیمه قانونی حکومت را تشکیل میدهد و بخشی دیگرنیز (مجاهدین خلق) تا مدتها به مثابه منسجم ترین معارض حکومت فعالیت کرد.

اما بخش مدرن خرده بورژوازی شهری ایران ، علی رغم رشد روزافزونش در دوران پهلوی ازانسجام و هویت متمایز طبقاتی مستحکمی برخوردار نگشت و شیوه زیست و فرهنگ سیاسی اش در این سالها همواره متاثر از سایر طبقات اجتماعی و به ویژه طبقه متوسط حقوق بگیر بود که از دیدی دیگر در کنار آن طبقه متوسط جدید وبه همراه این گروه  و خورده بورژوازی سنتی، طبقه متوسط شهری را شکل میداد.

<strong>3.طبقه متوسط حقوق بگیر:</strong>

این طبقه در ایران نیز همانند سایر کشورهای جهان کانون اصلی نارضایتیها و پویشهای سیاسی بوده است. در ایران آنروز این طبقه بدنه اصلی طبقه متوسط شهری را تشکیل می داد و از این روی اهمیتی دو چندان میافت. این طبقه همواره خاستگاه اصلی روشنفکران و فعالین اجتماعی و سیاسی ونیز اغلب دانشجویان(در ایران تا میانه دهه50خورشیدی)بوده است. از این روی این طبقه دارای وزنه سیاسی و اجتماعی سنگینی بوده است. حکومت پهلوی در ایران بیش از همه برای این طبقه امتیاز و موقعیت اجتماعی فراهم نمود و تلاش در جهت کسب رضایت و حمایت این طبقه با اعطای فرصتها و امتیازات گسترده داشت. اما سرانجام این طبقه با نادیده گرفتن ارتقای سطح زندگی خود و منافع طبقاتی اش در کانون مخالفتها با رژیم پهلوی قرار گرفت و اساسی ترین ضربه را بر پیکر آن وارد نمود. به دلیل گستره تاثیرگذاری این طبقه بر فرهنگ عمومی جامعه، در اساس  تصور پیروزی هرجنبش و انقلابی در ایران بدون حضور این طبقه بسیار دور از ذهن مینماید.اما چگونه بود که این طبقه چنان برخورد رادیکالی را با نظام حاکم در پیش گرفت؟ در پاسخ به این پرسش باید در ابتدا به روحیات اجتماعی  جهانی این طبقه توجه نمود و سپس شرایط ویژه آن را در ایران در نظر گرفت.

((سامئول هانتینگتون))  در کتاب ((سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی)) درباره روحیات جهانی این طبقه چنین مینویسد:((...مخالفت{طبقه متوسط} در بیشتر موارد از کاستی های مادی سرچشمه نمیگیرد، بلکه بیشتر از عدم امنیت روانی، از خودبیگانگی  و احساس گناه شخصی و نیاز شدید به احساس هویت مایه میگیرد. طبقه متوسط شهری ، شان ملی،پیشرفت،هدف ملی و فرصت اشتراک در بازساری سراسری جامعه را خواستار است.))(19) هانتینگتون در ادامه گفتارش تاکید میکند که تقریبا هیچ دولتی نمیتواند همه این آرمانها را برآورده سازد و اصلاحات سیاسی نیز نمیتواند به تنهایی راهکار برون رفت از این بحران باشد بلکه برعکس میتواند منجر به بروز نا آرامیهای گسترده و حتی انقلاب گردد. وی راهکار تداوم سامان سیاسی را در جوامع در حال گذار نه در اصلاحات بلکه در سرکوب تند روی طبقه متوسط میداند.(20)

اما برخلاف هانتینگتون،آبراهامیان بر هم خوردن سامان سیاسی را در ایران ناشی از فقدان اصلاحات و به تعبیر خودش ((توسعه ناموزون)) میداند. وی در تشریح این نظریه میگوید:
((اگرچه شاه به نوسازی ساختاراجتماعی – اقتصادی کمک کرد، برای ایجاد نظام سیاسی یعنی امکان دادن به تشکیل گروههای فشار، باز کردن عرصه سیاست به روی نیروهای مختلف اجتماعی، ایجاد پیوند بین رژیم و طبقات جدید، حفظ پیوندهای موجود بین رژیم و طبقات قدیم، وگسترش دادن پایگاه اجتماعی نهاد سلطنت که به هر حال عمدتا به سبب کودتای نظامی 1332 به حیات خود ادامه میداد،چندان کاری انجام نداد.))(21) 

اما در توضیح دیدگاه هانتیننگتون باید گفت که نامبرده در اثرمورد اشاره چنین رهنمودی را الزاما به حکومتهای مطلقه نمی دهد (ناگفته نماند که وی حکومت سلطنتی را اصولا فاقد منطق تاریخی میداند) اشاره وی به حفظ سامان سیاسی توسط حکومت توسعه گرا است. از این روی  شبه دموکراسی های طرفدار غرب را که در دوران جنگ سرد در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، سامان بخشی سیاسی جوامع مذکور را برعهده داشتند(مانند ترکیه و مکزیک و...) بیشتر مورد خطاب وی هستند که در صورت مهار ننمودن تندرویهای طبقه متوسط با وقوع انقلابهای چپ یا دیکتاتوریهای فردی راست مواجه میشوند. بر همین اساس باید گفت که دیدگاه آبراهامیان پیشینه نظری موضوعیت یافتن سرکوب تندرویهای طبقه متوسط است. زیرا تا وقتی که ساختار نئو پاتریمونیال حاکم حتی مسیر مشارکت سیاسی کنترل شده طبقه متوسط را مسدود نموده است، نمیتوان چندان از تندروی این طبقه سخن گفت. محمدرضاشاه پهلوی میبایست که دست کم از اواسط دهه 1350 خورشیدی که صورتبندی سرمایه دارانه در جامعه ایران پدید آمده بود به گفته شاپور بختیار اجازه فعالیت به احزاب میانه روی مشروطه خواه که هیچ نزدیکی نه به مارکسیسم و نه حتی به سوسیال دموکراسی داشته باشند می داد (22) تا به این ترتیب به گونه ای مشارکت سیاسی طبقه متوسط جذب شده و بروز گرایشات افراطی را در میان این طبقه به حد اقل رساند.

 به هر روی مسدود بودن مجاری مشارکت سیاسی بر روی  طبقه متوسط و اعمال سلطه هرچه بیشتر حکومت از طریق ساواک و حزب رستاخیز بر این طبقه نوپای در حال گسترش ضمن آنکه منجر به نوعی گسست فکری در میان باشندگان قدیمی تر این طبقه که دارای فرهنگ سیاسی مشروطه خواه ملی بودند با پیشینه فرهنگ سیاسیشان و ایجاد خلا بزرگ نظری دراین طبقه در شرایطی که سالانه پذیرای ورود شمار زیادی از اعضای جوان بود، زمینه برای رشد فرهنگ سیاسی مارکسیتی وگسترش چپ زدگی افراطی از یکسو و جهان سوم گرایی اسلامی(متاثر از آل احمد و شریعتی) فراهم شد. فرجام چنین خلایی را باید در وقایع سالهای 56 و57 دید. اما در این میان مخالفین شاه را هم نیز نباید بری از هرگونه خطا و اشتباه دید. لیبرالهای ملیگرا نیز علاوه بر اینکه به تعبیر ((ریچارد کاتم)) نویسنده کتاب ((ناسیونالیسم در ایران))، از ابتدای روی کارآمدن رضا شاه گزینشی غیر عقلانی در زمینه ترجیح لیبرالیسم برناسیونالیسم کرده و با نیروهای پیشامدرن ارتجاعی بر علیه دیکتاتوری مدرنگرای رضا شاه متحد شدند،(23) در سالهای بعد نیز با تداوم این رویه به جایی رفتند که در هنگامه اصلاحات ارضی حتی وجود فئودالیسم را به صرف مخالف خوانی با شاه و امینی منکر شوند(24) و با اقداماتی از این قبیل خود ظرفیت ایفای یک نقش دموکراتیک و پیشروانه را از خود سلب نمودند.

به این ترتیب طبقه متوسط شهری ایران در آستانه انقلاب فاقد هرگونه ذهنیت و سازماندهی سیاسی و اجتماعی در جهت پاسداشت منافع و پیشبرد برنامه هایش بود و به همین دلیل علی رغم آنکه بار اصلی انقلاب را بر دوش کشید و در پیروزی آن نقشی تعین کننده ایفا نمود،  به بازنده اصلی این کارزار مبدل گردید و سرکوب شدیدی را در ابعاد سیاسی و اجتماعی متحمل شد.

<strong>4.طبقه کارگر:</strong>

آبراهامیان هر سه گروه کارگران ماهرصنعتی و جمعیت بی طبقه و غیرماهر تهیدستان به طور عمده حاشیه نشین و نیز کارگران سنتی را در درون این طبقه واحد قرار داده است. شاید از این جهت که هر سه گروه از فرهنگ سیاسی کمابیش یکسانی بهره مند بوده اند و مخاطبان اصلی پوپولیسم انقلابی را تشکیل می دادند. اما هریک از این گروهها  در انقلاب عملکردی که به طور ملموسی متفاوت بود،داشتند.  هر سه گروه از یکسو متاثر از ارزشها و سنتهای کهن ایرانی و اسلامی بوده و از سوی دیگر مستعد جذب در جریانات رادیکال اسلامی و مارکسیستی که داعیه ایجاد تحولات عدالت محورانه داشتند، بودند. طبیعی بود که جریانی که هم بربخش مهمی از  باورهای کهن این گروهها (ارزشهای اسلامی) تکیه داشت و هم به طرح شعارها و اقدامات ساختار شکنانه می پرداخت، در این میان دست بالا را بگیرد.  اما به هر روی نمیتوان این طبقه را دارای فرهنگ سیاسی مطلقا یکدستی فرض نمود وباید به تنوع دیدگاهها در این طبقه نیز توجه کرد. تفاوت فرهنگ سیاسی لایه های تشکیل دهنده این طبقه، علت عملکرد متفاوت هریک از این گروهها در جریان انقلاب بود.

کارگران ماهر صنعتی در دهه 1350 خورشیدی به نسبت سه دهه پیش از آن که حزب توده حضور تاثیرگذار و تعین کننده ای در محافل کارگری داشت، گسترش وسیعی را هم به لحاظ کمی و هم به لحاظ کیفی ( به مفهوم گسترش مهارتهای حرفه ای )  تجربه نموده بود. به همین دلیل نیز فرهنگ سیاسی این طبقه دچار گسستی جدی از آموزه های مارکسیستی حزب توده گردیده و مانند سایر طبقات و گروههای اجتماعی به شدت از سیاست زدایی حاکمیت پهلوی دوم متاثر گشته بود. تداوم مبارزات چپگرایان ایرانی در این سالها با حاکمیت هم که در شکل گروههای دانشجویی مارکسیستی در درون و برون مرز و سازمانهای تروریستی چریکی صورت میپذیرفت، هرگز موفق به جذب گسترده کارگران و تاثیرگذاری بر گروههای کارگری نگردید. همچنین در این سالها تغیرات محسوسی در خاستگاه  قومی کارگران ایرانی نیز صورت پذیرفته بود. در سالهای دهه 1320 خورشیدی اغلب کارگران ماهر شهری برخاسته از چند گروه مشخص قومی بودند که این گروهها عبارت بودند از اقلیتهای دینی به ویژه مسیحیان ارمنی و آسوری و یا فرزندان قفقازیها و ارانیهای مهاجر از آن سوی ارس ویا آذربایجانیهایی که سابقه اقامت یا کار در قفقاز داشتند و نیز گیلانهایی که بیش از همه ایرانیان متاثر از مجاورت جغرافیایی با روسها از سختگیریهای مذهبی به دور افتاده بودند. این ها اکثریت جمعیت کارگری  را درسه قطب صنعتی آنروز کشور یعنی تهران ، آذربایجان و گیلان ومازندران را  تشکیل می دادند. اما در دو قطب دیگر یعنی نواحی نفت خیز جنوب و کارخانجات نساجی اصفهان، جمعیت کارگری دارای خاستگاه قومی متفاوتی بودند و علاوه بر ارمنیها از کارگران لر و پارسی زبان محلی تشکیل میشدند. در این میان کارگران مسیحی و مهاجرین قفقازی و یا بازگشتگان از این نواحی ونیز گیلانیها فاقد حساسیت های اسلامی بوده واز سابقه فعالیتهای چپ گرایانه در میان گروه قومی خویش نیز بهره مند بودند. از این روی به راحتی جذب جریانات کارگری وابسته به حزب توده می شدند و به علت اکثریت نسبی اشان در جامعه کارگری، توفیق این را نیز یافتند که فرهنگ سیاسی مارکسیستی خود را بر سایر گروههای قومی کارگران نیز به طور نسبی مسلط کنند.(25) اما در سالهای دهه 1350 در پی گسترش شهرنشینی، افزایش آموزشهای فنی و حرفه ای ، حضور تکنسین های  خارجی، اعزام متعدد گروههای کارگری برای فراگیری مهارتهای فنی و مواردی از این دست، گروههای جدید و متنوعی از نقاط مختلف کشور که دارای نظامهای ارزشی سنتی تری بودند، نیز جذب طبقه کارگر روبه گسترش ایران شدند. طبیعی بود که پس از توقف فعالیتهای علنی و گسترده حزب توده از سال 1332 که با گسترش لایه های طبقه کارگر در دهه بعد نیز همراه شد و به ویژه با سطح زندگی به نسبت مرفه کارگران در دهه 1350 و از همه مهمتر"گسترش و تعمیق محافظه کاری های ناشی از امنیت شغلی مشروط و بالا"، زمینه فعالیت چندانی برای گسترش فرهنگ سیاسی مارکسیستی در طبقه کارگر باقی نمانده بود. محافظه کاری مورد اشاره سبب گردید که طبقه کارگر ماهر آخرین گروهی باشد که به گونه ای نظام مند به انقلاب بپیوندد. آبراهامیان زمان این پیوستگی را خردادماه 1357 می داند اما این هنگامیست که جمله اعتراضات کارگری رنگ و بوی صنفی دارد و بهتر است که نقطه آغاز پیوستگی طبقه کارگررا از اعتصابات مشخصا سیاسی اواخر شهریورماه در نظر گرفت.(26) در میان کارگران معترض فعالان اسلامی و مارکسیست به طور توامان فعالیت داشتند. اما به هر روی وجود سنت و سابقه چپ در فعالیتهای کارگری و نیزماهیت ذاتی جنبش چپ که معطوف به فعالیتهای کارگری بود، سبب گردید که فرهنگ سیاسی مارکسیستی تا چند سال ابتدای پس از انقلاب موفق به بازسازی و قدرت گیری مجدد در میان طبقه کارگر گردد و نقشی تاثیرگذار- ونه لزوما فراگیر- بیابد که اینبار نیزتنها با سرکوب دوباره از میدان به در رود. اما پیش از آن نیز جریانات چپ کارگری نتوانسته بودند که بر هژمونی جریان انقلابی اسلامگرا در میان کارگران فائق آیند.

اما گروه تهیدستان شهری که ترکیبی از کارگران غیر ماهر، حاشیه نشینان شهری و گروههای لمپن و بی طبقه بود، فاقد هرگونه پیشینه و فرهنگ سیاسی مشخصی بود و در واقع به تدریج در پی اصلاحات ارضی و از سالهای دهه 1340 به مثابه یکی از تبعات  اجتناب ناپذیرمدرنیزاسیون و توسعه سرمایه دارانه پدیدار گردید. اعضای این گروه جملگی از مهاجران روستاها و شهرهای کوچک و دورافتاده به شهرهای بزرگ – به ویژه تهران- بودند که به علت فقدان مهارتهای فنی و حرفه ای به مشاغل کاذب می پرداختند و از جذب در مناسبات تولیدی و فرهنگی شهرهای در حال توسعه ناتوان بودند. به این ترتیب این گروه از یکسو دچار گسستی با پیشینه و خاستگاه اجتماعی اش گردیده بود و از سوی دیگر ناتوان از جذب در موقعیت نوین خویش بود و به این دلیل همواره دارای انگیزه های عینی برای نارضایتی بود. اما این نارضایتی ها هرگز دال بر وجود گرایشات براندازانه در این گروه در آن مقطع نبود. برخی از پژوهشگران – به ویژه از طیف چپ- با استناد به کلیاتی چون شرایط دشوار زندگی این گروه و یا مصادیقی نظیر یورش ماموران شهرداری تهران در پاییز 1356 به نواحی خارج از محدوده و تخریب آلونکهایی که زیستگاه اغلب باشندگان این گروه بود، در صددند که بر حضور پررنگ و آگاهانه این گروه در روند انقلاب تاکید نمایند. اما پژوهش دقیق و موشکافانه ((آصف بیات)) نشانگر این است که این گروه نه تنها دارای هیچ نقش کانونی و تعین کننده ای  در روند انقلاب نبوده است، بلکه به کلی فاقد احساسات تند ضد شاهی و براندازانه بوده است. در هنگامه ای هم که موج تنشهای براندازانه انقلابیون کشور را فرا گرفته بود و طبقات و اقشار دیگر جامعه ایران در صدد سرنگونی رژیم حاکم بوده و به طرح کلیات و خواستهای مبهم می پرداختند، تهیدستان شهری با استفاده از فرصت بدست آمده که همانا رنگ باختن اقتدار بورکراتیک دولت در پی وقایع انقلابی بود، بیشتر در پی بدست آوردن و تثبیت امتیازات  ملموسی که با زندگی روزمره اشان در ارتباط بود نظیر تصرف و یا استقرار در زمینها و ساختمانهای خالی واجد و فاقد مالکیت بودند و بدین گونه این گروه در جریان انقلاب بیشتر سرگرم روندی که بیات "مبارزات موازی" مینامد،بودند تا حضور مستقیم در پیکارهای سیاسی انقلاب.(27) اما در این تردیدی نیست که بخشهایی از این گروه نیز به همراه بخش عمده خرده برژوازی سنتی وگروه کارگران سنتی و گروه هایی از تازه واردین طبقه متوسط جدید، در سالهای پس از انقلاب جذب ایدئولوژی و نهادهای حکومت انقلابی جدید گردیدند. جریانات چپ هم در میان تهیدستان شهری به گونه ای بسیار کم عمق و سطحی نفوذ کردند ولی هرگز نتوانستند که به مثابه رقیبی عمده برای جریان اسلامگرا در میان فعالان این گروه جای گیرند.

اما کارگران سنتی به همراه خرده بورژوازی سنتی بخش اصلی بدنه جناح اسلامگرای انقلابیون را – به ویژه در شهرهای سنتی -  تشکیل می دادند.  این گروه بیشتر شامل شاگردان و پادوهای بازار بود که نزدیک ترین گروه اجتماعی به اقشار بازاری و روحانی بودند. ودر جریان اعتراضات چهلمی که رنگ و بوی مذهبی بیشتری داشت،حضور فعالانه ای داشتند. بسیاری از باشندگان این گروه ازتهیدستان قدیمی تر شهری بودند که سابقه سکونتی دیرپا و پیش از اصلاحات ارضی در مناطق شهری داشتند. در عین حال بخشهایی از تهیدستان جدید شهری نیز در به لحاظ شیوه تولید در شمار این گروه قرار میگرفتند که در هر حال همگی بهره مند از شیوه زیست و فرهنگ سیاسی یکسانی بودند. در این گروه جریانات سیاسی چپ تقریبا فاقد هرگونه حضوری بودند و در میان سایرین نیز غلبه با اسلامگرایان طرفدار انقلاب بود.

به طور کلی گروهها و اقشار طبقه کارگر به گونه ای فراگیر مخاطب اصلی واژه هدفمند و هوشمندانه "مستضعفین" که از جانب جناح اسلامگرای انقلابیون ارائه گردید بودند و این سبب شد که این طبقه نقش مهمی در بسیج توده ای جناح مورد اشاره به ویژه در مقاطع حساس پس از پیروزی انقلاب ایفا نماید.

<strong>نمایندگی سیاسی:</strong>

با توجه به آنچه در بالا مورد بررسی قرار گرفت، اکنون میتوان به این مهم توجه نمود که تمامی طبقات اجتماعی ایران فاقد نمایندگان سیاسی متناسب با شرایط اجتماعی نوینشان بودند و از همین روی بود که تنها اقشار و طبقات سنتی و وابستگانشان که از ساختارهای جمعی پیشا مدرن بهره مند بودند، توانستند که به تثبیت موقعیت طبقاتی اشان در سالهای پس از پیروزی انقلاب نایل شوند.
 در این سالها طبقات و گروههای مدرن فاقد نمایندگان مدرن سیاسی بودند. طبقه اعیان فاقد سازمان و حتی فرهنگ سیاسی نظام مند و مشخص جهت حفظ و پیشبرد منافعش در هنگامه تحلیل یا فروپاشی اقتدار نظام حاکم بود. طبقه متوسط نیز به همین منوال فاقد فرهنگ و سازمانهای سیاسی پیگیر منافع و مطالبات اجتماعی اش بود و از این روی و با توجه به ماهیت رانتیر هردو نظام سیاسی پیش و پس از انقلاب هرگز نتوانست به استقلالی سیاسی و اجتماعی از دولت دست یابد. عمده کنشگران سیاسی این طبقه نیز کنش سیاسی خود را معطوف به جریانات چپ که اهدافی معطوف به طبقه کارگر- و شماری هم دهقانان و روستاییان- داشت، کرده بودند که نه تنها با منافع و خواستهای خواستگاه اجتماعی اشان در تضاد بود، بلکه از جذب مخاطبان فرودستی اشان نیز ناتوان ماندند. طبقه کارگر نیز پس از چندی ضمن آنکه به شدت متاثر از گفتمان غالب اسلام انقلابی واقع شد، در پی فروکش کردن طلاطمات انقلابی شاهد گزینش مجدد "محافظه کاری های ناشی از امنیت شغلی مشروط و بالا" – به ویژه در پی تصویب قانون کار جدید در سال 1359- توسط باشندگان دگر اندیشش بود.

 به این ترتیب میتوان گفت که در آستانه انقلاب، طبقات مدرن جامعه ایران فاقد نمایندگی سیاسی بودند و در سالهای پس از آن نیز تاکنون موفق به شکل دهی به چنین نمایندگیهایی نگشته اند. هرچند که روند گسترش کمی و کیفی طبقات و گروههای اجتماعی مدرن در جامعه شهری ایران، دورنمای شکل گیری نمایندگان سیاسی طبقات اجتماعی ایران را – علی رغم تمامی فراز و نشیب های پیش رو-  تحقق یافتنی می نماید.    

پی نوشت:

1.فوران، جان، مقاومت شکننده: تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران از صفویه تا سالهای پس از انقلاب اسلامی، ترجمه احمد تدین، تهران، انتشارات رسا، چاپ چهارم، 1382، ص 556-530.
2. فوران، همان، ص542.
3.بهروز، مازیار، شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران ، ترجمه مهدی پرتوی، تهران، انتشارات ققنوس، چاپ اول، 1380، ص 167- 137.
4.کاتوزیان، همایون، اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی، ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران، نشر مرکز، چاپ نهم، 1382، ص 62- 60 و 316- 301.
5.ساعی، احمد، توسعه در مکاتب متعارض، تهران ، نشر قومس، چاپ اول، 1384، ص 129 و 128.
6.فوران ، همان ، ص 460.
7. آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، ترجمه کاظم فیروزمند، حسن شمس آوری و محسن مدیرشانه چی، تهران، نشر مرکز، چاپ سوم 1379، ص 398 – 395.
8. همان، ص 395.
9. همایون، داریوش، یک انقلاب نالازم، ص 15.
10.عنایت، محمود،روشنفکران و انقلاب، لس آنجلس،انتشارات نگین، چاپ اول، 1370،ص38.
11. قره باغی، عباس، اعترافات ژنرال،تهران، نشرنی، چاپ هفتم، 1365، ص356.
12. بختیار،شاپور، سی و هفت روز پس از سی و هفت سال، ص 45-27.
13.فوران، جان و دیگران، نظریه پردازی انقلابها، فصل سوم: کارگزاران انقلاب، نوشته ریچارد لاکمن، ترجمه فرهنگ ارشاد، تهران، نشر نی، چاپ اول، 1382، ص 108 و 107.
14. بهنود،مسعود، از سیدضیا تا بختیار، تهران، انتشارات جاویدان ، چاپ سوم، 1369، ص 766.
15.گرویچ، ژرژ، مطالعاتی درباره طبقات اجتماعی، ترجمه باقر پرهام، تهران، شرکت سهامی کتابهای جیبی، چاپ سوم، 1358، ص 49-47.
16.طلوعی، محمود، داستان انقلاب، تهران، نشر علمی، چاپ سوم، پاییز 1371، ص276-263.
17.آبراهامیان، همان، ص407 و406 و 460-458.
18.میلانی، محسن،شکل گیری انقلاب اسلامی از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی، ترجمه مجتبی عطارزاده، تهران، انتشارات گام نو،چاپ اول، 1382، ص315-310.
19.هانتینگتون، ساموئل، سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، نشر علمی، چاپ سوم، 1382، ص 536.
20. پیشین، ص539.
21. آبراهامیان، همان، ص 397. 
22. بختیار، همان، ص 30. 
23.کاتم، ریچارد، ناسیونالیسم در ایران، ترجمه احمد تدین، تهران، انتشارات کویر،چاپ سوم،1383، ص 325.
24.کاتوزیان، همان، ص 268 و267.
25. آبراهامیان، همان، ص 381-349.
26.پیشین، ص 479-471.
27.بیات،آصف، سیاستهای خیابانی: جنبش تهیدستان در ایران، ترجمه سید اسدالله نبوی چاشمی،تهران،نشر شیرازه،چاپ اول،1379، ص 112-71.   ]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/post_532/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/post_532/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Fri, 23 Jan 2009 22:16:53 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مهم ترين عامل تغيير در ايران اقتصاد است.مصاحبه با نيکي کدي</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامدادخبر:</strong> پروفسور نيکي کدي، يکي از پايه گذاران رشته تاريخ ايران در در شمال آمريکامحسوب مي شود. وي در مصاحبه با روز در پاسخ به سوالي در مورد پيش بيني خود از آينده ايران مي گويد: "من به عنوان يک مورخ که تجربه طولاني در مورد وقايع غير منتظره مثل انقلاب سال 1979 ايران و فروپاشي شوروي دارم، ياد گرفته ام آينده را پيش بيني نکنم. من مطمئن هستم که اوضاع تغيير مي کند، اما دقيقا نمي توانم جهت اين تغيير را تعيين کنم." وي در عين حال تاکيد دارد که به عقيده وي " مهم ترين عامل تغيير در کوتاه مدت در ايران، وضعيت اقتصادي است که تعداد کمي از دانشگاهيان غربي درباره آن بحث کرده اند. تاثير اين موضوع، از نقطه نظرات راديکال سياسي –مذهبي ... بيشتر است." وي اختلاف طبقاتي بين "مردم فقير و غالبا مذهبي ايران و مردم تحصيل کرده که معمولا با ديد تحقير به مردم فقير مذهبي مي نگرند" را به عنوان مانعي براي پيشرفت در ايران مي داند و مي افزايد: "من ترديد دارم که مثلا مسخره کردن و حمله به عقايد و رفتار افراد مذهبي در همه موارد شخصي ... بهترين راه براي حل اين اختلافات باشد."

نيکي کدي از اولين مورخاني است که مطالعه درباره زنان خاورميانه علاقه نشان داده و بعد از سال 1978، مطالب زيادي درباره انقلاب ايران و وقايع بعد از آن نوشته است. او در دانشگاه يو سي ال اي استاد دانشجويان زيادي بود که بسياري از آنان بعدها تاريخ دانان برجسته اي در زمينه ايران و خاورميانه شدند. کدي کتاب هاي بيشماري درباره ايران و خاورميانه نوشته و جوايز مختلفي به دليل کارهايش در زمينه ايران و خاورميانه دريافت کرده است که در ميانشان مي توان به جايزه دست آورد هاي دانشگاهي از انجمن تاريخ آمريکا، جايزه انجمن مطالعات خاورميانه و جايزه با ارزش بالزان در سال 2004، اشاره کرد. اخيرا انجمن مطالعات خاورميانه جايزه يک عمر تلاش را در سال 2008 در شهر واشنگتن به او تقديم کرد. 


دکتر کدي، شما تقريبا در تمام دوران عمر حرفه اي تان روي خاورميانه و ايران کار کرده ايد. چه چيز باعث شد که تصميم بگيريد به طور خاص درباره ايران مطالعه کنيد؟ 

ليسانس و فوق ليسانس من درباره تاريخ اروپا و ادبيات بود، اما من و بعضي از دوستان دوران تحصيلم به اين فکر کرديم که "جهان سوم" را به عنوان رشته تحصيلي خود انتخاب کنيم و به جاهاي مهم تري در اين جهان بپردازيم. دوستانم به رشته تاريخ شرق آسيا رفتند، اما من وقتي از برکلي فارغ التخصيل شدم، به ايران، به عنوان کشوري با تاريخ طولاني و جالب در زمينه سياست و فرهنگ، علاقه مند شدم. اين اتفاق در زمان مصدق افتاد، که بطور خاص جالب توجه بود. من هيچ ارتباطي مثل دوست يا خانواده در ايران يا خاورميانه نداشتم و شروع به خواندن زبان عربي و فارسي کردم - قبل از آن زبان هاي فرانسه، ايتاليايي و روسي را ياد گرفته بودم. تا زماني که فوق ليسانس گرفتم در تاريخ ايتاليا تخصص داشتم که اين کشور هم مثل ايران تاريخ طولاني در فرهنگ و روشنفکري و سياست داشت و اتفاقا مثل ايران داراي دولتي فوق محافظه کار بود که توسط روساي جمهور عجيب و غريب اداره مي شد و درگير مشکلات بزرگ اقتصادي و قومي بود، اما مثل ايران مردمي فوق العاده داشت.


شما چندين کتاب درباره ايران نوشته ايد که با جنبش تنباکو و سيد جمال الدين اسدآبادي آغاز مي شود و با کتاب هايي درباره جنبش زنان و انقلاب ايران ادامه مي يابد. همچنين در نوشتن کتاب هاي ديگري هم با ديگران همکاري کرده ايد. چرا شما با جنبش تنباکو اغاز کرديد؟ چه چيز آن براي شما جالب بود؟ 

من درباره انقلاب مشروطه کتابي نوشتم اما در آن زمان به نظر مي رسيد که با توجه به عدم دسترسي به تاريخ دانان آن زمان و با وجود اينکه بيش از چند دهه از اين واقعه نگذشته بود، توجهم را روي دوران اوليه اي که منجر به انقلاب مشروطه شد، متمرکز کنم. قبل از انتشار اين کتاب چندين مقاله نوشتم که در کتابشاسي کتاب "ايران و جهان اسلام: مقاومت و انقلاب" من مي توانيد آن را پيدا کنيد. اين مقاله ها هم در کتاب جنبش تنباکو و هم در کتاب هاي جمال الدين افغاني [اسدآبادي] مورد بحث گذاشته شدند. در اين مقاله ها من به نقش مهم روحانيت متعصب در کنار انقلابيون و جنبش هاي شورشي در سال هاي 1911-1890 پرداخته ام. من همچنين نشان داده ام که بعضي از روشنفکران انقلابي مثل سيد جمال الدين کمتر از آنچه خودشان را نشان مي دادند، مذهبي بوده اند. مقاله هايي در همين زمينه با عنوان "مذهب و لامذهبي در اولين ملي گرايان ايران"، "سمبل و صداقت در اسلام" و مقاله اي درباره ريشه هاي راديکاليسم مذهبي در ايران، نوشته ام.


با وجود اينکه ديگر بازنشسته شده ايد، هنوز کارهاي دانشجويان جديد و سابقتان را دنبال مي کنيد و با آنها مشورت مي کنيد و براي مجلات مختلف مي نويسيد. چه نقاط مثبت و منفي در اين عرصه مي بينيد، بخصوص با توجه به اينکه مقالات و کتاب هاي زيادي درباره ايران منتشر شده است؟ 

اين خيلي خوب است که عده زيادي به ايران و اين مباحث علاقه مند شده اند، اما بعضي وقت ها اين احساس به آدم دست مي دهد که کتاب هاي خيلي زيادي درباره ايران معاصر نوشته شده است که حرف تازه اي براي گفتن ندارند. اتفاقا به تازگي نقد جالبي درمورد کارهاي اخير درباره ايران معاصر خواندم که در تاريخ 15 ژانويه 2009 در قسمت نقد کتاب مجله اکونوميست توسط مکس رادنبرگ نوشته شده بود. او کتاب هاي اخير نويسندگاني چون باربارا ساليوان، تريتا پارسي و هومن مجد را فهرست بندي کرده بود. او همچنين نويسندگاني را که محرک جنگ عليه ايران هستند نقد مي کرد. کتاب هاي زيادي هم درباره ايران معاصر و تاريخ ايران بررسي شده بود. اکثر دانشجويان دکتراي من که تخصصشان ايران است چنين کتاب هايي نوشته اند و به تاريخ ايران مدرن پرداخته اند که بايد از ميانشان به رودي متهي، حوري بربريان، افشين متين عسگري، مازيار بهروز، افشين مرعشي، کامران آقايي و مونيکا رينگر اشاره کنم. هيسائي ناکانيشي هم کتاب هايي به زبان ژاپني منتشر کرده است. مهرداد امانت کتابي زير چاپ دارد و ياسمين رستم کلايي هم بزودي کتابي منتشر خواهد کرد. دانشجويان ديگري که با من کار کرده اند، مثل جوان کول و گلنار مهران کتاب هاي مهمي در ايران منتشر کرده اند. يک مشکل اين است که کتاب هاي جدي علمي، غالبا توجه عده کمي را جلب مي کنند، درحالي که کساني که کتاب هاي عام تري مي نويسند بيشتر مورد توجه عامه مردم قرار مي گيرند و در برنامه هاي تلويزيوني کتابشان را معرفي مي کنند و از طرف دولت از آنها حمايت مي شود. اين موضوع با توسعه سياسي دولت، پيشرفت کرده است. عده کمي هستند که هم در عرصه دانشگاهي موفق هستند وهم در تلويزيون اعتبار دارند، مثل ولي نصر، و در امور سياسي هم مي شود از گري سيک نام برد.


به عقيده شما تا چه اندازه عرصه مطالعات ايران نسبت به سال هاي گذشته توسعه پيدا کرده است؟

از زماني که من پا به اين عرصه گذاشتم، عده زيادي درگير اين قضيه شده اند و بسياري از آنان توسط کساني تربيت شده اند که در اين زمينه مدرک دارند و با روش هاي متعدد آشنا هستند، که اين باعث مي شود از ضعف هاي موجود در کارهاي يک دانشجوي تازه کار دور شوند که معمولا پايه آن در شرق گرايي سنتي است که با نظم دانشگاهي سازگار نيست. از سوي ديگر نسبيت گرايي پست مدرن و بازگشت فرهنگي و زباني، که سووالات خوبي را مطرح کرده است، بسياري از دانشگاهيان را که از جامعه و مسائل اقتصادي و مشکلات زندگي روزمره مردم عادي دور بوده اند به سوي آنان بازگردانده است. براي اولين بار در زمينه ايران، بورس هاي خوبي به مطالعات زنان تعلق مي گيرد، اما در مورد گروه هاي ديگر اجتماعي منابع ناچيز است و استفاده از منابع آرشيو شده که در ايران موجودند، بسيار کم است... به طور کلي، اميدوارم با آمدن دولت جديد آمريکا بعد از 20 ژانويه تماس ها با ايران بيشتر شود.


با توجه به اينکه مدت طولاني درباره ايران مطالعه کرديد، آينده را چطور مي بينيد، بخصوص با اتفاقاتي که اخيرا در اين کشور افتاده است؟ به زعم شما آيا ايران در آستانه تحول بزرگي است؟ گمان مي کنيد اين تحولات مثبت است؟ بسياري از ما از اتفاقاتي که افتاده است، نا اميد و سر خورده شده ايم. نظر شما به عنوان يک مورخ چيست؟ 

من به عنوان يک مورخ که تجربه طولاني در مورد وقايع غير منتظره مثل انقلاب سال 1979 ايران و فروپاشي شوروي دارم، ياد گرفته ام آينده را پيش بيني نکنم. من مطمئن هستم که اوضاع تغيير مي کند، اما دقيقا نمي توانم جهت اين تغيير را تعيين کنم. مي توانم بگويم که مهم ترين عامل تغيير در کوتاه مدت در ايران، وضعيت اقتصادي است که تعداد کمي از دانشگاهيان غربي درباره آن بحث کرده اند. تاثير اين موضوع، از نقطه نظرات راديکال سياسي –مذهبي کساني چون سروش و گنجي بيشتر است، با اين حال نو آوري هاي اين روشنفکران هم مهم است. از يک سو مطالعه وضعيت اقتصادي از راه دور هم دشوار است، اما اقدامات بيشتري هم مي شود انجام داد. در زمينه اقتصادي، غير روحاني ها در ايران به دنبال بنياد هاي مختلف هستند و روحانيون در پي کنترل وقف، مثلا در مشهد، که اين ايجاد تغيير اساسي در اقتصاد را دشوار مي کند. در دوران امپراطوري عثماني وقف و روحانيون توسط حکومت مرکزي کنترل مي شدند و که در پي حملات آتاتورک به موسسات مذهبي منجر به کنترل آنها توسط دولت شد، اما اين تجربه مربوط به ترکيه است و هيچ ربطي به حکومت اسلامي در ايران ندارد.

در ايران تغييرات پيش رونده يا تغيير دراقتصاد کاربردي به سختي صورت مي گيرد. در کشوري مثل آمريکا وقوع بحران اقتصادي ممکن است منجر به اين شود که حکومت و بعضي از محافظه کاران تصميمات قطعي تري براي باز سازي سيستم اتخاذ کنند اما چنين اتفاقي در ايران مستلزم زمان طولاني و متحد کردن مردمي است که تا کنون با هم متحد نبوده اند. اختلاف طبقاتي بين مردم فقير و غالبا مذهبي ايران و مردم تحصيل کرده که معمولا با ديد تحقير به مردم فقير مذهبي مي نگرند، قرن هاست که مانعي براي پيشرفت است و مردم تحصيلکرده ايران بايد به دنبال راهي براي حل اين مشکل باشند؛ مثلا زنان فمنيست ايراني که مي خواهند با زنان مذهبي کار کنند. من ترديد دارم که مثلا مسخره کردن و حمله به عقايد و رفتار افراد مذهبي در همه موارد شخصي و برزو دادن رفتار هاي بي قيدانه جنسي، بهترين راه براي حل اين اختلافات باشد و همينطور تلاش براي ايجاد يک جور اتحاد سياسي بين فقرا و نخبگان.


توصيه شما به نسل جديد ايرانيان آمريکا يا آمريکايي هايي که مي خواهند وارد اين عرصه بشوند، چيست؟ ايا توصيه خاصي براي آنها داريد؟ 

کساني که پا به عرصه علوم اجتماعي مي گذارند، چه ايراني - آمريکايي باشند يا نه، فارسي را خوب نمي خوانند و اين در آثار مکتوبشان هم ديده مي شود. توصيه من به آنها اين است که روي زبان فارسي متمرکز شوند و در عين حال کار هايي انجام بدهند که براي درک بهتر نقش طبقات و گروه هاي اجتماعي و قومي در ايران به آنها کمک کند. نوشته هاي آنها بايد براي خواننده هاي عمومي قابل درک باشد و لازم است از بکار بردن اصطلاحات تخصصي و کلماتي که در مدارس فکري مد شده است، بپرهيزند. اگر کسي به نوشته هاي 50 سال گذشته نگاه کند، مي بيند که تمام اصطلاحات روشنفکري که در آن زمان مد بوده است، بعد از گذشته دو دهه جذابيت خود را از دست داده است. 


آخرين باري که در ايران بوديد، بعد از انقلاب ايران بود. از آن به بعد با وجود دعوت هاي مکرر به ايرا ن نرفتيد. آيا قصد رفتن به ايران را داريد و اگر نداريد دليل آن چيست؟ 

من تصميم نگرفته ام که به ايران نروم. سال هاست که مشکلات مزمن جسماني مانع سفر من به فراتر از غرب آمريکا شده است. چند دهه است که به اروپا نرفته ام و آخرين بار که به شرق آمريکا سفر کردم، چند سال پيش بود. من قادر بودم در دهه نود به ايران سفر کنم، ولي آلودگي هواي تهران مانع از آن مي شد. قرار بود براي شرکت در يک کنفرانس در سال 1988 به ايران سفر کنم، اما با وجود اينکه برگزار کنندگان من را دعوت کرده بودند، به من ويزا داده نشد.

فکر مي کنم، من اولين استاد دانشگاه آمريکايي بودم که از اواخر تابستان تا اوايل پاييز سال 1979 بعد از انقلاب ايران، به اين کشور سفر کردم. آن سال، دوره گذار گروه هاي مختلف سياسي بود که بعضي از آنها هنوز بر سر کار بودند و سقوط بعضي از آنها آغاز شده بود. اين موضوع از يک سو جالب و از سوي ديگر نااميد کننده بود. من که شغل دومم عکاسي است، تصاوير زيادي از اين سفر دارم. بسياري از عکس هاي کتاب هايم را خودم مي گيرم، اگرچه اکثر عکس هايي که مي گيرم رنگي است، و به غير از روي جلد، اين عکس ها سياه و سفيد گرفته شده يا سياه و سفيد چاپ شده است.


فریبا امینی - روزآنلاین
]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/post_504/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/post_504/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Wed, 21 Jan 2009 22:26:40 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انقلاب اسلامی و رفرم چینی</title>
         <description>در سال 1978 ميلادی در چين رفرم اقتصادی شد و يک سال بعد، در ايران، انقلاب اسلامی. اين دو حرکت اما، از همان آغاز سرشتی متفاوت و بلکه مخالف داشتند.

جنبشی که در ايران اتفاق افتاد، انقلاب بود و بنا بر سرشت انقلاب به بد و خوب نظام شاهی کاری نداشت، کل آن را فرو پاشيد و بدون بررسی سود و صلاح مملکت، نهادهای ايدئولوژيک تازه‌ای را به اسم مبارزه با ضد ارزش به کشور تحميل کرد: بخش خصوصی در اقتصاد از ميان رفت. حجاب بر زنان و بلکه بر جامعه تحميل شد. مناسبات با آمريکا و نيز با غرب گسست. جنگ و تنش به جای ديپلماسی نشست و خلاصه اين که ايرانی در برون مرز تنها شد و در درون مرز ندار.

رفرم اقتصادی در چين اما از سرشت ديگری بود. انقلاب نبود و از همين رو کل نظام سياسی را که به مراتب بدتر از رژيم شاهی بود، واژگون نساخت. رفرميست‌های حزب کمونيست چين، به رهبری تنگ سيائو پينگ در نبردی سخت و تنگ که پس از مرگ مائو در سال 1976 ميلادی دو سال به درازا کشيد، سرانجام بر جناح تندرو حزب و به ويژه &quot;باند چهار نفر&quot; پيروز شدند و اصلاحات بزرگی را در چين آغازيدند.

در آن روزگار اوضاع چين بسيار بد بود: پس از انقلاب، کشور به لحاظ سياسی يک‌پارچه و مستقل شده‌بود، اما نه از قحطی رهيده‌بود و نه از اختناق. &quot;انقلاب فرهنگی&quot; که مائو در سال 1966 به راه انداخت، تا سال 1976 ادامه يافت و حال واحوال را بدتر از پيش کرد و ميليون‌ها چينی را با گرسنگی يا به اتهام تمايلات بورژوايی به کشتن داد.

گستردگی و وخامت مشکلات آن چنان بودند که کسی منکر آن نمی‌توانست شد، اما دوا و درمان‌های پيشنهادی متفاوت بودند. کسانی می‌گفتند: ريشه مشکلات ما آن است که از ارزش‌ها و اصول دور شده‌ايم و می‌بايستی به صدر انقلاب و انديشه‌های بنيان‌گذار انقلاب بازگرديم. اين‌ها همان جناح تندرو و &quot;باند چهارنفر&quot; بودند. برخی ديگر اما بر آن بودند که: بسيار خوب انقلاب دست‌آوردهايی داشته‌است، اما در زمينه اقتصاد و بهبود زندگی مردم به بي‌راه رفته‌ايم. تنگ سيائوپينگ بارزترين چهره اين جريان بود که دو سال پس از مرگ مائو رهبری حزب را به دست گرفت، انقلاب فرهنگی را پايان داد و اصلاحات اقتصادی بی‌سابقه‌ای را در دل يک نظام کمونيستی به راه انداخت: پذيرش بازار و دارندگی خصوصی و حتی سرمايه‌گذاری خارجی (1).

پيام وی به مردم اين بود: با کار بيشتر، به زندگی مادی شما اولويت داده می‌شود (2).

با توجه به نخستين دست‌آوردها، اصلاحات اقتصادی در چين ادامه يافت و در سال 1992، تنگ سيائوپينگ نامی ويژه بر دومين جهش اصلاحات نهاد: اقتصاد بازار سوسياليستی. يک سال بعد اين واژه وارد قانون اساسی چين شد. زين پس، به طور قابل ملاحظه‌ای از حجم بخش دولتی کاسته و بر فعاليت بخش خصوصی و توان‌گری ارج نهاده‌شد. در سال 2001 چين به سازمان تجارت جهانی راه يافت و يک سال بعد، پس از بازنگری اساس‌نامه حزب، از کارآفرينان چينی دعوت شد تا در نهادهای رهبری عضو شوند (3).

در بزرگداشت سی‌امين سال‌گرد اصلاحات اقتصادی هم، هوجينتائو، رئيس حکومت چين، آب پاکی را روی دست آخرين &quot;اصول‌گرايان&quot; ريخت و گفت: اصلاحات غير قابل بازگشت است و ادامه خواهد يافت. احتمال می‌رود که بخش‌های هنوز تحت کتنرل دولت، چون انرژی، ارتباطات، بانک و حمل و نقل به تدريج به بخش خصوصی واگذار شوند (4).

خوب، فايده اصلاحات اقتصادی بازار بنياد برای چين و چينی چه بوده‌است؟ برای پاسخ کارنامه اصلاحات را وارسيم و سی سال پيش را با امروز مقايسه کنيم: در سال 1978 جمعيت چين 962 ميليون و در سال 2007، 32\1ميليارد بود. در بين اين دو سال، شهرنشينی از 20 درصد به 45 درصد افزايش و فقر در روستاهای چين در حدود 95 درصد کاهش (5)يافت. در همين مدت هفت سال و نيم بر طول عمر چينی‌ها افزوده شد و مرگ و مير نوزادان بيش از چهل درصد کاهش يافت.

از سال 1978 که اصلاحات بازار بنياد در چين آغاز شد تا سال 2008، ميانگين رشد اقتصادی اين کشور در حدود 8\9 درصد در سال بوده‌است که اين سه برابر ميانگين جهانی است نتيجه اين که در اين مدت درآمد ناخالص سرانه در چين به حدود 3000 دلار رسيد. سهم چين از کل توليد ناخالص جهانی، تنها 8\1 درصد در سال 1978 و اما بيش از 6 درصد در سال 2008 بوده‌است. امروز چين چهارمين اقتصاد جهانی است (6). بهبود اوضاع اقتصادی مردم چين باعث شده‌است که شمار خودرو سواری در اين کشور از 36\1 ميليون در سال 1978 به 6\43 ميليون در سال 2007 افزايش يابد.

البته بنا بر برآورد بانک جهانی، به دنبال بحران، رشد اقتصادی چين به حدود 5\7 درصد در سال کاهش خواهد يافت، اما اين هنوز بالاتر از ميانگين جهانی است. به هر حال دولت چين امروز اين توانايی را دارد که يک طرح 400 ميليارد ارويی را برای مقابله با بحران در نظر گيرد.

سرمايه‌گداری خارجی بی‌شک از مهم‌ترين عوامل توسعه اقتصادی چين بوده‌است. در آغاز سرمايه‌گداران خارجی هنوز در مورد جدی بودن اصلاحات در اين کشور ترديد داشتند و از همين رو از سال 1979 تا سال 1983 تنها 4\1 ميليارد اورو در اين کشور سرمايه‌گذاری کردند. اين رقم در سال 2007 به بيش از 54 ميليارد ارو رسيد. فايده سرمايه‌گذاری خارجی برای چين تنها وجوه تازه و تکنولوژی بهتر نبود. اين مهم در عين حال راه را بر صادرات اين کشور نيز گشود. چين نه تنها بزرگ‌ترين توليدکننده پارچه، اسباب بازی، وسايل الکتريکی خانگی پيشرفته و حتی تکنولوژی پيشرفته است، بلکه در عين حال ده درصد صادرات جهان را نمايندگی می‌کند. در سال 1978، بخش خصوصی وجود نداشت، اما امروز (2007)، 127 ميليون نفر در اين بخش به کار مشغول‌اند.

همه اين‌ها که شرح‌شان رفت، نشان‌گر دست‌آوردهای شگرف اصلاحات اقتصادی بازار در کشور چين‌اند. دست‌آوردهای سياسی و حقوق شهروندی چه‌طور؟ البته پيشرفت سياسی در چين، با وجود دست‌آوردهايی، هم‌پا و هم‌گام توسعه اقتصادی اين کشور نبوده‌است. اين مهم را نبايد فراموش کرد. نيز بايد به ياد داشت که جامعه خوب، جامعه‌ای است در عين حال متکی به بازار آزاد در حوزه اقتصادی و مجلس آزاد در حوزه سياسی. در هيچ کجا، دومی بدون اولی وجود نداشته‌است، هر چند که در شرايطی اقتصاد بازار بنياد، دست کم تا مدتی، بدون دموکراسی دوام آورده‌است.

اما از آن‌جا که توان‌گری و اشتغال، کمک به حال شهروند و پاسخ به برخی از حقوق اوست، نبايد جهد و کوشش برای دموکراسی سياسی به قيمت در هم شکستن رشد اقتصادی تمام شود. اين مهم به مديريتی به غايت ظريف، شکيبا و در عين حال پاي‌بند به آزادی نياز دارد.

نکته آخر: گفتيم که توسعه اقتصادی و بهبود زندگی مردم چين، با مرگ رهبر ايد‌ئولوژيک و فرادستی اصلاح‌طلبان در اين کشور به راه افتاد. در ايران چه‌طور؟ آيا در کشور اصلاح‌طلبانی وجود دارند که هم اقتصاد بازار را بشناسند و هم آن را بخواهند و هم اراده مبارزه برای اين مهم و رويارويی با ارتجاع را داشته‌باشند؟

پانوشت:
1. در آغاز سرمايه گذاری خارجی در چهار منطقه ژوهای (Zhuhai)، ژن زن (ZhenZhen)، ژان تو (Shantou) و گيامن (Xiamen) آراد شد.
2. Chine : Trente ans de croissance, Direct Matin Plus, 18 Décembre, 2008.
3. Rousseau Y. 52008), La chine célèbre trente ans de réformes, Les Echos, 18 Décembre.
4. De la Grange A. (2008), Hu Jiato célèbre trente ans de réformes, Le Figaro, 19 Décembre.
5. Barre N. (2008), Les années chine, Les Echos, 18 Décembr.
6. Direct Matin Plus, 18 Décembre.

منبع: سایت شخصی دکتر جمشید اسدی</description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/post_415/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/post_415/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Article</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Thu, 15 Jan 2009 01:36:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حرکتی که 30 ساله شد/ مروری بر انقلاب ايران از نگاه ميدل‌ايست آنلاين</title>
         <description><![CDATA[<strong>بامداد خبر:</strong>سی امین سالگرد انقلاب ایران در راه است. انقلاب سال 1357 ایران نه تنها اقدامی علیه سیاست های آمریکا محوری ‏این کشور بود، که با سیاست های آمریکائی با اتحاد آمریکا- انگلیس در برابر دولت قانونی محمود مصدق- نخست وزیر ‏وقت ایران- در سال 1953 پا به عرصه وجود گذاشتند، بلکه قرار بود ایران را در بین کشورهائی قرار دهد که وارد ‏مرحله انتقال به جامعه دموکراتیک شده اند؛ بخشی از آنچه ساموئل هانتینگتون به عنوان موج سوم برقراری دموکراسی ‏از آن نام برده بود. ‏

پس از گشت 30 سال منطقی به نظر می رسد که بگوئیم از نظر اکثریت مردم هیچ یک از این اهداف، به طرز ‏رضایتبخشی به ثمر نرسیده است. البته دلایل متعددی وجود دارد که مهم ترین آن ها، نقش بازی کردن برخی افراد در ‏بحبوحه انقلاب بوده است. کسانی که وعده ایران آزاد و جامعه بازتر را داده بودند، تصمیم گرفتند به جای این چیزها، ‏علم ضد غربی بلند کنند که خود نه تنها به اتخاذ سیاست های مداخله جویانه از سوی آمریکا و سایر ممالک غربی منجر ‏شد، بلکه یک رژیم روحانی را سر کار آورد که درنهایت ارتجاعی تر از حکومت سکولار قبلی بود. ‏

وقایع ایران باعث شد تحت نظام قدرت آمریکا، راه برای انزوای تدریجی بین المللی تهران باز شود و این شیوه تا هم ‏اکنون نیز ادامه یافته است. در این میان، بالا گرفتن فساد داخلی، فقر و سرکوب همیشگی نیز جود داشته است.‏

آنچه از مطالب بالا دستگیر می شود این است که انقلاب 1357 ایران در صورتیکه مسؤولانش به جای احساسی بودن ‏از رفتار و تفکر مصلحت جویانه تر سیاسی بهره می گرفتند، می توانست در صحنه های داخلی و بین الملی به روابط ‏متوازن تری دست پیدا کند. ‏

لازمه رویکرد مصلحت اندیشانه تر به سیاست از سوی انقلابیون نه تنها می توانست ورود شاه به آمریکا به دلیل ‏مشکلات پزشکی را در بر بگیرد، بلکه حمایت محکم تر از دولت موقت مهدی بازرگان را نیز شامل می شد که نزدیکی ‏وی به آمریکا در دوره زمامداری دولت انعطاف پذیرتر کارتر، خود می توانست مانع از بروز بحران گروگانگیری ‏‏1981-1979 و نیز جنگ هشت ساله با عراق 1988- 1980 شود. ‏

اتخاذ سیاست واقع نگرانه از سوی جمهوری اسلامی، اکنون به همان اندازه دور از انتظار است که در هنگام مراحل ‏ابتدائی تشکیل آن بود. رژیم حتی در مدیریت امور روزانه خود نیز دچار مشکل است. ‏

شکست انقلاب 1357 برای به ارمغان آوردن یک ایران آزاد و عاقبت به خیر، می تواند نتیجه رفتار سهل انگارانه ‏جمهوری اسلامی در قبال هزاران مورد از منافع افراد خاص در این کشور باشد که‏‎ ‎‏ در سایه اقتصاد مبتنی بر نفت ‏کشور، در تمام سطوح رخنه کرده ولی به بوته فراموشی سپرده شدند. ‏

‏«بنیادها» با ماهیت مشکوک خود و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که سیطره و دست اندازی آنها بر اقتصاد کشور بر ‏کسی پوشیده نیست، ممکن است تنها دو نام به نظر برسند، اما نمونه هائی از منافع خاص محسوب می شوند. ‏

البته علاوه بر همه اینها، این حقیقت که روابط و امور جاری در ایران به طور فزاینده ای بی نظم و بی ثبات شده، ‏امکان جلب سرمایه گذاران خارجی برای شرکت در طرح های متنوع توسعه را بی نهایت دشوار ساخته است.‏

می توان نتیجه گرفت مجموعه خصوصیات ذکره شده در کنار امکان تشدید تحریم های بین المللی و نیز کاهش بهای ‏جهانی نفت خام اثرات بزرگی بر خط مشی های جمهوری اسلامی خواهد گذاشت. بیائید امیدوار باشیم این اثرات نه ‏تنها ماهیت خوش خیم خواهند داشت، بلکه تأثیرات آنها قریب الوقوع باشد. ‏

میدل‌ایست‌آنلاین- 10 ژانویه‏ 
ترجمه :کاوه علوی

منبع: روز]]></description>
         <link>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/_30/</link>
         <guid>http://www.bamdadkhabar.net/2009/01/_30/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">History</category>
        

         <pubDate>Mon, 12 Jan 2009 19:53:37 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
